نای نی خیال ...

باز پرواز باز سکوت باز ناز نی ...

باز آغاز باز ترانه با نوا و نای نی ...

در کویر ِ بی کسی با شور و شعر و جام می ...

باز نیاز و باز غزل با گفته های ناب نی ...

در دلم با غصه ی داغ کویر رسوا منم ...

بی کویر و در کویر تنها تر از تنها منم ...

در کویر ِ بی کسی با شور و شعر و نای نی ...

همچو خورشید ، نیمه شب ، پیدا و ناپیدا منم ...

چشم نگار تو ...

دیدم و مست شدم از چشم نگار تو مست ...

با خیالی ز خوشی خاطرم باز هم به تو هست ...

غزل خوانم ز دیبای پر از مهر و ز رؤیای خیال ...

ز عطر غنچه ی مستی شدم با عطر بوی تو مست ...

جان جانان ...

گفتمش ، گفتا که اوست هم جان و جانانم هموست ...

گفتمش ، گفتا که او هست ماه تابانم چو اوست ...

گفتمش ، گفتا به روزهای قشنگ در دشت نور ...

آسمانم اوست و هم دریای جوشانم که اوست ...

هوای بارانی ...

نه غصه و غم ، نه ماتم و پریشان احوالی ...

ز بودن و رفتن و پرواز گفتن چنان اقوالی ...

چون رعد و چو برق گذر کند هوای بارانی ...

چون ماه و چو خورشید نگر آن نوای رحمانی ...

پیمانه شکست سبو چرا می‌شکنیم ...

این کاسه و آن کوزه چرا می‌شکنیم ...

در غربت دل به کوچه ی خواب و خیال ...

اینگونه و آنگونه غریبانه چرا می‌شکنیم ...

کوچه ی خیال ...

https://s20.picofile.com/file/8443638892/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B7%DB%B3%DB%B9%DB%B4%DB%B2.jpg

یاد بادا خاطرات در کوچه های خاطرات ...

خاطری خوش در میان کوچه های خاطرات ...

کوچه ی بن بست ولی با آسمان ماه و مهر ...

ماه بهمن ماه مهر و ماه مرداد کوچه های خاطرات ...

خاطره خفته کنون در کوچه های خاطرات ...

خاطرش آشفته شد در کوچه‌های خاطرات ...

کوچه ی یاد و خیال و ابر و باران ، اشک چشم ...

خواب و رؤیا و خیال در کوچه‌های خاطرات ...

خفته اینک باوری در کوچه‌های خاطرات ...

بغض جاری ست همزمان در کوچه‌های خاطرات ...

غرق رؤیا و سکوت ، مغرور و بی همراه و یار ...

بی‌قرار و دل غمین در کوچه‌های خاطرات ...

در خیال و خاطرات باز کوچه‌های خاطرات ...

ماندن و رفتن چرا در کوچه‌های خاطرات ...

نوای بارانی ، هوای طوفان زا ، دل خراباتی ...

باز باید در خیال رفت کوچه های خاطرات ...


بهشتی نشدم ...

دوش دیدم که مرا راهم ندادن در بهشت ...

هر چه گفتم باز مرا راهم ندادن در بهشت ...

عنصری در دل نداشتم خنده هایی بر لبم ...

با غم و اندوه و ماتم باز مرا راهم ندادن در بهشت

دیدم مُردم ...

دوش دیدم مُردم و رفتم جهنم یکسره ...

در جهنم پر شده از جن و آدم یکسره ...

دیده بودم مُردم و در قبر خویش تنها ترین ...

مار و مور و عقرب و آتش بود با من قرین ...

خواب دیدم در جهنم همدمم جن و پری ...

نکته ها گفتند و دیدم بس عمیق و سرسری ...

گفتم این خواب ست یا اینکه جهنم هست یقین ...

هاتفی گفت خواب و بیداری جهنم هست همین ...

چون بسوزی از درون و آتشی داری درون ...

تا ابد هم از جهنم پای نمیذاری برون ...

هست جهنم آتشی در جان خویشتن داشتن ...

آتشی داشتن در دستان خویشتن داشتن ...

آتش عشق و خیال و‌ آتشی از خاطرات ...

باشد این و آن جهنم آتشی از هر جهات ...

غزل ۲۹۳۶

جلال الدین محمد مولوی

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

ای فضل خوش چو جانی وز دیده‌ها نهانی

اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی

ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی

ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی

ای گل چمن بیارا می‌خند آشکارا

زیرا سه ماه پنهان در خار می‌دویدی

ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را

کاحوال آمدنشان از رعد می‌شنیدی

ای باد شاخه‌ها را در رقص اندرآور

بر یاد آن که روزی بر وصل می‌وزیدی

بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان

شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی

سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی

چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

لبخند سرد ...

از وقتی رفتی ...

از هنگامه ی نبودنت ...

از آن‌زمان که نیستی ...

درد دلی نمیکنم ...

فقط سکوت میکنم ...

فقط لبخند میزنم ...

درد دل را زیر نقاب لبخند سرد سکوت لبهای یخزده پنهان میکنم ...

بگذار گمان کنند ...

نه درد دارم ...

نه دل ...

فریادم را در سکوت ...

تنها در کویر ...

وقت طلوع نور ...

تو می‌شنوی و بس ...

بر دانه های شن ...

فاتحه‌ای بخوان و بگذر ...

گفتی ...

گفتی که زین پس باز مرا ...

بیگانه می‌خوانی مرا ...

در باغ و دشت و انجمن ...

