دیوانه ام آیا ...

از درون دیوانه ام آیا ؟!

                                   ظاهری عاقل چرا دارم !؟

از درون ویرانه ام آیا !؟

                                   ظاهری آباد چرا دارم !؟

حرف من شبیه عاقل هاست !

                             دل چنین شوریده من چرا دارم !؟

خواستنم مثال عاشق هاست !

                                  گفته ها کلان چرا دارم !؟

حرف مفت من فراوان است !

                                  نکته در کلام چرا دارم !؟

دوست خوب کجا شود بسیار !

                                  بیش و یک رفیق چرا دارم !؟

عمر من تو گوئی یک روز است !

                                  موی خود سپید چرا دارم !؟

قامتم چو هر کسی انسان !

                                   خوی این ددان چرا دارم !؟

گفته های ظاهر و پنهان !

                                      این همه کلام چرا دارم !؟

از برای وحشت قبرم !

                                     فعل و فکر بد ، چرا دارم !؟

خسته و ملول از این دنیا !

                                     میل و  آرزو  چرا  دارم !؟

زندگی همین دو روزه ی عمر است ؟!

                                    شوق آن سرا چرا دارم !؟

اهرمن رفیق و همدم شد !

                                    ربنا ، خدا چرا دارم  !؟

گر خدا به همرهم دارم !

                                 میل شیطان را چرا دارم !؟ 

با همه  گناه بسیارم !

                                 حب مصطفی (ص)چرا دارم !؟

روسیه ، ز درگهش رانده !

                              عشق چرا به مرتضی (ع) دارم !؟

روز محشر ار شوم مانده !

                                  پس خدا رفیق چرا دارم !؟

هیچ مشو ز درگهش نومید !

                                  رحمتش را امید چرا دارم !؟

طعم چای مهربانی  ...

https://s20.picofile.com/file/8443638892/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B7%DB%B3%DB%B9%DB%B4%DB%B2.jpg

دم کن چای مهربانی را ...

دم کن چای که از طعم نسکافه ها من خسته ام ...

دم کن چای در قوری مهر و وفا ...

آخ که از نسکافه ها رنجیده ام ...

آتشی بر پا کن در سماور با غرور ...

آه که من از طعم نسکافه ها خسته ام ...

دم کن چای و بگو با من نشین ...

آری آری از همه نسکافه ها من خسته ام ...

لحظه ای آرام نشین ، چای را بریز در ظرف دل ...

تو ببین راستی که از نسکافه ها من خسته ام ...

طعم چای مهر و خندانت کجا ، این طعم تلخ ...

بدجور از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

تا بخندی و بریزی چای داغ در لحظه ها ...

شاد شادم از تلخی نسکافه ها من جسته ام ...

اخم نکن گر چای میریزی به طعم مهر و ماه ...

واقعا از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

طعم چای و زنجبیل و خنده های روبرو ...

خسته ام ، از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

زیر نور ماه و خورشید چای میریزی به مهر ...

ای عجب از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

در طلوع و در غروب دم کن تو چای با عطر هل ...

تو که میدانی چقدر از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

تو بخند و چای دم کن ، چای بریز در استکان ...

وای که از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

ناز و اطوار و ادا و عشوه ها با طعم چای ...

زیر گوشی باز بگم از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

بوسه ی باد صبا بر گونه ی سجاده ها ...

عطر دارچین عطر چای ، از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

دم کن چای چای بریز با خنده های زیر لب ...

خسته ام ، از تلخی نسکافه ها من جسته ام ...

با گل و ریحان و چای و طعم شیرین عسل ...

داغ داغ چای آه از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

دم کن چای را بریز در جام می ...

تلخی جام شراب از تلخی نسکافه ها من خسته ام ...

بلبل سخن گو ...

https://s20.picofile.com/file/8444087634/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B2%DB%B5.jpg

بلبل شیرین سخن آمد به بالینم شبی ..‌.

شعرها خواند و غزل ، از من نجنبید هیچ لبی ...

بلبل اندر گوش من نجوا نمود ، خواند فاتحه ...

ذکر و تلقین و اشارات ، از خدا گفت و نبی ...

بلبل شیرین سخن شعر و غزل خواند از بَرَم ...

رفت و من تنها شدم هیچ کس نماند دوْر و برم ...

شب شد و تاریکی و قبر و نکیر و امر و نهی ...

بی رفیق و همدمی ، بود یک کفن ، چَشم تَرَم ...

بلبل شیرین سخن آوازه خوانی کرد و رفت ...

گفتنی ها گفت و یک‌ چند نکته دانی کرد و رفت ...

گفت ز پندار و ز گفتار و ز کردار های نیک ...

زیر گوشم قصه گفت ، شیرین زبانی کرد و رفت ...

تاوان گناه ...

چند روز پیش یک کلیپ طنز گونه ولی عجیب واقعی و تأمل برانگیز دیدم ( در واقع شنیدم ) 

یکی داشت با لهجه ی خاص و شیرینی با خدا حرف میزد ...

بخدا می‌گفت ، خدایا مگه من چه خطا و گناهی کردم که باید اینهمه تاوان بدم و مجازات بشم و سختی بکشم و ...

یک دفعه گویی ندایی درونی از سوی خدا بهش الهام شد ...

رو به خدا گفت ... جان ؟ چی ؟ آها اون؟ ... اونو میگی ؟ 

داشت یادم می‌رفت ...

آره آره ، اونو یادم نبود ...

اون اگه منظورته ، حق داری ...

یادم نبود ...

حالا حکایت امثال بنده هست ...

آخه گاهی بخدا میگم خدایا مگه چکار کردم که اینهمه تاوان باید بدم حتی تا این سن پیری ...
چند بار تا پای مرگ رفتم ...

در نوزادی در حالی که قنداق بودم در یکی ازسفر ها ، اتوبوس واژگون شد و من زیر دست و پای مسافران لگدمال شدم و بقول مادر خدابیامرزم واقعا مردم ...بعد در بیمارستان با تلاش پزشکان و ... دوباره زنده شدم ...

یکبار در بچگی برق منو گرفت که بقول مازندرانی ها ،چنان غَه ( نعره ) زدم که هنوزم از برق میترسم ...

در ۵/۶ سالگی از درخت انجیر با سر و صورت افتادم داخل باغچه و لب و چانه ام پاره شد و هنوز جایش مونده ...

یکبار در ۸/۹ سالگی در پارک بازی از سرسره پرت شدم و دستم شکست ...

در ۱۵/۱۶ سالگی لاستیک موتور ترکید و توی جاده نزدیک بود واژگون بشم و زیر تریلی و ...
یکبار سال ۵۸ در ۱۸ سالگی از ماشین پرت شدم و گردنم شکست ... دکتر گفت باید حتما مرده باشی ... نهایت اینکه فلج حتما باید می‌شدی ... 

در ۲۴/۲۵ سالگی با موتور تصادف کردم با یک تیلر و پام شکست ...

چند بار دیگه حادثه با موتور و ...

یکبار در ۳۰/۳۱ سالگی در دریا واقعا مرگ رو دیدم و ...

در دوران جنگ و جبهه و ... جاهایی بودم که برای مردن بهانه هم لازم نبود ...

یکبار چند سال قبل پشت فرمان خوابم برد و ... 
من سرم شکست ... گردنم شکست ... دستم شکست ... کمرم شکست ... پام شکست ... دیگه چیزی موند که نشکست ؟ دل ؟ اینکه شرحه شرحه ...
درسته ممکنه مجازات یک خطای هر چند کوچک مرگ باشه ...
ولی خدا که مهربونه و کریم و ... چرا ول نمیکنه ... 🤔

یاد داستان گرگ ول کرد ، تو ول نمیکنی افتادم ...

یکی داشت غلو میکرد و اغراق آمیز حرف میزد ( شکارچی دروغگو )

تعریف میکرد که رفته بودم شکار ...

دوستش گفت خب ... چه کردی و چی زدی ؟

شکارچی : دنبال شکار بودم که یهو دیدم یک گرگ بزرگ و گرسنه از پشت درخت اومد بیرون ...

دوستش ... خب ، بعدش چی شد ؟

شکارچی ... هیچی تا خواستم تفنگ رو بگیرم و نشونه برم و ... دنبالم کرد ...

خب ، بعدش ...

فرار کردم ...

خب ، گرگ چکار کرد ...

دنبالم کرد ...

خب ، تو چکار کردی ...

رفتم بالای درخت ...

خب ، گرگ چکار کرد ...

دنبالم اومد بالای درخت ...

خب ،تو چکار کردی ...

پریدم از درخت پایین ...

خب ، گرگ چکار کرد ...

گرگ هم پرید از درخت پایین ...

خب ، تو چکار کردی ...

پریدم توی رودخونه ...

خب ، گرگ چکار کرد ...

گرگ هم پرید توی رودخونه ...

خب ، خب ، تو چکار کردی ...

شروع کردم تند تند شنا کردن ...

خب ، خب ، خب ، گرگ چکار کرد ...

گرگ هم پشت سرم شروع کرد شنا کردن ...

خب ، تو چکار کردی ...

از رودخونه اومدم بیرون ...

خب ، خب ، گرگ چکار کرد ...

ای بابا ... گرگ ول کرد ، تو ول کن نیستی ؟🤔😳😂🤣

حالا حکایت ما و خداست ...

خدایا ما ( گرگ نفس )  ول کردیم ... تو ول نمیکنی ؟

چی ؟ جان ؟ جانم ؟؟ آها ... اونو میگی ؟ نه ؟ اون نه؟ اون یکی ؟ اینم نه ؟ آها ، آها ، یادم اومد اینا رو میگی ...😳🤔🤣😂😋🤗🤭🤫

داشت یادم می‌رفت ...🤫😳🤔🤗

 

 

بوسه بر سجاده ...

https://s20.picofile.com/file/8443638792/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B2%DB%B2_%DB%B1%DB%B6%DB%B2%DB%B7%DB%B3%DB%B5.jpg

با زلف یاد یار در هر سحر بیاد یار ...

با بوسه بر سجاده ، میبویم عطر یار ...

با یاد باد و گیسوی پریشان خاطرات ...

پرسه می زنم در هوای کوی یار ...

عطر چای دل انگیز یاد یار هر صبح زود ...

بوی عطر و آتش و طعم چای و دود ...

در هر قدم در کنار برکه و ساحل و کویر ...

دل در هوای یاد یار و دلبری که بود ...

بوی دلکشی در هوای دل همچو بوی یاد ...

بوی موی یاد خاطر ، خاطری به باد ...

هر سحر شویم مست ، مست بوی یار ...

بوی عطر و‌ چای ، لحظه های شاد ...

چای زلال یار ...

https://s20.picofile.com/file/8443638892/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B7%DB%B3%DB%B9%DB%B4%DB%B2.jpg

چای زلال ، یاد و خیال و خمار ...

بر سر دل ، دیده و دل در قمار ...

با لب افسونگرت آتش به جان ...

شعله ی افسون تو باد نوش جان ...

چای زلال با رخ زیبای یار ...

کرده خیال دل که تو باشی انار ....

رنگ خیالت همه چون رنگ دل ...

بوسه به سجاده ی خواب بهار ...

چای زلال با مه و خورشید و ماه ...

دوش به خواب عکس رخ ماه به چاه ...

دیدمش از بخت خوش اندر سحر ...

مرغ سحر وقت سحر با نگاه ...

تحفه ی عالی ...

https://s19.picofile.com/file/8435012542/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B7%DB%B5%DB%B7.jpg

ای ماه من ای شمس دل افروز خیالم ...

با یاد تو هر لحظه در آغوش خیالم ...

بر جان تو جان میدهم از بهر نگاهت ...

با این دل بیمار و خراب از غم و آهت ...

گاهی به سراب و به خیال بهر خیالی ...

گاه همره دلدار به سحر تحفه ی عالی ...

گاهی که شود موسم خندیدن و شادی ...

گهگاه بشود فصل غم و حزن و هم آهی ...

هنگامه ی دلدادگی و فصل دل و جان ...

گاهی بشود غصه و تلخی تِمِ داستان ...

گر بی من و بی ما گذرد فرصت این دل ...

تا کی نفسی تازه کند بهر دل این دل ...

بیهوده چرا عمر گران در ره دلدار ...

