گفتمش ...

گفتمش ، گفتا کنون سرگرم شدن ...

گفتمش ، گفتا که سرد و گرم شدن ...

گفتمش ، گفتا که بازی کرده ام ...

گفتمش ، گفت دلنوازی کرده ام ...

گفتمش ، گفتا که دورانی ست غریب ...

گفتمش ، گفتا که رنگ هست و فریب ...

گفتمش ...گفتا سراب هست و خیال ...

گفتمش ... گفتا که خواب اندر خیال ...

گفتمش ... گفتا که دلخونم مکن ...

گفتمش ... گفتا ک همجنونم مکن ...

گفتم به چشم ...

مردنم را من به چشم دیدم ، ولی گفتم به چشم ...

همچو باران سیل و طوفان گشتم و گفتم به چشم ...

در بیابان خیال ، همچون کبوتر ، غرق خون ...

بی پر و بال گشتم و خونین کفن ، گفتم به چشم ...

گفتمش ، گفتا بگو ، گفتم به چشم ...

مردنم را دیده ام چندین و چند آن هم به چشم ...

مردن اما وقت عشق یا وقت مستی در سحر ...

خنده ی مستانه اش را من بدیدم با دو چشم ...

شراب و ساقی و...

نیمه شب بود جرعه ای خوردم شراب ...

طعم ناب و جرعه جرعه ، ناب ناب ...

وه شرابش هفت و هفتاد ساله بود ...

ساقی و ساغر گل اندام ، غرق خواب ...

دوش ...

دوش خرامان به گلستان شدم ...

با گل و بلبل به خُمستان شدم ...

شعر و غزل بود و شراب و قمار. ...

بی سر و پا ، مُل به مُلستان شدم ...

یه دوست ...کامنت بی آدرس ...

نویسنده : یه دوست       چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹ ساعت : ۹:۳۴
سلام بابا بزرگ چیکار کردی پست لیلی و مجنون رو . اره چرا دارم می پرسم ازت 😁 مگه ... تو مگه...

 

مخاطب محترمی که به هر دلیل نخواست اسم و آدرس بدهد ، در یک کامنت دوستانه و محترمانه چنین کامنتی داد و چنین پرسشی مطرح کرد ...

از آنجا که لحن کلام ، دوستانه و محترمانه هست ، موجبات ناراحتی رافراهم نیاورد ولی موجب درد سر شد ...

بنده به جهت حدس و بر مبنای یک سابقه ، عینا کامنت را کپی کردم و قصد کردم برای آن مخاطب محترم بفرستم و بگویم این شوخی از جانب شماست ؟

ولی بعلت مشغله ی ذهنی بمناسبت نوشتن پستی که در پنجم دی منتشر خواهد شد و بواسطه ی عدم تمرکز و بر اثر بی دقتی ، کامنت را برای یکی از دوستان بسیار عزیز و محترم و دانا و آگاه ، جناب آقای ... ارسال کردم ...

کمی که گذشت و پاسخ نگرفتم ، مجددا کامنت را برای همان دوست محترم ، آقای ... ارسال کردم ...

جناب آقای ... هم بواسطه ی ناراحتی و یا مشغله ، کامنتها را تائید نمود و در ذیل آن توضیح دادند ...

 بنده هم غافل از این موضوع ...

تا اینکه جناب آقای ... لطف کردند و برای بنده کامنت دادند و با بزرگواری همیشگی توضیح دادند که کامنت مذکور از جانب ایشان نیست ...

بنده با دیدن کامنت ایشان فهمیدم کامنتها رابرای ایشان ارسال کردم ...

البته با شناختی که بنده از جناب ... سراغ دارم و متقابلا شناخت ایشان از بنده ، امیدوارم نگرانی خاصی ایجاد نشده باشد ...

 ولی یه دوست عزیز ، یه دوست محترم ... یه دوست گرامی و ...

لطفا با اسم و آدرس کامنت بدهید ، نهایت اینکه اگر دوست ندارید کامنت شما تائید شود ، تیک خصوصی را هم بزنید ...

