یکی داشت نماز میخوند ...

دزدی اومد و نعلینش رو برد ...

طرف نماز رو شکوند و دوید دنبال دزد ...

دزد خیلی فرز و چابک بود و طرف بهش نرسید و ...

برگشت و از  رندی پرسید چه کنم که نمازنم رو شکوندم ...

مرتکب گناه شدم...

نعلین را هم از دست دادم ...

رند با رندی تمام گفت نعلینت چند می ارزید ؟

طرف گف : پنزار ...( پنج ریال )

رند گفت : کار خوبی کردی نماز دوزاری را برای نعلین پنزاری شکوندی ...

تلاش خودت را هم کردی ...