گرداب خیال ...
روح مام و پدرم شاد که گفتند به استاد ...
بر مرد جوان عاطفه آموز و دگر عشق ...
هم روح پدر شاد و هم مام جوانم ...
از عالم بالا نگرانند به گمانم ...
در عالم معنا من و ما عین یکی معنی وحدت ...
بیهوده نباید بشویم راهی تکراهه ی کثرت ...
در گوشه میخانه اگر در تب و تابیم ...
پیوسته و دلبسته ی هر جام شرابیم ...
لبخند خدا از لب مینوی تو پیداست ...
گیسوی پریشان تو چون موی ثریاست ...
خورشید و کویر و لب ساحل به خیالت ...
گویی که خدا بوسه زده بر خط و خالت ...
بنشین و دگر هیچ مگو از گل مرداب ...
این کشتی بشکسته مبر جانب ِ گرداب ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۰ ساعت 16:37 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...