به بهانه ای ...

۶۰ سال پیش چنین شبی ، مادر خدا بیامرزم دچار درد زایمان شد و فردا که روز عید قربان بود  مصادف شد با ۴ خرداد سال ۱۳۴۰ و صبح علی الطلوع همزمان با بریدن گردن گوسفند بیچاره بود یا وقت کباب پزون یا وقت اذون صبح یا ظهر دقیق یادم نیست ولی یادمه اذان مغرب نبود و دقیق یادمه دنیا اومدم 🤔

و اما جناب ابراهیم ...

این چه کاری بود مرد حسابی ...

اومد و خدا جلوی کشتار و قتل و جنایت رو‌نمیگرفت ...

اومد و قوچ و میش و گوسفند رو نمیفرستاد ...

اصلا اومد و میش ها اون سال مثل میش های مردم خوزستان ، از تشنگی و بی آبی تلف شده بودند ...

چه خاکی میخواستی سرت کنی ...

الان بجرم بچه کشی ، تحت تعقیب دادگاه تاریخ نبودی ؟

اصلا فرض تاریخ و خود خدا ، کاری بهت نداشت ، مثل قتل حضرت موسی که اون قبطی رو زد و کشت و فرار کرد و رفت کنعان و شد داماد شعیب و بعد هم به مقام پیامبری نائل شد ...

تکلیف نسل بشر چی میشد ...؟😳🤔

خب ، همین بنده ، اگر بنا بر کشتن فرزند پسر بود ، بابای منم همون سال گلوی منو پخ پخ و ذبح عظیم و ...

نمی‌دونم مشکل از دم و دستگاه خداست یا سیستم نبوت مشکل داره ...

خب ابراهیم جان ، نمیشد مثلا بجای کشتن اقدام به کاشتن کرد ؟

نه ؟😳🤔

عه 😳

پس چی میگن پیامبر اسلام گفته هر که درختی بکاره فلان شود فلان شود ...

یا نمیشد بجای کشتن گوسفند ، مثلا پرنده ای ، کبوتری ... آزاد کرد ؟ 

نه ؟

عه 😳

پس چرا اینهمه از آزادی و آزاد کردن و ... سخن گفته میشه ...

چرا هر چه داعش و طالبان و ... هست نظرش به نظر مبارک عقیده ی علمای ما نزدیکه ؟!🤔😳🤭

عشق آب دوغ خیاری ...

گفت یکی نیست عشق چیزی جز خیار ...

طعم دلچسب و تَهِ تلخ ِ خیار ...

عشق یعنی ، آب و ماست و چند خیار ...

در هوای داغ خوریم آب دوغ خیار ...

عشق یعنی نان و کشک و چای داغ ...

دشت و صحرا و دمن ، رؤیای باغ ...

عشق یعنی ، آش کشک خاله جان ...

هر چه می‌خواهی بخور ، تا پای جان ...

عشق یعنی ، نان و کشک و اسفناج ...

زندگی بی دردسر یا ازدواج ...

عشق یعنی ، لقمه ای نان و پنیر ...

می شوی گاهی اسیر ، گاهی امیر ...

عشق یعنی کوفته ، یعنی قلقلی ...

طعم تند زندگی ، چون فلفلی ...

عشق یعنی نان داغ ، نان و پیاز ...

عشوه ها و خنده ها ، راز و نیاز ...

عشق یعنی یک بغل دلواپسی ...

گفتنی ها زیر گوش با یک کسی ...

عشق یعنی چشم شهلای خمار ...

هر چه داشتی باخته ای در این قمار ...

عشق یعنی گفتم و گفتی ، ولی ...

گفت های ما شده کاش و ولی ...

عشق یعنی راه یکی دوستی یکی ...

کج شود راهی نباشد راه یکی ...

عشق یعنی پایداری بر وفا ...

گر شکستی میشوی ای بی وفا ...

عشق یعنی عشق نمیگردد عیان ...

دوستی را ستودن لاجرم و بی گمان ...

عشق یعنی حرف گردد گر فنا ...

عشق و دوستی ها به یکجا در هوا ...

عشق یعنی حاصلش بیچارگی ...

پرده ی دل را شبیه پارگی ...

عشق یعنی باز همان ماست و خیار ...

عطر ریحون ، برگ نعناع ، میشود آب دوغ خیار ...

مزاح دوزاری دم اذان ...

یکی داشت نماز میخوند ...

دزدی اومد و نعلینش رو برد ...

طرف نماز رو شکوند و دوید دنبال دزد ...

دزد خیلی فرز و چابک بود و طرف بهش نرسید و ...

برگشت و از  رندی پرسید چه کنم که نمازنم رو شکوندم ...

مرتکب گناه شدم...

نعلین را هم از دست دادم ...

رند با رندی تمام گفت نعلینت چند می ارزید ؟

طرف گف : پنزار ...( پنج ریال )

رند گفت : کار خوبی کردی نماز دوزاری را برای نعلین پنزاری شکوندی ...

تلاش خودت را هم کردی ...

کودکی در درون ...

یک شبی در نیمه شب با چشم خیس ...

در درونم کودکی میکرد شلوغ گفتم که هیس ...

کودکی پر شَرّ و شور ، پر درد سر ...

همچو کوه آتشفشانی پر شرر ...

پر بهانه بی بهانه گربه سان ...

می کشید پنجه چو شیری بر جهان ...

خفتگان بیدار نمود در نیمه شب ...

خواب ز چشمان می ربود هر نیمه شب ...

آه و افغان ، اشک چو باران همچو سیل ...

کودکی را مفت و ارزان ، حیف و میل ...

کودکی بود بی جوانی گشت چو زال ...

همچو شیری که نداشت نه دم نه یال ...

ناله ها داشت حسرت و افسوس که هی ...

عمر چه آسان رفت و آمد ماه دی ...

چون شنید آن پند عیان کردن چرا ...

کج نمودی راه و آن حرفی ست فنا ...

