ناصرالدین شاه و توپچی ...
نقل هست دوره ی قاجار رسم بود که اگر مهمان خارجی میومد ، چند تا توپ در میکردند ...
قرار بود برای اولین بار ملکه انگلیس بیاد ایران ...
ناصرالدین شاه تمام وزرا را جمع کرد و دستورات لازم را داد و تاکید کرد با توجه به اهمیت مقام ملکه انگلیس بجای سه توپ ، هفت توپ در کنند ...
روز موعود فرارسید و ...
تشریفات و استقبال انجام شد و رسیدند جایی که ایستادند و منتظر صدای در کردن توپ و ...
هر چه منتظر موندند توپ در نشد که نشد ...
ناصرالدین شاه از این افتضاح ، خون خونش را میخورد ...
بالاخره بعد از مدتی ملکه برگشت و ...
ناصرالدین شاه تمام وزرا را جمع کرد و ...
جلاد را هم احضار کرد ...
با توپ و تشر ملوکانه رو به وزیر دربار و تشریفات که فلان فلان شده ، چرا با آبروی شاهانه ما بازی کردی ...
وزیر عرض کرد ، قربان ، مسئولیت این کار با فرمانده میدان بود ...
فرمانده را احضار کردند ، گفت قربان مسئول این کار با فرمانده توپچی ها بوده ...
فرمانده را احضار کردند ...گفت قربان مسئول توپ در کردن توپچی بود ....توپچی را احضار کردند ...
توپچی بیچاره وقتی میر غضب و جلاد را دید ، نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنه ...
ناصرالدین شاه که صبرش تمام شده بود و باید سر از تن کسی جدا میکرد که همه حساب کار دستشان بیاید و ...
رو به توپچی کرد و با فریاد و ... گفت ، مردک ، چرا رسم را بجا نیاوردی ...
توپچی بیچاره که چشمش به ساطور جلاد بود ...
هول شده و گفت ...
به هزار و یک دلیل ، قربان ...
خشم ناصرالدین شاه بیشتر شد ...
گفت فلان فلان شده ...
باید تمام هزار و یک دلیل را بگی ...
هزار تا هم بگی ، کشته میشی ...
باید دقیقا هزار و یک دلیل بگی ...
توپچی بیچاره که دیگه مرگ را بچشم میدید ...
دهانش خشک شده بود و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت ...
قربان ، اول اینکه ، باروت نداشتیم ...
ناگهان ناصرالدین شاه با صدای بلند شروع کرد به خندیدن ...
گفت ، برو آزادی ...
دیگه نیازی نیست بقیه را بگی ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...