هرگز نشود پاک ز خاطر رخ دلدار ...

تا بوده و هست دل بده بر خالق یکتا ...

بر روی زمین دل بده بر عاشق همتا ...

عالم همه آب هست و سراب هست و خرابات ...

بی کینه دل و عاشق و مستی به خرابات ...

گر دیدی که با رنگ و ریا در پی آغوش کسانند ...

پرهیز کن و پندار که همه بوالهوسانند ...

پروانه ی جان در قفس و پیله رها کن ...

از جلوه ی رحمان به جهان خانه بنا کن ...

برخیز و بجوی جلوه ی عشاق بلا جوی ...

با عشق الهی سخن از درد دلا گوی ...

باید که زدن مهر خموشی به دل و جان ...

توصیف همان لم یزلی از دل و از جان ...

بی شِکوِه و بی ناز مبادا به گلایه ...

باید که شدن در پی یار سایه به سایه ...

فریاد به سکوت بر دل و دیده به حیایی ...

آسوده بخواب ، می‌شِنَوَد حسرت و آهی ...

نغمه ی عشق ...

ما عاشق عشقیم و خدا عاشق عشق ...

ما کشته ی عشقیم و خدا کشته ی عشق ...

با نغمه ی دلدار به دیدار رفیق ...

هم نغمه ی عشقیم و خدا نغمه ی عشق ...

شقایق سوزان ...

شقایق سوزان به کویر و بیابان به دشت خیال ...

صدای سخن عشق و گفتگو به خواب و خیال ...

صدای پای عشق به زیر نور مهر و ماه ...

دو بال پرواز و سکوت و نور و راه ...

شقایق سوزان و صدای پای خواب ...

به دشت و صحرا و کویر و عشق ناب ...

به نیمه شب ها سبوی عشق و خمار چشم یار ...

سکوت عشق و شراب غوره به کوی خواب یار ...

به نیمه ی شب به کوچه ی خیال به زیر نور ماه ...

به کوچه ی کویر و نگاه نخل و عبور مهر و ماه ...

به کوی مستان سبو به دستان نشسته روبرو ...

کویر و نخل و هوای باران به شعر و گفتگو ...

سخنی با خدا ...

خدایا ...

ای خدای عاشق ...

ای خدای عشق ...

ای خدای عاشق عشق ...

ای خدای مهربان ...

ای خدای زیبا ...

ای خدای خالق زیبایی ها ...

ای خدای عاشق زیبایی ها ...

مشکن مرا ...

دلم را بشکن ...

مرا مشکن ...

شکستم بده ...

شکسته شدنم را نخواه ...

صد بار که شکست بخورم ، برمیخیزم ...

ولی شکسته ...

پای شکسته ، توان ایستادن ...

دل شکسته ، نای زندگی ...

روح شکسته یارای پرواز ندارد ...

تو چون خدایی ...

خود خدایی ...

برای من خدایی ...

خدا و خداگونه و عین خدا ...

ای خدای کویر و دریا و ماه و خورشید ...

مشکن مرا ...

صدای شکستنم را نخواهی شنید ...

خرد شدنم را نمی‌بینی ...

شکستن بال پرواز ...

سقوط پرواز خیال ...

با تو در مبارزه نیستم ...

پس شکستم مگوی ...

شکستنم مجوی ...

شکست بارها و بارها ، مقاوم میکند و محکم و مصمم ...

شکستن ، نیست و نابود ...

فریاد سکوت ...

به خدا از دل و از جان چه گوییم ...

بخدا نای و توان نیست بگوییم ...

در میکده و دیر چو مستان خدا جو ...

در عالم معنا بدنبال چه جوییم ...

گفتیم و شنیدیم و به کَس هیچ نگفتیم ...

در عالم معنا هر آن دیده ندیدیم ...

هم ناله و هم داد و فغان و دل بیتاب ...

فریاد سکوت از ته این دل نکشیدیم ...

گفتند به سکوت ناله و فریاد به جهانیم ...

با داغ ِ دل و غصه ی ایام ز چه مانیم ...

در عالم معنا مرا منتظر و چشم براهند ...

این فهم پیام را به جهان نیک بخوانیم ...

شکستن بی صدا ...

نمی‌خندم دگر با حال زارم ...

دگر سودای خندیدن ندارم ...

به بالهای شکسته یاد پرواز ...

فراموش کرده یار هم میکند ناز ...

من و شادی چقدر بیگانه گشتیم ...

خیال و خاطرم دیوانه هستیم ...

شکستم بی صدا بی ناله و آه ...

کنم سر در گریبان یا که در چاه ...

گرداب خیال ...

روح مام و پدرم شاد که گفتند به استاد ...

بر مرد جوان عاطفه آموز و دگر عشق ...

هم روح پدر شاد و هم مام جوانم ...

از عالم بالا نگرانند به گمانم ...

در عالم معنا من و ما عین یکی معنی وحدت ...

بیهوده نباید بشویم راهی تکراهه ی کثرت ...

در گوشه میخانه اگر در تب و تابیم ...

پیوسته و دلبسته ی هر جام شرابیم ...

لبخند خدا از لب مینوی تو پیداست ...

گیسوی پریشان تو چون موی ثریاست ...

خورشید و کویر و لب ساحل به خیالت ...

گویی که خدا بوسه زده بر خط و خالت ...

بنشین و دگر هیچ مگو از گل مرداب ...

این کشتی بشکسته مبر جانب ِ گرداب ...

کوچه ی مهر خیالی ...

شهر خالی ...

کوچه خالی ...

خانه ی دل گشته خالی ...

کوچه ی مهر ِ خیالی ...

چشم باران خورده خالی ...

کوچه برگریزان و خالی ...

جای ماه هم گشته خالی ...

سفره ی دل هم چه خالی ...

گفتگوهای خیالی ...

برگ پاییزی خال خالی ...

باز سبو بشکسته خالی ...

شهر باران خورده خالی ...

یاد ِ آن صبح خیالی ...

خنده ی چشمان لیلی ...

جای چشمان تو خالی ...

بی تو دل از خنده خالی ...

صبح زیبایت خیالی ...

جای عشق و خنده خالی ...

خورشید مرداب ...

ز رقص مستانه ی تو مستم و نگاهم نمیکنی ...

تو شمع و من پروانه ی تو هستم و نگاهم نمیکنی ...

ز غربت کاشانه ی بی فروغ ، دلم گرفت ...

اسیر نگاه شاهانه ی تو هستم و نگاهم نمیکنی ...

چراغ کاشانه ی سیاه خانه ی دلم نمی‌شوی ...

به روز باران تو‌ چتر و بام خانه ام نمی‌شوی ...

بدون ماه و کنار خورشید کنار مرداب ِ خاطرات ...

به شعر باران هزار غزل در کتاب یادم نمی‌شوی ...

رمز زندگی ...

کاش رمز دوباره جان گرفتن زندگی را میدانستم ...

کاش رمز دوباره جان گرفتن زندگی را میدانستم ...

کاش رمز جاودانگی ...

رمز پایداری ...

رمز دلبستگی و وابستگی ...

رمز ابدیت و جاودانگی ...

رمز حیات طیبه ...

رمز عشق پایدار ...

و رمز و رموز زندگی را می‌دانستم ...

کاش و ایکاش و ای کاش ها ...

 

 

یادم آمد ...

یادم آمد گفته بودی نی نوای بی نواست ...

نی نفیرش در نیستان بلاست ...

یادم آمد از غروب و از سحر ...

گفته بودی اشک چشمی در نظر ...

یادم آمد در غروبی سرد سرد ...

کوچه ی بن بست و برگ زرد زرد ...

یادم آمد کوچه ی خیس ِ خیال ...

برگ و باران کوچه های حس و حال ...

یادم آمد نیمه شب از آن گذر ...

ماه خرامان آمد و شد رهگذر ...

مژده ی وصل داده بود خورشید دل ..‌‌‌‌‌.

آسمان ابر بود و باران ، کوچه گل ...

آفتاب بی غروب ...

گفتمش ، گفتا که عقل یار خوش ست ...

گفتمش اما که دل را خوشتر ست ...

گفتمش ، گفتا که دل در مشکل ست ...

گفتمش ، آوای دلْ جان دلکش ست ...

گفتمش ، گفتا که در جنگ و نبرد ...

گفتمش ، دل کار بیهوده نکرد ...

گفتمش ، گفتا نشاید عقل و دل ...

گفتمش ، کشتی شکست بنشست به گل ...

گفتمش ، گفتا که دل خونم از این ...

گفتمش ، زین قصه آوازی حزین ...

گفتمش ، گفتا که بن بست خیال ...

گفتمش ، بگشا در باغ خیال ...

گفتمش ، گفتا که پاییز کوچه ها ...

گفتمش ، آن کوچه و گل بوته ها ...

گفتمش ، گفتا طلوعی در غروب ...

گفتمش ، آفتاب عمرت بی غروب ...

باز باران ...

باز باران باز هیاهو ...

مرغ عشق و ناله ی قو ...

باز باران باز دو‌ دیده ...

دختری در باد دویده ...

باز باران باز دو گیسو ...

باد پریشان کرده ست مو ...

باز باران باز هوای ابر تیره ...

چشم خورشید گشته خیره ...

باز باران باز دل و غم ...

میکده باز غرق ماتم ...

باز باران باز خیالش ...

بی خبر از حس و حالش ...

باز باران باز دل تنگ ...

نغمه ی نی ناله ی چنگ ...

باز باران باز همان دریا و ساحل ...

قاصدک آوازه خوان از دیده و دل ...

باز باران باز باران باز باران ِ پیاپی ...

باز بیادش میزنم جام پیاپی ...

دریای دل ...

گریزان ز طوفان چو مرغ سحر ...

کنم بر زمین و زمان و درختان نظر ...

خزان شد درختان همه بیقرار ...

که مستان و رندان ندارند قرار ...

بیاد زمستان و اسفند و دریای دل ...

به شوق بهاران ، برف و باران و گل ...

دلت از غم بستگی رسته شد ...

جهانت گلستان و وارسته شد ...

شب ست و شبستان و ذکر و دعا ...

سکوت و می و جام و جان و ثنا ...

چو ماه و مَه و مِه به دیدار یار ...

مشو غافل از رأفت کردگار ...

ز دوری ِ ماه دل غمینی اگر ...

به دیگر مَه و ماه و اختر نگر ...

هوا دلپذیر و بهار در بهار ...

به بلبل قفس هیچ نیاید بکار ...

باز باران ...

هواشناسی ایران ۱۴۰۰/۰۶/۲۸| بارش باران تا آخر هفته در استان‌های شمال و جنوب کشور/ هشدار سازمان هواشناسی به صیادان

باز باران باز صبح ، شد صبح زیبا ...

صبح بارانی دل انگیز ست و زیبا ...

روز و شب تکرار و تکرار ...

شوق و ذوق در جان و پندار ...

صبح و باران و می و نی ...

عشق و شور هردم پیاپی ...

یاد بادا کودکی ها ...

شور و شوق بچگی ها ...

باز باران حس و حالم ...

صبح باران نغمه خوانم ...

شاد باشی روز باران ...

در دلت مهری فروزان ...

باز باران باز مه و می ...

جرعه ی یادت پیاپی ...

باز باران ، صبح تقدیر ...

کائنات در حال تقریر ...

گفتمش ، گفتا ...

https://s20.picofile.com/file/8443682492/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7.jpg

گفتمش ، گفتا نشاید این شدن ...

گفتمش ، شاید ولی باید شدن ...

گفتمش ، گفتا توانستن نشد ...

گفتمش ، اما ولی خواستن چه شد ...

گفتمش ، گفتا کلامی در کلام ...

گفتمش ، هر لحظه می شاید سلام ...

گفتمش ، گفتا که شاید کائنات ...

گفتمش ، در ذات ما هست کائنات ...

گفتمش ، گفتا نمی‌دانم چه شد ...

گفتمش ، گفتار ما دیپاچه شد ...

گفتمش ، گفتا که ماه رفت پشت ابر ...

گفتمش ، خورشید و ماه و کوه صبر ...

گفتمش ، گفتا که شاید حادثه ...

گفتمش ، ما خود دلیل حادثه ...

گفتمش ، گفتا که قادر چیده است ...

