باز میگویم سخن ، اما چه سود ...

زندگی را هست پایان ، آه چه زود ...

زندگی هر لحظه در اوج و فرود ...

میشود از اوج ، فرود ، راستی چه زود ...

میشوی مغرور و غره از شباب ...

اندکی غفلت ، بسوزی ‌چون کباب ...

بوی سوختن می‌دهد هم جان و تن ...

می‌شوی مغرور به عنوان ، ما و من ...

زندگی نیست جز همین افکار ما ...

هیچ نمی‌آید جز این بر کار ما ...

ما همان هستیم که داریم در نظر ...

مابقی را اصل ندان ، گردد ضرر ...

آدمی نیست جز همین اندیشه اش ...

آدمیت را مبین در پیشه اش ...

هر کسی بالا نشست نیستا بشر ...

چون دمادم در کمینش هست خطر ...

آن کسی بالا نشست باشد بشر ...

گر ز ظلم و آه مظلوم کرد حذر ...

عاقبت هم ظلم و ظالم ، رفتنی ست ...

نردبان ِ ظلم یقین ، بشکستنی ست ...