گذشتن ...

گاه باید گذشت تا رسید ...

گاه از جان گذشتن برای رسیدن به جان جانان...

گاه از خود باید گذشت برای رسیدن به تو ...

تو که هم‌جان ، هم جانانی و هم جان جانانی...

و گاه باید از خود گذشت برای رسیدن به خود ...

باید خود را فراموش کرد تا خود را پیدا کرد ...

گاه باید گذشت و گذاشت و رفت ...

گاه اما باید گذاشت و گذشت و رفت ...

گاه ولی باید رفت ... رفت تا بی نهایت حضور ...

و گاهی از خدا باید گذشتن برای به خدا رسیدن ...

و گاه سکوت ... فقط سکوت تا همیشه ...

دو خط موازی ...

همیشه رفتن رو دوست داشتم ...

رفتن های بی انتها ...

رفتن تا بی نهایت ...

رفتن و گم شدن در افق ...

برای همین همیشه جاده رو دوست داشتم و دارم ...

جاده های صاف و هموار و مستقیم ...

جاده های پر پیچ و خم ...

جاده های یخی و خطرناک ...

جاده های سنگلاخی و پر دست انداز ...

جاده های خاکی و فرعی ...

جاده های رو به انتها ...

جاده های سر بالایی ...

جاده های غریب و ناشناس ...

ولی حس خوبی به ریل راه آهن قطار ندارم ...

دو خط ریل قطار همیشه ی همیشه در کنار هم هستند ...

ولی گویی غریب و ناشناس و ناآشنا با هم ...

هیچ وقت و هرگز ریل های قطار بهم نمی‌رسند ...

سخته باورش ...

یک عمر این دو خط ریل راه آهن در کنار هم هستند ولی هرگز بهم نمی‌رسند ...

دو خط موازی ، هرگز بهم نمی‌رسند ...

شنیدم دو خط موازی ، حتی اگه دلباخته ی هم باشند ، هیچ وقت بهم نمی‌رسند...

شاید یکی از جنس دل باشه و دیگری از جنس عقل ...

یکی از جنس حلم و طلب و خواهش ، اون یکی از جنس صلابت و آگاهی و دانایی ...

یکی از نوع کور ، یکی از جنس غرور ...

یکی نار و یکی نور ...

اولی نزدیک ، دومی دور ...

خط های موازی تا انتها ، تا ابد ، تا همیشه در کنار هم هستند ولی هرگز بهم نمی‌رسند...

پ ن ...

دو ریل قطار را ، دل و عقل دان ...
دو ریل را در مقام آهن صرف دیدن ، همیشه در کنار هم بودن هست و نرسیدن ...
بدون داشتن دو ریل ، از جنس آهن ، اونم دقیقا موازی ، هدف و مقصود و رسیدن به مقصد حاصل نمیشه ...
ولی تلاقی دو نگاه ، دو دل و دو روح ...

سخن از انسان هست و تلاقی روح ...
وقتی دو روح در هم تلاقی شدند ، یکی میشوند و تا ابد با هم و در کنار هم و در هم هستند ...

دو لقمه آرامش ...

چه دلتنگم ...

چقدر محتاجم ...

خیلی گرسنه ام ...

شدیداً تشنه ام ...

دلتنگ و محتاج و تشنه و گرسنه ی ، دو لقمه آرامش...

از درون فریادم ...

پر از غوغا ...

شعله ور شدم از آتش سکوت ...

سوختم از فریاد بی صدا ...

کاش فقط دو لقمه آرامش...

زیادی ...

یه جایی شنیدم که می گفت ...

شیرین ترین توت ها ، پای درخت توت میریزن ...

این در حالیه که ما برای چیدن توت‌های کال و نارس ...

چشممون رو به بالاترین شاخه های درخت میدوزیم ...

این دقیقا حکایت خیلی از ماهاست...

زیاد بودن ...

زیادی بودن ...

زیادی خوب بودن ...

زیادی در دسترس بودن ...

زیادی تحمل کردن ...

زیادی سکوت ...

باعث میشه ...

زیادی نادیده گرفته بشیم ...

بعد از آن ...