البته بنده کامنت ایشان را علیرغم بی نام و نشان بودن تائید کردم و با ویرایش ، پرسیدم ، آدرس ؟؟؟

لطفا اگر این پست را خواندید جهت رفع هر گونه شبهه اعلام کنید ...

پرسش یک دوست ...

دوست محترمی پرسید بنظر شما ( بنده ) اگر آدرس و آی دی تلگرام خودم را در وبلاگ بنویسم خوبه یا اشتباه هست ؟/

عرض میکنم با توجه به فضای کلی حاکم بر مجازستان ، خصوصا بی در و پیکری بلاگفا و حضور مستمر انواع و اقسام دوستان باب و ناباب و مزاحم و ...

با توجه به اینکه معمولا وبلاگ خانمها بیشتر مورد آماج حملات مزاحمان هست ، هر چند در موارد ی بنده و برخی از دوستان وبلاگی با اینکه از جنس مذکر هستیم نیز از آزار و مزاحمت مصون نبودیم ، لذا درج آی دی تلگرام یا آدرس پیج اینستا گرام و ... بمانند اینست که مدیر محترم یک وبلاگ شماره تلفن خود را در وب ثبت و بمعرض نمایش بگذارد ...

این به چه معناست ...؟

حداقل اینکه شدت و درصد مزاحمت ها را افزایش میدهد ...

قرآن زیبا گفته ...

با دست خود ، خود را بهلاکت نیندازید ...

به هر حال هر کسی حریمی دارد و حرمت و احترام ...

نباید با دست خودمان حریم شکنی کنیم و اجازه ی تعرض و ایجاد مزاحمت و ...

افسانه ی خیالی ...

با دیگران مگویید اسرار یار دیرین ...

همراه دل بجویید ، آن گفته های شیرین ...

یادش بخیر به ایام ، در خلوت زمانه ...

بودیم چو آسیابان ، یا سنگ تخت زیرین ...

افسانه ی خیالی ، با خواب چشم بیدار ...

با جان و دل ببینیم ، نقش قشنگ دلدار ...

در نیمه شب وضو گیر ، با آب چشم زمزم ...

در سجده گاه نشینیم ، با یاد یار دادار ...

رویا و خیال  ...

گفتمش ، گفتا‌ پریشانم مکن ...

فارغ از رؤیای هر شامم مکن ...

گفتمش ، گفتا کویر و‌ کوه و‌ دشت ...

زندگی هفتاد و شصت و شصت و هشت ...

گفتمش ، گفتا که دلخونم ز غم ...

با تو بی تو در غبار و‌ پیچ‌ و‌ خم ...

گفتمش ، گفتا که بیهوده مکوش ...

حرف اول ، حرف آخر گیر به گوش ...

گفتمش ، گفتا دریم و خواب من ...

همچو رؤیا هست خیال ناب من ...

دوش و خروش ...

دوش دیدم آسمان غرق خروش ...

ماه و مهتاب بود و من گشتم خموش ...

بود لیلی با دو صد مجنون رقیب ...

آسمان غوغا از این راز عجیب ...

آسمان غُرّید و تا صبح در خروش ...

خانه ی مجنون ز نور شمع ، خموش ...

رفت میان کوچه ها مجنون غمین ...

زیر لب آواز ز دل میخوانْد ، حزین ...

هر چه دیدم در کویر بود و به خواب ...

چشمه ی اشک و پر از آب و سراب ...

باغ و بوستان غرق گل بود و گلاب ...

تا سحر لیلی گلستان کرد خراب ...

گفتگوی عاقل و عاشق ...

گفت روزی عاشقی با عاقلی

تو ز عشق و عاشقی سخت غافلی

اهل عشق و نَرد و باختن نیستی

با دل و جرئت نئی ، چون عاقلی

@@@@@

عاقلک در او نگاهی کرد عمیق

گفت این حرفهاست از عهد عتیق

عشق و عاشق چیست و کیست ای بی خِرَد

بی چراغ در بحر تو میگردی غریق

@@@@@

عاشق او را گفت ، چه میدانی ز عشق

یا چه میدانی که چیست معنای عشق

عشق یعنی ، خود ندیدن در میان

غرق معشوق گشتن اندر بحر ِعشق

@@@@@

عاقل اما گفت نمی گردم غریق

آتش عشق میزند جان را حریق

مرد عاقل کِی کند جان را فدا

مرد این میدان نیئم ، ای نا شفیق

کاسبان عشق ...

