بت پرستی ...

بگفتم ، باز دوباره بت پرستم ...

بت خود ساخته را من می پرستم ...

بت من نازنین ست و زمینی ...

چنین نیکو بتی ، هرگز نبینی ...

خدایا کافر هستم ، بت پرستم ...

بت زیبای خود را می پرستم ‌..‌

بت من چون خدایان بی مثال ست ‌...

چو سیمین پیکران ، نیکو خصال ست ...

چو می نوشم ، کمی هم بت پرستم ...

بت ِ ساقی و خُم را می پرستم ...

به نیمه شب شَوَم با ساقی و‌ می ...

ز فروردین بنوشم تا شب دی ...

سحرگاه مِیْ گسارم تا شود صبح ...

من و ساقی نخواهیم تا شود صبح ...

خدایا ، بت پرستی طالع ام شد ...

کجا با بت پرستی ، ناله کم شد ...

شب ما بت پرستان لاله گون ست ‌...

دل هر بت پرستی ، دشت خون ست ...

خدایا ، بت پرستان ، بت پرستند ...

بت نادیده را با دل پرستند ...

بت من چون خدایم دیدنی شد ...

خدای ْ نادیده بود و دیدنی شد ...

«« نگارش و سرایش بهمن ۹۸ »»

شیشه و سنگ ...

شیشه بود و سنگ بود ، یک پای لنگ ...

پای لنگ هر روز و شب بود زیر سنگ ...

شیشه با سنگ الفتی دیرینه داشت ...

سنگ اما داغ ِ دل در سینه داشت ...

سنگ با خود گفتگویی داشت عجیب ...

شیشه هم بود جنس ناب ، خیلی نجیب ...

سنگ و شیشه از ازل بودند کنار ...

هم کنار بودند و هم با هم کنار ...

سنگ می‌خواند و شیشه چون غزل ...

شعر و شور و جام ِ می ، روز ازل ...

غربتی بود در صدای سنگ پیر ...

همچو فرهاد ، بهر شیرین یک اسیر ...

سنگ و شیشه در بغل گر خواست اوست ...

شیشه با سنگ ، سنگ و شیشه همچو دوست ...

سنگ اگر نخل بود و شیشه چون کویر ...

پای نخل خونین ز شیشه در کویر ...

آمدم ، دیدم ، ندیدم ...

آمدم ، دیدم نبود ...

هیچ اثر از خاطرات ...

هیچ نبود از یاد ایام ...

رد پای خاطری از خاطرات مانده بر‌جا ...

آمدم ، دیدم ندیدم ...

نیست ، نبود ...

قاب آئینه نبود ...

یا در غبار بود ...

شاید اما بود ...

ولی بشکسته بود آینه ی افکار ...

کجا بود و نبود ، چیزی نبود ...

آینه در آینه نبود ...

بشکسته بود آیا ...

رها بود ...؟!

آمدم ، دیر آمدم ، دیدم نبودم ...

نه نشان بود و اثر ...

نه یک نشان از بی نشان ...

نه غبار در کنج آن خلوت ...

عابری در خلوت یک کوچه ی بی نور ...

سیاهی بود و هیچ اما نبود ...

صبح صادق تا سحر ...

تا نیمه شب ...

تا قرص خورشید ...

در غروب ...

در ظهر تاریک ...

کوچه بود و راه به سوی کوچه ی بن بست ...

افق تاریک و بی نور و هوا در ظلمت شب ...

در افق نور بود و بی نور و سیاهی در شب دیجور ...

پرنده بال گشود بی پر ...

صدای وحشت از بام سقوط ...

در غربت از سوی دیارستان ...

نگاه بود و نبود هرگز نگاهی ...

نیم نگاهی ...

یا نم اشکی ز ابر تیره ی خاطر ...

آمدم دیدم ، ندیدم ...

خویشتن خویش را ندیدم ...

کوچه خالی بود و من اما نبودم ...

آمدم ، دیدم ولی چیزی ندیدم ...

اعجاز مسیح ...

بیا باش چون مه و خورشید ...

