باز ماه مهر ...

باز آمد ماه مهر ، ماه کلاس ...

بوی جوراب ، بوی موی همکلاس ...

باز مهر شد ، ماه جوش ، ماه خروش ...

کودکی ساکت ، یکی در جنب و جوش ...


باز آمد ماه مهر ، ماه قشنگ ...

ماه پاییز و درختان ، رنگ به رنگ ...

باز مهر شد ، ماه کودک‌های شاد ...

ماه گیسوهای افشان ، توی باد ...


باز آمد ماه مهر ، ماه تلاش ...

سوز و سرما ، گونه ی کودک خراش ...

باز مهر شد ، ماه مهر ورزان به مهر ...

ماه مهر ورزی به گردون و سپهر ...


باز آمد ماه مهر ، ماه خروش ...

کودکان خندان همه در جنب و جوش ...

باز مهر شد ، مهر و مهربانی قرین ...

قلب پاک کودکان ، زیبا ترین ...

خراب خراب  ...

دوش مرا حال خراب و خراب ...

ساقی مرا داده شراب و شراب ...

در پی دلدار به شب انتظار ...

هر چه دویدم چو سراب و سراب ...


دوش ندانم که چه بود و نبود ...

چنگ و دف و تازه رباب و رباب ...

تا به سحر مژده ی وصل و وصال ...

خواب و خیال بوده بر آب و بر آب ...

دوش مرا حال خرابی گرفت
ساقی دل قصد شرابی گرفت
در پی دلدار به شب های تار
هرچه خیال بود سرابی گرفت
دوش ندانم که چه بود و نبود
چنگ و دف و تازه ربابی گرفت
تا به سحر مژده وصلش رسید
خواب و خیالم به حبابی گرفت ....


دوش مرا حال خراب و خراب
ساقی می داده شرابم، شراب
در پی دلدار نگاهم به در
هر چه دویدم نشد جز سراب

دوش ندیدم که چه بود و نبود
چنگ و دف و تازه ربابی چو ناب
تا به سحر مژده به وصلم نمود
خواب و خیالم همگی نقش آب

ادب  ...

دوش دیدم باز مزاحم آمده ...

سر گریبان بود و نادم آمده ...

گفت سخن های فراوان از کهن ...

گفت حلول کرد در وجودم اهرمن ...

گفت و گفت او تا سحر در انجمن ...

شاهد گفتار او صد مرد و زن ...

گفت وجودم غرق کین و توز و خشم ...

طینتم آشکار و ظاهر در دو چشم ...

گفت ادب در کودکی ناموخته ام ...

بی ادب در کودکی ها ، خفته ام ...

گفت اگر بر سفره ی بابا بُدَم ...

اینچنین پَست و لئیم آیا شدم ...

هر که تأدیبش نشد در کودکی ...

در بزرگسالی کجا شد رودکی ...

حرف مفت بسیار بگفت ، صد من یه غاز ...

هر چه خواند آواز انکر ، جای ساز ...

هر چه میخواهد دل تنگت بگوی ...

بیش از این آواز روباهان مجوی ...

همچنین گفت تا سحر گفتار ها ...

همچو گفتار کلاغ ، کفتار ها ...

رفت و گفتیمش سلام از ما درود ...

کینه و خشمت چو آتش همچو دود ...

دوش دیدم باز مزاحم آمده ...
سر گریبان بود و نادم آمده ...
گفت سخن های فراوان از کهن ...
گفت حلول کرد در وجودم اهرمن ...
گفت و گفت او تا سحر در انجمن ...
شاهد گفتار او صد مرد و زن ...
گفت وجودم غرق کین و توز و خشم ...
طینتم آشکار و ظاهر در دو چشم ...
گفت ادب در کودکی ناموخته ام ...
بی ادب در کودکی ها خفته ام ...
گفت اگر بر سفره ی بابا بُدَم ...
اینچنین پَست و لئیم آیا شدم ...
هر که تأدیبش نشد در کودکی ...
در بزرگسالی کجا شد رودکی ...
حرف مفت بسیار گفت ، صد من یه غاز ...
هر چه خواند آواز انکر ، جای ساز ...
هر چه میخواهد دل تنگت بگوی ...
بیش از این آواز روباهان مجوی ...
همچنین گفت تا سحر گفتارها ...
همچو گفتار کلاغ، کفتارها ...
رفت و گفتیمش سلام از ما درود ...
کینه و خشمت چنین بیهوده بود ...

درد ...

درد یعنی گفتگو با یک نفهم ...

هم نفهم ، هم یک مزاحم ، یک نفهم ...

درد یعنی او بگوید حرف مفت ..

تو فقط ناچار تماشا کن چه گفت ...

درد یعنی ناسزای یک الاغ ...

او بگوید بر دل تو نقش داغ ...

درد یعنی جاهلی از راه دور ...

چون حمار و کلب کند آوای گور ...

درد یعنی هر چه گفت ، کردی سکوت ...

چاره نیست و چاره چیست غیر از سکوت ...

گفت اذا خاطبهم الجاهلون ...

رو ی بگردان و بشو از غافلون ...

آدم و شیطان ...

تا الان از این زاویه نشنیده بودم و فکر نکرده بودم که شیطان شاید عاشق حوا شده بود که با آدم دچار مشکل شد و سجده نکرد ...

تصور من اینه ابلیس از ازل در بارگاه و عرش الهی عارفانه و شاعرانه و عاقلانه مشغول ذکر و دعا و عبادت و سجود و ... بود و دارای جایگاه و مرتبه ای خاص و ویژه و برتر از فرشته ها و ...

وقتی مرتبه و درجه و مقام و جایگاه ابلیس به حد اعلای عرش الهی رسید خداوند تصمیم امتحانی سخت از ابلیس گرفت ...

چون ابلیس در عبودیت و بندگی و عرفان و ... به درجه ی اوج خلوص رسیده بود و فقط مونده بود یک ابتلا و امتحان سخت ...

خداوند آدم را خلق کرد و مشکلی پیش نیومد ...

تا اینکه خداوند حوا را با اون جلال و جبروت و زیبایی و نور الهی با هنرنمائی و هنرمندی خدائی خود ، آفرید ...

نغمه ها و شور و ولوله و هیاهوئی در عالم ملک و ملکوت از این خلقت بپا شد ...

و خداوند از روح عشق خود بر آدم دمید و آدم عاشق و شیفته و مات و شیدای حوا شد ...

و ابلیس نیز یک دل نه هزاران دل عاشق حوا شد ...

جنگ و جدال و خشم و کینه و حسد تمام وجود ابلیس را فرا گرفت ...

