این پست زمانی منتشر میشه که توفیق رفیق و یار شد و بعد از حدود ۳ سال دوری از دخترم ، برای دیدنش به یک سفر ۱۰ روزه به کشور گرجستان عازم میشم ...
یه خواهر زاده و یه برادرزاده ام هم در گرجستان مدتی ست اقامت دارند و یکی از قشنگی های این سفر شاید همین باشه که دخترم از آلمان نیاد گرجستان و همزمان هم دختر را میبینم و هم خواهر زاده و برادر زاده ام را ...
الان که مینویسم نیمه شبانگاهان سه شنبه ۲۰ اردیبهشت هست و در سکوتی کامل و با هزار فکر و خیال و تخیل و تصور و ... پست رو تنظیم کردم که دوشنبه دوم خرداد ساعت ۹ صبح همزمان با پرواز ، منتشر بشه ...
سکوتی وهم انگیز و دلهره آور و فریبنده و زیبا ...
سکوتی به وسعت کویر تنهایی که جز صدای پای ستارگان آسمان کویر و زمزمه ی نسیم صحرایی ، ندا و نوا و صدایی بگوش نمیرسه ...
منتها رسم ادب حکم میکرد جهت خداحافظی و حلالیت طلبی این چند خط رو بنویسم ...
از آنجا که به هر حال ، عمر بعبارتی دست خداست و معلوم نیست سفری که آغاز شد حتما بپایان هم خواهد رسید یا نه ...
البته بی پایان نیست هیچ سفری و هیچ آغاز و شروعی ...
منظور پایانی از جنس مراجعت و بسلامت بپایان رساندن سفر هست ... که به هر روی هر آغازی را پایانی ست و هیچ شروعی بی انتها نیست و زیباتر اینکه گاه پایان خود آغاز راه و سفر و مقصد جدیدی ست ...
خصوصا که سفر هوایی هم هست و معلوم نیست چه پیش خواهد آمد و...
از آنجا که آدمی معجونی از خبط و خطا و نسیان و اشتباه هست و چه بسا در طی بیش از ده سال وبلاگ نویسی احیانا به گفتاری و نوشتاری ، به سطوری و نوشتاری ، سهوا یا عامدانه ، عالمانه یا غیر عالمانه ، مستقیم یا غیرمستقیم ، موجب رنجش خاطر و روح و ذهن و روان و اندیشه ای فراهم شده باشه و دلی رنجیده باشه و کدورتی ایجاد شده باشه ، بر خودم فرض و لازم دونستم از پیشگاه عموم مخاطبان بشکل عام عذر خواهی کنم و احیانا اگر برای مخاطبی خاص شاید بگونه ای خاص به حرفی و نگارشی و رفتاری رنجش خاطری ایجاد شد ، عذر خواهی و حلالیت طلبی خاص و ویژه کنم ...
و اگر در تقدیر اینگونه تقریر بود که مراجعتی نداشته باشم ، این پست ، حسن ختام و آخرین برگ و پایان نوشتار این وبلاگ خواهد بود ...
کَس نمیداند کدامین روز می آید ...
کَس نمیداند کدامین روز می میرد ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 9:0 توسط آقا جون (جویا ) ...
|