آمدم دیدم نبودی ، بعد از آن ...

خنده از لبها ربودی ، بعد از آن ...

آمدم مستان و نالان کنج تنهایی دل ...

رنگ شادی از دل و جانم زدودی ، بعد از آن...

آمدم دیدم که شادان در سرای دلسرا ...

دیگر ، آن بودی نبودی ، بعد از آن ...

غربت و غم سهم دل ، شادی نصیب و سهم تو ...

غربتی بر دل نشاندی ، رفتی اما ، بعد از آن...

همچو غنچه چون گل خندان شدی زین حال من ...

خنده از لبهای بی جانم ربودی ، بعد از آن...

از نگارستان نگاری رفت ، گلستان شد خراب ...

رفتی و با یار غنودی ، بعد از آن ...

حرف دل ...

گفتنی گفتیم ، ولیکن شد جهنم جای ما ...

حرف دل گفتیم ، نگر ، ای وای ، جحیم جا پای ما ...

حرف دل گاهی به فریاد و سکوت در دل چرا ...

نکته ها داریم و این ها را همه گفتن چرا ...

یاس کبود ...

باز با خود در خیالم گفتگوست ...

نقش رخسار نگارم ، روبروست ...

در خیالم نقش رخسارش عیان ...

چون گلی زیباست ، نگنجد در بیان ...

عطر یادش چون گل یاس کبود ...

دیدنی بود از همه بود و نبود ...

چون پر و بال از برای بال زدن ...

رقص روح ، پرواز ، پریدن از بدن...

عاقبت این قصه های ناتمام ...

یک سلام و یک کلام و والسلام ...

خیمه ی بتخانه...

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ...

صف به صف لب به خُم و گوشه ی پیمانه زدند ...

گِل ِ من را به شراب شسته و با جام شراب...

به ره ذکر و دعا ، قرعه ی مستانه زدند ...

بنشستند و نظر بر خُم و خُمخانه زدند ...

به من مست و خراب تهمت دیوانه زدند ...

تا سحر همره مستان بلا جوی خراب ...

به من و باغ دلم ، داغ دو پروانه زدند ...

اشک شراب ...

https://s19.picofile.com/file/8436640368/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B3%DB%B1.jpg

دوش نوشیدم شرابی از خیال ناب ناب ...

مست شدم از آن سبو ، چون تشنه کامی از سراب...

پر کشیدم سوی ابروی کمندش ، چون عقابی نیمه جان ...

لب زدم بر آن سبو ، پر بود ز اشک ِ چون شراب ...

مست و مخمور و خراب از مستی جام سبو ...

با خیالت در خیالم تا سحر شد گفتگو ...

ناز چشمان خمارت خواب از چشمم ربود ...

شعله ی رنگین کمان بود بر دل و جانم عدو ...

سکوت سجده ...

مهر و ماه و فلک و انجم و باد ...

یاد دل را ز دل و دیده چنین داده به باد...

خرمن هستی ِ دل در هوسی بیهوده ...

سوخته و دل شده باز بر هوسی آلوده ...

به هوای قدم مهر رخش تا هر شب ...

بزند دیده قدم در قدمت در هر شب ...

بلبل خوش‌سخن اما به سکوت آواز داد ...

همه فریاد و سکوت سجده بر این آغاز باد ...

آیه ی مستی ...

دوش مرا حال خوشی دست داد ...

باده ی جام مست مرا دست داد ...

لب زدم از باده و سرمست شدم ...

آیه ی مستی ز تو در دست شدم ...

رفتم و در میکده از جام دل ...

خاک مرا جام شراب کرده گل ...

چشم خودم بستم و دیدم به چشم ...

یار به دیدار رفیق بسته چشم ...

خفتم و سوختم ز شراب رفیق ...

جام شراب بوده و جام رهیق...

میکده بود یا گل باغ فسون...

این چه خیالی چه نگار و جنون...

دیدمش او دید کسی دیگری...

گفتمش او گفت ز دل دلبری ...

جامی دهیدم ز شراب محال ...

جام شرابی ز گمان و خیال ...

مژده دهید باز به جهانی دگر ...

چهچه بلبل ، گل و سنبل نگر ...