ابلیس هر چه کرد آدم را از عشق حوا دور کند ، نشد که نشد ...

و چنین شد که کینه و دشمنی آدم و ابلیس آغازیدن گرفت ...

آدم و ابلیس از عشق به خدا غافل و هر دو درگیر عشق حوا شدند ...

چنین شد که خداوند آدم و حوا را از بارگاه عرش الهی راند ...

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ...

که خداوند به خداوندی خودش ، خود بجز عاشق نیست ...

کوچه گرد ...

یاد داری یک شبی یک کوچه گرد ...

داد میزد ، ناله میکرد ، آه ِ سرد ...

داد میزد من خریدار غمم ...

غم اگر داری خریدارش منم ...

چرخ و‌ گاری ام پر از غمهایتان ...

مشک آب من پر از اشک هایتان ...

غصه و غم هایتان را می خرم ...

ماتم و غم را ز قلبها می برم ...

می خرم غم را ، بهایش می دهم ...

خنده و شادی ، بجایش می دهم ...

جای غم در قلب و در آن سینه نیست ...

قلب سالم در درونش کینه نیست ...

جای عشق هست و محبت ، قلبتان ....

کینه و خشم باد برون از قلبتان ...

نیمه شب شد باز صدای کوچه گرد ...

کوچه را پر کرد و باز هم ناله کرد ...

گفت باز هم ، من خریدار غمم ...

جای غم ، شادی به دلها میدهم ...

هر چه فریاد کرد کسی اما نبود ...

کودکی بر روی او دربی گشود ...

گفت بیا این کلبه ی احزان ما ...

اشک و آه و ناله و افغان ما ...

گر خریدار غمی ، یکجا بخر ...

کلبه و این سفره را یکجا ببر ...

از برای ما نمانده ، نای و نان ...

حمد و سوره ، فاتحه بر ما بخوان ...

حسرت دیدار ...

https://s25.picofile.com/file/8453251868/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B8_%DB%B2%DB%B0%DB%B3%DB%B4%DB%B5%DB%B8.jpg

در حسرت دیدار همه نیک و بد خویش ...

روزی چو هزار پیر عزادار ، بمیریم ...

بیهوده به هر حاکم ِ مفتی ندهیم دست ...

سر بر سر ِ پیمان ِ خود ، آسوده بمیریم ...


گویند که دیدار شب وصل چه زیباست ...

از غربت دیدار ، چه زیباست بمیریم ...

از غربت اشک‌های همان دختر مغموم ...

جان داده و آرام چه زیباست بمیریم ...

در رثای دختر کرد ( مهسا ، ژینا امینی )

https://s25.picofile.com/file/8453251868/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B8_%DB%B2%DB%B0%DB%B3%DB%B4%DB%B5%DB%B8.jpg

گویی که یزیدان به پیمانه نشستند ...
هر چند ز یزیدان ، دیوانه تر هستند...
بردند چه عزیزی که ریحان پدر بود ...
بردند و زدند کشتند و سر را بشکستند ...

این قوم چو یأجوج و چو مأجوج زمانند...
گویی که خدا گشته و جایش بنشستند ...
این قوم جنایت پیشه ، در پهنه ی تاریخ ...
از دیو و دد و گرگ چه درنده تر هستند ...

دلهای همه ملت ایران و همه خلق خدا را ...
از جور و جفا چون سر مهسا ، بشکستند...
شادی ز دل مادر و بابای عزیزش بربودند ...
چون بت به شبستان مساجد بنشستند ...

آری ز غمش شعر و غزل ها همه مغموم ...
مهسا چه غریبانه سرش را بشکستند...
با نام خدا دختر ِ کرد را بربودند ...
بردند و زدند و چو یزید ظالم و مستند ...

من در عجب از عرش خداوند کریمم ...
این خیل ملائک به تماشا چه نشستند ...
از رجعت این دختر مظلوم سمائی ...
اهل ملکوت جمله عزادار ز اَلَستند ...

شیعه  قالتاق ترین...

آقای رحیم پور ازغدی که از چهره های مطرح ِجناح حاکم میباشد ، در صدا و سیمای میلی ، قبلا نهج البلاغه میگفت ...

خیلی هم تند نقد و‌انتقاد داشت ‌.‌..

خیلی حاکمیت را با حکومت علی ع تطبیق میداد و ...

کم کم نهج البلاغه که مانع رسوایی حکومت بود ، تعطیل شد و بیشتر صحیفه سجادیه و زیارت ...باب شده در تلویزیون ...

ایشان در یکی از سخنرانی های خود در جمع روحانیون چنین گفت ...

«آقای مطهری می گوید: شیعه جزو قالتاق ترین مردم دنیا هستند. اینها تعابیر آقای مطهری است. می‌گوید:‌مردم ما، مردم شیعه جزو قالتاق‌ترین مردم دنیا هستند که ما تا حال دیده‌ایم. یعنی دروغ می‌گویند. ربا می‌خورند.گران می‌فروشند. کلاه هم رو بر می‌دارند. اهل نماز و روزه و خمس و زکات و اینا، افسردگی و کسالت نفس و اینا، در عین حال مدعی‌ترین مردم. این جمله را غیر از مطهری جرأت ندارد [بگوید]. می‌گوید: یکی از قالتاق‌ترین، مدعی‌ترین مردمند، که فکر می‌کنند از همین الان کنار انبیاء‌ از همین الان در بهشت‌اند و درباره بقیه اظهار نظر می کنند. می گوید: این یکی از بیماری‌های مردم شیعه است و منشأش منبرهای ماست. ما یک دین و تشیع دیگری را به مردم آموزش می‌دیم. می‌گوید: این یک وسوسه شیطانی است، ما اینها را از خدا دور کردیم. از فرمان خدا. بهشون یاد دادیم لازم نیست به اوامر خدا عمل کنید. اسمت که شیعه است کافی است. کاری کردیم، جوری دین رو معرفی کردیم که مردم به این دلخوش کردند که ناممان بین دوستان علی بن ابی طالب است....»

جامعه ی لجن ...

بالا بروید ...پایین بیایید ...

اصلا قرآن را بر سر جامعه ای پهن کنید ...

نادان که در آن جامعه ، در یک سو گرسنه ی بیچاره ای ...

از سرما لرزان ، وجود دارد ...

از سوی دیگر متنعمان برخوردار از همه چیز ...

وجود دارند ...

این جامعه لجن است ...

تمام چهره اش را هم با قرآن بپوشانید ...

باز لجن است ...

پ ن :

حالا این حرف را بنده از خود گفته بودم ...واویلا ...

مهر کفر و ارتداد و ضدیت با نظام و دین و خدا و پیامبر و ولایت و ...خورده بودم ...