حاصل آن حرف کنون بیچارگی ست ...

حاصلش ریسمان و پیمان ، پارگی ست ...

شد خموش و زد هزار فریاد و بانگ ...

بی صدا ، در زیر آب ، فریاد و بانگ ...

چشم چو بستی باز چو شد عمر شد تمام ...

کار و بار نیمه ، کلام مانده ولی نامه تمام ...


گفتمش ...

گفتمش ، گفتا گمانم خسته ام ...

دل بجز دادار ، به دلدار بسته ام ...

گفتمش ، گفتا چو شب گشت روز من‌...

بغض من ، خفت در گلو از سوز من ...

گفتمش ، گفتا فقط خواهم سکوت ...

گر کلام نقره ، طلا باشد سکوت ...

گفتمش ، گفتا کویرم بهر نخل ...

در کویر جویای چیستی بهر نخل ...

گفتمش ، گفتا مبین این خنده را ...

نیمه شب بین حال زار بنده را ...

گفتمش ، گفتا که جنگ عقل و دل ...

عاقبت پیروز میدان عقل ، نه دل ‌...

گفتمش ، گفتا که دوستان جای دوست ...

جای دوست آنجاست که باشد جای دوست ...

گفتمش ، گفتا که آب در هاون ست ...

این کلام چون میخ درون آهن ست ...

گفتمش ، گفتا چه میخواهی بگوی ...

راز دل را از زبان سر مجو‌ی ...

گفتمش ، گفتا که حرف حرف خدا ...

عین و شین و قاف و دل ، نمی گردند جدا ...

سوره یس ...

دوستان و مخاطبان عزیز و محترم و رهگذران گذری حتی ...

هر زمان برای درگذشتگان خودتان قصد تلاوت قرآن داشتید ، در صورت امکان ،سوره یس را برای برادر مرحوم بنده ( محمد یوسفی ) که التماس دعا ی ویژه داشته ، بخوانید ...

بخوانیم که شاید برای ما بخوانند ...🙌

قحط عشق  ...

چنان قحط شد ، اندر دمشق ...

ز یاران ندیدی نشانی ، ز عشق ...

نه از یار و دوستان نشان بود ، نشان ...

نه در باغ و بوستان ، ز تاکی نشان ...

ز رخسار دوستان ِ رنج آشنا ...

نشان بود ز رنجهای دیر آشنا ...

یکی خسته بود و به خوابی عمیق ...

یکی دیگر اما چو یاری شفیق ...

شب و روز و هنگام صبح و سحر ...

یکی در ره دور ، یکی در سفر ...

به هنگام سختی و هنگام درد ...

تنور رفاقت چنین گشته سرد ...

نه از حال و احوال بگیرند نشان ...

نه از تاک نشانان دگر ماند نشان ...

رفاقت اگر بود و دوستی چرا نیست دگر ...

ز عشق و پرستش نپرسید دگر ...

ز یاران نشان گر گرفتید سلامی سلام ...

ز باران عشق نیست نشانی دگر ، والسلام ...

مرغ سحر ...

مرغکی بود در سحر ، خوش نغمه خوان ...

هر سحر تا نیمه شب بود نغمه خوان ...

مرغ دل بود و چو مرغان خوش نوا ...

در نبرد عقل و‌ دل بود خوش نوا ...

همچو مرغان سحر در هر سحر ...

نغمه میخوانْد از سحر تا هر سحر ...

سوز دل در نغمه خوانی دل فروز ...

نغمه خوانی ها همه پر آه و سوز ...

آغاز و نهان ...

هر چه می خواهد دل تنگت مگو ی ...

حال من از رنگ رخسارم مجو ی ...

گفتنی گفتم به او بی گفتگو‌ ...

نکته نکته بیش و کم بی جستجو ...

راز و اسرار فراوان در کلام ...

بوده آغاز و نهان و والسلام ...

زندگی بود و فراوان گفته های بی کلام ...

گاه در آغاز یا به پایان بی سلام ...

گفتمش از تشنگی ها در کویر ...

تشنگی از غربت و درد اسیر ...

هر کسی باید شود در راه خویش ...

تا شود روزی کسی همراه خویش ...

گفتنی گفتیم و دفتر ناتمام ...

باز حکایت مانده و نامه تمام ...

گفتگو با فاضل نظری ...

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت
سرمد، سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

فاضل نظری

این خانه به میخانه اگر هم ، نظری داشت ...

ساقی به کلام ، عشوه و ناز دگری داشت ...

پیمانه شکست وقتی به پیمان شکنان داد ...

ساقی که به مستی ، به رقیبان ، نظری داشت ...

بیداد و جنون شیوه مردان خدا شد ...

از روزی که حاکم ره و رسم دگری داشت ...

این مرغ سبک بال به قفس هیچ‌ نمی ماند ...

در سینه اگر میل و‌ هوای سفری داشت ...

دیدی که به هنگامه ی دیدار و رهایی ...

بازنده شد آنکس که نوای دگری داشت ...

این مُلک ِ هزار ساله کجا این همه غوغا ...

چون مام وطن ، بر سر خود ناپدری داشت ...

لب ... لب ...

گفتگو داریم من و تو نیمه شب ...
راز دل گوئیم به هم با هر دو لب ...
لب بُوَد مفتاح ِ صندوق سینه ها ...
لب کند پاک سینه ها از کینه ها ...

لب دو لب اعجاز گر و مفتاح ِ دل ...
لب به لب غوغاگر و سودای دل ...
لب چو واشد ، میشود دل بی خیال ...
لب به لب شد ، آرزو های محال ...

کار دل هست عشق و رازهای مگوی ...
حرف دل را نیمه شب با دل بگوی ...
شب به شب هر شب به دیدار توأم ...
لب به لب بر لب گرفتار توأم ...

چشم شهلای یار ...

شب است و سکوت هست و دل در فغان ...

شب و ماه و ابر و سکوت هست و آه ِ نهان ...