بلبل و سنبل ، سمن و یاسمن ...

رقص جهانی ز خیال چمن ...

دلنوشته های رحیم قمیشی...

قربان

رحیم قمیشی

من روزی هزار بار شکر به درگاه خدا بدهکارم، که مرا پیامبر نیافرید.
آنهم حضرت ابراهیم!

صبح که بیدار شدیم تنها دو جوجه ناز مانده بودند. شب قبل آنها هشت جوجه بودند با مادرشان نُه تا.
جوجه‌ها یک‌روزه بودند و مرغ مادر نتوانسته بود آنها را به لانه‌ای ببرد که امن‌تر بود.
بخت بدش همان شب شغال آمده بود.
چه گذشته بود آن نیمه شبی، خدا می‌داند.

من می‌دانم.
همان چیزی که بر علی آقا هاشمی گذشت وقتی بچه‌ها یکی یکی شهید می‌شدند، بیسیم پشت بیسیم که برگرد، و او نمی‌توانست.
همان چیزی که به دوستم محمود نویدی گذشت، ماشین زیر پایش بود، هلی‌کوپتر عراقی فاتحانه داشت در جزیره فرود می‌آمد، یک دنده عقب گرفتن و دورِ فرمان کافی بود تا امروز پیش ما باشد.
 اما نه دنده عقب گرفت نه فرمان را چرخاند، یک‌راست رفت به طرف هلی‌کوپتر.
و هیچکس ندیدش آن ثانیه‌های آخر چطور تصمیم گرفت، و چه به او گذشت.

همان چیزی که به آقا ابراهیم همت گذشت، وقتی گفتند الحاق صورت نمی‌گیرد، و دستور که باید بروند جلوتر. می‌توانست برگردد بگوید نمی‌شود، اما نه برگشت و نه گفت.
همان که به آقا مهدی باکری گذشت. رفته بود خط اول، زیر آتش سنگین، می‌دانست آنجا برگشتی در کار نیست، اما چیزی در دلش بود که نمی‌گذاشت برگردد، و هیچکس نمی‌فهمیدش. "قربان"
۴۰ سال گذشت مگر کسی فهمیدش!

نیمه شب مرغ مادر هزار توجیه داشت، شغال جوجه‌ها را بخورد، فردا عزای عمومی اعلام می‌کنم، برایشان مراسم می‌گیرم، مراسمی که هیچ مرغی تا حالا ندیده باشد.
اما نخواسته بود.
شجاعانه ایستاده بود.
خدا می‌داند چند نوک زده بوده به همان شغال!
خدا می‌داند چند جای بدنش زخمی شده بود. و چقدر به جوجه‌ها اشاره کرده بود جایی مخفی شوند.
فقط دو جوجه توانسته بودند.
همان هم کافی بود.
حالا هم که پیدایشان کرده بودیم، بدنشان مثل بید می‌لرزید. هر چه هم می‌گفتیم ما شغال نیستیم، باور نمی‌کردند!

مثل بچه‌های باقیمانده از جنگ. وقتی که اسم جنگ می‌آید، وقتی می‌گویند ما می‌خواهیم با همه بجنگیم، بدن‌شان می‌لرزد...
نکند باز سنگرهای بتن‌آرمه مال تعدادی باشد، آینده پس از جنگ برای آنها، و زخمی و اسیر و شهید شدن برای عده‌ای دیگر.
من اگر می‌دیدم جوجه‌ها خورده شده‌اند و مادرشان زنده مانده، صد در صد می‌گفتم او مادرشان نبوده.
مثل این روزها که عده‌ای چفیه به گردن را می‌بینم و شک ندارم آنها نه اهل جنگ گذشته بوده‌اند نه اهل جنگ آینده خواهند بود.

گفته بودم روزی هزار بار خدا را باید شکر کنم که مرا پیامبر نیافرید. آخر من پیامبر بودم و خدا نه در خواب، در بیداری می‌آمد و می‌گفت باید فرزندم را بکُشم.
حتی می‌گفت ببر قتلگاه قول می‌دهم چاقویت نبرد، مگر قبول می‌کردم؟
آمدیم و بُرید!

