کوچه ی هفت خیال...
با تو در اندیشه هایم در خیال ...
خواب خوش هایم شده دیگر محال ...
گفتمت در کوچه ی هفت خیال ...
بی تو بودن زندگی باشد محال ...
یاد بادا باد و باران نیمه شب...
در سکوت و ناله های نیمه شب...
غربت انسان چه آسان در نظر ...
ناگهان گویی جهانی در گذر ...
ماه و باران ، ابر ظلمانی چو دود ...
رفت و خورشید شد نمایان هر چه زود ...
فرصتی بود و دگر حاصل نشد ...
نخل پیر بر دیدنش نائل نشد ...
ابر و خورشید و بهار و یک کویر ...
طلعت زیبای خورشید ، نخل پیر ...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت 19:59 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...