دیوانه میدانی مرا ...

گفتی برو بیگانه شو ...

باز هم همان دیوانه شو ...

در غربت آن کوچه ها ...

بی سر و بی سامانه شو ...

گفتی نمیشناسی مرا ...

بیگانه می‌شناسی مرا ...

در کوچه های خاطرات ...

دیگر نمیشناسی مرا ...

یادم نمی‌آری دگر ...

گشتم چو نخلی بی ثمر ...

در آن کویر بی نشان ...

گم کرده راه گشتی مگر ...

گفتی نمیخوانی مرا ...

افسانه میدانی مرا ...

در کوی دشت بی کسی ...

زیبا چه میرانی مرا ...

داستانی بس عمیق ...

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.

ادامه نوشته

باغ میکده ...

گفتی فراموشت کنم ...

وقتی فراموشم کنی ...

کردی فراموشم اگر ...

کردم فراموشت مگر ...

کردی ز شهر دل گذر ...

بر دل مگر کردی نظر ...

با دل چه می‌گویی چرا ...

با تو مگر گفتم چرا ...

بر دشت و باغ میکده ...

از جام پیر میکده ...

نوشی و مینوشانی ام ...

داغ فراق ، پیشانی ام ...

از داغ دوری چون اسیر ...

گشتم کنون اینگونه پیر ...

داغ شقایق دیده ام ...

باغ شقایق دیده ای ...

آدم بزرگا ...

آدم بزرگا رسم عجیبی دارن ...

گاهی با یک حرف ...

یک رفتار ...

یک کاری ...

سردت میکنن ...

دهنتو میبندن ...

زبونت که بند اومد ...

یخ که شدی ...

روح مرده که شدی ...

حسابی که نابودت کردن ...

میگن کم حرف شدی ...

کم پیدایی ...

چیه ...؟

چته ...؟

پ ن ...

گاهی هم آدم بزرگا کاری نمیکنن و حرفی نمیزنن و همین کاری نکردن وقتی که باید کاری میکردن و حرفی نزدن درست وقتی که باید و میشد حرفی بزنن و نزدن ، نابودت می‌کنه ...

شاید اینجور باید ترجمه کرد ...

گاهی حرفی باید زده بشه ، زده نمیشه ...

گاهی کاری باید بشه ، انجام نمیشه ...

و

گاهی حرفی که نباید گفته بشه ، گفته میشه ...

گاهی هم کاری نباید بشه ، انجام میشه ...

کوچه ی دلتنگی ...

گفت بهانه ای کمی ...

بهانه خواهمت کمی ...

بهانه ای که رو کنم ...

ز رو و پشت و رو کنم ...

گفت برو بهانه شو ...

گم بشو نهانه شو ...

گفت که گلستانه منم ...

عازم مستانه منم ...

گفت که کلام خار تو ...

خاطره های تار تو ...

گفت برو فقط برو ...

زین دل و از نظر برو ...

پرسه نزن به کوچه ام ...

دادی مرا بهانه ام ...

گفت ز نشان و از نشان ...

دور بشو تو چو کهکشان ...

از تو چه جستجو کنم ...

گفته چه گفتگو کنم ...

به نمازم ...

به نمازم خم ابروی تو را یاد آمد ...

ز فراقت دل بیچاره به فریاد آمد ...

آمدی رفتی و بر دیده نکردی نظری ...

دل غمدیده به غوغا و به فریاد آمد ...

به گلستان نبی بر سر آبشار کبود ...

به دلم آه و فغان و همه ی داد آمد ...

ماه ...

خبر آمد که ماه آمده است ...

خبری خوش ز ماه آمده است ...

ماه و خورشید و ستاره در کنار ...

بهر خورشید ماه چو ماه آمده است ...

دشت لاله ها ...

آمدی رفتی ولیکن بی خبر ...
بر دل و جانم نکردی یک نظر ...
آمدی رفتی و چون بیگانگان ...
بی خبر بی گفتگویی در نهان ...
آمدی رفتی به دشت لاله ها ...
هیچ نکردی یاد ز آه و ناله ها ...
آمدی رفتی و دل بی دل کنون ...
گشته دل دریا ولی دریای خون ...
آمدی رفتی و دادی این خبر ...
این و آن دیدند و شادان زین خبر ...
آمدی رفتی گلستان گشته باغ ...
بر دل و پیشانی ما خورده داغ ...

گذر ...

جفا کردی جفا کردی ، به تنهایی صفا کردی ...

صفا کردی ، صفا کردی ، ولی با من جفا کردی ...

گذر کردی گلستان و بیابان و در و دشت ...

تمام خاطرات ِ دشت و دریا را هوا کردی ...

بی وفا ...

آمدی رفتی و بی ما رفته ای ...

بی وفا با بی وفایان گشته ای ...

بی وفایان را بگو از شهر ما کردی گذر ...

از چه رو ما را ندیدی رفته ای ...

کاش ...

کاش گفتی و باز در یاد زلفانت شدم ...

یاد چشمان سیاه و ‌‌‌پیچ زلفانت شدم ...

گفتی کاش همراز و هم یاد می شدیم ...

در خیالم غرق آن زلفان پیچانت شدم ...

حال خراب دل ...

سالهاست دل دیگه دل نیست ...

غم خانه ای بیش نیست ...

نه تو می‌دانی ...

نه خواهمت گفت ...

که چه کردی با دل خراب من ...

ویرانه ای نا آباد ...

در این ویرانه هیچ چیز نیست ...

مگرد بیهوده در ویرانه ی این دل ...