شک ندارم افسانه‌های اساطیری و داستان‌های کهن هزار فلسفه دارند و حتما الان عده‌ای پیدا می‌شوند و می‌گویند نه ابراهیم باید اسماعیل را می‌برد به قتلگاه تا بکُشد، اصلا او ایثار کرده بود، او هدف بسیار بزرگی داشت، او می‌خواست با پیامبری‌اش میلیاردها نفر را راهنمایی کند.
من به کَتَم نمی‌رود! نمی‌توانم قبول کنم.
نه به‌خاطر عشق به فرزند.
به‌خدا می‌گویم اصلا آن مسیری که از اولش قرار باشد خونی بریزم، آنهم خون بیگناهی را، تهش معلوم است.
به خدا می‌گفتم لطفا قسم هم نخور!
برو و پیامبر دیگری را انتخاب کن، من این پیامبری و اسطوره شدن و درجات عالی را نخواستم!

مرغِ مادر اگر زنده بود حتما باید برایم مو به مو توضیح می‌داد چه شد که بچه‌هایش خورده شدند و او زنده ماند؟
سردارانی که بعد از جنگ زنده ماندند و درجه‌های بالا گرفتند باید بیایند و توضیح بدهند، مو به مو، موقعی که عراق حمله کرد به فاو کجا بودند، موقع حمله عراق به جزایر کجا بودند. همان مناطقی که ده‌ها هزار شهید برایشان داده بودیم. تا اسلام حفظ شود!
موقعی که عراق دوباره آمد تا نزدیکی‌ اهواز کجا بودند.
باز هم تازه انقلاب شده بود؟
باز هم ما اصول جنگ را بلد نبودیم؟
اصلا آنها در کدام منطقه بودند...
نکند راست باشد در حال برنامه‌ریزی برای ورود به سیاست در کشور بوده‌اند...

من نه فقط آن مرغ را اگر زنده مانده بود. هیچ مرغی را که زنده مانده و جوجه‌هایش تلف شده باشند را باور نمی‌کنم. آنها نه مادر بوده‌اند و نه پدر.

و نه می‌دانند "قربان" یعنی چه
اصلا عید قربان باید بروند و مخفی شوند، از خجالت.
قربان یعنی من فدا شوم تا تو بمانی. نه تو را قربانی می‌کنم تا خودم زنده بمانم!

من جای ابراهیم بودم حتما به خدا می‌گفتم؛
خدایا، جانِ مرا بگیر، اما این کار را از من نخواه.
من قربان را چیز دیگری می‌دانم...

خدا را شکر، هزار بار، که پیامبر نشدم.

@ghomeishi3
https://t.me/ghomeishi3/1993

چقدر سخته قوی بودن ...

سخت ترین قسمت قوی بودن ، اونجاست که جوری قوی باشی که کسی متوجه نشه ، جدی جدی ، داری درد می‌کشی...

شوق جستنت...

خسته کردی ، خسته ی دل خسته را ...

مرغ بی جان ، مرغک پر بسته را ...

هر چه با دل ، دل مدارا می‌کند ...

دل ببیند شوق آن مرغ ، زین قفس ها جسته را ...

با خودت خوش باش و خوش باش لحظه را ...

خوش سخن باش با رفیقان ، مزه را ...

در دل و دیده چه جویم زین سخن ...

زین سخن های مکرر ، آفت بد مزه را ...

رفتنی ...

خواستمت گویم سخن ، اما چه سود ...

گفته ها گفتم سخن ، رفتی چه زود ...

رفتنی با هر صدایی هر کلام و هر سخن ...

می‌رود اما کمی دیر یا که زود تر یا که زود ...

گفتمت اما هر آنچه نیست و بود ...

هر دو چشمانم چو کوران ، پر ز دود ...

آسمان چشم و جانم ، تیره شد ...

زین سخن های فراوان ، زود به زود...

مستی محال ...

من و دل اینهمه خوشبختی ، محال ست محال ...

غیر او جای کسی باشد و این دل ، محال ست محال ...

شب و روز مسجد و میخانه و مستی و عبادت شاید ...

