شعری از اقبال ...خودت باش ...

ﺷﻌﺮﯼ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺯﻳﺒﺎ ﺍﺯ* *ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻻﻫﻮﺭی*👇

*ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ی ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ*
*ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ*

*ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ*
*ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ*

*ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ*
*ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ*

*ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﯽ ﻏﻢ ﻭ ﻣﻨﺖ*
*ﻣﻨﺖ ﻧﮑﺶ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻭ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ*

*ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ*
*ﭘﺲ ﺷﺎﮐﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ*
  *ایام بکام* 🙏

🌹🌹 🌹🌹

خب بعدش چی ؟ ارسالی در واتساب توسط یکی از همکاران ...

*یک ﺗﺎﺟﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎیی در ﻣﮑﺰیک ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩ !*
*مرد امريكائي ﺍﺯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟*

*مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ !*

*مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟*

*ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ام ﮐﺎﻓﯿﻪ !*

*مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟*

*مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺑﺎ ﺯﻧﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﯿﮕﺬﺭﻭﻧﻢ ! ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﻣﯿﭽﺮﺧﻢ ! ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻧﻰ! ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ !*

*ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ! ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ بخري و به قايقات  ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ !*

*ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺧﺐ ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟*

*ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺑﺠﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها ﻣﯿﺪﻯ ﻭ يك مغازه بزرگ اجاره ميكني يا ميخري و ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑار خوبي ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻰ...*

*ﺑﻌﺪﺵ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻰ و ماهي ها رو بسته بندي و به بيشتر سوپرماركت ها ميفرستي ، ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻰ ﻭ ﻣﯿﺮﻯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﻰ ! ﺑﻌﺪﺵ لس آنجلس ! ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ... ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻰ و شروع به ساختمان سازي و شايد برج سازي دست ميزني .*

*مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ؟*

*مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ !*

*ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ميشه ،ﺁﻗﺎ؟*

*ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ ! ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐت هات  ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ* *ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻰ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺩﻻﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ !*

*ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺩﻻﺭ؟؟؟ ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟*

*ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻰ ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ ﮐﻮﭼﯿﮏ ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ* *ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﮐﻨﻰ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ ! ﻭ گيتار بزني و از زندگی ات لذت ببری*

*مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿن كار ﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!!*

*ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ*
*ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ*

بعد مرگم شده بود ...

مجلس ترحیم من :

بعد مرگم شده بود ...
آمدم مجلس ترحیم خودم ،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت ...
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت :
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر...
راستی این همه اقوام و رفیق !!؟؟
من خجل از همه شان !
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مسجد پر از آدم ،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند!
چه عزادار و غمین ...
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم ،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم ،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم ...
از صمیمیت دوران حیات
یک نفر گفت : چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است

یک نفر هم می گفت :
"من و او وه چه صمیمی بودیم" !!
و عجیب است مرا ،
او سه سال است که با من قهر است ... !!

یک نفر ظرف گلابی آورد
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق ،
لای آن باز نکرد ...
و ثوابی که نیامد بر من

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست ...
من کنارش رفتم
اشک در چشم ، عزادار و غمین ،
خوبی ام را می گفت
چه غریب است مرا ... !

آن ملک آمد باز ...
آن عزیزی که به او گفتم من :
« فرصتی می خواهم »
خبرآورد مرا :
« می شود برگردی ...
مدتی باشی ، در جمع عزیزان خودت ...
نوبت بعد ، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر ...
و چه آرام به واعظ فهماند :
اگر این جمع مرا می خواهند ،
فرصتی هست مرا ...
می شود برگردم ...

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند !
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز ...
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت :
« معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم ،
زنده هستند هنوز » !
خانمی جیغ کشید و غش کرد
و عزیزی به شتاب ،
مضطرب ،
رفت که رفت ...
یک نفر گفت : « که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد، خبر فرمایید
سوگواری بکنیم ! »

عهد ما نیست
به دیدار کسی ، کو زنده است
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است !!!
واعظ آمد پایین ...
مجلس از دوست تهی گشت عجیب !
صحبت زنده شدن چون گردید ،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید ...

ملک از من پرسید:
« پاسخت چیست ؟
بگو !
تو کنون می آیی !؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی!!؟؟ »

چه سوال سختی !
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن ...
زنده باشم بی دوست ؟
مرده باشم با دوست ؟
زنده باشم تنها !؟
مرده در جمع رفیقان عزیز!؟
من که در حیرتم از کرده ی این مردم نیز ... !!!