این جمله ی گهر بار را ، دکتر شهید بهشتی ...بیان کرده ...

می خواهمت ...

میخواهمت چون شاعر خسته ، کتاب را ...

میجویمت چون مرد مومن ، ثواب را ...

دیوانه‌وار بسوی تو‌ به شوق دیدنت ...

چون هاجر و کعبه و آب و آن سراب را ...

بی تاب تو این دل خسته و بی رمق ...

خسته از جهان مگر کنی اش خطاب را ...

با تو گر شَوَم همره خورشید خاوران ...

از چه باک مرا ، دیدن هزار عذاب را ...

هستی در برم ، از چه آفرینمت تو را ...

بحر کجاست اگر ؟ نبیند چو آب را ...

ای خواهش و خواست و بود من ...

عطر بودنت تعبیر هر چه خواب را ...

ای خواب و تعبیر و خیال و خاطرم ...

شاعر شعرهای ناب از تو خواهم کتاب را ...

خورشید نهان ...

گفت خورشیدی به خورشید صبح زود ...

گر تو‌ خورشیدی من چه هستم صبح زود ...

هر دو تابیدیم ، جهان تابنده شد ...

خلق عالم بهر ما چون بنده شد ...

آن یکی خورشید بود در آسمان ...

این یکی خورشید ولی بوده نهان ...

آن یکی خورشیدی سوزان ، در فضا ...

این یکی خورشیدی پر مهر و صفا ...

این دو خورشید ، هر دو‌ خورشیدند و شید ...

هر دو خورشیدند و چون ناهید ، سفید ...

هر که خورشید در جهان دارد ، خوشا ...

ماه و خورشید و زمین و چند سها ...

افسانه ی خورشید ...

چرا خورشید دگر نوری ندارد ...
فروغ و نور پر نوری ندارد ...
گمانم رفته خورشید پشت ابرها ...
شده افسانه ای لای کتابها ...

دگر خورشید نباشد عین خورشید ...
چرا گرم نیست دگر آن شِیْن خورشید ...
که خورشید نیمه شب ها در طلوع شد ...
به مشرق شد غروب ، مغرب طلوع شد ...

خورشید خفته ...

رفت خورشید پشت کوه های سیاه در آسمان ...
این یکی خورشید نگر ، خفت در میان پر نیان ...
آن یکی خورشید اگر رفت ، آسمانها تیره شد ...
جان من ، خورشید من خفت ، کلبه ی من تیره شد...

خورشیدکم ...

سلام سلام ، خورشیدکم ...
روزت بخیر ، خورشیدکم ...
همیشه در خیالکم ...
باشی تو در کنارکم ...

هستی تو خورشید شبم ...
اسم تو هست روی لبم ...
هستی تو داروی تَبَم ...
بر عشق من گردی حَکَم ...

خورشید تویی من چون زمین ...
انگشترم ، تو چون نگین ...
چشم سیاهت باغ فین ...
بر چشم تو مشتاق ترین ...

خورشید تابنده ...

چو خورشید به مجلس تو تابنده باش
به هنکام رقص ، فکر این بنده باش ...
تو چون ماه‌ و خورشید و رنگین کمان ...
همه شادی و مهر و لطف را تو زاینده باش..

خورشید پنهان ...

کجا رفته خورشید که چشم بر در است ...
ببین مرغ جان را چنین ، پَر پَر است ...
گمانم به مجلس کنون رفته است ...
چو حور و پری ، پُر ز سیم و زر است ...

تاج خورشید ‌..

خورشید درخشان و همه تاج سرم باش ...
چو روح بر کالبدم ، در بدنم باش ...
در محفل امشب تو بشو ، ماه درخشان ...
چون ماه نه ، خورشید بشو ، در نظرم باش ..‌.


خدایا نگهدار خورشید تو باش ...
هوادار و همراه خورشید ، تو باش
به مجلس گل سر سبد هست و نور
پناه و نگهدار و دادار خورشید ، تو باش



.

خورشید رخشان ...

به خورشید رخشان دلم زنده شد ...
همه جا به خورشید ، درخشنده شد ...
به ماه و به خورشید و گردون سپهر ...
جهان دلم ، شاد و پر خنده شد ...

خورشید نیمه شب ‌...

گفت خورشید ، روزگاری دور دور ...

من شدم با دست خالق ، پر ز نور ...

من شدم روشن تر از ناهید و مهر ...

گشته ام خورشید در گردون سپهر ...

نام من خورشید و چون خورشید و شید ...

هر سپیده میکنم ، عالم سپید ...

ماه و ناهید و زمین ، بر گرد من ...

جمله آیاتیم ز حق ، نی اهرمن ...

ماه و مهتاب ...

میان ماه و مهتاب در دل شب ...

سخن های فراوان مانده بر لب ...

هزاران عذر تقصیر بی کم و کاست ...

نگفته گفته ها ، از ماست که بر ماست ...

پری رویان به خال گفتگو شان ...

نشینند با خیالی روبرو شان ...

سروده های دل بسیار و بسیار ...

به دل هاشان فراون مهر و بسیار ...

نگاه ...

تو نگاهت از نگاه نازنینان ، ناز تر ...

در میان نازنینان از همه ، تو نازتر ...

با گل و ریحان بیا ، باز کن در باغ مرا ...

تا نباشی درب باغ ، از این نگردد بازتر ...

موج گیسویت در این باد قصه ی تکرار نیست ...

موج و‌ باد و موی تو ، افسانه ای دیر باز تر ...

حافظ و دیوان شمس و مولوی حیران در گفتار تو ...

جمله اشعار جهان از وصف تو عاجز تر ...

گام به گام ، بازو به بازو ، میکنیم بر هم نظر ...

تا تو چشم بستی ، نبود از چشم من ، چشم بازتر ...

سحر و جادو کردی و جادوی تو اعجاز کرد ...

از کلام و صوت داود معجزت ، اعجازتر ...

چشم من تَر بوده از روز ازل در راه تو ...

لیک کنون از داغ تو ، گردیده از داغ ، داغ تَر

با تو گر تنها نشستم ، ناخوشم ...

اینکه آسان ، دل سپردم ، ناخوشم...

موی خود گر تو سپردی دست باد ...

بی قراری کردم و از دست این باد ناخوشم ...

در مرام و‌ دین و آیین و نگاهم با توأم ...

در کلام و فقه شعر ، اینگونه نیستم ، ناخوشم ...

گریه کردم اشک چشم بر گونه های دل روان ...

اینکه دیدم ابر بارانی ، نباری ، ناخوشم ...

دلبری کردی شکستی این دل آشفته را ...