شب و شب پره ، ماه و شمع هست و گل ...

در میکده بسته و چشم به در دوخته زل ...

شب و ساغر و جام و رقص و شراب ...

ز شب تا سحر ، مست و‌ حال ِ خراب ...

چرا ساغرم گشته خالی ز می ...

بیا ساقی پر کن سبو را ز می ...

که تا صبح ِ صادق ، سبو بشکنیم ...

سبو ، زیر پای عدو بشکنیم .‌..

عدو نَفْس ِ ما هست و در ما درون ...

به مستی عدو را کشانیم برون ...

بیا ساقی پر کن تو ساغر کنون ...

شرابی بریز رنگ دریای خون ...

بگو قصه ها از قدیم از شباب ...

بگو قصه‌ از مستی و از شراب ...

بگو ساقی از چشم شهلای یار ...

بگو از قد و قامت ِ رعنای یار ...

عشق یعنی ...

https://s18.picofile.com/file/8437924684/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B1%DB%B1_%DB%B0%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B0%DB%B5.jpg

عشق یعنی خاطرات بی غبار ...

دفتری از شعر و از عطر بهار...

عشق یعنی چشم خیس مست او ...

زیر باران دست تو در دست او ...

عشق یعنی ملتهب از یک نگاه ...

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه...

عشق یعنی زندگی را باختن ...

بی مهابا بر غم‌ و‌ درد تاختن ...

عشق یعنی انتظار و انتظار ...

دیدن یار در سکوت و انتظار ...

عشق یعنی دیده بر در دوختن ...

عشق یعنی در فراقش سوختن...

پرواز گیله مرد در خیال ...

https://s18.picofile.com/file/8437924684/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B1%DB%B1_%DB%B0%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B0%DB%B5.jpg

یادت آید نیمه شب بود ، سرد سرد ...

با تو میگفت از غم دل گیله مرد ...

با تو میگفت ، نازنین ، شیرین زبان ...

اندکی با ناز ادا کن راز ها شیرین بیان ...

گفته بودی از غم و عشق و جنون ...

خواسته بودی غم کنی از دل برون ...

ساغری از دل بدست داشتی چنین ...

بود شراب ناب درون ، از مُلک ِ چین ...

گیله مرد مست از شراب مست تو ...

جرعه جرعه خورد ولی از دست تو ...

تا سحر غرق تماشا و تمنای وصال ...

هر یکی پرواز میکردیم در اوج خیال ...

خورشید نیمه شب ...

در سکوت روشن سایه ها ، مادر خورشید در فغان و در شیون و مویه و خنده و شادی گشته ناپیدا ، در افق گم‌ کودک سحر در انتظار رویت دیدار مرد بارانی ، آسمان نمی‌بارد ، بر درخت هزار هزار گنجشک ، نغمه های دلبرانه می‌خوانند ، صبح شد به نیمه های شب چرا ناگاه ، آسمان تیره و تار و پر خورشید ، با طلوع صبح صادق ِ امروز صد هزار ستاره چشمک زن ، مرغ مست ماهی خوار در شکار و طعمه در سستی ، از کنار شط آید صدای قهقه و مستی ، سایه ها هراسانند از هجوم آدمها ، از غروب غمگین ِ بودن و نبودن ها ، قهقهه زند آسان زین نوای سرمستی ، کودک آدم و حوا در هوای بد مستی ، آسمان چه تاریک ست ، با ستاره و خورشید ، ماه ز مشرق و مغرب ، کهکشان راه نورانی ، باز سکوت و فریاد و هلهله ز آبادی ، صدای پای دختر خورشید ، بی نگاه و بی آواز ، همچو رعد و بی غرش ، پر ز نور و بی تابش ، این چه صبح امید ست ، آسمان ِ ابر ِ بی بارش ، این صدای آواز ست ، باز ترانه ی باران ، در هوای غربت ها ، در شروع یک پایان ، باز کجا چرا جوید ، کودک ِ یتیم آواز ، ترانه ی ماندن ، مادر محبت در هوای بودن گم ، باز سکوت گنجشک ها ، در هوای بارانی ، غربت و سکوت و غم ، نغمه خوان خروس آبادی ، از صدای زوزه ی طوفان ، زوزه می کشد روباه ، زوزه زوزه ی گرگ ست ، خفته دختر خورشید ، خنده ی کریه گرگ ، خنده های مستانه ، آسمان چه تاریک ست ، باز ستاره و خورشید ، ماه دوباره می‌خندد ، سایه های خیس از اشک ، جنگلی پر از باران ، با سکوت و فریاد ها ، مرغ شب نمی‌خواند ، مرغ عشق سر افکنده ، مرغ هار پر از آواز ، مرغکی ز دلتنگی ، در سکوت پر از غوغا ، ناله های نی اما ، با کودکی هم آوایی ، سایه ها گریزانند ، زین سکوت نیزار ها ، در بیشه زار غفلت ها ، صد پلنگ و چندین گرگ ، خفته چشم دل ولی بیدار ، در شکار دختر خورشید ، سایه ها هراسانند ، از ترانه ی پایان ، آسمان پر از خورشید ، ابر و ماه گریز از باد ، باد در سکوت و آواز ست ، باز صدای مست گنجشک ها ، نیمه شب سکوت و غوغا ، در سکوت سرد سایه و خورشید ، مرغ شب به انتظار طلعت خورشید ، سایه ها پر از ناله ، ناله ها و آواز ها ...

چشم دل چرا بیدار ، پشت آسمان دیوار ، پشت ابر دلتنگی ، چشمه های دل بی آب ، چشمه های چشم پر آب ، بلبلان همه خاموش ، زاغ و ‌‌‌مرغ شب نالان ، آسمان نمی‌بارد ، کودکی ز دلتنگی ، قصه ای نمی بافد ، پیر مرد دریاها ، کلبه ای نمی سازد ...

مورچه و‌ توشه ...

کرد یکی مورچه کمی فکر خویش ...