گفتمش ، خود کاشته را خود چیده است ...

گفتمش ، گفتا که آن قادر خودش ...

گفتمش ، پازل نباشد مشکلش ...

گفتمش ، گفتا که تقدیر ، سرنوشت ...

گفتمش ، تقریر نباشد سرنوشت ...

گفتمش ، گفتا که آن دست غریب ...

گفتمش ، تقدیر و تقریر و قریب ...

گفتمش ، گفتا که در این همهمه ...

گفتمش ، گفتار نیکو مرهمه ...

گفتمش ، گفتا چنین گفتا چنان ...

گفتمش ما خود همینیم و هم آن ...

​​​

گفتمش ، گفتا ...

گفتمش ، گفتا نشاید این شدن ...

گفتمش ، شاید ولی باید شدن ...

گفتمش ، گفتا توانستن نشد ...

گفتمش ، اما ولی خواستن چه شد ...

گفتمش ، گفتا کلامی در کلام ...

گفتمش ، هر لحظه می شاید سلام ...

گفتمش ، گفتا که شاید کائنات ...

گفتمش ، در ذات ما هست کائنات ...

گفتمش ، گفتا نمی‌دانم چه شد ...

گفتمش ، گفتار ما دیپاچه شد ...

گفتمش ، گفتا که ماه رفت پشت ابر ...

گفتمش ، خورشید و ماه و کوه صبر ...

گفتمش ، گفتا که شاید حادثه ...

گفتمش ، ما خود دلیل حادثه ...

گفتمش ، گفتا که قادر چیده است ...

گفتمش ، خود کاشته را خود چیده است ...

گفتمش ، گفتا که آن قادر خودش ...

گفتمش ، پازل نباشد مشکلش ...

گفتمش ، گفتا که تقدیر ، سرنوشت ...

گفتمش ، تقریر نباشد سرنوشت ...

گفتمش ، گفتا که آن دست غریب ...

گفتمش ، تقدیر و تقریر و قریب ...

گفتمش ، گفتا که در این همهمه ...

گفتمش ، گفتار نیکو مرهمه ...

​​​

گفتمش گفتا ...

گفتمش ، گفتا که تقدیر ست چنین ...

گفتمش اما تقریرش چه شد ...

گفتمش ، گفتا نشاید این شدن ...

گفتمش ، شاید ولی باید شدن ...

گفتمش ، گفتا توانستن نشد ...

گفتمش ، اما ولی خواستن چه شد ...

گفتمش ، گفتا کلامی در کلام ...

گفتمش ، هر لحظه می‌باید سلام ...

گفتمش ، گفتا که شاید کائنات ...

گفتمش ، در ذات ما هست کائنات ...

گفتمش ، گفتا نمیدانم چه شد ...

گفتمش ، گفتار ما دیباچه شد ...

گفتمش ، گفتا که ماه رفت پشت ابر ...

گفتمش ، خورشید و ماه و کوه صبر ...

گفتمش ، گفتا که شاید روز وصل ...

گفتمش ، رویای شیرین اصل اصل ...

فرشته ای در لباس انسان ...

https://www.instagram.com/p/Bw5_V_RhjZQ/?utm_source=ig_web_copy_link

 

بیوگرافی دکتر علیرضا نبی کارآفرین و خیر 

علیرضا نبی متولد 1347 در مشهد، کارآفرین می باشد

فارغ التحصیل فوق لیسانس و دکترای رشته اقتصاد بین الملل می باشد، حالا کارخانه دار و از مشاوران مجمع تشخیص بوده و در کنار تدریس، کارشناس صدا و سیماست

خانواده

در یک خانواد پرجمعیت 8 نفره در اطراف مشهد متولد شد

پدرش در ایام عزاداری امام حسین (ع) با دوچرخه ادوات سوگواری حضرت مثل زنجیر و پرچم می فروخت، اما خانواده به شدت در فقر و فلاکت عجیبی به سر می بردند

خوردن علف بجای شام

مادرم وقت هایی که بعد از دو سه روز دیگر امیدی برای مهیا کردن شام نداشت، ما را می برد دور میدانی بنام عدل پهلوی و می گفت بعضی از علف های دور این میدان خوردنی هستند

در واقع بچه هایش را می برد چرا !

برای اینکه شب از زور گرسنگی توی آن اتاق 12 متری بیتابی نکنند، منظورم این است من فقر و سختی را با پوست و استخوان درک کردم

روزنامه فروشی در 8 سالگی

سال 1355 وقتی 8 سالم بود خیری به ما 10 تومان داده بود، این پول آنقدری بود که با آن مادرم 10 تا روزنامه می خرید تا وقتی من از مدرسه می آمدم برویم دونه ای 15 ریال بفروشیم

خاطرم هست روزنامه ها از من بزرگتر بود، گاهی روزنامه ها به فروش نمی رفت و با مادرم دونفری تا خانه گریه می کردیم، من طعم ورشکستگی را بارها و بارها تجربه کردم

آن روزها وقتی سرمایه 10 تومانی از دست می رفت، باید می رفتم واکس می زدم تا یک ماه، تا سودش بشود 10 تومان، بلکه دوباره 10 تا روزنامه بخریم

بلیط فروشی

زیباتری کاری که به آن افتخار می کنم فروختن بلیت فیلم شعله توی بازار سیاه بود، شب می رفتم با پتو جلوی سینما آریا می خوابیدم تا صبح بلیط را پنج تومن بخرم و 10 تومان بفروشم

وقتی بخشش را یاد گرفتم

سال 57 وقتی 10 سال داشتم یک روز عصر که روزنامه ها رو فروخته و خوشحال از اینکه برای امشب شام داریم در راه بازگشت مادرم تمام پول هایمان را داد به آن خانم کولی که کنار خیابان نشسته و بچه اش را شیر می داد و بچه های دیگرش کنارش توی برف بودند

من مات و مبهوت ماندم که وای هم سودمان رفت و هم سرمایه مان …

اما بعد متوجه شدم که این یعنی بخشش، بخشش یعنی صد در صد آنچه را که داری بتوانی ببخشی، بتوانی از آن بگذری …

ازدواج

در 17 سالگی اولین کارگاه چاپ روی پارچه را زد تا اینکه در 19 سالگی ازدواج و وارد یک خانواده کاملا فرهنگی و اهل کرمانشاه شد که کرد زبان هم بودند

برای خانواده همسرم کتاب، شعر و مطالعه ارزش بود و برایشان مهم نبود من چی دارم و چی ندارم، می گفتن تو چقدر شعر خوب حفظ می کنی، چقدر خوب می نویسی و چقدر تو عالی هستی

این شد که مادر همسرم نیز سازنده شخصیت فرهنگی ام شد، به همین دلیل به من می گویند دو شخصیت داری، یکی شخصیت مدیریتی و بیزینسی و یکی شخصیت فرهنگی است

احداث کارخانه 

در سال 1383 وقتی 36 ساله بود اولین کارخانه خود را با 15 نفر برای تولید انواع فراورده های زیتون (آرشیا) شروع کرد و حالا کارخانه ها به سه عدد رسیده است

یک شرکت نیز در مینو دشت گلستان باغات را مدیریت می کند

نقطه عجیب ولی واقعی شرط استخدامان این کارخانه ها داشتن سوء پیشینه هست، اغلب آنها مجرمان و معتادان دیروز هستند یا زن های بی سرپرست می باشند .

اخبار 20:30 به کارخانه ما آمد و از فعالیت بچه ها گزارش تهیه کرد که بازتاب گسترده ای داشت، بعد از اینکه به اداره دارایی برای مالیاتم رفتم دیدم مالیات سه و نیم برابر شده است

وقتی علت را پرس و جو کردم به من گفتند وقتی تو به 20:30 می روی و چهره می شوی، باید هزینه اش را پرداخت کنی !

18 هزار نفر در نوبت استخدام

این کارخانجات آقای دکتر که حالا پر آوازه شده بیش از 1000 نفر نیروی مستقیم دارد و صد ها خانم بصورت دور کاری در منزل برای فراورهای زیتون با آن همکاری می کنند

جالبه بدانید 18 هزار نفر با شرایط سوء پیشینه در انتظار استخدام در این کارخانه ها هستند و تقریبا همه محصولات کارخانه به اروپا و آمریکا صادر می شود ...

اگر ...

اگر برای تو خیری داشت ، میماند ..‌‌.
اگر دوستدارت بود ، با تو حرف میزد ...
و اگر مشتاق دیدنت بود ، می‌آمد ...
                                                  نزار قبانی ...

پ ن ...

اگر برای تو خیری داشت نمی‌رفت ...

و

اگر خیری داشت برمی‌گرده ...

 

ماه تابان ...

https://s19.picofile.com/file/8435012542/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B7%DB%B5%DB%B7.jpg

شب هست و سکوت هست و ناگفته ها ...

یکی مانده با ماه و دردانه ها ...

شب هست و دل و تنگی از این جهان ...

ببین اشک و لبخند و پروانه‌ها ...

بتاب ماه تابان به چشمان دل ...

بتاب تا که روشن شود چشم دل ...

به دیدار ماه بی‌قراری تسلی شود ...

دو ابرو کمانش مصلی شود ...

دمی نرم و آرام و آهسته تر ...

دو چشمان خورشید مباد خیس و تر ...

رؤیت ماه ...

https://s20.picofile.com/file/8443682492/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7.jpg

گفتم از عشق گفتم از دلدادگی ...

گفتم از پاکی و از فرزانگی ...

گفتم و گفتم کسی باور نکرد ...

دل ولی دوری از آن داور نکرد ...

گفتم از آن کوچه ی پر خاطره ...

کوچه ی پاییزی و خوش منظره ...

گفتم از خواب و خیال و اطلسی ...

کوچه ی پاییزی و دلواپسی ...

گفتم از حرف دل و حرف درون ...

آتشی از دل فروزان شد برون ...

گفتم و گفتم خیال و لام آن ...

من نشستم یک شبی در لام آن ...

در میان لام نشستم دیدمش ...

رؤیت ماه نیمه شب را دیدمش ...

دیدمش اما هوا باران و ابر ...

من میان سیل باران کرده صبر ...

گفتم از خورشید و ماه و کوچه ها ...

دیدمش خورشید و ماه در کوچه ها ...

تکرار عشق ...

https://s20.picofile.com/file/8443682492/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7.jpg

هر نفس بی عشق کجا باید شدن ...

لحظه ای در روزگار بی عشق مصفایی شدن ...

عین و شین و قاف همان تکرار عشق ...

عشق خدائی ست و خدا هم عشق و شیدایی شدن ...

عشق ...

https://s20.picofile.com/file/8443682492/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7.jpg

عشق یعنی خنده های مادری ...

چون عقیق ناب یک انگشتری ...

عشق یعنی لابلای یک کتاب ...

جمله های ناب ناب ناب ناب ...

عشق یعنی کوچه ی دلواپسی ...

عطر شب بو عطر بوی اطلسی ...

عشق یعنی خنده های زیر لب ...

دیدن ماه در دل تاریک شب ...

عشق یعنی انتظار و انتظار ...

دیدن پاییز و بوی مهر و یار ...

عشق یعنی یک بغل بوی انار ...

فصل پاییز و زمستان و بهار ...

عشق یعنی لحظه لحظه یاد دوست ...

کوچه ی خیس یادگار یاد اوست ...

عشق یعنی سوختن و فانی شدن ...

نسخه ای از آیت ثانی شدن ...

عشق یعنی ناله ی نی مست می ...

ماه اسفند ماه بهمن ماه دی ...

عشق یعنی بوی موی مست یار ...

بوسه ای بر قامت رعنای یار ...

عشق یعنی مادری در انتظار ...

تشنگی در انتهای شوره زار ...

عشق یعنی یاد و نام و خاطره ...

دیدن یار پشت قاب پنجره ...

عشق یعنی تاب و بی تاب و سکوت ...

تا سحر فریاد و غوغا در سکوت ...

عشق یعنی خاطرات یک سفر ...

خاطرات دختری چون سیم و زر ...

عشق یعنی تو بمانی من بِرَم ...

آری آری ، تو بمانی من برم ...