غیر ذکرت به کسی فکر و خیال ، وای محال ست محال ...

چون به خلوت بروم یا به در مسجد و میخانه و دِیْر ...

بدهم خلوت مستی به کسی ، آری محال ست محال ...

من چکار با دگران چون پی شورند و شرر ...

غیر عشق صنمت ، عشق صنم ها ، محال ست محال ...

همه شب در همه شب ، ذکر همه روز و شبم ...

ورد لبهای من و غیره محال ست محال ...

درد عشقی کشیدیم در این گنبد معنای وجود ...

به دلم درد دلم ، درد ، محال ست محال ...

به طبیب میرود و درد دلان را چاره ...

چاره ی درد من و غیر تو اینک ، محال ست محال ...

چون به مسجد بروم پا بزنم میکده را ...

مستی از مستی می ، بر دل و دیده محال ست محال ...

به در کوچه ی هفتم به خیالم شب و روز ...

منظر طلعت خورشید به همان کوچه ، محال ست محال ...

تولد قمری ام ...

ملا نصرالدین یک روز رفته بود اطراف روستا ، بالای درخت و دست بر قضا از درخت افتاد ...

ملا هر چی دراز کشید و منتظر موند کسی بیاد کمکش کنه ، خبری نشد و کسی از اون مسیر رد نشد و ...

ملا بلند شد و اومد نزدیک روستا ، از بلندی شروع کرد بلند بلند داد و فریاد که بیایید ملا از درخت افتاد ، کمک کنید ...

چند نفر از اهالی شروع کردند دوان دوان به اپن سمت دویدن و ...

ملا رفت و زیر درخت دراز کشید و شروع کرد ناله کردن ...

مردم اومدن و دست ملا را گرفتند و کمک کردند و ...

یکنفر با تعجب از ملا پرسید ، تو که اینجا افتاده بودی و ...

اون کسی که اومد و با سر و صدا و فریاد مردم رو خبر کرد و ...کی بود ...؟

ملا گفت هر چی منتظر موندم کسی بیاد کمک کنه دیدم خبری نیست و هوا هم داشت تاریک میشد و ترسیدم شب ناچار اینجا بمونم و ...

فردا عید قربان هست و منم متولد چنین روزی هستم ...

پنجشنبه ۴ خرداد ( جوزا ) سال ۱۳۴۰ مصادف با روز ۱۰ ماه ذیحجه سال ۱۳۸۰ قمری  ۲۵ ماه می میلادی سال ۱۹۶۱ 

۲۲۳۲۵ روز معادل ۶۱ سال و ۱ ماه و ۱۴ روز گذشته ...

کوچه ی هفت خیال...

با تو در اندیشه هایم در خیال ...

خواب خوش هایم شده دیگر محال ...

گفتمت در کوچه ی هفت خیال ...

بی تو بودن زندگی باشد محال ...

یاد بادا باد و باران نیمه شب...

در سکوت و ناله های نیمه شب...

غربت انسان چه آسان در نظر ...

ناگهان گویی جهانی در گذر ...

ماه و باران ، ابر ظلمانی چو دود ...

رفت و خورشید شد نمایان هر چه زود ...

فرصتی بود و دگر حاصل نشد ...

نخل پیر بر دیدنش نائل نشد ...

ابر و خورشید و بهار و یک کویر ...

طلعت زیبای خورشید ، نخل پیر ...

خواب خواب ...

خواب مرا خواب تو اینک ربود ...

خواب و خیال و خور و خوابم ربود ...

در چمن و دشت و گل و لاله زار ...

ناز نگاه تو چه خوابم ربود ...

با دل خوش دغدغه ها بر کنار ...

تکیه گهم دغدغه ها را ربود ...

شاد و خرامان بنشینم به ره ...

ماه رخت تیرگی ام را ربود ...

رنگ رخم خالی ز انوار و رنگ ...

حس خوشی رنگ لبانم ربود ...

خنده به گلزار دو چشمان خواب ..

امن و امان از دل و جانم ربود ...

سر به رهت شانه به دیوار دل ...

تاج سرم را ز سر من ربود ...

عطر گل مست دو گیسوی دل ...