بهر زمستان تو بکن ، فکر خویش ...

حال که بهار هست و تو مست و ملنگ ...

چاره ی کار کن تو یکی چون پلنگ ...

وقت شکار طعمه بگیرد به چنگ ...

گویی که با طعمه ی خویش کرده جنگ ...

طعمه ی خویش را ببرد ، گوشه ای ...

بهر دو چند روز دگر ، توشه ای ...

حال تو بکن فکر زمستان خویش ...

فکر خود و اهل و عیالات خویش ...

چون که شود برف و زمستان همه ...

لانه شود یکسره پر همهمه ...

چون که تو امروز چو یلی در جهان ...

قامت رعنای تو چون پهلوان ...

همت والا و تلاشت نکوست ...

روز جزا کی تو بگنجی به پوست ...

ماجرای فوت مادرم ...

امشب بمناسبتی در این شب سیاه و گرم و داغ تابستانی ، در سکوت و با صدای پره های پنکه در این ساعت نزدیک بامداد ، بیاد مادر خدا بیامرزم افتادم و این پست را نوشتم ...

مادر خدا بیامرزم اسمش زهرا بود ( اسم دختر من ، مامان ماتیار زهراست ) 
مادرم در سن 52 سالگی فوت شد ...
نه من بگم ، همه ی اهل فامیل و آشنا و ... میگن او فرشته ای بود روی زمین ...
پدرم دو زن دار بود و مادرم با مادر دومی مثل دو خواهر در یک خونه ( البته دو منزل جدا ) در نزدیکی هم زندگی میکردند ( خونه پدرم 1000 متر بود و چند تا خونه توش داشت که یکی مال مادرم و ما ... یکی مال مادر کوچیکه با بچه ها ، یکی مستاجر و ...)
یادمه حدود دو هفته قبل از فوت مادرم باتفاق با ماشین رفتیم تهران و زنجان و حالش خوب خوب بود و ...
وقتی برگشتیم ، ماه رمضان بود ، حال مادرم بهم خورد و بردیم بیمارستان و کسی هم از پزشکان تشخیص نداد که مادرم چشه ...

حتی کمیسیون پزشکی تشکیل دادند و چندین پزشک متخصص داخلی و ... ولی تشخیص داده نشد ...
یک شب من بودم پیش مادرم در بیمارستان ... غروبش پدرم و برادرم و ... اومده بودن دیدنش و ...
بعد از یکی دو ساعت یکدفعه بمن گفت سریع برو به پدرت بگو بیاد ...
گفتم باشه حالا فردا ... 

تازه اینجا بودن ...
گفت بهت میگم همین الان بگو بیاد وگرنه دیر میشه ...

فهمیدم چیزی شده حس کردم حادثه ای شوم در شرف وقوع هست ...
سریع رفتم خونه و به پدرم و برادرم گفتم زود بیائید مامان کار داره ...
 همه تعجب کردند که ما که یکی دو ساعت پیش بودیم پیشش و چیزی نگفت و حالش هم چندان بد نبود و ...
خلاصه پدر و برادرم که هنوز روی سفره  ی افطار نشسته بودند بلند شدند و سوار شدیم و در راه پدرم گفت مگه دکتر اومد بالای سرش و چیزی گفت ...

یک لحظه خواستم بگم فکر کنم عزرائیل اومد بالای سرش و مامان دید و ... ولی سکوت کردم و فقط بغض و گریه و ...
رفتیم بیمارستان و مادرم با پدرم حرف زد و مدتی گذشت و شرائط معمولی بود و پدرم و برادرم رفتند و ...
در این فاصله خواهرم اومد و برادر کوچکتر ...
یکدفعه مادرم گفت رختخواب منو از روی تخت بذارین پائین ...
ما قبول نکردیم و گفتیم زمین چرا ، مثلا کثیفه و ... گفت بهتون میگم بذارین پائین ...
بزور بلندش کردیم و گذاشتیم پائین ...
گفت منو رو به قبله کنید ...
کردیم ...
من نشسته بودم کنارش نزدیک سرش ...
زیر لب با خودش حرف میزد و یکدفعه گفت به به عجب جائیه ... بهشت که میگن اینجاست ...؟
یا زهرا ... به علی بگو ...

یا علی به زهرا بگو ...
یکدفعه چشماشو باز کرد و گفت اومدن ... همه اومدن ...
و روشو کرد اونطرف و ...
من فکر کردم خوابید ...
کم کم شک کردم که چرا حرکت نمیکنه ...

یک نگاهی برادر و خواهر بهم کردیم و ...

یک حالت شوک و ناباوری و ...

ناگفته نماند تا این زمان  از بین افراتد درجه یک خانواده فوتی نداشتیم ...
دست گذاشتم زیر بغلش دیدم گرم هست خوشحال شدم ...

ولی برادرم و خواهرم گفتند برو بگو دکتر بیاد و...
دکتر اومد و گفت ... د ث شده ... فوت کرده ...[گریه]

شب سحر ...

شب است و سکوت هست و دل در فغان ...

شب و ماه و ابر و سکوت هست و آه نهان ...

شب و شب پره ، ماه و شمع هست و گل ...

در میکده بسته و چشم به در دوخته زل ...

شب و ساغر و جام و رقص و شراب ...

ز شب تا سحر ، مست و‌ حال خراب ...

چرا ساغرم گشته خالی ز می ...

بیا ساقی پر کن سبو را ز می ...

که تا صبح صادق ، سبو بشکنیم ...

سبو ، زیر پای عدو بشکنیم .‌..

عدو نَفْس ِما هست و در ما درون ...

به مستی عدو را کشانیم برون ...

بیا ساقی پر کن تو ساغر کنون ...

شرابی بریز رنگ دریای خون ...

خواب و سراب و شراب ...

دیدمت یک شب تو را من در کنارم ، در خواب ...

در بیابان تشنه بودم ، تو برایم چون سراب ...