کاش باور بکنیم
کاش بیدار شویم
خوب اندیشه کنیم
معنی واقعی آمدن و رفتن چیست ؟
ای کاش دلی شاد کنیم
تا زمانی که هنوز
زنده اندر در بر ماست ...

پ ن ...

این سروده منتسب به سهراب سپهری ست ...

وضع حال بسیاری از ماست ...

درس های زندگی ...

دوست عزیزی سخنان حکمت آمیز زیبائی نوشت ...

هر چیزی را آفتی هست ...

آفت دوستی ...

آفت رابطه ...

آفت عشق ...

آفت باور ...

برای حفظ دوستی ها ، رابطه ها ، عشق ها و ...

 

باید آدمیزاد ، آدم باشد ...

باید این آدمیزاد ، این دو پای راست قامت ...شکاک نباشد ...

باید عجول نباشد ...

باید چون قاضی به قضاوت ننشیند ‌...

بداند در کندوی دوستی ...

زنبور باشد نه مگس ...

عسل باشد نه زنبور ...

نوش باشد نه نیش ...

شهد شیرین باشد نه زهر تلخ و کشنده ...

خیر مطلق ( یا نسبی ) باشد نه شَرّ ...

باید تلخ نکند خاطرات شیرین را ...

باید رؤیاهای قشنگ را پوچ نکند ...

باید بیاموزد ، حریم حرمتها را نشکند ...

هرگز حرمت‌ها را حرام نکند ...

باید دوستی و عشق را آلوده به دروغ نکند ...

باید در گفتن ها ، دروغ لقلقه ی هر روزه اش نباشد ...

و باید مهر و مهربانی را دریغ نکند ...

 

پ ن ...

درسها ، نکته ها ، آموزه ها ، عبرتها ، تجربه ها و ... در این سخنان نغز نهفته است ...

باید جهت حفظ حریم و حرمت ها و عشق و ... آنها را آویزه ی گوش جان کرد ...

چه رابطه ها و عشق ها و زندگی ها که با رعایت نکردن ها ، نیست و نابود شد ..‌.

آفت ها را باید شناخت و از زندگی زدود ...


 

می رود عمر ولی ...

پست رمز دار ، کسی رمز خواست اطلاع بده ، مشروط بر اینکه با ، لبخند ، وارد بشه ...

آخه بعضی فروشگاه‌ها مینویسند ، با لبخند وارد شوید ...

گاهی به بعضی میگم ، هنر این هست شما کاری کنی مشتری با لبخند خارج بشه ...😊

پ ن ... رمز در متن پست نوشته شده ...

فقط باید با لبخند وارد شد که با لبخند خارج شد ...🤔🤭😊

پ ن ... رمز همون کلمه ی (( لبخند ))

ادامه نوشته

می توان ...

می توان گفت ...

می‌توان نوشت ...

می‌توان سرود ...

می‌توان بافت ...

می‌توان ساخت ...

می‌توان باخت ...

می‌توان خرید ...

می‌توان گمان ...

می‌توان خیال ...

می‌توان ز سر مستی ...

می‌توان سر کشید ...

می‌توان پیاله ی جام مستی ...

می‌توان جام شوکران ز سر مستی ...

می‌توان نیوش جان در دل ...

می‌توان به گوش آن ساحل ...

می‌توان به کلبه های دور ...

می‌توان به آتش پر نور ...

می‌توان پیاله را بشکست ...

می‌توان سبوی دل بشکست ...

می‌توان به اوج پروازها ...

می‌توان نوشت ز آغازها ...

می‌توان به زیر باران شد ...

می‌توان همان بیابان شد ...

می‌توان خدای عشق و شور ...

می‌توان نوا و شوق و سور ...

می‌توان کویر و صحرا را ...

می‌توان ‌غروب دریا را ...

می‌توان بغل بغل پر گل ...

می‌توان شراب ز تاک و مُل ...

می‌توان به آسمان خندید ...

می‌توان از آن لبان گل چید ...

می توان ز چهچه بلبل ...

می‌توان از عطر و ناز گل ...

می‌توان ز لیلی و مجنون ...

می‌توان ز بیدک مجنون ...

می‌توان کمان آرش بود ...

می توان زبان آتش بود ...

می‌توان ترانه ی باد شد ...

می‌توان ز خاطر و یاد شد ...