جای گل گر خار شدم بر دل نشستم ، ناخوشم ...

با تو چون دلبر ، نشستن آه خوش است ...

با تو آسان دل ببستن ، آه خوش است ...

ای مسلمانان ببینید موی دلبر توی باد ...

موی دلبر توی باد و زیر باران آه خوش است ...

گفته با من دین ِمن ، باش در کنار دلبرت ...

هر شروع ، مشروع ، کنارت ، آه خوش است ...

گریه های گاه و بیگاه ، اشک و آه ، گاهی کم است ...

ابر باران زای من ، بر من بباری ، آه خوش است ...

دلبرم ، شیرین سخن ، این دل شکستن خوب نیست ...

تیغ و خار در باغ عشق خوردن ، برایم ، آه خوش است ...

وصل شراب 🍷

من و دلبر و ماه و پروانه ها...

به دیدار خورشید به میخانه‌ها...

به صبح و سحر وقت وصل شراب ...

به مستی به سجده به بتخانه ها ...

سحر شد خبر نیست ز مستان مست ...

سیاهی زلفان و گل پونه ها ...

کجایند همه مست می از گلاب و شراب ...

به رقص و طرب سوی می خونه ها ...

چه شد از نیستان و نی نیست خبر ...

بریدند گلوی نی حنجر به خنجر ها ...

شب بی کسی طی شد اندر خیال ...

چه فریاد که بغض شد به حنجر ها ...

خیام و همسرش ...

مکالمات خیام با همسرش:

زن: کجایی عزیزم؟
خیام :
ماییم و می و مطرب و این کُنجِ خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

زن: مشروب !؟ مگه تو نگفتی من نماز میخونم؟
خیام :
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

زن :
با کیا هستی حالا خبرِ مرگت؟
خیام :
فصل گل و طرف جویبار و لب کِشت
با یک دو سه یار و دلبر حور سرشت

زن :
آدرس بده بیام بزنم تو دهن این حوری ها!
خیام :
راه پنهانی میخانه نداند همه کس🍺
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رُسوای دگر

زن:
اونقدر مشروب بخور تا بترکی!
خیام :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را🍶
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

زن: برووو بمیررررر!
خیام :
چون مُرده شوم خاكِ مرا گم سازید
احوال مرا عبرتِ مردم سازید...

ناصرالدین شاه و توپچی ...

نقل هست دوره ی قاجار رسم بود که اگر مهمان خارجی میومد ، چند تا توپ در میکردند ...
قرار بود برای اولین بار ملکه انگلیس بیاد ایران ...
ناصرالدین شاه تمام وزرا را جمع کرد و دستورات لازم را داد و تاکید کرد با توجه به اهمیت مقام ملکه انگلیس بجای سه توپ ، هفت توپ در کنند ...
روز موعود فرارسید و ...
تشریفات و استقبال انجام شد و رسیدند جایی که ایستادند و منتظر صدای در کردن توپ و ...
هر چه منتظر موندند توپ در نشد که نشد ...
ناصرالدین شاه از این افتضاح ، خون خونش را میخورد ...
بالاخره بعد از مدتی ملکه برگشت و ...
ناصرالدین شاه تمام وزرا را جمع کرد و ...
جلاد را هم احضار کرد ...
با توپ و تشر ملوکانه رو به وزیر دربار و تشریفات که فلان فلان شده ، چرا با آبروی شاهانه ما بازی کردی ...
وزیر عرض کرد ، قربان ، مسئولیت این کار با فرمانده میدان بود ...
فرمانده را احضار کردند ، گفت قربان مسئول این کار با فرمانده توپچی ها بوده ...
فرمانده را احضار کردند ...گفت قربان مسئول توپ در کردن توپچی بود ....توپچی را احضار کردند ...
توپچی بیچاره وقتی میر غضب و جلاد را دید ، نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنه ...
ناصرالدین شاه که صبرش تمام شده بود و باید سر از تن کسی جدا میکرد که همه حساب کار دستشان بیاید و ...
رو به توپچی کرد و با فریاد و ... گفت ، مردک ، چرا رسم را بجا نیاوردی ...
توپچی بیچاره که چشمش به ساطور جلاد بود ...
هول شده و گفت ...
به هزار و یک دلیل ، قربان ...
خشم ناصرالدین شاه بیشتر شد ...
گفت فلان فلان شده ...
باید تمام هزار و یک دلیل را بگی ...
هزار تا هم بگی ، کشته میشی ...
باید دقیقا هزار و یک دلیل بگی ...
توپچی بیچاره که دیگه مرگ را بچشم میدید ...
دهانش خشک شده بود و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت ...
قربان ، اول اینکه ، باروت نداشتیم ...
ناگهان ناصرالدین شاه با صدای بلند شروع کرد به خندیدن ...
گفت ، برو آزادی ...
دیگه نیازی نیست بقیه را بگی ...

ناصرالدین شاه و درشکه چی...

روزی وسط چله ی زمستون

برف شدید در حال باریدن بود

سرما بیداد میکرد

ناصرالدین شاه که طبق معمول

ظاهراً شب خوبی پشت سر گذاشته بود

وقتی از بستر گرم و نرم بر خواست

و

صبحانه ی ملوکانه را صرف کرد

هوس بیرون رفتن و گشتن و ....کرد

دستور داد درشکه را آماده کنند.

و

بساط گرم کننده و دم و دود و ....را مهیا و ...

باتفاق دو سوگلی عزیز و ....

سوار شدند و شاه به خوشگذرانی خویش مشغول بود

حسابی که کیفور شد و حالی به حالی ....

سرش را از پنجره ی درشکه بیرون آورد

و

به درشکه چی گفت

پیر مرد ، به سرما بگو

ناصر الدین شاه میگوید

من برای تو ( سرما )

تره هم خرد نمی‌کنم

درشکه چی ، سکوت کرد و‌چیزی نگفت

بعد از مدتی شاه ، دوباره که مراتب کیفوریتش بالا گرفت

دوباره سر از پنجره بیرون آورد

و

به پیر مرد که از سرما میلرزید

و

سر در گریبان فرو برده بود

و

سکوت پیشه کرده بود

گفت

درشکه چی ، به سرما گفتی چه امر کردیم

درشکه چی گفت ، بله قربان

شاه گفت خب

سرما چه گفت ؟!

پیرمرد با صدایی که از سرما میلرزید

پاسخ داد

سرما گفت ، من با شاه کاری ندارم

ولی پدر تو یکی را در می آورم ....

پ ن

حکایت کسانی ست که به کاسبان تحریم و احتکار گران و ...معروف هستند

و

ما درشکه چی های بیچاره و ...