خواب دیدم با تو هستم در کویری در خواب ...

هر دو در امواج دریا ، همچو کف همچون حباب ...

بوسه ها بود از خیالت ، آه ، فراوان ، بی حساب ...

غرق بوسه در خیال بود ، بی حساب و بی کتاب ...

ناگهان با یادت آمد در خیالم یک سوال بی جواب ...

اینکه من خوابم ، خیالم ؟! تو سرابی یا حباب ...؟!

با تو رفتم میکده در بتکده محراب دل ، جام شراب ...

در دو دستم دست تو ، در دست دیگر بود شراب ...

مست ز می بودم ولی ، با بوسه های ناب دل ...

میزدم هر دم لبی بر جام می ، جام شراب ...

قصه ی دیرینه ...

ساقیا بگذار که تا صبح من تماشایت کنم ...

صد هزاران فرش قرمز ، زیر پاهایت کنم ...

ساقی از بیخوابی امشب تا سحر مهمان تو ...

همچو خورشید شو که جان را ماه زیبایت کنم ...

ساقیا جام می و جام شراب پر کن کنون پیمانه را ...

بازگو با دل کنون آن قصه ی دیرینه ، آن افسانه را ...

زندگی حال دل و گفتار و کردار و نگاه با چشم دل ...

حال خوش با ما مگو ، چشم گشا بنگر کنون دیوانه را ...

یاد بادا ...

گفت به من روزی غروبی سرد سرد ...
مادری پیر و زمین گیر پر ز درد ...
گفت دلم در کودکی جا مانده است ...
در قدیم ، در آن قدیما ، مانده است ...
من دلم جام شراب خواهد ، عزیز ...
گو به ساقی ، بهر من از می بریز ...
یاد باد آن روزگاران کهن ...
ابر و باد بود و ‌تمنا بود و من ...
کودکی بود و هوای کودکی ...
خنده ها بود ، گریه های زورکی ...
یاد باد آن روزگاران که نبود ...
دوش ما از ظلم ظالم بس کبود ...
نان اگر بود و‌ پنیر و لقمه ای .‌‌..
دور هم بودیم و پیران گفته ای ...
سفره ها خالی ولی دل پُر ز مهر ...
می سرودیم زندگی را همچو شعر ...
یاد باد آن روزگاران عتیق ...
دشمنی هرگز ، همه بودیم رفیق ...

جوکناک

غضنفر میخواست خودکشی کنه، آخونده دیدش بهش گفت: چرا میخوای خودتو بکشی؟

غضنفر گفت: مشکل خانوادگی دارم☹️

آخونده: مشکلی نیست که حل نشه، بگو مشکلت چیه؟🤔

غضنفر: با یک زن بیوه ازدواج کردم که یه دختر داشت. پدرم تا دخترش را دید با اون ازدواج کرد!

پدرم شوهر دخترم شد و من پدر زنش!

بعد از مدتی زنم بچه دار شد که پدرم پدربزرگش شد و همانطور که فرزندم برادر زن پدرم است او خاله ام شد و فرزندم داییم!!

و زمانیکه زن پدرم بچه دار شد فرزندش برادرم شد و در آن واحد نوه ام، چون نوه زنم میشد و زنم چون مادربزرگ برادرم میشد مادربزرگ منم هست. با این حساب من همسر مادربزرگم هستم و پدربزرگ برادرم از پدرم و پدربزرگ خودم و نوه خودم. 😧

آخونده: توکل به خدا کن و خودکشی کن. خدا خودت و پدرت رو نابود کنه و لعنت بر کسی که دوباره ازت سؤال کنه😂😂😂😂😂😂

چشم خفته و بیدار ...

نگار من که به مکتب نرفت و مشق ننوشت ...

چگونه شد که صد مسئله ز مکتب عشق بنوشت ...

ز غمزه ی چشم مست و خفته و بیدار ...

نگار من مسئله آموز صد مدرس ست انگار ...

باز انگار دل ست و باز انکار زین سرای بی بازار ...

تا به کی بی خبری از این کساد بازار ...

غربتی بود در این سرا چنین غبار آلود ...

یاد باد از آن سرای پر نقش و نگار ...

درمان و پیشگیری از روند پیشرفت کرونا

https://s18.picofile.com/file/8437402300/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B2%DB%B9_%DB%B1%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B2%DB%B4.jpg

درمان ساده کرونا ویروس بدون دارو😳

اگر #کرونا گرفتیم باید چکار کنیم؟

اولا به بیمارستان نروید حتی برای تست، فرض کنید تست مثبته دلیلش در آخر این متن اومده حالا درمان👇🏻

 درمان اساسا بر اساس نقطه ضعف ویروس صورت میگیرد که در کتاب میکروب شناسی جاوتز به این نقطه ضعف ویروسها اشاره شده که اساس درمان اکثر بیماریهای ویروسی و حتی بیماریهایی مثل سرطانهای وابسته به ویروسهاست مثل پاپیلوما ویروس و هرپس سیمپلکس و ... "اکثر ویروسه در ۵۶ درجه سانتیگراد از بین میروند"   میکروبشناسی جاوتز 

در هنگام بیماری چرا تب میکنیم؟ زیرا با افزایش درجه حرارت از ۳۶/۵ و ۳۷ درجه به ۳۸ تا ۴۰ درجه , بدن محیط رشد باکتریها و ویروسها و سایر عوامل بیماری زا را محدود کرده و به کمک سیستم ایمنی آنرا از بین میبرد

پس بجز در نوزادان و کودکان که تب بالا برایشان خطر دارد و نیز افراد سالخورده که بیماری قلبی و زمینه ای دارند لطفا از تب بر و مسکن و انواع کورتونها (سرکوب کننده های ایمنی بدن) استفاده نکنید تا بدن بتواند با میکروبها مقابله کند اگر بتوان بطور مصنوعی و موضعی دمای اندام و دستگاهی از بدن مثلا دستگاه تنفس را بالا برد بسرعت بیماری کنترل میشود مراحل درمان عملی که شاخ غول اکثر ویروسها از جمله ویروس کرونا را میشکند واز پای در میآورد