پر از نور باش و پر امید ...

شبیه شاخه ی زیتون ...

پَرِ پروانه ی گلگون ...

چو آواز چکاوک باش ...

رفیق ِ پیر ِ کودک باش ...

چو باران در بیابان شو ...

چو چتری زیر باران شو ...

کویری بین ما حائل ...

ولی زیبا و پر حاصل ...

کویر هم خشک و هم سوزان ...

چو اعجاز ، جلوه ی یزدان ...

کویر با نخل و نخل بی بار ...

چه زیبا ، نخل ندارد خار ..‌.

کویر و نخل و محمل ها ...

چو موج آرام به ساحل ها ...

به وقت بارش و باران ...

چه زیباست محفل یاران ...

چه نجواها سحرگاهان ...

شبیه ریزش باران ...

بخواند مرغکی بیدار ...

اذان عشق به گوش یار ...

نماز عاشقی هر شب ...

چو مشق شب در این مکتب ...

دعای عاشقان ِ مست ...

پیاله ، ساغری در دست ...

بنوشند و بیاشامند و مِیْ نوشند ...

به محراب مست و مدهوشند ...

کویر و نخل و بدمستی ...

به ترکستان در این هستی ...

نشاید جز به اعجازی ...

مسیح و دست ایجازی ...

دگر باران نمی‌بارد ...

غروب دلگیر دلگیر ست ...

ولی پاییز دلگیر تر ...

و نیمه های شب ، دلگیر تر از دلگیر ...

و جمعه ...

آه از این جمعه ...

غروب و‌ نیمه شب در جمعه دلگیر تر ...

و من دلگیر از این عالم ...

گهی دلگیر و گه ، دل گیر ...

چه میگویم ...

چه میجویم ...

چه را از چه ...

چه را از که ، میجویم ...

ز اسرار ازل چیزی نمی‌گویم ...

نمیجویم ...

چه را جویم ...

چه را گویم ...

ز دل گویی ...

ز دل جوئی ...

ز اسرار نهان ...

دگر چیزی نمی باشد نهان ...

نمی‌بینی مگر ...

گشته عیان ...

بیابان در بیابان در غروب و عصر دلگیری ...

نه ابری در افق ...

نه نم نم باران ...

نه صبح روشن اُمّید ...

نه دارد یک طلوع ، خورشید ...

نه عطر لاله و سنبل ...

ندارد چهچهی بلبل ...

بیابان را نگر ...

خالی ...

پر از خالی ...

پر از افکار تکراری ...

نه ابری در پس پرده ...

نه شبنم های صبحگاهی ...

نه خالی بر لب دلدار ...

نه خنده های بی تکرار ...

زمین و آسمان بی نور ...

نمی‌بارد ...

دگر باران نمی‌بارد ...

نمی‌داند دگر باران نمی‌بارد ز ابر ...

از آسمان ...

از چشمه های خالی از اُمّید ...

ز چشم ِ چشمه هیچ اشکی ...

نمیریزد ...

ز کالبد ، روح پر بسته ...

زمین خسته ...

زمین و آسمان خسته ...

دل دلمرده ام خسته ...

گهی گریه ...

گهی گاهی کمی خنده ...

ولی خنده ...

کمی دلگیر تر از گریه ...

نردبان ظلم ...

باز میگویم سخن ، اما چه سود ...

زندگی را هست پایان ، آه چه زود ...

زندگی هر لحظه در اوج و فرود ...

میشود از اوج ، فرود ، راستی چه زود ...

میشوی مغرور و غره از شباب ...

اندکی غفلت ، بسوزی ‌چون کباب ...

بوی سوختن می‌دهد هم جان و تن ...

می‌شوی مغرور به عنوان ، ما و من ...

زندگی نیست جز همین افکار ما ...

هیچ نمی‌آید جز این بر کار ما ...

ما همان هستیم که داریم در نظر ...

مابقی را اصل ندان ، گردد ضرر ...

آدمی نیست جز همین اندیشه اش ...

آدمیت را مبین در پیشه اش ...