عاشقانْ در باغ عشق ، غوغا کنند ...

کاسبانِ راه عشق ، رسوا کنند ...

نردِ عشق را پاکبازی می‌کنند ...

جام عشق با جان و دل ، سودا کنند ...

عاشقان ، در باغ عشق غوغا بپاست ...

هر که عشقی یافت نگوید آن بجاست ...

دیر بازیست که عشق رنگ و ریاست ...

راه عشق با رنگ و بی رنگی جداست ...

افسار شتر و دم خر  ...

ساربانی در روزهای آخر عمر خویش ، بفکر افتاد از شتری که سالها دوست ، رفیق ، ندیم ، همراه و همسفر او بود ، حلالیت بطلبد ...

شتر را در سایه نشاند ...

آب به او داد ...

و با مهربانی دستی بر یال و کوپال و کوهان شتر کشید و گفت ...

شتر جان ، سالهای سال با هم بودیم ...

خیلی با هم خوش بودیم ...

با هم زندگی کردیم و زیاده سفر رفتیم ....

شاید گاهی شلاقی بر تو زدم ...

شاید بار اضافی گاهی بر تو سوار کردم و ...

اگر هر اذیت و آزار و ناراحتی از من دیدی و کشیدی ، حلالم کن  که روزهای آخر عمر من رسیده ...

شتر با زبان بی زبانی گفت ...

در تمام این سالها از تو جز مهربانی و لطف و محبت ندیدم ...

اگر هم باری بر من گذاشتی و شلاقی کشیدی و ...

همه و همه را فراموش کردم و بخشیدم و حلال اندر حلال ...

منتها فقط یک مطلب هرگز از دل و فکر و ذهن من خارج نمی‌شود ...

ساربان با تعجب پرسید ، چه بوده که بالاتر و بدتر از بار اضافی و شلاق و ...

شتر باز با زبان بی زبانی گفت ...

هرگز فراموشم نمیشود که یکبار افسار مرا در صف و قطار کاروان به دم خری بستی ...

گفتگوی چشم ...

گفتگوی چشم ، دیده ای آیا ...

لبخند چشم ندیده ای آیا ...

خشم و نفرت و کینه ...

خنده ی چشم دیده ای آیا ...

اشک و خنده و لبخند ...

معجزه ی چشم دیده ای آیا ...

چشم به چشم و رو در رو ...

التماس چشم دیده ای آیا ...

گل و بلبل ...

بگو یا ایها البلبل ...

بگو تو بهتری یا گل ...

بگو بلبل قناری را ...

بخوان شعر بهاری را ...

بخوان خوش تر از این آواز ...

مکن با غیر دل ، پرواز ...

ببین گلبرگ و برگ گل ...

نشسته روی گل ، بلبل ...

ز این شاخ تا گلی دیگر ...

ز گل تا بلبلی دیگر ...

چه میجوئی ، چه می گوئی ...

به گل از عشق چه میگوئی ...

فهم و عشق ...

ما نمی‌فهمیم و فهم از ما جداست ...
راه ما از راه فهم آری جداست ...
ما کجا و فهم کجا و عشق و حال ...
عشق و حال بر ما یقین باشد محال ...
فهم ما کوتاه و فهم در آسمان ...
هیچ نمی‌فهمیم چرا این داستان ...
هر که فهمید ، فهم او را باد درود ...
ما ز فهم هیچ سهم نداریم جز سرود ...
ما نمی‌فهمیم و فهم از ما مجوی ...
آب رفته باز نمی‌گردد به جوی ...
روز و شب اندر پی هم می‌روند ...
گویی هر یک در پی یک می دوند ...
ما نمی‌فهمیم و فهم از ما دریغ ...
ما نمی‌فهمیم و فهم روی ستیغ ...
عمر ما کوتاه و عالم بی مثال ...
شرح عالم کی توان کرد با مقال ...

عاقل و عاشق ...