تیرگی از بخت و خیالم ربود ...

ساده شدم جاری به گلزار خواب ...

راه دلم را به ره گل ربود ...

زندگی...

گفتمت گفتی سراب ست زندگی ...

زندگی نقش بر آب ست زندگی...

گفتمت گفتی ز من چیزی مجوی...

زندگی بر من کتاب ست زندگی ...

گفتمت بعد از سلام باشد کلام ...

گفتی قلب من کباب ست زندگی ...

گفتمت برخیز و بر دنیا نگر ...

صبح دریا ناب ناب ست زندگی ...

گفتمت در کوچه ی خواب و خیال...

هر قدم ره توشه و عین ثواب ست زندگی ...

گفتمت زخم بر دل زخمی مزن ...

گفتی روز و شب شهاب ست زندگی ...

گفتمت حرف و کلامم بی جواب ...

گفتی محشر در همان روز حساب ست زندگی...

گفتمت چشمان من مانده به در ...

گفتی اینک لحظه های فتح باب ست زندگی ...

گفتمت پس کو کتاب عمر من ...

گفتی گویی زیر چاپ ست زندگی ...

ناله های سکوت ...

شب است و سکوت هست و آه هست و من ...

نه ماه هست ، نه خورشید در این انجمن ...

صدای گل و بلبل و آخته ها ...

چکاوک بخواند ز دل ناله ها ...

صدای گل و ناله های سکوت ...

به شوق ِ نگاه ، آیه های هبوط ...

ببین آتش ِ دل چو سوزد ز دل ...

مگر آدمی چیست بجز آب و گل ...

به دشت و بیابان و صحرا ، کویر ...

دل اینک ز ماتم چنین گشته پیر ...

ز تقدیر و تقریر چه دلخسته ام ...

دلم را به تقدیر خود بسته ام...

صدای سکوت ...

من و جنگل و ابر و باد و بهار ...
در این خلوت و غربت زرنگار ...
صدای سکوت و نوای حزین غروب ...
درختان همه پر ز رنگ و نگار ...

دیدار ِ خواب ...

خیال کرده ایم زندگانی ست سراب ...

خیال ِ خوش یار و دیدار خواب ...

دل هر دم بیاد و برای تو باد ...

چو خورشید به هر روزه بر دل بتاب ...

به نا عالِمان خرده گیری چرا ...

ز فرزانگان گاه که یابیم کتاب ...

خموشی و دلمردگی و حزن و عزا...

همین زندگانی ست و شور و عذاب ...

بپرهیز ز دعوای دل با خِرَد ...

مکن چهره درهم ، ز دل رو متاب ...

تمنای دیدار یار در سرای خیال ...

که لب بستن و دیدگان را کند دل خطاب ...

به تقریر تقدیر نشاید نمودن گله ...

نه از بهر تقدیر توان کرد شتاب ...

به خاطر دمادم از آن خاطرات ...

خیال خوش و درس و مشق و حساب ...

ماه و پادشاه ...

گذشته گذشت ، ابر و باران گذشت ...

غم و درد و شادی به دوران گذشت ...

گذشت عمر چو ابر و چو باران چه زود ...

به یاد قدیم ، یاد یاران گذشت ...

چو ماه بود و اختر به شب آسمان ...

همه غایب و ماه چه آسان گذشت ...

یکی پادشاه و یکی ماه روی زمین ...

چه شبها که بر ماه و سلطان گذشت ...

یکی بود و دیگر نباشد کنون در میان...

بیادش اگر بودن اینک که آنسان گذشت...

غم غربت و ماتم و یاد نخل های پیر ...

به دشت و کویر ، نور و ناران گذشت ...

کوچه ی هفت خیال ...

و چقدر زیبا بود بانگ دلچسب خروس وقت سحر ...

ولوله کرد چکاوک اینک با شادی ...

چشم خود را بگشا...

به سحر کن تو نگاه...

آه چه زیباست ، پگاه...

خوابی دیدم گویی...

چه پریشان مویی...

همچو مهوش رویی...

یاد ایام قدیم ...

همدم و یار قدیم...

من به خواب اندیشم...

من همانم ، خویشم...

