شعر مازنی برای ستار بهشتی ...

هدیه به .... آهو وچه ...

برارون ، خواخرون
امروز چه روز ِ
گمونِم حال مَردِم
روز به روز ِ
اتا مردی بیئه
تیفنگ ونه دست
بزو آهو ره تیر
بزو ونه دست
آهو وچه بیئه
شیر خواسته مار جه
ونه دل دئیه
شه خواخرا جه
ونه مار تا بیئه
وچه ی پَلی
مردی کارد جه بزو
وچه ی گَلی
ونه لاش ره بیئشته
شه دوش ِ سر
بورده بیئشته
وره نفار سر
آهو دور دور هاکارده
تا نماشون
ندیئه وچه جه
هیچ نام و نشون
خدا بِشکِندِه اون
تیفنگ و اون دست
نکوشه آهویی ره
مردکی پست !

در این بیشه دیگه آهو دنیئه...

بکوشته تِموم آهو وچونه...

این مردی خَلِه آهو رِه بکوشته...

خدا بکوشه وِنِه این وَچونِه ...

خِدا کانه بمیره ، اینتا مردی...

وِنِه لینگ چوو بووشه ، دیم به زردی...

هدیه به همه ی آهوان کشته شده ی راه آزادی ..... !

راستگویان ...

راستگویان راست می‌گویند ولی راست و دروغ ...

هر چه می‌گویند همه راست ست ولی راست و دروغ ...

آنچه می‌گویند همه صدق و همه گفتار نیکو همه راست ...

صادقانه گفتنی گویند سخن ها را ولی راست و دروغ ...

راستگویی را ز راستگویان بپرس در همه حال ...

می‌کنند شادی و می‌گویند همه راست و دروغ ...

در همه احوال خدا را حاضر و ناظر به حال ...

آری آری راست می‌دانند ، ولی راست و دروغ ...

بدون مخاطب خاص...

سخن در گوشی ...

یادته خدای من ...

اول از تو بت درست کردم و شروع کردم پرستیدنت ...

دائم میگفتی خجالت بکش و دست از بت پرستی بکش ...

منم بتت رو شکستم ...

از اون به بعد شدی خدای من ...

حالا که خدای من شدی ...

باید بخونی منو ...

باید ببینی منو ...

باید بشنوی منو ...

نمی‌دونم چون خدایی باید بخونی و بشنوی و ببینی منو ...

یا چون باید ببینی و بخونی و بشنوی منو ، خدای منی ...

فقط تو که خدایی میتونی ترجمان سکوتم باشی ...

تنها تو که خدای منی صدای فریاد سکوتم را می‌شنوی ...

تو مرا بخوان و مرا ببین و مرا بشنو ...

ولی من روزی تو را در آغوش خواهم کشید ...

حتی اگر مرده باشم ...

که خودت گفتی «« و نفخت فیه من روحی »» ...

و در آن سکوت نیمه پنهان تاریک انتهای شب ...

در گوشی هایم را می‌شنوی ...

و می‌خوانی تمام مرا ...

و میبینی که من تمام توأم ...

و تو تمام منی ...

و در تو جاری خواهم شد ...

من به تو تشنه ام ...

نه چون طفل به شیر مادر ...

چون نخل تشنه در سوزان کویر ...

به جرعه ی سایه ی نگاهت ...

بخوان و ببین و بشنو ...

تفسیر کن سوره ی سکوت .........

دیوونه ام آری ...

دلم شادست مرا دیوونه نامیدند و رفتند ...

خوشست دیوونگان ، باشند و هستند ...

دلم شاد از همه دیوونه بازی های مجنون ...

برای دیدنم دیوونه خونه ها رو گشتند ...

از این دیوانگی ها این‌چنین دیوونه تر گشتم ...

چو نخلی در کویر آواره و من تشنه تر گشتم ...

عجیب بازی ِ روز و روزگاری داره دنیا ...

از این بازی ِ روزگار چنین دیوونه تر گشتم ...

باغ دل ...

آمدم در باغ دل ، دیدم تو را رسوا شدم ...

در حریم کوچه ی تنگ خیال پیدا و ناپیدا شدم ...

آمدم دیدم ندیدم باغ دل بی باغبان ...

غربتی بر دل نشست و عاشق و شیدا شدم ...

شاید ...

