گفتم به خودم کار دل از ما و من این ست ...

همراهی ِ با دوست و تو بی شک به از این ست ...

گفتم که ببین دوست چقدر دل نگران ست ...

بی دوست که شدی ، کار تو پایان جهان ست ...

آن دوست که همراز و بُوَد همره و هم دل ...

بی دوست که شدی تربت تو پر شود از گل ...

در چشم و دل و یاد ِ هم او چون زر و چون سیم ...

از سیم و زر و معدن زرّین یقین ، طالب آنیم ...

شاید که شود روزی رسیم تشنه به چشمه ...

چون نخل که باشد به کویر با لب تشنه ...