۱-با اولین احساس سوزش در گلو باید مانع تکثیر ویروس شد باید به بدن کمک کنیم تا خیلی زودتر درمان شویم چگونه؟
با مقداری آب نمک داغ غرغره کنید و با بلند کردن سر ، بسته به تحمل شخص ، آب نمک را در گلو نگه دارید تا داغی آن اثر کند حدود یک دقیقه با انجام اینکار تا دو ساعت و بیشتر از سوزش گلو خلاص میشوید و با ادامه همین غرغره داغ سه بار در روز فاتحه ویروس در روز اول خوانده شده است.
۲-اگر سوزش ادامه پیدا کرد علاوه بر غرغره یک حبه سیر را در دهان گذاشته و بدون خوردن آن هر از گاهی آنرا گاز بگیرید تا آلیسین موجود در آن آزاد شود و بخارش را به مجاری تنفسی و ریه ها برسانید که بدلیل خواص ضد باکتریایی‌اش میتواند انواع میکروبهای  گلو درد را از بین ببرد نفس را ۱۰ ثانیه نگه دارید تا مسیر عفونت را پاکسازی کند با اطمینان ۸۰ ٪ درمان میشوید

۳- اگر عفونت ادامه یافت و سرفه شروع شد این بار باید بخور آب داغ صورت گیرد بطوری که حتما بخار داغ آب به مجاری تنفسی و ریه برسد با اطمینان ۹۰ ٪ سه بار بخور آب داغ در روز اول و دوم، ویروس را ریشه کن خواهد کرد

۴- اگر بیماری شدید بود و کسی مراحل قبل را انجام نداده باشد و بیمار شود علاوه بر انجام مراحل سه گانه بالا ، مرحله زیر را هم انجام دهد یک قاشق آب لیمو ترش تازه را با یک قاشق عسل مخلوط و بخورید که قویترین و مهم ترین آنتی بیوتیک برای درمان انواع ویروسهاست چای کمرنگ داغ و سوپهای داغ محلی برای سرعت دادن به روند بهبود موثر هستند مرطوب کردن هوای اتاق با گذاشتن کتری آب روی بخاری و اجاق عامل مهمی در کاهش بیماربهای تنفسی است بخار سونای استخر بویژه نوع مرطوبش غوغا میکند تزریق انواع سرکوب کننده های ایمنی بدن مثل کوتیزول هیدروکورتیزون دگزامتازون بتامتازون و سایر کورتونها ممنوع میباشد و خطر مرگ را بدنبال دارد با اطمینان ۹۹ ٪ با انجام ۴ مرحله بالا همه نوع ویروس تنفسی مثل کرونا نابود شده و در روز اول برآن غلبه خواهید کرد

بیمارستان نرید عامل مرگه اونجا وایتکس زیاد مصرف میکنند و مواد شوینده که اینها سردی زیاد میاره برای شش ها و مغز و اونها رو از کار میندازه
مگر اینکه خودتون بیماری دیگری داشته باشید و با دچار شدن به این ویروس نیاز به مراقبتهای ویژه داشته باشید

#ویروس_کرونا قبل از اینکه به ریه برسد و شروع به فعالیت کند بمدت تقریبی ۴ روز در گلو میماند و ایجاد سرفه و گلودرد میکند در این زمان بمحض شروع سرفه یا گلودرد اگر آب زیاد نوشیده شود و بخور انجام داد و همچنین غرغره با کمی نمک و سرکه  میتوان از ورود این ویروس به ریه جلوگیری کرد و ویروس را از بین برد این موضوع را نشر دهید شاید جان کسی نجات پیدا کند

پ ن ...

شربت آلرگارد توسط یکی از دوستان صمیمی که فرماندار یکی از شهرهای استان هست معرفی شده و مجرب هست چون خود ایشان و چند نفر از برادرانش با کل اعضای خانواده مبتلا شدند به کرونا و بگفته ی ایشان شربت آلرگارد چون آب هست روی آتش ...

منتها برای ما حکایت نوشدارو شد بعد از مرگ سهراب ...

چون متاسفانه بدلایل واهی( نگران نشدن فامیل ) ، برادرم و خانواده ی ایشان از اطلاع رسانی امنتاع کردند و زمانی مطلع شدیم که برادرم متاسفانه در آی سی یو بود و نهایت ۲۴ ساعت بعد هم برحمت خدا رفت ...

پ ن ۲ ...

در مورد نرفتن به بیمارستان تا حد امکان نیز جدا از دلیلی که در متن پست آمده ، دکتر حریرچی معاون وزیر بهداشت در یک برنامه تلویزیونی ( بنده مشاهده کردم ) اعلام کرد یکی از دلایل اصلی بالا بودن آمار مرگ و میر در بیمارستان‌ها ، تست انواع دارو بر روی بیماران می‌باشد ...

بیاد برادر مرحومم محمد آقا ...

چند نفر از دوستان رفته بودند پیک نیک و ...

شب از فرط خستگی ، زود آماده شدند برای خوابیدن ...

یکی بمحض اینکه سر گذاشت پایین به خواب عمیقی رفت ...

شروع کرد به خُر و پف ...

اعصاب همه خراب شد ...

زیر سرش بالش گذاشتند که دیگه خُر و پف نکنه ...

شکر خدا موثر بود ...

چند دقیقه نگذشته بود که تازه چشم دیگران گرم شده بود که طرف توی خواب بجای خُر و پف ، می‌گفت ...

تششششنمه ....تششششنمه ....تششششششنمه ...

اعصاب همه خرد شده بود ...

یکی با همه خستگی بلند شد و رفت بیرون چادر و اب آورد و داد طرف توی خواب خورد و ساکت شد ...

دوباره تا چشم همه گرم افتاد ...

طرف توی خواب می‌گفت ...