شاید آمد روزی ، دیدی که من هم نیستم ...

آمدی دیدی چه روزی ام گرفتارم که آن هم نیستم ...

شاید اینبار آمدی کردی گذر از گور من ...

خفته ام در گور خویش ، اما همان هم نیستم ...

آمدی دیدی که باز من در کنارت نیستم ...

گشته ای از این قفس آزاد ، حصارت نیستم ...

روز من چون شام تار ، چون تشنه ای در یک قفس ...

همچو نخلی در کویر ، دیگر نگارت نیستم ...

دیدار ماه و خورشید ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

ماه با خورشید و خورشید با ماه هم خانه شد ...

مجلس بزم و طرب چون مجلس شاهانه شد ...

ماه خرامان بوسه زد بر تار و بوی موی دوست ...

سجده کرد خورشید به می ، باطل نماز مستانه شد ...

خرقه ی درویش نگر در آسمان روی دوست ...

زین نظر درویش خرامان عازم میخانه شد ...

ماه و خورشید در کنار همراه گردون و سپهر ...

زاهد از مستی ِ دل ، معتکف ِ بتخانه شد ...

خداحافظی و حلالیت طلبی ...

این پست زمانی منتشر میشه که توفیق رفیق و یار شد و بعد از حدود ۳ سال دوری از دخترم ، برای دیدنش به یک سفر ۱۰ روزه به کشور گرجستان عازم میشم ...

یه خواهر زاده و یه برادرزاده ام هم در گرجستان مدتی ست اقامت دارند و یکی از قشنگی های این سفر شاید همین باشه که دخترم از آلمان نیاد گرجستان و همزمان هم دختر را میبینم و هم خواهر زاده و برادر زاده ام را ...

الان که می‌نویسم نیمه شبانگاهان سه شنبه ۲۰ اردیبهشت هست و در سکوتی کامل و با هزار فکر و خیال و تخیل و تصور و ... پست رو تنظیم کردم که دوشنبه دوم خرداد ساعت ۹ صبح همزمان با پرواز ، منتشر بشه ...

سکوتی وهم انگیز و دلهره آور و فریبنده و زیبا ...

سکوتی به وسعت کویر تنهایی که جز صدای پای ستارگان آسمان کویر و زمزمه ی نسیم صحرایی ، ندا و نوا و صدایی بگوش نمی‌رسه ...

منتها رسم ادب حکم میکرد جهت خداحافظی و حلالیت طلبی این چند خط رو بنویسم ...

از آنجا که به هر حال ، عمر بعبارتی دست خداست و معلوم نیست سفری که آغاز شد حتما بپایان هم خواهد رسید یا نه ...

البته بی پایان نیست هیچ سفری و هیچ آغاز و شروعی ...

منظور پایانی از جنس مراجعت و بسلامت بپایان رساندن سفر هست ... که به هر روی هر آغازی را پایانی ست و هیچ شروعی بی انتها نیست و زیباتر اینکه گاه پایان خود آغاز راه و سفر و مقصد جدیدی ست ...

خصوصا که سفر هوایی هم هست و معلوم نیست چه پیش خواهد آمد و...

از آنجا که آدمی معجونی از خبط و خطا و نسیان و اشتباه هست و چه بسا در طی بیش از ده سال وبلاگ نویسی احیانا به گفتاری و نوشتاری ، به سطوری و نوشتاری ، سهوا یا عامدانه ، عالمانه یا غیر عالمانه ، مستقیم یا غیرمستقیم ، موجب رنجش خاطر و روح و ذهن و روان و اندیشه ای فراهم شده باشه و دلی رنجیده باشه و کدورتی ایجاد شده باشه ، بر خودم فرض و لازم دونستم از پیشگاه عموم مخاطبان بشکل عام عذر خواهی کنم و احیانا اگر برای مخاطبی خاص شاید بگونه ای خاص به حرفی و نگارشی و رفتاری رنجش خاطری ایجاد شد ، عذر خواهی و حلالیت طلبی خاص و ویژه کنم ...

و اگر در تقدیر اینگونه تقریر بود که مراجعتی نداشته باشم ، این پست ، حسن ختام و آخرین برگ و پایان نوشتار این وبلاگ خواهد بود ...

کَس نمی‌داند کدامین روز می آید ...

کَس نمی‌داند کدامین روز می میرد ...