هر کسی بالا نشست نیستا بشر ...

چون دمادم در کمینش هست خطر ...

آن کسی بالا نشست باشد بشر ...

گر ز ظلم و آه مظلوم کرد حذر ...

عاقبت هم ظلم و ظالم ، رفتنی ست ...

نردبان ِ ظلم یقین ، بشکستنی ست ...

ببار باران ...

ببار باران ، ببار آرام و آهسته ...

ببار باران ...

ببار بر قامت رعنای زیبایش ...

ببار بر گل ...

ببار بر نازنین بلبل ...

ببار بر یاد دیدارش ...

ببار بر چشم بیدارش ...

ببار باران ببار بر دل ...

ببار باران ، ببار بر دار ، ببار بر برگ و بر دیوار ...

ببار بر زلف ...

ببار بر چشم و بر خاطر ...

ببار باران ولی آهسته تر ، باران ...

ببار اما مَبَر آن را که بردی از دیار ، باران ...

ببار باران چو آب چشم‌ ...

روان چون سیل مشو از ناودان چشم و مژگان ِ به در دوخته ...

ببار باران ولی بر سقف مبار ...

اگر خانه ندارد سقف ، بی سقف خانه بی خانه ...

ببار باران که شیشه پر غبار گردیده از دیرباز ...

غبار غم بشوی باران ولی آرام و آهسته ...

ببار باران که باران اشک چشمان غریبان در غریبستان دیروزی ست ...

ببار باران که باران اشک چشمان امیدواران امروزی ست ...

ببار باران ببار بر خرمن آن خاطرات دور ...

ببار باران ولی آرام تر از امواج خاطرها ...

ببار باران ببار و شستشو کن چشم دل را از غبار غم در این غربت ...

ببار باران ببار بر غم مبار ...

بر غصه و ماتم مبار ...

بر در ببار ، دیوار مبار ...

بر چشم ببار ...

بر دل بر آن دیدار مبار ...

باران ببار ، دیگر مبار ...

خواهی ببار ، خواهی مبار ...

خواب پریشان را مبار ...

گیسو پریشان را ببار ...

باران ببار ، اما مبار ...

بر خفته ی بیدار ببار ...

بر چشمه ی بی یار مبار ...

بر رقص و بر بتخانه ها ...

بر بربط و میخانه ها ...

بر عاقل و دیوانه ها ...

بر عاشق و فرزانه ها ...

بر بلبل و پروانه ها ...

گاهی ببار ، گاهی مبار ...

بر آن دل خونین جگر ...

بر یوسف و بر آن پسر ...

بر روزگاران دگر ...

هیچکس نمی‌داند ، مگر ...

این آه و این داغ دگر ...

آتش بسوزد این جگر ...

چون سنگ تفتانش نگر ...

باز هم اگر خواهی ببار ...

خواهی اگر ، دیگر مبار ...

دوستی دو ملت ...

در پی نامه ی بانو گوهر عشقی ، مادر شهید ستار بهشتی به رئیس جمهور آمریکا ، مبنی بر اعلام اول شهریور ( سالروز تولد ستار بهشتی ) دولت آمریکا رسما از این پیشنهاد استقبال کرد و پذیرفت روز اول شهریور ، تولد ستار بهشتی را روز دوستی دو ملت نام گذاری کنند ...

پ ن ...

براستی که ما مردم دو کشور ، چه دشمنی میتوانیم با هم داشته باشیم ...

اگر کینه و عداوتی هست ، بین سران دو دولت و حاکمیتهاست ...

سیاستمدارانی که روز برای هم خط و نشان می کشند و شب را با هم میخورند و میخوابند ... مردم دو کشور را بیان هم انداخته اند ...

روز جهانی دوستی مردم ایران و مردم امریکا ، پیشنهاد بانو گوهر عشقی ، مادر شهید ستار بهشتی ...

نامه گوهر عشقی به پرزیدنت ترامپ: اول شهریور روز تولد ستار را، روز دوستی میان مردم ایران با مردم آمریکا اسم گذاری کنید.

ادامه نوشته