خویشتن خویش مرا باور کن...

مددی ، لطفی از آن داور کن ...

آه چقدر خاموشم...

غرق فریاد و سکوت می نوشم...

اشک چشمان مرا در باران ...

شسته اند اشک شده چون باران...

شاید آن روز به آهنگ خیال ...

همقدم گشته به رؤیای محال...

کوچه ی هفت خیال با خورشید ...

به غروب یا که به هنگام طلوع با خورشید...

مرغ دل ...

مرغ دل پر زد به آهنگ غروب ...
رو بسوی شهر دلتنگ غروب ...
بال و پر بگشود و دل خاکستری ...
رفت و در کنج قفس شد بستری ...

مرغ دل با هر بهانه لانه کرد ...
رفت و در کنج قفس کاشانه کرد ...
بال ِ دل زخمی ز رفتن راه دور ...
پر کشیدن سوی دریاهای شور ...

در سحر مرغ سحر آوازه خوان ...
تا سحر غوغای رقص ِ طوطیان ...
جمع مستان و ملولان و خراب ...
جمله در شعر و سرور و در شراب ...

میکده یکسر همه در ذکر یار ...
بتکده بودند همه مست و خمار ...
این یکی مستانه آواز و دعا ...
آن دگر مست از می و میل و هوا ...

مست عشق ...

زندگی راه ست و دیگر هیچ هیچ ...

راه طویل و گاه سراسر پیچ پیچ ...

ما نمی‌دانیم که تا کی زنده ایم ...

بی صدا و بی نفس ، هیچیم هیچ ...

زندگی نیست جز کلامی وصف عشق ...

گاه کنار هم ، سخن هست حرف عشق ...

خود مسافر گاه مسافر داشته ایم ...

چشم ما در چشم خورشید ، مست عشق ...

زندگی گاهی بیابان ، گاه کویر ...

عاشقان گاهی جوان ، گاه جمله پیر ...

همچو نخلی بی سر و افتاده سر ...

ریشه در خاک و چو یک مرغی اسیر ...

مهمان می‌شوم ...

گفتمت وقت سحرگاهان ، مهمان می‌شوم ...

در سحر هر صبحگاهان ، مهمان می‌شوم...

در هوای ابری و بارانی ، هنگام غروب ...

از سکوت در شامگاهان ، مهمان می‌شوم...

از طلوع شمس و خورشید ، صبح زود ...

زیر باران انتهای هر خیابان ، مهمان می‌شوم ...

خسته از تکرار روزهای مکرر پر ملال ...

بی‌خیال چون خوش خیالان ، مهمان می‌شوم ...

با صدای بلبل مست غزل‌خوان در سحر ...

با نوای بلبل و در لاله زاران ، مهمان می‌شوم ...

با صدای باد مغرور و صدای رعد و برق ...

چشم خود بسته چو دلبازان ، مهمان می‌شوم ...

تا که هست صحرا و این دشت پر از گل‌های یاس ...

چون یکی دهقان پیر و باغبانان ، مهمان می‌شوم ...

هر چه بود و هر چه هست با عشق معنا می‌شود ...

وقت عشق بازی منم چون سربداران ، مهمان می‌شوم ...

در سحرگاهان و صبحگاهان و وقت هر اذان...

همره مرغ سحر در زیر باران ، مهمان می‌شوم ...

صدای باد مغرور ...

گفتمت وقت سحرگاهان ، عاشق میشوم ...

در سحر هر صبحگاهان ، عاشق میشوم...

در هوای ابری و بارانی ، هنگام غروب ...

از سکوت در شامگاهان ، عاشق میشوم...

از طلوع شمس و خورشید ، صبح زود ...

زیر باران انتهای هر خیابان ، عاشق میشوم ...

خسته از تکرار روزهای مکرر پر ملال ...

بی‌خیال چون خوش خیالان ، عاشق میشوم ...

با صدای بلبل مست غزل‌خوان در سحر ...

از نوای بلبل و از لاله زاران ، عاشق میشوم ...

با صدای باد مغرور و صدای رعد و برق ...

چشم خود بسته چو دلبازان ، عاشق میشوم ...