می‌توان ز ماه بهمن گفت ...

می‌توان از آن تهمتن گفت ...

می‌توان نوشت ز چشمانش ...

می‌توان سرشت ز مژگانش ...

می‌توان ولی نباید گفت ...

می‌توان ولی نباید جست ...

می‌توان گفت ولی فرصت بسیار باید ...

می‌توان گفت ، ولی نباید شاید ...

می‌توان ز آب باران گفت ...

می‌توان ز خط پایان گفت ...

گفتگو در خیال ...

گفتمت ، گفتی و من هم گفتمت ...

گفتنی ها گفتی و هم گفتمت ...

نیمه شب ها در کویر و در خیال ...

همچو نخل ، بی سر ، فراوان گفتمت ...

گفتمت هر آن‌ چه باید گفتمی ...

گفتنی در گفتنی ها ، گفتمی ...

در بیابان زیر باران در خیال ...

حرف نخل را با بیابان گفتمی ...

گفتم و گفتی هر آنچه گفته اند ...

آنچه را لیلی و مجنون گفته اند ...

گرچه مجنون گفته هایش در خیال ...

نخل و صحرا گفته ها را گفته اند ...

آتش بدون دود ...

غروب دلتنگی ...

عصر دلگرفتگی ...

شب‌های بی ماه ...

روزهای مه گرفته ...

افق تیره و تار ...

نهایت در بی‌نهایت ...

فریاد در سکوت ...

سکوت در کویر ...

نخل بی سر ...

امید ناامید ...

فردا در دیروز ...

چشم ها بی باران ...

اشک ها و لبخند ها ...

اشک در سنگ ...

لبخند در جنگ ...

فردا گذشت ...

دیروز را کسی ندید ...

امروز سوخت ...

کویر بلند تر از کوه ...

کوه در قامت کویر ...

نخل بی ریشه ...

ریشه در هوا ...

لبخند های یخ زده ...

گیسوان پریشان در دود ...

آتش بدون دود ...

عصر دلهای یخی ...

دلهای پر آشوب ...

آشوب در نگاه ...

نگاه در نگاه ...

پلکها روی هم ...

نغمه ی سفید ...

قایق شکسته زیر نور ماه ...

شوره زار و خاک ...

بلبل سیاه ...

کاج بی کفن ...

سرو سربلند ...

قصه ی سکوت ...

عین و شین و قاف ...

کویر دل ...

یاد بادا روزگاری در کویر ...

مرغ دل بود در کویری چون اسیر ...

بود کویر در دلبری ، همچون کویر ...

چشم دل مسحور و در بندش اسیر ...

روزگاری دیگر اما بی کویر ...

بی کویر تشنه بدنبال کویر ...

نخل بی سر در هوای بی کسی ...

نخل بود و باز نبود اینک کویر ...

مرگ رابطه ...

رابطه از جایی می‌میره که به نبودن های پی در پی ، عادت کردی ...

مرگ رابطه از لحظه ی عادت به نبودن آغاز میشه ...

رابطه وقتی قطع شد زمان مرگش نیست ...

مرگ رابطه از لحظه ی شروع نبودن آغاز می‌شه ...

وقتی عادت به نبودن ها کردی ، رابطه نابود شده ...

وگرنه مرگش خیلی وقت پیش از نابودی با نبودن ها و عادت به نبودن ها ، شروع شده ...

روزگار دوره گردهای قدیم ...

یاد دارم نیمه شب بود ، سرد سرد ...

کنج کوچه ، مرد تنها ، دوره گرد ...

دوره گرد تنهای تنها در عبور ...

گرد پیری روی موهایش چو نور ...

دوره گرد دیگر نداشت فریاد و داد ...

آرزو هایش فنا شد رفت به باد ...

دوره گرد قلبش پر از آه بود و درد ...

جسم و جانش ، دست و پاها ، سرد سرد ...

یاد کرد از خاطرات دور دور ...

کوچه ها پر از هیاهو پر ز شور ...

کودکان غوغا و شادی و سرور ...

بی تکلف ، بی تملق ، بی غرور ...

دوره گرد یادش فتاد ، چرخ و فلک ...

روزگار ِ شاد ، کجا دوز و کلک ...

دوره گرد از کوچه ها بگذشت و رفت ...

با همه پیری ولی یادش نرفت ...

یادش آمد آن نمک را می‌فروخت ...