عطر چای ِ یاد ِ یار ...

https://s20.picofile.com/file/8443638792/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B2%DB%B2_%DB%B1%DB%B6%DB%B2%DB%B7%DB%B3%DB%B5.jpg

https://s20.picofile.com/file/8443638892/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B7%DB%B3%DB%B9%DB%B4%DB%B2.jpg

باز باران باز بهانه بی بهانه ...

باز پاییز فصل باران با ترانه ...

باز خیال باز عطر گل‌های معطر  ...

باز پاییز باز باران بام خانه ...

باز پاییز و خیال و خواب و رؤیا ...

باز باران و ترانه ، عطر سیب و هندوانه ...

شوق باران دل انگیز ، ابر و باد و فصل پاییز ...

زار و زار هم این دل و هم آسمان و دانه دانه ...

عطر یاد و خاطرات و شاخه های زیر باران ...

پنجره با چشم باران و خیال و خاطرات مهربانه  ...

باز کویر و دشت و صحرا و بیابان و دل و دل ...

باز دریا ، ساحل و طوفان و کشتی و قدم های شبانه ...

یاد یک روز و هزاران خاطرات و اشک و لبخند ...

زیر باران و هیاهوی کرانه ، هم قدم شانه به شانه ...

در بلم یا قایق و کشتی و باران و نی و آب ...

گفتگوهای خیالی زیر لب با نامه های عاشقانه ...

باز پاییز ، کوچه های خاطرات و ابر و باران ...

نیمه شب هم ماه و خورشید و خیال عارفانه ...

برگریزان فصل پاییز و دل و می با نگاهی سوی باران ...

با تو پاییز هم دل انگیزست و هم آن جلوه های شاعرانه ...

برگ و پاییز ، غرق رؤیا و سکوت و غرق دریای خیالی ...

عطر چای و یاد ِ یار و چند غزل با گفتگوی دلبرانه ...

کافی ست خدا بخواهد ...

مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلَا مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ( فاطر : ۲ )

هر رحمتى را که خداوند (به روى) مردم بگشاید، بازدارنده ‏اى براى آن نیست، و هر چه را خداوند دریغ دارد، پس غیر او فرستنده ‏اى براى آن نیست، و اوست عزیز و حکیم...

 

و کفی بالله ...

و‌براستی خدا کافیست ...

پ ن ...

خیلی وقت ها ، آدما دیر به هم می‌رسند ...

دیر یا خیلی دیر و وقت نیست ...

گاه نیز بعضی آدمها زود به هم می‌رسند ...

زودتر از زود و ناپخته و خام و نابلد ...

و اندک آدمایی هم بموقع میرسند به هم ...

خیلی کم و‌ معدود ...

آنان که بوقت رسیدند ، فبها ...

کسانی که دیر رسیدند ، ناگهان زود دیر شد و ...

و کسانی که زود رسیدند ، باشد که شاید بوقتش در مسیر هم مسیر شوند ...

کافیست خدا بخواهد ...

 

کوچه ی خاطره ...

ای که از کوچه ی ما خنده به لب می‌گذری ...

یادگاری بنویس گرچه که شب می‌گذری ...

دیدمت چهره گشاده به سرور و به خیال ...

ز چه رو بی من و بی ما به تعب می‌گذری ...

ای که از کوچه ی ما خنده کنان می‌گذری ...

همچو آهوی خرامان به جهان می‌گذری ...

نرم و آرام و سبک از ته این کوچه ی دل ...

همچو آواز و غزل بر دل و جان می‌گذری ...

ای که از کوچه ی ما مست و خراب می‌گذری ...

بی خبر از دل بیمار منی همچو سراب می‌گذری ...

لحظه ای باش و ببین کوچه ی بن بست خیال ...

فصل پاییز و پر از خاطره و خاطر ِ ناب می‌گذری ...

دلا نزد کسی بنشین ... غزل ۵۶۳ ...مولانا ...

جلال الدین محمد مولوی

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

پ ن ...

هوا ابری و بارانی ، چو یاری در سفر داری ...

مشو غافل از آن یاری که چشم خیس و تر دارد ...

به وقت تشنگی ای دل ، نشین بر چشمه ی جوشان ...

ببین در نیمه های شب ، ز کوه صبر خبر دارد ...

ز چشم دل خبر داری به وقت خواب و بیداری ‌...

که چشم دل به محمل ها سحرگاهان نظر دارد ...

مرو بیهوده در راهی که شمع راه نمی‌سوزد ...

که شمع دل اگر سوزد ، به هر آهی اثر دارد ...

یهویی سرایی ...

شاه اسماعیل های حاکم امروز ...

🅾️ تاریخ سازی به قیمت جان انسان ها!!!
  
روزهای نخست شهریور بود که شاه اسماعیل به جنگ عثمانی ها رفت ...

دقیقا ۵۰۷ سال پیش ...

بی خبر از تجهیزات مدرن نظامی عثمانی ها با شمشیر و زور بازوی سربازان به جنگ با توپخانه عثمانی رفته بودند ...

چند نفر از فرماندهان که از قدرت نظامی عثمانی ها خبردار شده بودند به شاه پیشنهاد صلح دادند اما شاه اسماعیل آنها را خائن خواند و به حرفشان گوش نداد ... وقتی توپخانه عثمانی هنوز آرایش جنگ نگرفته بود دلیرانی چون محمد خان استاجلو و نور علی خلیفه لو گفتند ؛ فرصتشان ندهیم و حمله کنیم ، اما دورمش خان شاملو حرفی زد که به مذاق شاه خوش آمد و اجازه حمله نداد ...
دورمش خان گفت ؛ اجازه بدهید بیایند مستقر شوند تا دلیرانه بجنگیم که اسم مان در تاریخ به نیکی  یاد شود !!
نشان به آن نشان در یک روز ۲۵ هزار نظامی لشکر ایران زیر آتش توپخانه عثمانی کشته شد و جنگ را باختیم  تا حرف دورمش خان به کرسی نشیند ...
ما هم اکنون دورمش خان های فراوانی در کشور داریم که با مشاوره های غلط خود میخواهند تاریخ ساز شوند ...
ما میخواهیم اینترنت داخلی داشته باشیم به قیمت از دست رفتن فرصت ها !!!
 ما میخواهیم واکسن بسازیم به قیمت از دست دادن جان هموطنانمان!!!
 ما میخواهیم انرژی هسته ای داشته باشیم به قیمت تحریم های کمر شکن و نابودی معیشت مردم!!!
  ما میخواهیم خودکفا شویم به قیمت از دست رفتن تمام آبهای زیر زمینی !!!
 میخواهیم خودرو بسازیم به قیمت کشته شدن آدمها در جاده ها!!!
 ما میخواهیم آموزش و پرورش خاص خودمان داشته باشیم، اما به قیمت نابودی فرهنگ اصیل ایرانی و ترویج مدرک گرایی و توسعه بیسوادی در کشور!!!
 ...و هزار چیز دیگر که میخواهیم خاص باشیم و به رخ دنیا بکشیم ...

در یک کلام 
ما میخواهیم ناممان در تاریخ به نیکی یاد شود و تاریخ ساز شویم !!!

لباس قرمز رنگ شاه اسماعیل که نوار زرد رنگی دور آن بود را در موزه استانبول دیده بودم و وقتی مسئول موزه با غرور توضیح میداد که عثمانی ها  لباس شاه ایران را بیرون آوردند، از خجالت آب شدم ...
 چه تاریخی ساخت دور مش خان !!!
 چه تاریخی ساخت شاه اسماعیل !!!
 بعد از ۵۰۰ سال ما به همان شیوه و نگاه ، داریم تاریخ را رقم میزنیم ...
البته شاه اسماعیل تا آخر عمرش دپرس و ناراحت بود تا زمانی که مرد ...
اما امروز کسی حتی  به روی خود هم نمی آورد ...

همچنان در حال تکرار  تاریخ هستند !! 
گویا در این زمینه مسئولین ما پیشرفت کرده اند و با تمام توان تاریخ را رقم میزنند ...
 به قیمت جان آدمها ...
به قیمت سوختن نسلها ...
بدون یک عذر خواهی ساده ...

و حتی یک اخم در پیشانی ...

                                         دکتر خدایی

پ ن ...

 میخواهیم وارد جنگ با آمریکا شویم به خیال اسیر گرفتن سربازان آمریکایی و گرفتن میلیونها و بلکه میلیاردها دلار در ازای آزاد کردن سربازان ، به بهای نابودی زیر ساخت های کشور و کشته شدن هزاران و بلکه میلیونها نفر ...

میخواهیم وارد نبرد نظامی با اسراییل شویم به بهانه ی اینکه اسراییل باید نابود شود و الزاما هم بدست ما ، به بهای فلج شدن مملکت و ...

و میخواهیم سلاح هسته ای داشته باشیم به بهانه ی بازدارندگی از جنگ ، به بهای فلج شدن اقتصاد و زندگی مردم و فقیر تر مردم و کوچکتر شدن سفره ها ...

چقدر شعبان بی مخ ها حاکمند ...🤔

 

کوه درد ...

در ماجرای دیده و دل ، دل غرق ماتم ست ...

ای فارغ از خیال ، دنیای من جهنم ست ...

با تو بگویم ای رفیق از ماجرای آن خیال ...

ماه من اینک در زمین در جان من مجسم ست ...

غریو ناله های شادی ات به نیمه های شب کنون ...

تمام ناله های ناتمام چشمانم را متمم ست ...

سکوت من به وقت فریاد نیمه شب ...

چو کوه درد و همان رهیق جهنم ست ...

به ساحل دریای غصه و ماتم و‌ درد ...

نگاه کم سوی من هزار بلای منظم ست ...

سرودی غزل به آیه های غم به آسمان من ...

هوای ابری و باران به قلب من دمادم ست ...

قدرت و حکومت بر باد ست ...

 

گفتگوی حضرت سلیمان علیه السّلام و مورچه

خداوند سلطنت بى نظیر به سلیمان بخشید، جنیان را تحت فرمان او قرار داد که خدمتگذار او باشند، باد را به فرمان او در آورد، تا تشکیلات عظیم او را هر کجا خواست ببرد، زبان جانوران را به وى آموخت ، سخنان آنها را مى فهمید و براى مردم بازگو مى کرد.
در یکى از مسافرتهاى تاریخى ، سلیمان که با سپاهیان ، از جن و انس و پرندگان با او همراه بودند، گذرشان از هوا به وادى مورچگان افتاد.
یکى از مورچه ها که سمت فرماندهى آنها را داشت چون تشکیلات عظیم سلیمان را دید، احساس خطر کرد: فریاد زد گفت :
اى مورچگان داخل لانه هاى خود بروید! تا سلیمان و لشگرش شما را پایمال نکنند آنان نمى فهمند! ( توبه : آیه ۱۸ ) باد سخن مورچه را به گوش سلیمان رسانید، همچنان که از هوا مى گذشتند، ایستاد و دستور داد مورچه را بیاورید. وقتى مورچه را آوردند. سلیمان گفت :
مگر نمى دانى که من پیامبر خدا هستم ، هرگز به کسى ظلم و ستم نمى کنم ؟
مورچه گفت :
بلى مى دانم .
سلیمان : پس چرا و براى چه مورچه ها را از ما ترساندى و فرمان دادى به لانه هایشان داخل شوند.
مورچه : من احساس کردم مورچه ها تشکیلات عظیم و سلطنت بى نظیر شما را ببینند و فریفته آرایش و زینتهاى دنیا شوند، از خدا فاصله گرفته ، به غیر او را پرستش کنند.
مورچه گفت :
اى سلیمان ! چرا از میان تمام قدرت ها نیروى باد را مسخر تو نمود و چرا تشکیلات عظیم تو بر روى باد حرکت مى کند؟
سلیمان گفت :
براى آن است که به تو اعلام کند اگر تمام قدرت هاى دنیا مانند باد مسخر تو باشند دوام و بقایى ندارند و همه بر بادند.
 

گوهر عشقی آزاد شد ...

 

مشروح گزارش بازداشت و آزادی گوهر عشقی و خانواده ستاربهشتی(بخش دوم آزادی )

گوهر عشقی می گفت مامورین گفتند ما نه سال است که با شماییم و همه زندگی شما را می دانیم. 

خانم عشقی در توصیف رفتار مامورین گفت؛ امنیتی ها بیشتر در مورد بنیاد ستار بهشتی و علت تاسیس آن سوأل می کردند و گفتند نمی توانی این بنیاد را نگه داری و باید فوراً این بنیاد تعطیل شود.