فهم عاقل را به عاشق راه نیست ...
هر چه گویم باز میگویی که چیست ...

عاقلان اندر پی بیش و کم اند ...

عاشقان بیچاره و خیلی کم اند ...

اشعار از فیس بوک قبلی

فهم عاقل را به عاشق راه نیست ...
هر چه گویم باز میگویی که چیست ...

بگو یا ایهالبلبل
بگو تو بهتری یا گل ...
بگو بلبل قناری را ...
بخوان شعر بهاری را ...
بخوان خوش تر از این آواز ...
مکن با غیر دل ، پرواز ...
ببین گلبرگ و برگ گل ...
نشسته روی گل ، بلبل ...

ما نمی‌فهمیم و فهم از ما جداست ...
راه ما از راه فهم آری جداست ...
ما کجا و فهم کجا و عشق و حال ...
عشق و حال بر ما یقین باشد محال ...
فهم ما کوتاه و فهم در آسمان ...
هیچ نمی‌فهمیم چرا این داستان ...
هر که فهمید ، فهم او را باد درود ...
ما ز فهم هیچ سهم نداریم جز سرود ...
ما نمی‌فهمیم و فهم از ما مجوی ...
آب رفته باز نمی‌گردد به جوی ...
روز و شب اندر پی هم می‌روند ...
گویی هر یک در پی یک می دوند ...
ما نمی‌فهمیم و فهم از ما دریغ ...
ما نمی‌فهمیم و فهم روی ستیغ ...
عمر ما کوتاه و عالم بی مثال ...
شرح عالم کی توان کرد با مقال ...

اگر تو‌ گل برافشانی ، یقین در ساغر اندازم ...
فلک را سقف بشکاف تو ، که طرحی نو دراندازم ...

در کوی بدنامان ، ما را گذر ندادند .‌‌..
زیرا که پیش از این ما ، بودیم ز بد نامان ...

باز باران ...

باز باران ، باز ترانه های تکرار ...

باز باران ، باز غم از دوری دلدار ...

باز این دل کرد هوای رنگ و رویش ...

باز دارد دل هوای زلف و مویش ...

باز شب ، باز ستاره در ستاره در ستاره ...

باز در دل هست هوای دیدن آن ماه پاره ...

باز بغض باز هم گلو غرق در خیال و خاطراتش ...

باز شده دل خیره بر رخسارش و در خاطراتش ...

باز شده دی ، باز شده آغاز ، زمستان ...

باز آتش و سیل سوخت و ببرد گل از گلستان ...

باز آمد و باز مانده هنوز دیده بر این در ...

باز افسر و آن تاج و بی تاج شده این سر ...

سر کاری تکراری ...

راز صدا .....بر گرفته از تلگرام ...

اتومبيل مردي که به تنهايي سفرمي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد.
مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : "ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟"
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند...
شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تاقبل از آن هرگز نشنيده بود .
صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده.
اما آنها به وي گفتند:" ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم .چون تو يک راهب نيستي"
مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيدهبود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:"ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي"
اين بار مرد گفت"بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟"
راهبان پاسخ دادند"تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد."
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :: من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد"
راهبان پاسخ دادند :" تبريک مي گوييم . پاسخ هاي توکاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي.ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را بهتو نشان بدهيم"
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : "صدا از پشت آن در بود"
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :" ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟"
راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..
راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. 
او بازهم درخواست کليد کرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.در نهايت رئيس راهب ها گفت:" اين کليد آخرين در است"
مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد .
وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.....
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا از من عصبانی نشوید ؛ خودمم دارم دنبال اون کسي که اينو براي من فرستاده ميگردم تا حقشو کف دستش بزارم....

حاکمان بدانند ...

آی آدما بدونید ، راه دگر نباشد ...

آری ، ز آه مظلوم ، راه فرار نباشد ...

آنان که حاکم هستند ، مست غرور و‌نخوت ...

زین حالت کذایی ، راه گذر نباشد ...

دنیای نقد امروز ، گاهی دو روز و نیم ست ‌...

بعد از تمام و اتمام ، روزی دگر نباشد ...