نمکی بار الاغ را می فروخت ...

کودکان بودند بدنبالش روان ...

شاد و خندان ، قلب آدم ها جوان ...

دوره گرد اما خریدار بود ، نبود ...

غصه در دلهای تبدار بود ، نبود ...

بود هوا باز ناجوانمردانه سرد ...

در گریبان سر گذاشت ، رفت دوره گرد ...

سفره ی خالی و بغض پیر مرد ...

اشک چشم بود جای پای دوره گرد ...

سکوت و ...

وقتی یک دختر لجش میگیره ...

وقتی لبهاشو غنچه کرده و حرف نمیزنه ...

وقتی با چوب دستی ، به علف های باغچه میزنه ...

وقتی ابروهاشو گره کرده و اخم می‌کنه ...

وقتی با نوک مداد دفتر خاطرات رو خط خطی می‌کنه

وقتی باسر انگشت ، پاک میکنه نامه ها رو ...

وقتی حرصش میگیره ...

وقتی نگات نمیکنه ...

وقتی نگاهشو ازت می‌دزده ...

وقتی عصبی نه ، عصبانیه ...

بذار وقتی که حرف زد ...

ببین چی می‌نویسه ...

بخون چی میگه ...

در اولین حرف میگه از حس و حال درون ...

در اولین مشق ...

در اولین انشا ...

در اولین مقاله ...

در اولین گله نامه ...

صبر کن تا حرف بزنه ...

سکوت گاه خشم هست و فریاد ...

سکوت گاه هزار حرف ناگفته ...

سکوت گاه ...

افسانه ...

بگذار تا ببارد ...

ابر سیاه فراوان ...

از عمق دل نگاه کن ...

چشم ِ پر آب یاران ...

با آب دل وضو گیر ...

از چشم میگساران ...

با ناله های مستی ...

در کوچه‌های هستی ...

پر کن قدح ز باده ...

سر کش می و پیاله ...

افسانه های دوستی ...

عاشق بسوی اوستی ...

باز آی و گفتگو کن ...

یکباره زیر و رو کن ...

افسانه های دل را ...

دیدار ِ روبرو کن ...

هنگام می پرستی ...

شکرانه های مستی ...

با عاشق می و نی ...

او می‌رود و از پی ...

افسانه ی قیامت ...

قد قامت القیامت ...

با آتشی گریبان ...

سرگشته ی بیابان ...

آه هست و سوز این دل ...

بشنو سخن ز بی دل ...

حرف هست همان که دانی ...

افسانه ی جوانی ...

مستی به روز باران ...

بگذار تا بخندد آن طفل روز باران ...

از خنده اش بخندد ، لبهای ناز مامان ...

روزی اگر نخندد ، طفلی به روز باران ...

آه از نهاد بر آید ، از جسم و جان مامان ...

افسانه ی خیالی ، در روز بی خیالی ...

همچون گمان مستی ، در چشم مست مامان ...

با دیگران بگویید ، احوال طفل و مستی ...

چون طفل شود چو مستان ، غوغا به جان مامان ...

با نی روید نیستان ، در روز برف و باران ...

افسانه ها بخوانید ، در آن کتاب مامان ...

از دل برون نگردد ، افسانه های مستی ...

جام و شراب و ساغر ، برگیر ز دست مامان ...

باز ...

باز باران و غم دلتنگی ...

باز دلتنگی و باز باران ...

باز رفتن و باز رفتن ...

باز مقصد و بی مقصد ...

باز نور و ترانه و آهنگ ...

باز صدای بی آهنگ ...

باز هوای بارانی ...

باز صدای مرغ آبی ...

باز ترانه ی خورشید ...

باز کویر و باز اُمّید ...

باز صدای رعد و برق ...

باز صدای پای برگ ...

باز خروش پاییزان ...

باز صدای دلگیران ...

باز کمی صدای دوست ...

باز کجا نشان از اوست ...

خورشید کویری ...

من نمیدانم کدامین روز میشوم به جهان تو ...

خزان و گذر از نیمه ...

هنوز نیم نفسی مانده ...

باید که شمارش آغازیدن کرد ...

لحظه در لحظه ، لحظات نخوابیدن را ...

روز از نو ، هفته از نو ...

چشم دل بیخواب و در خواب ...

بی دمی لذت ز خفتن ...

تا سحر بیدار بیدار ...