مادر گوهر ادامه داد: به آنها گفتم من هرگز از بنیاد دست نخواهیم کشید، بنیاد ستار بهشتی متعلق به مردم ایران است و من در آن دخالتی نمی کنم. خانم عشقی تاکید کرد. به آنها گفتم بنیاد ستار بهشتی با خواست شما درست نشده که با دستور شما جمع شود.

در تعجب بودم از این مامورین!

می گفتند نه سال است ما همراه شماییم اما رفتارشان به گونه ای بود که گویی اولین بار است مرا دیده اند!! گفتم شما هر چه تلاش کنید من کوتاه نمی آیم.

از من خواستند که چه خواسته ای داری؟ ما خواسته شما را تامین کنیم که دیگر مصاحبه، نامه، فیلم و بطور کلی اعتراض را کنار بگذاری!
گفتم فقط یک دادگاه عادلانه می خواهم. مامور ارشد امنیتی گفت این ممکن نیست، پیشنهاد دادند که منزلی برایم تهیه کنند و من را از کعبه آرزوهایم جدا کنند!!!!

فقط نگاهشان کردم، نگاهی پر از حسرت که این جماعت مهر مادری را در چه می بینند؟ من و تغییر خانه؟ من و پیشنهاد پول؟ من و تهدید؟ من و پشت کردن به آرمان آقا ستار؟؟
گفتم آنجا خانه نیست، آنچه می بینی یک چهاردیواری است اما آنچه من می دانم همه هستی من خلاصه شده در خاطراتم با ستار! 
گفتم میدانی نه سال است که شما ستار را کشتید! همان لحظه مرا نیز کشتید! ستارم که دفن شد من نیز زیر خروارها خاک آرمیدم. من در تمام این سالها با ستارم زندگی کردم، حرف زدم، درد دل کردم و لحظه لحظه با هم بودیم. چطور عبادتگاهم را ترک کنم؟ چطور ستارم را رها کنم؟ تو نمیدانی.

مادر گوهر ادامه داد: این جماعت هنوز مرا نشناختند از من پرسیدند این حرف آخر شماست گفتم بله! ستار من هم یکبار حرف می زد و حرفش را عوض نمی کرد، من هم حرفم یکی است. گفتند در دادگاه چه می خواهی؟ پاسخ دادم قاتل فرزندم را محاکمه کنند! گفت قاتل یک فرد…… است! سر خود اینکار را انجام داده است. گفتم قاتل در برابر بازپرس شهریاری و من و وکیل و دخترم گفت از بالا دستور دادند!! بالا چه کسی است جز خامنه ای؟ 

آنها تلاش کردند تا زمینه حرف را تغییر دهند اما باز گفتم بالاتر از قاتل فرزندم چه کسی است جز رهبر؟!

(ادامه دارد)


 #گوهرعشقی  #بنیادستار_بهشتی #مادران_دادخواه #سحر_بهشتی  #مردم #آزادی  #بازداشت #مصطفی_اسلامی #آزادی  #آبان۹۸ #شکنجه #قتل #جنایت #شهدای_آبان #صدای_آبان_باشیم #جمهوری_اسلامی #خامنه_ای #satarfoundation #بنیامین_اسلامی #بهامین_اسلامی

https://t.me/SattarFoundation

هوای مستی ...

اگر دیدی که هوشیاران مستند ...

بِدان در بتکده مستان نشستند ...

هوای مستی و ذکر و هیاهو ...

به محراب جمله هوشیاران نشستند ...

ببین مستان همه هوشیار هستند ...

ز مستی خواب و هم بیدار هستند ...

به دریای خیال در زیر باران ...

ز زاهد مسلکان بیزار هستند ...

گل و بلبل رفیق و یار هستند ...

سحرگاهان خموش بر دار هستند ...

به وقت دیدن جام پر از می ...

سبو بشکسته ، در زُنّار هستند ...

زُنّار (اصطلاح عرفانی) عبارتست از : کمر خدمت و طاعت محبوب بستن ...

دریای خیال ...

آنان که باده خورده هستند ، مستند ...

با لاله رخان نشسته هستند ، هستند ...

گر لاله رخان ، ز باده مستت کردند ...

تو مستی بکن که هوشیاران مستند ...

گر باده خوری ، ز باده مست هستی مست ...

در میکده از ساقی گرفته ای ساغر دست ...

در آبی ِ دریای خیال با گل و ریحان مستی ...

در کشتی نشسته با خدایان هستی ...

کوزه ی می ...

خدایا این چه حالی ست بت پرستی ...

به ذکر حق ولی در حال مستی ...

به پای بت پرستان بت پرستی ...

به آواز دف و نی جمله مستی ...

 

خدایا این چه حالی ست دارم امشب ...

نگر یک دم به حال زارم امشب ...

هوای می پرستی دارم امشب ...

مرا با بت پرستی ست کارم امشب ...

 

سر شب تا سحر را می بنوشم ...

ز محراب عبادت نی بگوشم ...

برای دیدن یار هی بکوشم ...

یکی کوزه ز می از دی بدوشم ...

 

 

رندان ...

ما رِند و چنین در پی رندان جهانیم ...

بی ماه و زمین در پی ماهان جهانیم ...

رندانه به رندی ِ کسی دل نبستیم ...

در مجلس رندان همه در ذکر و زبانیم ...

ای رِند ِ سحر خیز به کلامی دل ما جو ...

با شعر و غزل حرف دلی از دل ما گو ...

رندی به سحر وقت گل و لاله و ریحان ...

ما مست می و باده ی آن جان جهانیم ...

میخانه ی عشاق  ...

گويند ز پيمانه ننوشيد ، حرام است
هر کس که بنوشد به سر دار مقام است
ما دوش به ميخانه ي عشّاق برفتيم
ديديم که مستي همه را کيش و مرام است
گفتيم به پيمانه چه داريد که مستيد ؟
گفتند شراب است که از يار به کام است
گفتيم چرا يار بشد ساغر مستان ؟
گفتند که مستي سبب عشق مدام است
گفتيم که ازعشق چه آيد به سرانجام ؟
گفتند که عشق بردل عشاق طعام است
گفتيم که دوزخ شود آن خانه ي عشاق
گفتند که ميخانه همان جاي سران است
ما نيز شديم از پي آن جام و شرابش
زيرا که خدا مقصد پيمانه و جام است

منتسب به مولانا ...

پ ن ...

با باده ی مستان به میخانه شتافتیم ...

دیدیم که یکی ذاکر و در فکر شراب ست ...

یک جرعه ی ناب از عسل و شیره و انگور ...

خوردیم و چشیدیم که همه عین شراب ست ...

با جمله ی عشاق به میخانه ی مستان ...

رفتیم و ندیدیم که کسی مست و خراب ست ...

در بتکده ی یار ِ خراباتی به دیدار دل افروز ...

رفتیم و بدیدیم به دستان رقیب باده ی ناب ست ...

منتسب به خودمان ...

پسندم ...

یکی اینجور یکی اونجور پسندد ...

یکی جور و یکی ناجور پسندد ...

میون جور و ناجور و فلان جور ...

 پسندم آنچه دل دلجور پسندد ...

 

 یکی باغ و یکی صحرا پسندد ...

یکی راغ و یکی دریا پسندد ...

میون باغ و راغ و دشت و صحرا ...

پسندم آنچه آن بالا پسندد ...

قهر مرکب ...

خنده بر لب داشتی و در دل پر از غم بوده ای ...

خنده ها کردی ولی ، قهر مرکب بوده ای ...

می شدی دلتنگ و از دلتنگی میگفتی گَهی ...

حال و روز روی تو ، از دل می داد آگهی ...

چشمه ی شعر و غزل ...

بی خبر از خویش و در یاد توأم ...

صید بلاجوی کلام توأم ...

چون مه و خورشید و فلک در افق ...

ابری و بارانی و رام توأم ...

در پی آثار و کلام و خیال ...

منتظر دیدن نام توأم ...

در وسط و آخر و اول به دل ...

هر قدم آغازی بنام توأم ...

وقت سحر وقت مناجات دل ...

کفتر و قمری ، لب بام توأم ...

خاطره ی مانده ی دیدار یار ...

قصه ی زیبای مرام توأم ...

هر نظر اندر نظر اندر نظر ...

بنده و صد باره غلام توأم ...

وقت سحر وقت شراب ِ یقین ...

ذاکر سجاده و جام توأم ...

خیز و ببین وقت سحر در کجا ...

دیده به سین و میم و لام توأم ...

چشم من و جام شراب خیال ...

آهوی افتاده به دام توأم ...

شیر و عسل چشمه ی شعر و غزل ...

خیمه نشین ِ دل و کام توأم ...

پنجره ی دل بگشایی اگر ...

زائر و مهمان گرام توأم ...

هر شب و هر روزه به وقت سحر ...

منتظر صوت سلام توأم ...

در نظر دیده ی اهل نظر ...

سرمه ی چشمان خرام توأم ...

نیک اگر در نگری در کتاب ...

قرعه ای از فال ختام توأم ...

صدای پای باران ...

صدای پای باران با ترانه ...

بزن نم نم که دل دارد بهانه ...

صدای پای باران با ترنم ...

چه پاییز قشنگی ، بوی گندم ...

صدای پای باران با گل سرخ ...

هوای دشت بارانی شده سرخ ...

صدای پای باران با دل تنگ ...

ببین پای دل لنگ و یکی سنگ ...

صدای پای باران با شقایق ...

دل عاشق دل پاک ست و لایق ...

صدای پای باران با دل ای دل ...

چه گویم روبرویت با دل ای دل ...

صدای پای باران با دل پیر ...

دل پیر در کویر کِیْ می‌شود پیر ...

صدای پای باران با مَه و ماه ...

چو خورشید و ستاره همدم ماه ...

صدای پای باران با گل نار ...

دل عاشق بسوزد در تب یار ...

صدای پای باران با خیالش ...

خیالش در خیالش در خیالش ...

سالروز تولد دوباره ی ستار بهشتی ...

گوهر عشقی خطاب به دولت امریکا: پشتیبان این حکومت ضدانسانی نباشید

دوشنبه, 18 اکتبر 2021

استان‌وایر- «گوهر عشقی»، مادر «ستار بهشتی»، وبلاگ نویسی که تحت شکنجه ماموران وزارت اطلاعات در بازداشتگاه کشته شد، در نامه‌ به «جو بایدن»، رییس‌جمهوری امریکا، ضمن درخواست ویزای امریکا برای شرکت در افتتاحیه «بنیاد ستار بهشتی» نوشت اگر درصدد کمک به مردم ایران برای رهایی نیست، حتی‌الامکان پشتیبان این حکومت ضدانسانی در پستوهای تاریک سیاست نیز نباشد.

مادر ستار بهشتی در این نامه ، نوشته به دلیل انواع سنگ‌اندازی‌ها، پس از قریب به چهار سال نتوانسته است بنیاد حمایتی ستار بهشتی را در ایران ثبت کند.

او به دلیل محدودیت صدور ویزا برای ایرانیان، از جو بایدن خواسته است  دستور مساعدت خارج از نوبت برای صدور ویزا برای خود و چند تن از همراهانش صادر کند تا با دستان خودش این «بنیاد ماندگار برای ایران و امریکا و مردم جهان» را افتتاح کند.

اردیبهشت‌ سال جاری، گوهر عشقی از راه‌اندازی انجمنی به نام فرزند جان‌باخته‌اش خبر داد که با هدف حمایت و پی‌گیری حقوق اجتماعی زندانیان سیاسی، به ویژه کارگران و معلمان راه‌اندازی شده است.

گوهر عشقی پیش‌تر نیز نامه‌ای خطاب به «دونالد ترامپ»، رییس جمهور پیشین ایالات متحده نوشته بود. او در نامه به بایدن تایید کرد دولت ترامپ در کمترین زمان ممکن (ظرف هفت ساعت) پاسخ درخور به نامه‌اش داده بود.

سال ۱۳۹۸، گوهرعشقی طی نامه‌ای از ترامپ خواست که روز تولد ستار بهشتی را به عنوان «روز دوستی میان مردم ایران و مردم امریکا» نام‌گذاری کنند.