ماست و خیار شاهانه ...

میگویند روزی امیرکبیر که از حیف و میل شدن سفره‌های دربار به تنگ آمده بود.

به ناصرالدین شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت میخورند میل کند!
شاه پرسید مگر رعیت ما چه میخورند؟!
*امیرکبیر گفت: ماست و خیار!*

ناصرالدین شاه سرآشپز را صدا زد گفت: که برای ناهار فردایمان ماست و خیار درست کنید سر آشپز دستور تهیه مواد زیر را به تدارک‌ چی برای ماست خیار شاهی داد:
ماست پر چرب اعلا
خیار قلمی ورامین
گردوی مغز سفید بانه
پیاز اعلای همدان
کشمش بدون ‌هسته
نان دو آتیشۀ خاش‌خاش
سبزی‌های بهاری اعلا و ...

ناصرالدین شاه بعد از اینکه یک شکم سیر ماست و خیار خورد به امیرکبیر گفت:رعایای پدرسوخته چه غذاهایی میخورند و ما بی‌خبریم!

شده حکایت اقتصاد مردم و دولت ...
در آمار دولت نه تورم هست و نه رکود ‌‌‌‌‌...

ولی در زندگی مردم، تورم هست ...
و در بازار هم رکود ...

ساربان ...

دل دادمت بدستت ای ساربان کجایی ...

از جام چشم مستت ، ای ساربان کجایی ...

این دست کوته دل ، تو آن بلند نخیلی ...

در خاطرت نشستم ، ای ساربان کجایی ...

دل را کنون بریدم ، چون چلچله پریدم ...

گشتم اسیرت ای جان ، ای ساربان کجایی ...

دیوانه گشتم ای دل ، دل دادمش به مستان ...

در بیم و نا امیدی ، ای ساربان کجایی ...

در رود زندگی بین ، غواص بی نوا را ...

هر دم به دام موجی ، ای ساربان کجایی ...

دل خسته از دو گیتی ، بی باک همچو فریاد ...

در دام عشق گرفتار ، ای ساربان کجایی ...

ببریده دل ز جمعی ، با یاد دل خموشی ...

با مهر و ماه و خورشید ، ای ساربان کجایی ...

افسانه های مستی ، ناکام ز می پرستی ...

چون نخل و چون کویری ، ای ساربان کجایی ...

کاش ‌..

کاش می‌شد زندگی را زنده کرد ...

زنده بود و زندگی را زنده کرد ...

کاش می‌شد آنچه بود و آنچه شد ...

یکسره در راه دل پاینده کرد ...

کاش می‌شد دست دل در دست دل ...

زندگی را پای دل ، تابنده کرد ...

کاش می‌شد در خیال و خواب دل ...

تا ابد خندید و باز هم خنده کرد ...

کاش می‌شد در هوای باغ دل ...

چون چکاوک خنده ی بالنده کرد ...

کاش می‌شد بوسه زد بر کام دل ...

کام دل را خانه و کاشانه کرد ...

کاش می‌شد در هوای خاطرش ...

همچو بلبل نغمه ای جانانه کرد ...

کاش می‌شد همچو بنده در رهش ...

تا سحر سجده در آن بتخانه کرد ...

کاش می‌شد چون نخیلی در کویر ...

از وصالش خنده ی مستانه کرد ...

نذر باطل ...

https://s18.picofile.com/file/8437564768/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B8%DB%B0%DB%B1.jpg

نذر من باطل شد اندر چشم دل ...

از شراب و ساغر و از خشم دل ...

نذر کردم مست شوم از کام دل ...

از شراب خوردم و کور شد چشم دل ...

نذر من بود از شراب کامل شوم ...

بر شراب ِ وصل دل واصل شوم ...

نذر کردم با شراب چشم دل ...

بر خمار چشم دل ، حائل شوم ...

این چه نذری باز شراب و باز شراب 🍷

نذر چشمان خمارت با شراب 🍷

نذر من بود جمله انس و جن و حور ...

جمله مست از آن شراب ناب ناب...

چشم تو مست و خمار و مست مست ...

چشم من از چشم تو شد مست مست ...

با شراب چشم مستت کن علاج ...

درد حرمان با شراب چشم مست ...

نذر شراب...

https://s19.picofile.com/file/8436640368/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B3%DB%B1.jpg

نذر کردم که به چشمان تو من مست گردم ...

تا به پیمانه ی لبهای تو هم دست گردم ...

نذر دارم که از جام شراب ِ نگهت...

نیست شوم از خود و در قامت تو هست گردم ...

نذر کردم که هر ساله شوم حاجی چشم سیه ات ...

به طواف با دل و دستهای تو هم دست گردم ...

نذر دارم که به شکرانه ی آن جام شراب ...

به نماز باشم و تا وقت سحر ، مست گردم ...

نذر کردم که به لبهای تو در ذکر و ثنا ...

همچو بلبل به چمن ، واله و سرمست گردم ...

نذر دارم که به هنگامه ی مستی ز لبت...

معتکف باشم و دیوانه ی شور مست گردم ...

مجلس ترحیم خودم

آمدم مجلس ترحیم خودم یک شب سرد ...

به کناری بنشستم به دلم غصه و درد ...

دیدمت ساکت و محزون و دلت پر غصه ...

به تنت رخت سیاه بود و یکی جامه ی زرد ...

دیدمت کنج حیاط زیر درخت غرق سکوت ...

یادم آمد که درخت داشت چقدر میوه ی توت ...

به تو لبخند زدم و گفتمت اینجا را ببین ...

به کنار تو نشستم ، تو نگاه کن به زمین ...

هر چه گفتم به تو من هیچ نکردی نگهم ...

مانده بودم به تحیر که چه باشد گنهم...

مجلس ختم منم ختم که شد ، خلوت شد ...

همه رفتند و تو تنها و سَرَت خلوت شد ...

بعد از آن هیچ نشد تا که به ترحیم خودم ...

همچو نقاش بشوم گرم به تصویر خودم ...

عاقبت خیره شدم غرق سکوت تا دم گور ...

بی تو بودن همه تاریک و سیاهست ، بی نور ...

شب بارانی ...

https://s19.picofile.com/file/8436640368/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B3%DB%B1.jpg

شب بارانی ات را آرزو دارم ...

به زیر لب چنین پنهانی با تو گفتگو دارم ...

من از انگور چشمانت شراب تازه می‌سازم ...

در این مستی ببین یارا که من هم رنگ و بو دارم ...

شراب ناب چشمانت سبوی دل چه لبریز ست ...

ز جام چشم مستانت چه جامی رو برو دارم ...