تششششنه بودماااا ....تشششششنه بودماااا....تشششششنه بودماااا.....😇😇😇

پ ن ...

این لطیفه ی لطیف رو یادمه برادر مرحومم تعریف کرده بود و وقت تعریف کردن چقدر خندیدیم ...

اعتقاد دارم حتی اگه یکنفر هم با خوندنش لبخند بلبش بیاد ، برای روح مرحوم برادرم شادی و سرور به قبرش میباره ...

قلب یخی ...

هیچ دیدی باز خدا با ما چه کرد ...

خانه ی دل را چنین ویرانه کرد ...

در غروبی سرد و سنگین در سکوت ...

برد برادر را چه ساکت در سکوت ...

بود برادر نور چشم و تاج سر ...

بی برادر همچو کورم بی بصر ...

خانه ی دل بی برادر باد خراب ...

زندگی نیست جز حباب و جز سراب ...

با برادر غم نبود ماتم نبود ...

غصه ای در دل در این عالم نبود ...

بی برادر مرغکی بُبْریده سر ...

هیچ نباشد هیچ دگر شوری به سر ...

تا ابد آتش در این دل خانه کرد ...

مرگ چو شمعی شد مرا پروانه کرد ...

قلب من چون کوه یخ چون سنگ ِ سرد...

از غمش باشد همیشه پر ز ِ درد ...

باز نشر یک دلگویه ی بیهوده

به سحر وقت پریشانی باد در دل دریای پر از عشق به تمنای نگاه دو کبوتر که شدند راهی صحرای پر از لاله و سنبل به همان وقت طلوع تا بشود نور حقیقت همه در چهره ی خورشید غروب در گذر نور دو چشمان خمار و لب چون رنگ انار از دل آتش که بسوخت خرمن گیسوی پریشان به دل باد صبا بوسه ی ماه بر لب مینوی خیال در وسط دشت پریشانی ز شرق جرعه ای از جام شراب از لب زیبای دو ساقی و دو ساغر ز میان تا که رسی بر لب ساحل بشوی محو تماشای تمنای نگاه دو پرستوی مهاجر که به هنگام طلوع بال زنان در پی خورشید غروب از دل دریای محبت بشوند غرق وصال در دل غوغای شراب با غزل و شعر و دو صد بوسه ی باران به لب تشنه ی آن کاج بلند در قفس ناله ی شب‌های سیاه بی تب و تاب در پی یک نور سفید در کف دستان یکی ساقی و با ساغر و پیمانه ی دیوانگی و غنچه ی یک گل به گلستان خیال هم‌نفس باد بهار بر لب یک جوی پر از آب سراب در نظر اهل ادب تا دم صبحگاه که برقصند همه گنجشک و قناری به بلندای یکی تازه درختی که پر از میوه ی کاج و دو صنوبر که شده پر ز محبت به همان قلک شادی که دو کودک بسپردند به یکی دزد محبت که زدند ناله به ناگاه دم بازار به هزار شعر و ترانه که همه گوش فلک هیچ نشد از غم ایام به بهانه نشنید آه و فغان در دل خانه که یکی مست و خمار بی خبر از جام شراب رفت و به دست جام می از خون دل طوطی و بلبل به سراپرده ی دلدار یکی جام جفا داد و یکی مست و غزل خوان و به سر میل هوا در هوس آب حیات در وسط دشت و بیابان همه چون باد هوا بود و دگر هیچ و خیال یا که سراب در عوض ژاله ی مشکین و دو چشمان عسل گونه و آن چانه ی چالدار و یکی جام بلورین ز شراب و دو لب داغ تمنا به وصال در شب یلدای بیابان ِ پر از وحشت و با یاد یکی دخترک باده بدست از لب آن پیر ِ غزلخوان و به آواز بلند در پی خورشید خیالی چو معمای همه عاشق و معشوق و یکی طالب و مطلوب و به لبخند ملیح با گل رخسار چو ماهش گل یاس و گل شب بو گل تاک به یکی نیمه شبی با گل مهتاب و گل ناب گلاب و به سرفصل کتاب نیمه ی اول که رسید شاه و گدا از در میخانه ی رعنای همان زاهد بی ذکر و دعا با می و مطرب به سحر تا به طلوع از در پشتی که طلوع کرده همان طلعت خورشید به خیالش که یکی ماه جهان تاب و یکی باغ پر از گل که نشان از قد و بالای همان یار دلارا به سراب در نظر ِ آینه ی عشق ِ محال بود و کویر غافل از از آن نخل بگمانم ...

لیلی و مجنون ...

باز لیلی بود شبی در نیمه شب ...

غصه داشت مجنون گمانم داشته تب ...

لیلی می‌گفت از زمین و از زمان ...

همچنان مجنون پریشان در مکان و لامکان ...

چشم لیلی بود سیاه و موی او چون شب سیاه ...

می کشید مجنون دمادم آه و جانانش تباه ...

هر چه دید لیلی ، ندید مجنون خویش ...

غرشی کرد و نشست در خون خویش ...

عاقبت لیلی چو مجنون قصه شد ...

بر مزارش هر دو باغ پسته شد ...

پسته چون خندید دهانش نیمه شد ...

از قضا چون شاه بر هر میوه شد ...

لیلی بر مجنون و مجنون بی دلیل ...

هر دو با هم عاشقانی بی بدیل ...

قرص ماه و قرص مینو قرص دل ...

از قضا هر دو شدند خوش آب و گل ...

پ ن ...

باز نشر ...

لیلی و مجنون ...

باز شبی لیلی دم بازار نشست‌...

از قضا مجنون نبود ، قلبش شکست ...

رفت لیلی نیمه شب در کوچه ای ...

دید نه مجنون هست و نه ، یک مورچه ای ...

نیمه شب مجنون روان شد سوی یار ...

اما لیلی رفته بود سوی دیار ...

هر چه مجنون گشت نبود لیلی نشان ...