پس از انتشار آن نامه، «برایان هوک»، رییس وقت گروه اقدام ایران در وزارت خارجه امریکا در پیامی گفت: «ما صدای شما را می‌شنویم، ما از مبارزه شما برای دست‌یابی به حقوق اولیه حمایت می‌کنیم و ما به همه کشورها یادآوری می‌کنیم که بزرگ‌ترین قربانیان رژیم ایران، مردم ایران هستند.»

گوهر عشقی در نامه به جو بایدن نوشت اگر در صدد کمک به مردم ایران برای رهایی نیست، حتی‌الامکان پشتیبان این حکومت ضدانسانی در پستوهای تاریک سیاست نیز نباشد.

او به دولت بایدن توصیه کرده: «دست یاری مردم ایران را بگیرید، نه طناب اعدام جمهوری اسلامی را.»

ستار بهشتی، وبلاگ‌نویس کارگری بود که در سال ۱۳۹۱ با اتهام‌های سیاسی دستگیر شد و زیر شکنجه ماموران جمهوری اسلامی جان باخت ...

پ ن ...

طبق آخرین اخبار منتشره ، دیشب بانو گوهر عشقی ( مادر ستار بهشتی ) و سحر بهشتی ( خواهر ستار بهشتی ) و همسر سحر بهشتی در یورش ماموران امنیتی دستگیر و به مکان نامعلومی منتقل شده اند ...

بقول اون ضرب المثل ، دزد پر زور ، یقه صاحب خانه را میگیره ...

پسر را کشتند و بجای دلجویی ، به خانواده میگویند حرف نزنید و سکوت کنید ...😳🤔😔😡

دید ، ندید ...

ماه تابان مرا دوش کسی دید ، ندید ...

گل بوستان مرا دوش کسی دید ، ندید ...

ماه من چشم براه بود و منم چشم براه ...

ماه و مهتاب و زمین را کسی دید ، ندید ...

زندگی زیباست و دیروز و فرداست همین ...

تلخ و شیرین و سخت و آسان ست ، یقین ...

تلخی و شیرینی و سختی و آسانی را ...

همه را در نظر یار چه زیبا ، کسی دید ، ندید ...

بوسه بر سجاده ی عشق ...

بحق آیه های پاک و گلگون ...

دل بیمار ما را شاد بگردون ...

بحق آیه های مو طلایی ...

بگو با یار ما هر آنچه خواهی ...

بحق دونه های برف و گردو ...

بلاها را بکن تو دورتر از او ...

بحق جام می در خلوت شب ...

مباد بیمار شود یار دور از او تب ...

بحق جرعه جرعه از شرابش ...

بحلق یار بریز انگور نابش ...

بحق بوسه بر سجاده ی عشق ...

سبوی می بریز از باده ی عشق ...

بحق ناله های بلبل عشق ...

شنو هر دم نوای بلبل عشق ...

ماه و کهکشان ها  ...

https://s19.picofile.com/file/8435012542/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B7%DB%B5%DB%B7.jpg

شنیدستم شبی در کهکشان‌ها ...

نشستی بی نشان با بی نشان ها ...

چو ماه بودی چو اختر چون ستاره ...

چو خورشیدی درخشان در کران ها ...

شبی دیگر بدیدم در خرابات ...

تو بودی و مه و ماه و اشارات ...

به باده مست و ساغر در میانه ...

سرودی چند غزل را در خیالات ...

شراب خیال ...

https://s19.picofile.com/file/8433844926/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B1%DB%B7_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B3%DB%B3%DB%B6.jpg

شبی در سکوت و شبی در خیال ...
شدم همچو مهمان به جشن خیال ...
ضیافت به باغ و به دشت و کویر ...
شب شعر به باغ و به دشت خیال ...

همه شاعران غرق ِ خواب ِ خیال ...
به شعر و غزل ، خواب ناب خیال ...
شدم مست شعر و غزل های ناب ...
به میخانه ات از شراب خیال ...

عطر خیال ...

https://s21.picofile.com/file/8443157676/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B2_%DB%B0%DB%B0%DB%B4%DB%B6%DB%B4%DB%B3.jpg​​​​​​

سر کوه بلند با یار نشینُم ...

برایش یک گلی بی خار بچینُم ...

ببافُم زلف و گیسوی پریشان ...

کتاب و دفتر و آثار نویسُم ...

نشینُم روبرویش در بیابان ...

فدای خنده هایش میکنُم جان ...

اگر خورشید و ماه ببینُم دوباره ...

که ماه جان ست و خورشید جان جانان ...

در آن کوه بلند با تار مویش ...

بیارُم ماه تابان روبرویش ...

خیالش در خیالُم همچو باران ...

ببویُم در خیالُم عطر و بویش ...

رویم با هم به کوه و دشت و صحرا ...

به یک قایق شویم تا موج دریا ...

شب و روز در کویر و زیر باران ...

نشینیم روبرو تا صبح فردا ...

جان و جانانم ...

هم جان و جانانم تویی ...
هم روح و ریحانم تویی ...
هم مرغ جانی در قفس ...
مرغ غزل خوانم تویی ...

ای  جان و جانانم کجا ...
ای روح و ریحانم کجا ...
ای مرغ جان اندر قفس ...
ای مرغ خوش خوانم کجا ...
 

از جان و جانانم بپرس ...

از روح و ریحانم بپرس ...

از مرغ جانم در قفس ...

از مرغ خوش الحان بپرس ...

 

با جان و جانانم بگو ...

با روح و ریحانم بگو ...

با مرغ جانان در قفس ...

با مرغ ِ مهربانم بگو ...

 

 

زندگی ...

هیچ میدانی عزیز ...؟

عمر یعنی ثانیه ثانیه ...؟

زندگی یعنی نه فقط زنده بودن ...

بل ، ثانیه ثانیه ، بهره بردن ...

زندگی یعنی شاد بودن و شادی بخشیدن ...

اصلا زندگی یعنی بخشیدن ...

سینه دارم شرحه شرحه داغ داغ ...

هیچ نمی‌گویم به تو با ناله درد اشتیاق ...

همه ی دنیا و مافیها را می‌بخشم که شاد باشی ...

همه ی عالم امکان ، بهای یک لحظه لبخند ت ...

من زنده از آنم که آرام بگیری ...

در میکده از دست خدا ، جام بگیری ...

بی وقفه و لاجرعه و یک جام پر از می ...

همراه فلک با مه و اجرام بگیری ...

 

ماگادان ...

 

 می‌دانی ماگادان چگونه جایی است؟

خاطرات تلخ دکتر عطا صفوی ...

  آنچنان جایی است که در آن ۹۹ نفر می‌گریستند و فقط یک‌نفر می‌خندید. او هم دیوانه بود! ماگادان جایی است که مردگان را توی کیسه‌ای می‌گذاشتند و روی برف‌های ابدی می‌انداختند. جایی است که کسی ترانه شاد نمی‌خواند.  در ماگادان زندانیان هرگز پیر نمی‌شوند…” (ص ۱۱۰)

دکتر صفوی بین ایرانیان ساکن شوروی سابق از دهه ها پیش به خاطر گذراندن سالها زندان و کار طاقت فرسا در اردوگاه های کار اجباری استالینی شناخته شده بود. بعد از چاپ خاطرات تکان دهنده او با عنوان "در ماگادان کسی پیر نمی شود" (تهران، ۱۳۸۳، به کوشش اتابک فتح الله زاده) نام او بین ایرانیان داخل و خارج ایران هم پیچید.

دکتر صفوی که دهه ها به عنوان یک پزشک بنام و خوشنام در جمهوری تاجیکستان مورد احترام مردم آن کشور بود، چندی پیش، از آن کشور به کانادا مهاجرت کرده بود و دوره بازنشستگی خود را با خانواده اش درتورنتو می گذراند. پیش از آن، در دهه شصت، او به ایران رفته و کوشیده بود در آنجا مطبی تاسیس کند اما پس از چندی مایوس و سرخورده به تاجیکستان باز گشته بود.

این عضو (یا هوادار) حزب توده ایران بعد از جنگ دوم جهانی، به دلیل باورهای سیاسی و درگیری با ماموران امنیتی آن زمان، در اوان جوانی با چند تن از دوستانش از قائم شهر (که در آن زمان، به آن شاهی می گفتند) به اتحاد شوروی گریخته بود تا در آنجا که برایش مهد زحمتکشان جهان بود، به دانشکده پزشکی برود. می خواست به خواسته پدرش عمل کند و پس از پزشک شدن به ایران برگردد تا به قول خودش به مردمش خدمت کند. اما ماموران شوروی، آن پناهنده به سوسیالیسم و دوستانش را همان سر مرز دستگیر کردند و به جای دانشگاه به زندان فرستادند.

آنها اول به اتهام عبور غیر مجاز از مرز به دو تا سه سال زندان محکوم شدند ولی دادگاههای استالینی پس از چندی آنها را به اتهام جاسوسی برای ایران و آمریکا دوباره محاکمه کردند و این بار به ۱۰ تا ۱۵ سال زندان در اردوگاههای کار اجباری در سیبری محکوم شدند. دستگیری صفوی و دوستانش در شوروی همزمان با نخستین سالهای جنگ سرد، شروع کارزار علیه کشورهای غربی و "جاسوس یابی" از طرف شوروی بود که سرنوشت تلخی را برای آنها رقم زد.

در سال ۱۹۴۸ در زمان زلزله مهیب عشق آباد، دکتر صفوی در زندان آن شهر تقریبا زنده به گور شد اما پس از سه روز ماموران او را پیدا و به زندانی دیگر منتقل کردند. محکومیت و زندانی شدن او و دوستانش ظاهرا تنها بر اساس اعتراف یک هم‌حزبی‌اش در زیر شکنجه بود و برای خواننده خاطراتش، همچون افسانه ای است که تا پایان عمر، باور نکردنی باقی می ماند.

با وجود این، حوادثی که این زندانی مهاجر به زبانی ساده نقل کرده، چنان تکان دهنده است که اشک و خشم را همزمان جاری می کند و قلم از بازگویی برخی شیوه های بازجویی و اعتراف گیری اش شرم دارد. صفوی می نویسد بارها و بارها کوشیده بود تا ماموران اطلاعاتی شوروی را به توده ای بودن و وفادار بودن به سیستم سوسیالیستی متقاعد کند، اما گوش شنوایی وجود نداشت: "سیستم، سیستم جاسوس سازی بود. آنها برده کار می خواستند، برده..."

عطا صفوی: هنگامی که یکی از زندانیان موتور را روشن می کرد با صدای بلند شروع به خواندن شعرها و آهنگ های محلی مازندرانی می کردم. این البته آواز نبود بلکه نعره یک ایرانی در آخرین ایستگاه قطب شمال بود.

دکتر صفوی در سراسر خاطراتش بیش از همه در آن اردوگاه و در آن سرما از تنهایی خود در دامن سوسیالیسمی که زمانی دوستش می داشت رنج می برد:

"هنگامی که یکی از زندانیان موتور را روشن می کرد با صدای بلند شروع به خواندن شعرها و آهنگ های محلی مازندرانی می کردم. این البته آواز نبود بلکه نعره یک ایرانی در آخرین ایستگاه قطب شمال بود. بعضی وقتها با خودم حرف می زدم: عطا از کجا به کجا رسیدی؟ چه ها که نکشیدی! در کوره پزخانه عشق آباد که گرمایش به ۶۰ درجه می رسید کار کردی. در اینجا در سرمای ۳۰ تا ۵۰ درجه زیر صفر کار می کنی. به خودم روحیه می دادم و از خودم تعریف می کردم... بارک الله عطا! تو ببر مازندرانی! عطا زنده می ماند."

عطا شش دهه بعد از آن روزهای تلخ زنده ماند. بعد از مرگ استالین، از او اعاده حیثیت شد و به شهر سیمچان در نزدیکی همان اردوگاه منتقل شد. او توانست بعد از ماهها کارهای سخت، پولی برای بازگشت خود بیاندوزد. سرانجام پس از هفت سال و دو ماه و یازده روز زندان و کار اجباری، این توده ای متهم به جاسوسی برای آمریکا و ایران تبرئه و آزاد شد. می گوید به خاطر آنکه پاسپورت شوروی نداشت و مهاجر بود در همان سرمای قطب شمال رها شد تا خود راه بازگشت خود را بیابد.