ز می تر کن لب و سازی نواز ای مطرب مسرور ...

ز لبهای تر ساقی ، ترنم جستجو دارم ...

زورق شکسته ی دل ...

زورقی داشتم که باد برد و شکست ...

برد و بر عمق دل و جانم نشست ...

در خیالم نقش دل شد دلفریب ...

با خیالت باز به یادت مست مست...

آتش دلخانه در رویای خیس یاد دل ...

دیده با شوق بر دو چشمانت نشست ...

آه ز اشک و اشک دیده شد روان ...

هم قدم در زیر باران دست به دست ...

دیده در دیده دو‌ چشم خیره به چشم ...

مهر دیده بر دو چشمان بود و هست ...

با صدای پای صبحگاهان به شوق ...

بلبل دل سوی تو بال را گسست ...

خواب و بیداری در آن هفت کوچه ای ...

منتظر تا دست و دل ، در را ببست ...

به رؤیای خیس در شبی بی غروب ...

گل ناز گلدون به چشم تو رست ...

​​​

دوست داشتن کسی آدم را تنها می کند ...

دو خط کتاب/ دوست داشتن کسی آدم را تنها می کند

دوست داشتن کسی آدم را تنها می کند ...

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست...
چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد...
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود...

عباس معروفی
سمفونی مردگان

بهت شب ...

ستاره در افق مأوا گرفته ...

میانش ماه و اختر جا گرفته ...

ببین شب خفته دنیا خواب و بیدار ...

زمین از ما ببین جان را گرفته ...

زمان ساکت ، خموش و همچو مرداب ...

ز باغ آواز بلبل را گرفته ...

ز دل آواز ناله ، تا سحرگاه ...

به نیمه شب به دل ، غم پا گرفته ...

کویر در بهت شب ، با ناله ی دل ...

ز نخل باده و سودا را گرفته ...

بیا بنشین که نالیم تا سحرگاه ...

که غم هم آسمان ها را گرفته ...

باز باران ...

https://s18.picofile.com/file/8436048968/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B0_%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B1%DB%B6.jpg

باز باران باز دل و دل ...

باز باران باز گل و گل ...

باز باران در دل شب ...

باز باران قصه بر لب ...

آمده باران چه زیبا ...

قصه گوید نرم و شیوا ...

باز باران باز شبانه ...

قصه های دلبرانه ...

قصه گوید از گلستان ...

قصه های باغ و بوستان ...

قصه بشنو از دل داغ ...

قصه‌ ی برگ های این باغ ...

آه باران آه دل من ...

خاک و باران و گِل ِ من ...

باز باران باز شب و روز ...

باز ناله ، آه ِ جانسوز ...

آه باران ، آه دمادم ...

قصه ی حوا و آدم ...

قصه ی سیب ست و گندم ...

قصه های دست چندم ...

آه باران کوچه ی هفت ...

خاطرم بود ، خاطرم هست ...

هیچ نشد ...

قسمتم از همه عالم بجز هیچ نشد ...

همتم همت آغاز و عدم بود ولی هیچ نشد ...

من در این عالم خاکی چو یکی مور ضعیف...

چو یکی مور پریشان که باز هیچ نشد ...

به جهان بلبل مستان به گلستان وفا ...

شده ام مست و خرامان ولی هیچ نشد ...

سر شب تا به سحر عازم میخانه ی دل ...

مست چشمان خمارت شدم و هیچ نشد ...

هیچ نشد ...

به زبان ذکر دعا دارم و اما که دگر هیچ نشد ...

نه دگر میل دوا دارم و اما به یقین هیچ نشد ...

به دلم حرف و زبان قاصر و چشم‌ها نگران هست چرا ...

به کجا شوق ثنا دارم و آخر به کلام هیچ نشد ...

به زمین و به زمان شهره ی آفاق چه آسان شاید ...

ز کَرَم گر که غنا بودی و آخر که جهان هیچ نشد ...

به ترنم تو نگاهی به دو چشمان سیاه کن گویا ...

سخن از بوی صدا هست که باز هم همان هیچ نشد ...

گفتمت ، گفتی و گفتیم و سخن آخر شد ...

عاجز از حل معما ست که باز هیچ نشد ...

تا نگفتی که نگویم سخن از ناله ی دل ...

سخن آن ست که بالا ست ولی هیچ نشد ...

چو قلم دفتر و اشعار همه چون جوی شراب...

به سرا قول نوا در دل و باز هم ولی هیچ نشد ...

چهره در هم چو یکی قامت رعنا به دمن ...

به دلم شوق و تمنا ست ولی هیچ نشد ...

نخ دوستی ...

گاه باید تاوان داد از سخن ...

یک سخن بیهوده گفتن ، مرد و زن ...

گاه ولی بیهوده میگویی و خام ...

گاه ولی بشکسته قلبی همچو جام ...

یک زمان با چشم بسته همچو کور ...

کرده ای کاخی خرابش همچو گور ...

هر سخن ناب و پر آوازش خوش ست ...

با سلام و سلم در آغازش خوش ست ...

در کویر با نور خورشید خانه کن ...

همچو نخل ریشه در آن کاشانه کن ...

نخل چه داند از کویر و وسعتش ...

یا ز خورشید و جمال و قدرتش ...

توبه باید از سخن های گزاف ...

تا نخ دوستی بماند چون کلاف ...

زین سخن اسرار و رازهایی مجوی ...

حال ما از رنگ ِ گفتار ها بجوی ...

سفر ...

https://s19.picofile.com/file/8434434134/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B4%DB%B3%DB%B1%DB%B3%DB%B9.jpg

مرا میل سفر بادا که یار هم در سفر بادا ...

ز دشت و جنگل و صحرا ، چنین میل سفر بادا ...

اگر یار در سفر بادا ، خدا همراه دل بادا ...

کویر و ماه و خورشید را ، خطرها بر حذر بادا ...

چه ایامی گذشت آسان ، ولی مشکل ز مشکل ها ...

کویر و ساحل و دریا ، چو یادی در نظر بادا ...

گذر از کوی بی نامان ، چنین بی سر چه بی سامان ...

سفر از ما و من تا او ، سفر ها بی خطر بادا ...

سکوت قاب دل ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

سکوتی در این قاب دل لانه کرد ...

نگاهی غریب خانه ویرانه کرد ...

در این دشت ِ پر گل پر از لاله ها ...

خیال خیالت چه خوش خانه کرد ...

به دستان پر مهر کنون باغبان ...

کویر را پر از بوی ریحانه کرد ...

ز بوی بهار و ز مهر و وفا ...

زمین در زمان مهر به مهرانه کرد ...