باز باران باز ترانه باز خیال ...

باز باران باز ترانه باز خیال ...

باز ناز و عشوه ها و رنگ خال ...

باز باران میزند بر بام دل ...

بر گمانش نقش جام ست جام دل ...

باز باران و هزاران فکر و خواب ...

در خیال و نقش رویا ، نقش آب ...

باز باران تند و تند و ریز ریز ...

در کویر همچون خیابان های ونیز ...

باز باران باز دو چند زخم عمیق ...

باز یاد آر خاطر از عهد عتیق ...

باز باران همچو سیلاب بهار ...

در کویرستان و نخل و لاله زار ...

تضارب و تصادف ...

تضارب افکار شنیده بودیم ...

ولی تصادف افکار ؟!؟!

گاهی انگار چند فکر در سر همزمان حرکت میکنند و بدون توجه به علایم ، به هم برخورد میکنند و پژواکی مهیب ایجاد میکنند که از صدای انفجارشان ، آرامشم بهم میخوره ...

کاش میشد افکار نوبت را رعایت میکردند ...

وحشتناک وقتی هست که افکار گذشته و حال و آینده با هم تلاقی میکنند و شلم شوربایی میشه که مپرس ...

 

باز با تو ...

باز با تو دانه دانه ، صد هزار دارم سخن ...

باز با تو میشوم راهی به صحرا و دمن ...

باز با تو زیر باران ، در سحر ...

میشوم همراه تو در هر سفر ...

یاد داری در کویری در خیال ...

نخل و صحرا و هزار فکر و خیال ...

تا سحر در رمل و شن های کویر ...

در کویر بیدار بود آن نخل پیر ...

باز باران ، باز بهانه ، باز بهار ...

باز باران در زمستان و بهار ...

باز باران دانه دانه ، اشک ِدل ...

باز باران بی بهانه خاک و گل ...

تا غروب تا نیمه شب تا زلف یار ...

تار و تنبور و شراب و ناز یار ...

تا هوای میکده معطور به عطر سجده ها ...

تازه تر از عطر دلدار ، عطر موی خفته ها ...

باز سخن های بیهوده با خدا ...

باز دارم با خدا چندین سخن ...

گرچه میخ آهنین هست و چدن ...

هر چه میگویم و گفتم هیچ‌ و ‌پوچ ...

در زمستان کی زند شاخ درختان برگ و نوچ ۱

با خدا گفتم سخن های بسی ...

همچو نجوا زیر گوشی و لسی ...۲

هر چه گفتم یک در و دروازه بود ...

قصه ای از دل ، چه پر آوازه بود ...

پ ن ... نوچ در گویش مازنی یعنی جوانه ...

... لس در گویش مازنی یعنی آهسته ...

سخن با خدا ...

با خدا دارم سخن ، اما چه سود ...

گفته ها ، ناگفته ، می داند چه زود ...

او خودش گفتا که أدعونی ز تو ...

استجب دارم لَکُم ، اما نه زود ...

با خدا دارم سخن ها در دلم ...

گفتنی های فراوان در دلم ...

گفتنی گفتیم و عشق آغاز نشد ...

گفته و ناگفته ها مانْدْ در دلم ...

با خدا دارم سخن ، اما وِلِش ...

گفتنی گویم که چه ، اما ولش ...

گر خدا هست و خودش داند سخن ...

من بگویم یا نگویم هیچ سخن ، اما ولش ...

با خدا دارم سخن ، بیش و کم ست ...

هر چه میگویم سخن ، نیش و غم ست ...

با خدا در هر کجا در روز و شب در میکده ...

اشک چشم هست و چو اشک شبنم ست ...

عشق ...

تعریف من از عشق این بود که عشق یعنی تو بمانی ، من برم ...

دوستی ایراد گرفت مگه نمیشه هر دو باشن و عشق هم باشه ...؟

گفتم ممکنه و میشه ...

ولی تعریف من همون بود ...

امشب ترانه ای گوش میکردم ...

تعریفم عوض شد ...

اگر بدون چتر عاشق بارون بودی ، عاشق بارونی ...

اگر بدون چتر رفتی زیر بارون و لذت بردی ، عاشق بارونی ...