تا که هست صحرا و این دشت پر از گل‌های یاس ...

چون یکی دهقان پیر و باغبانان ، عاشق میشوم ...

هر چه بود و هر چه هست با عشق معنا میشود ...

وقت جان باختن منم چون سربداران ، عاشق میشوم ...

فریاد سکوت ...

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ...

آه از این دنیای بد خواه و بخیل ...

در سکوت فریاد کشیم از نای جان ...

جان بی جان مانده بر راه و سَبیل ...

در دلم آه و فغان و ناله ها ...

پای لنگ هست و تمام چاله ها ...

در سکوت فریاد کشیدم زیر آب ...

باز شکسته آن سبو آن کاسه ها ...

منتظر بودم بیائی در کنار ...

تا که ماه در آسمان ست برقرار ...

گفته بودی شاید اندر کوچه ی خواب و خیال ...

بوی گیسوی پریشان مزه ی ناب انار ...

فال و قال ...

بیا و ببین این دل خسته ی بی حال را ...

پر از درد و رنج و پر از غصه و قال را ...

گذرگاه تلخی و ناکامی و دلخستگی...

چه تقدیر و تقریر و آنکس گرفت فال را ...

زمان در گذر ، تیغ زنگی به دست ‌...

زده زخم کاری درست خال را ...

دل ِ تنگ و دلتنگ دیدار ِ آن خاطرات ...

صدای غم و دل پر اشکال را ...

غزل در سرای دل ِ هدهد ِ خوش خرام ...

به شهنامه تهمینه و رستم و زال را ...

ز دوری به دوری به بیگانگان هر زمان ...

صدای غل و قفل ِ زنجیر و خلخال را ...

به فصل بهار ، دل خزان زین غم جانگداز ...

در این کوچه ی دل شنو قال و اقوال را ...

کوچه ی سنگی ...

گذر از کوچه‌های خاطرات دلتنگی ...

درون خاطرات و کوچه ی سنگی ...

به شعر و دفتر و خاطرات آن روزها ...

غزل غزل ترانه های بی رنگی ...

دوباره شور و دوباره صد غوغا ...

نشسته ام به باغ ِ خیال و دفتر رنگی ...

چو ماه و مهتاب در ، میان شالیزار ‌...

ببین گذر کرد عمر ، چو ساعت زنگی ...

به خاطر و رؤیا ، به خاطراتی خوش ...

چه دل خوش ست این دل ، به مستی و منگی ...

همسفر چوپان ....برگرفته از اینستاگرام ...

همسفر چوپان شدم ، نی زدم و های و هوی کردم ...

حمام کردم و به میخانه ی مطرب رفتم و تا استخوان

 رقصیدم ...

ظهر شد ، وضو گرفتم و به مسجد رفتم با روحانی نماز گذاردم  ...

چشمانم خیس شد از نیایش ...

تمام که شد نزد طبیب رفتم ...

از اعضا و جوارح سخن گفتم ...چنانکه مرا به شراکت دعوت کرد ...


شب به میخانه رفتم و با زنی مست شدم و ... 


صبح باید با چوپان به صحرا میرفتم ...


هر کدام از اینها گاهی اتفاقی در شهر همدیگر را  می‌بینند و همیشه در باب سجیه ام در بینشان نفاق و اختلاف هست  ... 


چوپان از من به طبیب گفت او بیسواد ست و عامی ... 


طبیب تکذیب می کرد و می‌گفت اتفاقا بیش از من طبابت می‌داند ...


روحانی می‌گفت بعد از من او نمازگزار مسجد باشد ...


مطرب می‌گفت ، چه میگویی حاج آقا ... ؟!

او رقاص و مست ست ...


زن مست هم فقط می‌خندید ...


اما من خودم هستم ...


همه ی اینها هم منم ...


با هر کسی مانند خودش هستم ...


هر کسی خودش هر چه هست مرا هم همان‌گونه می‌بیند و نظر می‌دهد ...


اما نمی‌داند هر چه که میگوید خودش هست ...


هیچ‌گاه هم نخواهد دانست من کیستم ...

              بخشی از کتاب خور ِخُل  ... پویان گیلانی ...