بیا و نگر ماه در این نیمه شب ...

که ویرانه را خوش چو کاشانه کرد ...

به نور دو چشمان چون مه جبین ...

چو مستان ِ میخانه ، مستانه کرد ...

سیاهی فرو شست ز مهر و سپهر...

به گوش دل آغاز شعرانه کرد ...

صبا برد به گوش کویر داغ نخل ...

که داغ و درفش قصه ، افسانه کرد ...

شنو ای فلک ، راز دلهای مست ...

که دل را به دل جام و پیمانه کرد ...

گذشت گر ز تقریر و تقدیر کنون ...

مقدر ببین گر که ، جانانه کرد ...

با تو ...

با تو می‌گویم سخن در کافه ها ...

همره گل بوته ها و لاله ها ...

می‌نشینم روبرویت در خیال ...

گوشه ی آن کافه ی خواب و خیال...

خیره در چشمان رنگ آبی ات...

مست شوم از جام دست ساقی ات...

می‌شوم مست از نگاه مست تو ...

مست آواز و صدای مست تو ...

هست من هست در کنار پنجره ...

مست آهنگ و صدا از حنجره ...

همره بلبل ، چکاوک در سحر ...

در خیالم همره تو در سفر ...

می‌رویم کنج همان کافه خیال ...

چای و قهوه داغ نوشیم در خیال ...

تا سحر تا رؤیت خورشید و ماه ...

جام می در دست و خیره در نگاه...

خلوتی در کافه ی دنج ِ کتاب ...

قصه ها خوانیم ز راستان بی شتاب...

گفته ها گوییم ز آغاز و سلام ...

در سکوت غوغای محشر بی کلام ...

هیچستان خیال ...

یاد دارم هیچ بود و هیچ نبود در هیچستان خیال ...

یاد در بند دو چشمان تو بود و هیچستان خیال...

از همان روزی که پر زد مرغ دل در آسمان ...

باد بشکست بال پروازم را به هیچستان خیال ...

پر زدم همراه مرغان سحر در نیمه شب ...

تا سحر پرواز کردم باز به هیچستان خیال ...

باد آورد بوی یادت را مشامم تازه کرد ...

مست شدم با بوی یادت آه به هیچستان خیال ...

فصل پرواز شد دوباره سوی هندوستان دل ...

طوطی دل میل پرواز کرد به هیچستان خیال ...

اندکی صبر و تحمل بایدت تا صبح دیدار ای رفیق ...

چشم خورشید ، چشم دریا و تماشا در هیچستان خیال ...

هیچ نیستا ، هیچ نیستا صبح پرواز در خیال ...

جز خیال و جز خیال و شوق به هیچستان خیال ...

روز و شب در فکر و یاد و خاطرات و کوچه ها ...

خاطرت در خاطرات باز ماند به هیچستان خیال ...

نگاه مست دل ...

با نگاه مست دل ، با دل بازی می‌کنم ...

در هوای کوی دل ، باز جان بازی می‌کنم ...

سر گذارم در ره دیدار ناب انتظار ...

چشم به در در راه دل چشم انتظاری می‌کنم ...

صبح روشن از نگاه گرم خورشید نگاه ...

با دل و با بلبلان ، هم پروازی می کنم ...

دست دل در دست چشمان نگاه منتظر ...

با چکاوک در افق باز سرفرازی می‌کنم ...

در طلب در راه دل در کوچه‌های خاطرات ...

درد دلها بی شکایت نزد قاضی می‌کنم ...

طاقت و صبر و قرار و ناله های انتظار ...

شکوه های دل به نی با نی سازی می‌کنم ...

در کنار خاطرات همراه خورشید و کویر ...

در هوای ابر و بارانی به رؤیا خال بازی می‌کنم...

​​​​​

عشق و سکوت ...

https://s19.picofile.com/file/8436230126/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B4%DB%B5.jpg

سکوتت در نگاهت دیر زمانی خفته ...

آهنگ کلمات بی صدا ...

دلت در غربت سکوت ...

واژه ها سرگردان ...

در کویر بی پایان ...

فریاد غربت نگاه در کوچه های دلتنگی ...

واگویه ات را بگو ...

قفل راز سکوت بشکن ...

هجوم اندیشه را در آسمان خیال ...

پروازی با شکوه در انتظار ...

چالش ناگفته های ناگفته ...

ذهن آشفته ...

اندیشه ی صدای صدای صدا ...

پژواک اندیشه ...

در قفای کوه امید ...

گوش دل به ندای کودک نگاه ...

در کلبه ی بی سقف بارانی ...

در جنگل پر باد ...

در مسیر سیل خاطرات ...

با زمزمه ی ابر بی باران ...

اندیشه ات تا انتهای افق ...

تا همیشه ی دشت سرسبز خیال ...

سکوت کن و از عشق بگو ...

از پرواز ...

از بودن ...

از رسیدن ...

از زندگی ...

از عروس زیبای شب بی پایان ...

در آن سوی افسانه های هستی ...

از پرستیدن های بی مستی ...

از فصل گل ...

از رویش نی ...

بودن رفتن ...

رفتن رسیدن ...

رسیدن کمال ...

کمال وصال ...

اندیشه کن در ورای بودن ها ...

حرف از کجا به کجا را بگذار ...

بگذار ، بگذر ...

نه کوچ و نه عروج ...

پرسش های بی پایان ...

پاسخ‌های بی پرسش ...

جاری شو در زمین ...

در زندگی ...

در آسمان پر ستاره ...

با ماه پشت ابر آرزو ...

زندگی کن در قصر خیال ...

در گوشی ها با خدا ...

زمزمه های بی صدا ...

بنگر به زیباترین زیبا ...

عشق را با او تجربه کن ...

بگذار عاشقت شود ...

بگذار عاشقت شود زیرا ...

او زیباست ...

او زیبایی را دوست دارد ...

حقیقت کامل ...

خلقتش بی پایان ...

خالق عشق ...

خالق عاشق ...

خالق معشوق ...

اندیشه را آغاز ...

پایان اندیشه ...

سکوت را بشکن ...

زمزمه کن ...

در سحر ...

در پگاه ...

در غروب رویش خورشید ...

در باد ...

در یاد ...

در پیچش گیسوان باد ...

در بهانه های بی بهانه ...

رفتن های بی دلیل ...

چون رعد آمدن ...

چون برق رفتن ...

بیگانه...

گمان کردم که باز بیگانگان هم آشنا هستند ...

ز خشم و قهر و کین و هر غضب ، نا آشنا هستند ...

زبان لال و سکوتی دلنشین در وسعت صحرای بی وسعت ...