خفتگان را خبر از صبح دل انگیز هست ؟

صبح آمد و رفت شب دیجور و سفید ...

و کویر با شب‌های پر ستاره ...

آسمان ابری چرا ...

نخل بی سر را سر باید برید ...

بلبلان نغمه ی یک صبح دگر ...

خورشید ِ نگاه طلوعش از غرب غریب ...

باز این چه نغمه و چه نوا و چه منظر ست ...

جاده و مه و زیبایی طلوع شمس کویری ...

​​

کویر پر ستاره ...

باز باران و ترانه ...

بلبلی بر بام خانه ...

آسمان خاکستری رنگ ...

غصه دارد با دلم جنگ ...

بود روزی یک کویری ...

در کنارش نخل پیری ...

بود کویر همرنگ خورشید ...

کورسو بود و نور اُمّید ...

آسمانش پر ستاره ...

در سکوت و بی اشاره ...

بود کویر آسوده در دل ...

چای بود و بوی چند هل ...

آسمانش را کرده ابری ...

نعره ی یک رعد و برقی ...

کور باد و لال و بی دل ...

آن که کرده آب دل ، گِل ...

نخل باید سر بریده ...

مرگ نخل اینک رسیده ...

تا ابد باشد ، همیشه ...

آن کویر چون برگ و ریشه ...

زنده مانی و سرافراز ...

نخل و رعد و غربت ِ ساز ...

سکوت ...

گفت با خود در سکوتی بی سکوت ...

هر چه داشت فریاد اما در سکوت ...

با سکوت حل هر معما می‌شود ...

فارغ از تفسیر و اما می‌شود ...

می شود در یک سکوتی تا ابد ...

نکته ها دید در سکوتی تا ابد ...

حال دل با دل تماشا می شود ...

نی کجا بی دل تمنا می شود ...

گفتنی گفتیم و گفتیم وقت نی ...

در سکوتی چون نفیر از نای نی ...

اسرار حق ...

هر که را اسرار حق آموختند ...

مهر کردند و دهانش دوختند ...

از چه رو جوئیم اسرار درون ...

درد و زهر و حال ِ زار گردد فزون ...

جان ز جان و ‌جان ز جان گردد تهی ...

گوش جان وا کن ، شنو این آگهی ...

جان نباشد گر نباشد گوهری ...

قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهری ...

دوش ...

دوش با خود گفت یکی آشفته دل ...

از چه رو محکوم شدم ، محکوم ِ دل ...

دل دگر دل نیست و چون ویرانه دل ...

آن سبو بشکست و آن پیمانه دل ...

دل دگر دل نیست ، جوانی اش چرا ...

عقل چو مرشد ، راهنمایی اش چرا ...

عقل خوانَد بر دل ِ آشفته دل ...

یاد کن آن روز نشستی تو به گِل ...

چشم دل ...

چشم دل کور شد و عقل تابنده شد ...

آن که می‌جست ، خود یکی یابنده شد ...

از چه رو با عقل و دل گوئیم که هی ...

فصل مستی نیست کنون در فصل دی ...

عقلْ خود همچون چراغ و آینه ...

هم چراغ و هم چو شمع و آینه ...

دل چو بی عقل و اگر عقل همرهش ...

عقل چراغ و دل شود باز همرهش ...

یاد ایام ...

یاد باد آن روزگاران غریب ...

سینه ها خالی ز نیرنگ و فریب ...

کوچه ها فریاد مرد دوره گرد ...

هر غروب در آن هوای سرد سرد ...

بی دروغ و بی کلک بی دبدبه ...

می خرید و می فروخت بی دغدغه ...

یاد باد آن روزگاران قدیم ...

جمع دوستان و رفیقان و ندیم ...

بی تکلف ، بی دروغ و بی ریا ...

جام می بود پی به پی ، بی ادعا ...

در نماز و در قنوت و در سجود ...

ساغر و پیمانه ، ساقی با وجود ...

یاد باد آن روزگاران کهن ...

صاف و ساده جملگی از مرد و زن ...

باده نوشان باده می‌نوشیدند و مست ...

خرقه ی زهد و صفا بر دوش و دست ...

تا سحر در بتکده با نار و نی ...

وقت مغرب در سجود با یار و می ...

پس چه شد آن یکدلی آن سادگی ...

آنهمه مهر ، آن همه دلدادگی ...

بار دیگر یاد آن دوران بخیر ...