بعد از آزادی کوشید تا از شهر یخزده ماگادان که فرودگاه داشت، راهی برای بازگشت خود بیابد. با نشان دادن تبرئه نامه خود به ماموران کا گ ب و گفتن اینکه هوادار سوسیالیسم و حزب توده بوده و بیهوده محکوم شده، از آنها درخواست کمک کرد. اما مسئولان با وجود ابراز ترحم به او آدرس غلامحسین، یک ایرانی دیگر آن شهر، را به او دادند. می گوید او در آن سرما و تنهایی باید از هموطنش کمک می گرفت نه از سیستمی که او را به ناحق تقریبا به مرگ محکوم کرده بود. صحنه ای که دکتر صفوی از آشنایی با آن ایرانی در سرمای استخوان سوز قطب شمال تصویر می کند بسیار تاثیر گذار است:

"پس از این همه سالهای نکبت بار، اولین کسی که حال مرا دریافت و مرا در آغوش کشید و بوسید غلامحسین بود. من اصلا بوسه را فراموش کرده بودم. آرام آرام خودم را پیدا کردم. انگار صدای لالایی مادر گمشده خود را می شنیدم. آیا کسی می تواند احساس مرا درک کند؟"

دکتر صفوی مکررا از مشکلات و تحقیرها و ستمی که بر او و دوستانش در زندان و اردوگاه رفته بود سخن می گفت. سیستم حاکم بر زندان و اردوگاه را سیستم جنگل و زورگوئی می خواند که در آن قوی تر به ضعیف تر حکومت می کرد و سیستم حزبی و شوروی را به خاطر عدم توجه به حیثیت و کرامت انسانی مورد انتقاد شدید قرار می داد. در سخنانش که در زمان کهولت شکلی عصبی به خود گرفته بود، رنجیدگی از بقول خودش "خبرکش ها" بیش از همه به گوش می رسید، آنهایی که به کا گ ب خبر می دادند که در خانه او چه می گذرد. اگر سخن به بازجوی اش میرزائیان که او را بارها شکنجه کرده بود می کشید حتی پنج دهه بعد از آنروزها، رگهای گردنش بلند می شد و خون در صورت و شقیقه هایش می دوید ...

"در نظام استالینی هر چه استعداد پلید در ذات بشر بود در مورد ما به کار می بستند. دست این انسان های وحشی تر از حیوان برای شکنجه روحی و روانی به تمام معنی باز بود تا استعداد خود را برای کشف و اجرای شکنجه های روحی و روانی هر چه وحشیانه تر بر سر میلیونها زندانی بیازمایند. در آستانه ۷۸ سالگی از قلم و توان من خارج است که آنچه را دیدم و کشیدم به قلم آورم. هر طور بود با مرگ مبارزه کردیم و زنده ماندیم که آزاد شویم، به وطن برگردیم و سرگذشت شوم خود را به مردم خود و به جوانان خود شرح دهیم تا آن اشتباهات ما را تکرار نکنند."

دیدار با دکتر

حدود بیست سال پیش دکتر صفوی را در جمع محدود ایرانیان شهر دوشنبه که اکثرا یا همگی هوادار یا عضو سابق حزب توده ایران بودند در تاجیکستان دیدم. در آن زمان اگر ورود هر ایرانی به دوشنبه برای تاجیکان پیام آور هویت ایرانی و زبان فارسی بود، برای ایرانیان آن شهر هر ایرانی مانند دریچه ای به دنیای آزاد بود که باید تجارب تلخ و پیام درد آنها را به گوش جهانیان می رساند.

بعد از آنکه با سرگذشت تکان دهنده دکتر صفوی (و بعضی دیگر از ایرانیان آن شهر) آشنا شدم، می خواستم با دوربینی که همراه داشتم، ویدیوئی از خاطرات او تهیه کنم. اما بعد از آنکه در روز مقرر دوربین فیلمبرداری آماده شد، خبر دادند که تصمیم دکتر صفوی عوض شده و نمی خواهد مصاحبه کند. بعدا دلیلش برایم روشن شد. ترس از نیروهای امنیتی و اطلاعاتی شوروی، که همواره آنها را چون کابوس با خود داشت، موجب آن تصمیم شده بود، با وجودی که آن زمان، دیگر اتحاد شوروی از هم پاشیده و رسما منقرض شده بود.

در ماه نوامبر گذشته بار دیگر برای صحبت با دکتر صفوی و تهیه فیلمی راجع به او برای تلویزیون فارسی بی بی سی به تورنتو رفتم. با وجودی که همه چیز از قبل با او هماهنگ شده بود، ولی بار دیگر وقتی زمان مصاحبه نزدیک شد، او دوباره می خواست با همان بهانه های بیست سال پیش از انجام مصاحبه سر باز زند.

می گفت روسهای تورنتو به او گفته اند نیروهای امنیتی روسیه بسیار مراقبند که کسی درباره شوروی و استالین بد نگوید. بعد از ساعتی صحبت بالاخره او راضی به مصاحبه شد ولی همواره اضطراب خود را نشان می داد.

دکتر صفوی با وجود تحصیل در دانشکده پزشکی، داشتن زن و فرزند، بازگشت به ایران، مهاجرت به کانادا و داشتن یک زندگی نسبتا عادی، حتی نزدیک به شش دهه پس از آزادی از زندان و اردوگاه کار، تا اواخر عمر زندانی کابوس های ناشی از حوادثی که بر او گذشته بود، مانده بود، و صحبت با او بدون بحث در مورد زندان و شکنجه، اردوگاه کار، حزب توده و شوروی به سختی ممکن بود.

دل و عقل ...

انسان موجودی ست ناشناخته ، حتی برای خودش ...

انسان ناشناخته ترین موجود در عالم هستی ست تا جایی که واقعیت و ماهیت واقعی انسان بر انسان پوشیده هست ...

انسان معجونی ست از قوای عقل ، ذهن ، احساس ، عاطفه ، جسم ، روح و خیال و تخیل و ...

پرداختن به یک جنبه و غافل شدن از مابقی قوای انسانی ، یکنوع رشد تک بعدی و ناقص هست ...

در این میان قرن‌ها ،شاید از آغاز خلقت بشر همواره بحث مقابله ی دل ( قلب ) و عقل مطرح بوده و هست ...

بنظر دل و عقل مکمل همدیگرند نه در تضاد و تنازع ...

اینگونه نیست که بقای یکی مستلزم نابودی دیگری باشد ...

یا حاکمیت یکی بمعنی محکومیت آن یکی باشد ...

اعتقادم بر این ست که همزیستی عقل و قلب مانند همکاری پا و دست هست یا چشم و دست و پا و ...

برای چیدن میوه ، با چشم میبینیم و با پا بسوی درخت ( بالای درخت ) می‌رویم و با دست میوه را می چینیم و ...

گاه نگاه برخی به دل و عقل نگاه عاقل اندر سفیه هست ...

یا نگرشی همچون تقابل جهل و دانش ...

تضاد باطل و حق ...

کفر و ایمان ...

شیطان و فرشته ...

ظلمت و تاریکی با نور و روشنایی ...

گمراهی و هدایت ...

تصورم این ست که همراهی قلب و عقل بتناسب نقش و جایگاه و کارکردشان ، یک سازندگی رو به تکامل و رشد موزون و همه جانبه هست ...

انسانیت انسان به عشق ست و درست زندگی کردن ...

با عقل نمیتوان عاشق شد چنانچه که با قلب نمیتوان اندیشید ...

انسان چگونه موجودی ست ؟

عاقل محض ؟

عشق مطلق ؟

راه سخت و دشواری ست در پیش گرفتن مراسم محاکمه و برپا کردن محکمه و محاکمه ی قلب ( دل ) و عشق و عاشق و عاشقی و عاشق شدن و رای برائت صادر کردن از عشق و مذمت و محکومیت و شکست دل ...

آدمی نه سنگ و چوب و آهن ست و نه یکسره قلب و احساس و شعر و غزل ...

حریم دارد دل و حرمت دارد عقل ...

حریم و حرمت هر یک ، نافی و در تضاد با حریم و حرمت دیگری نیست ...

شاید اینگونه بتوان تصور کرد دو ریل راه آهن که در امتداد هم از ابتدا ( مبدأ ) تا انتها ( مقصد ) لازم و ملزوم یکدیگرند ...

بودن هر یک عامل بقا و ایفای نقش دیگری ست ...

بدون هر کدام ، قطار انسان نه حرکتی دارد و نه رسیدن به مقصد برایش متصور ...

چشم ها را باز کنیم و با دو چشمانی باز نظاره کنیم ...

نه چشمها را ببندیم بر حقایق عالم هستی و نه با یک چشم ببینیم حقیقت انسانی انسان را ...

اگر گفت چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید ...

هر دو چشم را باید شست ، هر دو چشم را باید نبست و با دو چشم باز و شسته ، جور دیگر دیدن را آغازیدن لازم ست ...

اگر گفته شده ، عقل دقت و سرعت میدهد و ایمان جهت ...

باید گفت دل ( قلب ) جایگاه ِ جهت و عقل ابزار سرعت و دقت در رسیدن به مقصد نهایی انسان ست ...

دفتری چون قرآن ...( برگرفته از ارسالی یک همکار )

(((دفترت را میفروشی دخترم ؟)))

باز شد درب کلاس و همچو رَخْشْ

قامت استاد زد بر دیده نقش

گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس

پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس

درب را مبصر پس از یک لحظه بست

دست بالا برد و در جایش نشست

دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر

بود در سیمای این استاد پیر

دیده چرخاند و نگاهی بر همه

کرد چون عباس اندر علقمه

با تحکّم گفت برجا ای کلاس

یک صدا گفتند آنها هم سپاس

بعد از آن استاد با لبهای ریز

گفت دفترهای انشا روی میز

یک به یک سر زد به کل میزها

باز گشت از پشت رخت آویزها

سر زد و دید و سر جایش نشست

چانه را انداخت در چنگال دست

گفت جمعا از شماها راضی ام

راضی از تدریس های ماضی ام

درس انشای شماها خوب بود

هم مرتب بود و هم مرغوب بود

گر چه این یک درصد از بین صد است

این وسط اما یکی خیلی بد است

آخرین بار تو باشد یاسمن

مادرت فردا بیاید پیش من

دفترت کلا سیاه است و کثیف

با چه رویی می گذاری توی کیف ؟

گر چه انشای تو زیبا بود و بیست

نمره ات اما به جز یک صفر نیست

زودتر بیرون برو از این کلاس

تا نبینم صورتت را ناسپاس

یاسمن اما فقط لبخند زد

بغض را با خنده اش پیوند زد

شرمگین بود و نگاهش غصه دار

پشت لبخندش نگاهی بی قرار

گفت بابایم پریشب گفته است

دفتری در آرزویم خفته است

آرزو دارد که مال من شود

دفتر انشای سال من شود

گر که قسمت بود و او کاری گرفت

دستهایش را به دیواری گرفت

چون حقوقش را بدادند و نخورد

مثل آن قبلی که یکجا خورد و برد

پول صاحب خانه را باید دهیم

بعد از آن هم نانوا آقا رحیم

مانده ی بقالمان حاجی حبیب

ذیحسابی های این مرد نجیب

بعد از اینها هم که مادر ناخوش است

کوره ی آجر پزی پشتش شکست

بس که آجر برده در سرما و سوز

شب نشد بی ناله هایش وصل روز

کاش دارویی به مادر می رسید

درد جانکاهش به آخر می رسید

بعد از آن دیگر منم با دفترم

مطمئنا دفترم را می خرم

چون خریدم می نویسم توی آن

تا نباشد از سیاهی ها نشان

نیست لازم تا کنم من بعد از این

پاک مشق قبلی ام را نازنین

بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن

آفرین می گویی ای استاد من

با اجازه می روم پیش مدیر

رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر

اشک در چشم معلم حلقه بست

نرم نرمک بغض قلبش را شکست

روی خود را برگرفت از بچه ها

شانه می لرزید و بغضش بی صدا

با همان چشمان بغض آلود گفت

وای از شهری که وجدانش بِخُفْتْ

یاسمن بانو نمی خواهد نرو

جای خود بنشین و دیگر پا نشو

عینکم را شست اشک پاک تو

سوختم از سینه ی صد چاک تو

دفترت خوب و قشنگ است و تمیز

حیف باشد مانده باشد روی میز

مثل قرآن می گذارم بر سرم

دفترت را می فروشی دخترم ؟

شاعر شعبان جیریایی آموزگار استان مرکزی ...

