گفتم با خودم ...
گفتم به خودم کار دل از ما و من این ست ...
همراهی ِ با دوست و تو بی شک به از این ست ...
گفتم که ببین دوست چقدر دل نگران ست ...
بی دوست که شدی ، کار تو پایان جهان ست ...
آن دوست که همراز و بُوَد همره و هم دل ...
بی دوست که شدی تربت تو پر شود از گل ...
در چشم و دل و یاد ِ هم او چون زر و چون سیم ...
از سیم و زر و معدن زرّین یقین ، طالب آنیم ...
شاید که شود روزی رسیم تشنه به چشمه ...
چون نخل که باشد به کویر با لب تشنه ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۹ ساعت 1:16 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...