ندانستم دگر بیگانه و با دیگران هم آشنا هستند...

در این صحرای وانفسا ، در این دریای بی ساحل ...

کویر و دشت و صحرا ها ، چقدر نا آشنا هستند ...

غروب و صبح و تابیدن ، طلوع و نور و پاشیدن ...

چرا خورشید و ماه با هم ، چنین نا آشنا هستند ...

بیگانه تر ...

من از بیگانگان دردی ندارم ...

که آشنا کار چند بیگانه را کرد ...

به آشنا گر بگویم درد دل را ...

همان کرده که بیگانه هم همان کرد ...

سکوت کردم و نالیدم به پیشش ...

سکوت کرد آن سکوت بیگانه آن کرد ...

سر خود با ادب چون خم نمودم ...

بمن پشت کرده چون بیگانه گان کرد ...

چو لبخندی به مهر بر او نمودم ...

چنان اخمی که چون بیگانه تر کرد ...

چو خورشید بود و من چون یک شب تار ...

دریغ کرد نور و چون بیگانه سر کرد ...

کویر بود و به نخل پیر و تشنه ...

نگاهی تلخ به این بیگانه شهر کرد ...

چو مرغی نیمه شب آواز چو خوانم ...

سحر ذبح در ره بیگانه تر کرد ...

نبودی ...

تو را دیدم ولی دیگر تو آن دیگر نبودی ...

تو را دیدم به دور دستها شبیه آن یکی دیگر نبودی...

تو در دشت خیال و در گلستان خیالاتم چو دریایی ...

به دشتستان و در صحرا تو بودی و ولی دیگر نبودی ...

سکوتی پر ز فریادم پر از فریاد بی حاصل ...

کویری خشک و بی آبم ، یکی دریای بی ساحل ...

پر از حرفم ، پر از فریاد ، پر از خشم فرو خفته ...

همه فریادهایم در سکوت دارم ، جز این گردد شود باطل...

چرا دیگر نمی‌بینم تو را در ساحل دریا ...

نه در خواب و نه بیداری نه حتی عالم رؤیا ...

تو در وهم و غبار و ساحل و در پشت ابر دل ...

چه آرام و سکوت و یک کویری دور از این دریا ...

مرا چکار ست ...

مرا با بوی موی یار چکار ست ...

مرا با آتش و با نار چکار ست ...

که من با جمله مه رویان عالم ...

مرا با ماه و مه رویان چه کار ست ...

مرا درد ست و درمانم چکار ست ...

مرا با آب و بارانم چکار ست ...

ببین با حال زار و جان تب دار ...

مرا با یار و یارانم چکار ست ...

مرا با مو و گیسویش چکار ست ...

مرا با خال و ابرویش چکار ست ...

در این آشفته بازار در خرابات ...

مرا با چشم و با مویش چکار ست ...

تمنای نگاهت ...

در سحرگاه نگاهت در غروب تنگ این دل ...

نبود جز تیر مژگان نگاهت در جنگ ِ این دل ...

غربتی دیدم به چشم بی فروغ چشم خویش ...

در افق راهی شدن تا بی‌نهایت های این دل ...

رفتن و راهی شدن تا بی نهایت در افق ...

بی تمنای نگاهت تا نهایت در افق ...

رفتنت را دیدم و دیدم نگارم می‌رود ...

همچو خورشید خیال محو خیالت در افق ...

سکوت بی تحمل ...

از خودم گلایه دارم با سکوتی بی تحمل ...

این چه رسم و این چه کاری با غروری بی تحول ...

روزگار چگونه سر شد ، به خیال بی خیالی ...

این چه زندگی چه بودن ، همه زشتی بی تجمل ...

غربتی ست همیشه بودن ، بودن و به خود نبودن ...

به غبار زنده بودن ، زنده بودن و غنودن ...

به کویر تشنه کامی ، لحظه لحظه تشنه کامی ...

تشنه لب کنار ساحل ، به گمان زنده بودن ...

​​​​​

ناله ی خورشید ...

باز سحر شد سحر ، روز نشد روز ...

دیروز و پریروز نشد روز چو امروز ...

از داغ دل ناله ی خورشید سحر سوز...

صد ناله و آه و همه افسوس جگر سوز ...

دیوانه و رندان و همه حال پریشان ...

افسانه ی آن زلف سیاه ، موی پریشان ...

در قامت رسوای دل عاشق و شیدا ...

دیگر نشود ماه و قمر ، واله و پیدا ...

بنشین و نگر جام شراب ازلی بر لب مستان ...

هر صبح و سحر جام می از باده پرستان ...

بر خیز و قضا کن همه حاجات چه روا باد ...

ه‍ر آنچه که کِشتیم همگی باد فنا باد ...

بودی ....... نیستی ...

دفتر شعر و غزل بودی ولی ، دیگر کتابم نیستی ...

روز و شب در خاطرم بودی ولی ، دیگر کنارم نیستی ...

در گلستان خیالم کوچه ی بن بست شعر ...

در میان لحظه ها بودی ولی ، فصل بهارم نیستی ...

همچو خورشید خیال در آسمان شعر و شور ...

چلچراغ خانه ام بودی ولی ، شب‌های تارم نیستی ...

در کویر تشنگی در غربت صحرای بی غوغای شب ...

چشمه ی ناب از شراب بودی ولی ، آب و سرابم نیستی ...

هر زمان در هر کجا با گفتن شعر و غزل ...

می‌شدی درمان درد من ولی ، حال خرابم نیستی ...

غربتی دارم در این دل ، بیش از این رؤیای خیس ...

آب دریای خیال بودی ولی ، ماهی به خوابم نیستی ...

در میان باغ پر گل های مجنون و درخت های بلند ...

باغبان باغ من بودی ولی ، دیگر به باغم نیستی ...

آخر ای روشن ضمیر ، رؤیای پاک ، ای ماه عالم تاب دل ...

در هوای بی کسی بودی ولی ، مهتاب داغم نیستی ...

یاد داری در هوای مهر و ماه در انتهای شهر عشق ...

چون گلستان بودی و گفتی نگارم نیستی ...

آمدی در یک پگاه ، همراه خورشید سحر ...

ناگهان رفتی چرا ، خورشید و ماهم نیستی ...

در زمستان و بهار در کوچه ی بن بست هفت ...

روز و شب خورشید بودی و ولی ، دیگر گمانم نیستی ...

سوره ی فاطر تو بودی ، حمد و ناس و هل اتی ...

بی سلیمان نبی ، چون بوترابم نیستی...

یاد بادا شهر باران ، شهر عشق ...

کوچه ها گشتم و در شهر ، جای خوابم نیستی ...

​​​​​