نمک ...

نمک بر دل زخمی من مریز ...

به اشک دو‌ چشمم نخند ریز ریز ...

چه شد در غروبی پر از انتظار ...

به جان و دل خسته ام ، دورخیز ...

با خدا بخند ...

و خدا کافی ست ...

و کافی ست خدا با تو هر لحظه بخندد که شاد باشی ...

شاد که باشی و چشمهایت بخندند ...

زمین و زمان می‌خندند ...

قهقهه میزند زمین و زمان ...

باد صبا که خبر از اشک شوق چشمهایت برساند ...

کافی ست که تشنگی ام با زلال معرفت ،سیراب شود ...

شاد که باشی ، لبخند که بزنی ، نشاط که داشته باشی ...

نه بعد زمان و نه بعد مکان ...

هجران سهل و خبر از یاد و خاطر و خاطرات بجا مانده بر خط ساحل سرخ دریای خیال دارد ...

باش تا خورشید گرما بخشی کند و ماه نور افشانی ...

نخل در کویر تنهایی نمی‌میرد ...

سیراب کن با نغمه ی دلنواز آوای بارانی ات ...

زنده ایم ... بمیریم ...

ما زنده از آنیم که یک روز بمیریم ...
با ناله و آه و دل پر سوز بمیریم ...
با قصه ی پر غصه ی یک سینه ی پر سوز ...
از روز ازل تا ته این قصه ی جانسوز بمیریم ...

 

نمک ...

نمک بر دل عاشقان چون شکر ...

به اشک دو چشمان عاشق نگر ...

برای خیالت یکی جاده در انتها ...

به جان و دل عاشقم ، نیک نگر ...

برای دل زخمی ام ، اشک مریز ...

بشادی ِ این دل بخند ریز ریز ...

بیا در غروبی پر از انتظار ...

به لبخند و مهری شتاب کن عزیز ...

کلامی از لسان الغیب ...

حافظ شیرازی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

غزل ۴۳۵

لبخند بزن و بخند ...

لبخند بزن و بخند بر بی کسی ...

بر لحظه های شور ِ دلواپسی ...

بخند بر دلتنگی ها ...

لبخند بزن بر خنده ها و خاطرات و رویاها ...

بخند بر لحظات با هم بودن ...

قهقهه بزن بر روزگار سیاه ...

بگذار بی من و ما و خاطرات ، بگذرد زندگی ...

زندگی را زندگی کن بی قدم زدن در ساحل تنهایی ...

نخل ها ایستاده می میرند ...

روزگار موی نخل را سفید و قامتش را خمیده ...

ولی نخل ایستاده می میرد ...

لبخند بزن بر نخل مرده ی ایستاده در انتهای کویر بی کسی ...

بهانه ای برای لبخند ...

روزی پیامبر ص و علی ع در مجلسی نشسته بودند ...

میزبان ظرفی خرما نزد هر کدام از آنها گذاشت ...

پیامبر جهت مزاح خرما ها را میخورد و هسته ها را در ظرف علی ع می‌گذاشت ...

بعد از اتمام خرما ها و انتهای مجلس مهمانی ، پیامبر به علی رو کرد و گفت عجب پر خور ( شکمویی ) هستی که همه خرماها را خوردی و اینهمه هسته جمع کرده ای ...

علی ع کم نیاورد و گفت پر خور ( شکمو ) کسی ست که خرما ها را با هسته خورده و یکدانه هسته هم در ظرفش نیست ...😳🤔😚😂

 

 

خدا کافی ست مرا ...

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ( سوره توبه آیه ۱۲۹ )

پس اگر ( همه از تو ) روى برتافتند بگو خدا مرا بس است هيچ معبودى جز او نيست بر او توكل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است 

امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه خطاب به خداوند عرض مى‌كند: «ما ذا وَجَد مَن فَقدك و ما ذا فَقَد مَن وجدك؟» هر كه تو را ندارد، چه دارد؟ و هر كه تو را دارد، چه ندارد؟

 

و آنگاه که زمین و زمان و همه از تو روی برگردانیدند ، ناامید مشو ، کافی ست رو بسوی خدا داشته باشی ...

و خدا بی اندازه کافی ست ...

و خدا بیش از حد نزدیک ست ...

 

غوغای ساحل ...

آمد آن دریا نشین در بندر و ساحل نشست ...

با کلامی دلنشین غوغای ساحل را شکست ...

آمد و آرام نشست و قصه ی جانانه گفت ...

با غزل با یک ترانه بر دل دفتر نشست ...

آیات غزل ...

الهی به ذکرت به میخانه ها ...

دلی پر ز مهرت به بتخانه ها ...

به عشقت سر از پا شناسیم چرا ...

من و ساقی گر مست ز پیمانه ها ...

شب و روز بیادت بنوشم شراب ...

شرابی طهور و اصیل ، ناب ناب ...

به آیات نازل به شعر و غزل ...

به شوقش که شاید ببینم بخواب ...

خدایا تو را دیدمت کی به کی ...

من و ساقی در میکده مست می ...

تو در عرش خود گرم دیدار یار ...

من و یار به آواز و تنبور و نی ...

آواز قو ...

شب هست و سکوت هست و پروانه ها ...

دو لیلی دو‌ مجنون به ویرانه ها ...

دلی در سکوت و دلی پر ز درد ...

به مستی بباید به میخانه ها ...

شب و مستی و آواز قو ...

دو همدل به دیدار و در گفتگو ...

به دریا و ساحل به میخانه ها ...

نشینند به کشتی و در روبرو ...

خدا را به اشک دل لاله ها ...

شقایق به صحرا و آلاله ها ...

به لیلی و مجنون و آواز دل ...

به هجران و درد و همه ناله ها ...

شب و ماه و خورشید و باران و ابر ...

دلی در فغان و به سر رفته صبر ...

چو یعقوب و ایوب و یوسف به چاه ...

نه گرگی درید و پلنگ و نه ببر ...

به شب‌های باران همه اشک و آه ...

پریشان و مضطر چو گم کرده راه ...

دل تنگ و سینه پر از اشتیاق ...

نه خورشید عیان و نه تابان ِ ماه ...

همخانه ی عاشقان ...

همچون گل و پروانه شو ...

چون یک پری در خانه شو ...

با عاشقان همخانه شو ...

چون بت در این بتخانه شو ...

همچون یکی دیوانه شو ...

چون مونس و دردانه شو ...

اندر خیال مستانه شو ...

ساقی به این میخانه شو ...

ببار بارون ...

ببار بارون که بارون مثل بارون ...

می‌ریزه نرم ِ نرم از چشم ایوون ...

ببار بارون که دل بارون نم نم ...

به دریای خیال می‌ریزه کم کم ...

 

ببار بارون دلم بارونی امشب ...

همین امشب و دیشب هست و هر شب ...

ببار بارون که اشکات دونه دونه ...

می‌ریزه مثل اشکام ، روی گونه ...

 

ببار بارون که دنیا غم بباره ...

ز اشک چشم بارون نم بباره ...

ببار بارون هوا دیوونه ی یار ...

همون یاری که یادش شعله ی نار ...

گفتمش .... گفتا ...

گفتمش ، گفتا که عشق چون ست و چون ...
بی تکبر ، بی ریا ، بی چند و چون ...
گفتمش ، گفتا که عشق آسان نمود اول ...
ولیکن سخت شد و نیستا همان اول ...
گفتمش ، گفتا نباشد عشق و اما و اگر ...
گر چه عشق ست همچو شعر های دگر ...
گفتمش ، گفتا که دل خونم کنی ...
در بیابان بلا ، بیچاره مجنونم کنی ...
گفتمش ، گفتا که در شهر شهره ام ...
در گلستان خیال هم بلبل و هم سهره ام ...
گفتمش ، گفتا به آواز بلند ...
بی تو عازم گشته ام شهر خجند ...
گفتمش ، گفتا دگر آسوده ام ...
با هزار فکر و خیال آلوده ام ...
گفتمش، گفتا که لیلا گشته ام ...
از تو ناپیدا و پیدا گشته ام ...
گفتمش ، گفتا که بی پروا منم ...
شاعر شعر ها و آوازها منم ...
گفتمش ، گفتا که در میخانه ها ...
بوسه بر سجاده و پیمانه ها ...
گفتمش ، گفتا که دریا و بلم ...
نرد عشق باختم به غوغای قلم ...

گفتم دروغ ...

این چه شوری ست و چه غوغایی ست به دل ...
قایقی بشکسته می‌ماند دلم بنشست به گل ...
روز من همچون شب و هر دو سیاه و بی فروغ ...
گفتمت روزی اگر روزم چو روز ، گفتم دروغ ...

آتش بدون دود ...

هیچ آیا تو آتش دیده ای ...
آتشی را هیچ بی دود دیده ای ...
آتشی بر خرمنی بی دود اگر ...
قلب و روح و جسم عاشق بود مگر ...
آتشی بر جان و بر دامن نشست ...
اخگری بود قلب عاشق را شکست ...
عاشقان بی خانمان و در سکوت ...
غرق فریاد و خروشند در سکوت ...
عاشقی لیلی و مجنون نیست فقط ...
نقش شیرین نقش فرهاد نیست فقط ...
عاشقان در آسمان بی کسی ...
چشم براه هستند رسد فریاد رسی ...
عاشقی کردی اگر دردش مَبین ...
قطره قطره اشک ِ ماتم از جبین ...
عاشقی کردی ز سر دادن مترس ...
همچو ابراهیم ز آن آتش مترس ...
گر مرد رهی مکن دگر ناله و آه ...
از چاله برون فتاده افتاده به چاه ...
از چاه مترس و ره ِ افسانه مرو ...
از پیله برون آ ، ره پروانه برو ...
پروانه صفت در دل آتش بنواز ...
آوای دل و به شعله کن رقص آغاز ...

قربانی خالصانه ...

مردی در روز عید ، شتری در راه خدا قربانی کرد ...

در هر مجلس و مأوائی ماجرای قربانی کردن شتر در راه خدا را شرح و تفصیل میداد ...

به او ایراد گرفتند که مرد مؤمن ، قربانی در راه خدا که اینقدر گفتن نداره ...

جواب داد ، خداوند برای فدیه ی اسماعیل ، بدست ابراهیم یک گوسفند را قربانی کرد ، خودش در ۵۰ جای قرآن اونو گفته ...

اونوقت من شتر به این بزرگی را قربانی کردم و سکوت کنم ؟

« برگرفته از کتاب ، لطایف الزهر ، شیخ نعمت الله جزایری ...»

لب ...

گفتگو داریم من و تو نیمه شب ...
راز دل گوئیم به هم با هر دو لب ...
لب بُوَد مفتاح ِ صندوق سینه ها ...
لب کند پاک سینه را از کینه ها ...

لب دو لب اعجاز گر و مفتاح دل ...
لب به لب غوغاگر و سودای دل ...
لب چو واشد ، میشود دل بی خیال ...
لب به لب شد ، آرزو های محال ...

کار دل هست عشق و رازهای مگوی ...
حرف دل را نیمه شب با دل بگوی ...
شب به شب هر شب به دیدار توأم ...
لب به لب بر لب گرفتار توأم ...

زنگ خنده ...

فلانی دستش شکست ...

رفت دکتر و گچ گرفت ...

از دکتر پرسید چه مدت باید دستم توی گچ باشه تا خوب بشه ؟

دکتر گفت یکماه بشرطی که تکونش ندی ...

فلانی از دکتر پرسید ، بعد از یکماه میتونم پیانو بزنم ؟

دکتر گفت بله ، حتما ...

فلانی خیلی خوشحال گفت چقدر خوب شد که دستم شکست ...

دکتر متعجب پرسید چرا ؟

فلانی گفت چون تا قبل از شکستن دستم ، نمی‌تونستم پیانو بزنم ...😳🤔🤭🤗

پ ن ...

نمی‌دونم تلخند هست یا الکی خند ...