با چتر زیر بارون رفتن و لذت بردن که عشق نیست ...

با چکمه و پوتین و کاپشن و کلاه و ... زیر بارون رفتن هم عشق نیست ...

از پشت پنجره تماشای بارون که تعریف عشق نیست ...

با پالتو و دستکش و شال گردن و ... توی برف رفتن که عشق نیست ...

کنار شومینه و بخاری نشستن و از برف لذت بردن هم عشق نیست ...

 

خیال و بی خیال ...

با خدا دارم دو سه دعوا در خیال ...

میزنم با مشت به پشتش در خیال ...

گویمش گوئی خدا هستی تو اما کو خدا ...

اینچنین بودن چه سودیست در خیال ...

ما گمان کردیم که هستی تو خدائی در جهان ...

اینچنین بودن که گوید هست خدایی ، بی خیال ...

دلمان خوش بود که داریم ما خدایی در جهان ...

بودنت همچون نبودن نیست خدایی ؟! بی خیال ...

با خدا در خواب کشید کارم به دعوا و به جنگ ...

میزدم من زیر چشمش مشت و سیلی در خیال ...

او فقط محو تماشا بود و بر لب خنده داشت ...

من ولی گستاخ و بی پروا و خشمگین در خیال ...

خنده ای از جنس ...

گفته بود ...

رنگ رخسار خبر میدهد از سِرِّ درون ...

گفتمش ...

دیر زمانی ست که میخندم و من ، خنده ام از جنس غم ست ...

 

بگذار تا بنالم...

بگذار تا بنالم زین غصه در بیابان ...

افسانه ها بگویم یا قصه زیر باران ...

افسانه ی حقیقت ، از رفتن و نبودن ...

یا قصه های خالی ، از باغ و بوته زاران ...

گوش کن ز میگساران ، افسانه های هستی ...

در بتکده بنوشید ، جام از شراب مستی ...

گاهی به گوش جان گیر ، داستان می پرستان ...

از قافله نمانی ، در جمع غصه داران ...

برخیز ز خون وضو کن ، در خلوت بیابان ...

رخساره شستشو کن ، از آب پاک باران ...

در گوش جان بگویید ، با آن کویر مستی ...

نخل را ز سر بریدند ، یاران به پای یاران ...

امروز که گفتگو شد ، چون دانه های باران ...

فردا به زیر خاکیم ، خروار به صد هزاران ...

قدری ز قدر ندانیم ، حالی ز هم نجوییم ...

فردا که خفته هستیم ، خاموش به روزگاران ...

روزی که سر بریدند ما را ز باغ یاران ...

چون نی نفیر و ناله ، اندک ز بسیاران ...

جان از کفم برون شد ، از غربت زمانه ...

با ناخدا بگویید ، از مکر روزه داران ...

شاید شبی بگویم ، یک حرف ز صد هزاران ...

حرف‌های ناب بسیار ، افسانه چون خماران ...

جانا تو گفتگو کن ، دل را تو شستشو کن ...

چون مرغ عشق بخوانی ، شعر و غزل فراوان ...

در آسمان آبی ، پرواز به زیر باران ...

افسانه ی خیالی ، سیمرغ و مرغ طوفان ...

از ما و ‌من گذر کن ، چون نقطه ایم و پرگار ...

از خود به خود نداریم ، جز آه و قلب ویران ...

باز باران ...

باز باران ، دانه دانه ...

می‌زند سخت تازیانه ...

بر دل نازک یک مرد ...

ضربه های وحشیانه ...

باز باران سرد و نم نم ...

خوشه های غصه و غم ...

بر دل یک مرد بی تاب ...

میزند دشنه به هر دم ...

باز باران در دل شب ...

دل بسوزد در غم و تب ...

قطره قطره ، دونه دونه ...

دل بگیرد باز بهونه ...

باز باران ، باد و بوران ...

قصه‌های داغ و سوزان ...

از دل تاریخ نزدیک ...

خیلی دور و خیلی نزدیک ...

باز باران ...

باز باران وقت و بی وقت ...

این دل از غصه شده سخت ...

باز باران در دل شب ...