نی ز تاک بود یک نشان ، نه تاک نشان ...

تا سحر مجنون بنوشید جام می ...

ذکر و تسبیح تا سحر با ساز و نی ...

دم به دم او بود و ساغر بود و می ...

جام و مستی بود و دف همراه نی ...

یاد لیلی بود و لیلی بود و یاد ...

عشق چو کاه بود ، مستی اما همچو باد ...

در کویر ماه بود ، ستاره چند هزار ...

بی خبر مجنون ز لیلی در مزار ...

هر چه مجنون ناله کرد ، لیلی نبود ...

روی خود با یاد لیلی کرد کبود ...

بوی لیلی ، بوی مجنون ، بوی یار ...

نیست دگر اینگونه بویی ماندگار ...

گذر عمر ...

گفت با خود نیمه شب مردی که هی ...

یادت آید که گذشت عمرت ز دی ...

دی تو کودک بوده ای چون کودکان ...

غرق بازی با دو‌چوب یا گردکان ...

عمر گذشت و دی گذشت و رفت شباب ...

هر‌چه دی کردی بفردا ، داد جواب ...

گر دلی شاد شد ز گفتار متین ...

به ز آن چیزی نباشد در زمین ...

یا اگر با مِهر بگفتی چند سخن ...

مُهر کردی هر دلی ست در انجمن ...

قهر و‌ خشم و‌ کینه باشد بی دلیل ...

با غرور و‌ کینه ها گردی ، ذلیل ...

با خودت اندیشه کن ای راد مرد ...

میوه ی اندیشه ات ، فریاد کرد ...

دی گذشت امروز و فردا هم چنین ...

یک دو روز شاید نباشی در زمین ...

تا که هستی بهر خود اندیشه کن ...

راستی و مستی همیشه پیشه کن ...

خیال تو ...

دوش مرا خیال تو ، برد به باغ خاطرت ...

خواب ز چشم من ربود ، خنده ی کودکانه ات ...

مست می لبان تو ، غنچه ی قاب خاطرم ...

داغ شده وجود دل ، ز داغ آن شراره ات ...

خنده ی می ، خمار دل ، جام شراب بی غبار ...

همهمه ی نگاه تو ، باختمش به یک قمار ...

نیمه شبی به میکده ، جام سبوی بوی موی ...

حلقه زده به جان دل ، طره ی ناوک نگار ...

نوبت اول ...

https://s3.farvardin.net/clbu/public/fd/5a/9439b0d64a04003ed5dd35d69d7462f90541.jpg

چند سال پیش که این عکس را بترتیب برادرا گرفتیم ، پیش خودم فکر می کردم و جورایی یقین داشتم نفر اول از جمع برادرانم من عازم سفر پرواز بدون بازگشت به دنیای دیگه میشم ، هر چند در صف نفر سوم بودم ...

ولی دست اجل دست بر شانه ی نفر اول گذاشت و محمد را آسمانی کرد و رضا ، علی ، محمود ، کوروش و داریوش فعلا داغدار و در نوبت انتظار تا صور اسرافیل برای کدامین بصدا در آید و نام مرا بخواند ... یقین وقتی نفر اول ، اول رفت ، اینبار نفر دوم ، دومین نفر از باقیماندگان در صف ، نوبت من خواهد بود ...

پ ن ...

نفر هفتم آخرین برادرم مهدی در عکس نیست ...

داغ برادر ...

با خدا خواهم کمی گویم سخن ...

از همه درد و غم و رنج و مِحَن ...

ای خدا هم داغ فرزند داده ای ...

باز چرا داغ برادر داده ای ...

داغ فرزند کشت مرا چون مرده ام ...

بی برادر جام زهر ی خورده ام ...

گر رسد دستم به چرخ سرنوشت ...

میکنم چوب لای چرخی که نوشت ...

تو کجایی بی پدر ای لامکان ...

بی پدر بی مادر و بی جسم و جان ...

می‌کنی حکم بر صغیر و بر کبیر ...

می‌کُشی بی دغدغه برنا و پیر ...

هر که را کشتی یقین مهمان توست ...

این چه رسمی هست و این پیمان توست ...

باز چه گویم که سخن گردد دراز ...

هر چه هست بین من و‌ تو باشد همچو راز ...

مهربان باش با برادر اوست غریب ...

فضل و احسان با تو می‌باشد قریب ...

بی برادر کلبه ی دل شد حزین ...

لطف و احسانت به او باشد قرین ...

می خواری در سحرگاهان ...

به هنگام سحر برخیز و با می کن سحر خواری ...

اگر از عالم معنا کمی یا بیش خبر داری ...

به هنگام سحر با ما ، نمی گویند می خواران ...

اگر هم روزه ی مستان ، نگردد جز به می خواری ...

به مستان کن سلام هر دم ، که مستان هم سلام دارند ...

به هنگامه ی بسم ا ... ، نظر با جام ِ می داری ...

سرود سرو ِ خاموشی ، به میدان نظر بازی ...

بنوش می تا سحر ای جان ، به بیگانه چکار داری ...

سحر بر گیر گوش تا یار ، بگوید راز دل با دل ...

شنو مرغ سحر گوید ، به صحرا نخل اگر کاری ...

کویر و دشت و دریاها ، به باد و رعد و طوفان ها ...

همه با یکصدا گویند ، هزار تکبیر به بیداری ...

وضو ساز با می ِ عنبر ، به ساقی یا که با ساغر ...

سحرگاهان به بتخانه ، اگر گاهی گذر داری ...

دمی بنشین در صحرا ، نظر کن نخل خرما را ...

اگر میلی به نخل دیدی ، به هنگامه ی دلداری ...

وضو کن هر سحر با می ، به بتخانه نماز بگذار ...

اگر با اهل دل هر دم ، نگاهی از ازل داری ...

به هنگام سحر برخیز ، بکن با می سحر خواری ...

اگر از حال میخواران ، کم و بیش تو خبر داری ...