حال من خوب دل پر از تب ...

باز باران در زمستان ...

نغمه های دل فراوان ...

باز باران چون گل یاس ...

قامت دل ، چون دُم ِ داس...

باز باران قطره قطره ...

آب شده دل ، ذره ذره ...

باز باران ، باز ترانه ...

باز به دل صدها بهانه ...

باز باران اشک چشمه ...

آه که ماهی گشته تشنه ...

باز باران باز هیاهو ...

می کند دل یادی از او ...

باز باران ، باز بیابان ...

نخل بی سر ، یاد یاران ...

باز باران ، جان بی تاب ...

نقش دل چون نقش بر آب ...

باران ...

باران که شدی ، مریز به هر خار و خسی ...

بیهوده مجوی دوای دل را ز کسی ...

چون جغد به ویرانه ی دل مسکن کن ...

بیهوده مشو مرید و معشوق کسی ...

ندیدم خویش را ...

رفتم و دیدم ندیدم خویش را ...

نه دلم ، نه بی وفای خویش را ...

کوچه بود یا کوچه های بی کسی ...

من ندیدم بی‌وفای خویش را ...

ابر و باد و آسمان ، باران نبود ...

شستم اما با اشک ، روی خویش را ...

رفت و رفت دیگر نبود آن مه جبین ...

من ولی دیگر ندیدم خویش را ...

رفت و نیست دیگر همان گل در چمن ...

رفت و با خود برد چین های موی خویش را ...

گرم صحبت بودم با خیالش در خیال ...

خندید و با من کرد پشت ، روی خویش را ...

همچو مروارید بود پر درخشش روی او ...

حیف که بر باد داد مشکین موی خویش را ...

با دلم گفت عقل ناقص کن فراموشش چه زود ...

دیدمش در خواب ، بردم از یاد عقل خویش را ...

دیدمش در مه ، در یک صبح زود ...

دیدمش ، بردم ز یاد درد خویش را ...

من نمیدانم چه حالی ست ؟ حال این شب‌های من ...

هر چه هست ، بردم ز یاد شب‌های قدر خویش را ...

آمد و آمد کنار من نشست در آن کویر ...

نخل بی سر را ندیدم من ندیدم خویش را ...

آمد و گفتم سلام ، گفتا سلام در دشت نور ...

دیدمش اما ندیدم آرزوی خویش را ...

پ ن ...

این پست را با الگو از شعر زیبای اخوان ثالث ( ادامه پست 👇) نوشتم ...

ادامه نوشته

زیباتر از زیبا ...

دیدمت زیباتر از زیبای من ...

بوده ای رؤیایی در رؤیای من ...

نیمه شب بود یا سحر یا در غروب ...

بوده ای پیدا و ناپیدای من ...

در کویر بود یا کویرستان ِِ دل ...

نخل بی سر بود و پاهایش به گل ...

دیدمت در اوج بودی در افق ...

همچو مهتاب در زمستان بوی هل ...

نیمه ی شب در کویر در نور ماه ...

دیده بودم چهره زیبا تر از زیبای ماه ...

تشنه تر از تشنه ی سیراب عشق ...

در کویر بود نخل بی سر ، جای ماه ...

بوسه ی دخت کویر بر قامت چشم های باد ...

نیمه شب ها بوسه میزد بر تمناهای یاد ...

چشم نخل بود خیره بر گیسوی پر چین کویر ...

نیمه شب بود یا سحر داد تار موها را به باد ...

گفتم با خودم ...

گفتم به خودم کار دل از ما و من این ست ...

همراهی ِ با دوست و تو بی شک به از این ست ...

گفتم که ببین دوست چقدر دل نگران ست ...

بی دوست که شدی ، کار تو پایان جهان ست ...

آن دوست که همراز و بُوَد همره و هم دل ...

بی دوست که شدی تربت تو پر شود از گل ...

در چشم و دل و یاد ِ هم او چون زر و چون سیم ...

از سیم و زر و معدن زرّین یقین ، طالب آنیم ...

شاید که شود روزی رسیم تشنه به چشمه ...

چون نخل که باشد به کویر با لب تشنه ...