وه چه زود رفت جملگی چون باد و سیر ...

خنده ات ..

از زمین تا آسمان پرواز با آن خنده ات ...

خنده ی جانانه ات کرده دلم را بنده ات ...

میروی ، گر میروی ، هر جای عالم میروی ...

مهر یزدان همره و نور خدا ، تابنده ات ...

میروی ، هر جا روی ، بی دل مرو ...

با دل و بی دل به ترکستان مرو ...

گر بسوی نور ، گر نِیِستان می روی ...

تا سحر بی قصد و بی قربت مرو ...

دل پر بغض ...

این دل پر بغض ، خنده می‌خواهد چکار ...
چشم کور من ، ماه تابنده می‌خواهد چکار ...
چشم ها مانده بر در ، بر تمام کوچه ها ...
چشم بی نور ، نور تابنده می‌خواهد چکار ...
در میان کوچه های بی کسی ...
پای من یک کوچه ی بن بست می‌خواهد چکار ...
باز نگاهم مانده بر روی زمین ...
این نگاه سرد ، ماه و اختر می‌خواهد چکار ...
آسمان گویی ز تقصیر دلم نگذشته است ...
این دل داغون ، برد و باخت و بازنده می‌خواهد چکار ...
باز صدای دل جا ماند در گلو ...
این دل وامانده ، جامانده می‌خواهد چکار ...
پرده ی گوش همه اهل زمین را پاره کرده عربده ...
حنجره ی پاره ام ، گوش های بی پرده می‌خواهد چکار ...
ای امان از پاهای بی رمق ...
پای بشکسته راه رفتن را می‌خواهد چکار ...
پای سست باز در کوچه های عاشقی چون پای لنگ ...
پای لنگ باز اینهمه سنگ را می‌خواهد چکار ...
در قمار برد و باخت ِ عقل و دل ، دل باخته است ...
این دل بازنده باز ، میز قمار می‌خواهد چکار ...
با دل شوریده حال ، شوریدگی ها لازم ست ...
این دل دیوانه ، شوریدگی ها می‌خواهد چکار ...

قمار عقل و دل ...

در قمار عقل و دل ، بازنده دل ...

مست و مخمور و خمار ، بیچاره دل ...

شد حریف با عقل و چاره ، بر رقیب ...

مانده چون چارپا به گِل ، بیچاره دل ...

عقل و دل در درد و دل با هر سخن ...

عقل چو تیغ و همچو گوشت بیچاره دل ...

عقل همی تاخت و به میدان عمل ...

شد از آخر ، اول آن بیچاره دل ...

اول و آخر همی عقل در حساب ...

فارغ از سود و زیان ، بیچاره دل ...

چرتکه میزد روز و شب عقل هی که هی ...

بی حساب و بی کتاب ، آواره دل ...

گم شدم ...

گم شدم من در کویر بی کسی ...

گم شدم من در غبار همچون خسی ...

در بیابان همچو باران در زمین ...

میروم در خاک و میقات یک بسی ...

دیده بودم گفته بودی در غبار ...

حرف دل را بی کنایه در کنار ...

در غروبی در بیابان بی غرور ...

گفتنی ها ، حرف دل را برقرار ...

دیدمت ...

دیدمت در عالم رؤیای خویش ...

دیدمت چون آن گل زیبای خویش ...

دیدمت اما ندیدم در خیال و در سراب ...

دیدمت در قامت دنیای خویش ...

دیدمت در آن کویر در دشت دور ...

دیدمت با یک سبد گل‌های تور ...

دیدمت بودی ، نبودی چون کویر ...

دیدمت در آن کویر با آب نور ...

دیدمت در وقت رفتن با شتاب ...

دیدمت رفتی و ماندم غرق خواب ...

دیدمت بودی سراسر غرق نور ...

دیدمت چون قصه ای در آن کتاب ...

دیدمت در یک شبی در کوچه ای ...

دیدمت در غربت اندیشه ای ...

دیدمت غرق سکوت و در خیال ...

دیدمت در عشق ، تو هم ، هم پیشه ای ...

دوش ...

بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کردم دوش ...

نه خبر بود از آن کوزه گر و کوزه فروش ...

مست و ‌مخمور و خراب ، باده ی مستانه به دوش ...

بشنیدم سخن اهل وفا ، خفته و مست و مدهوش ...

چند ورق از ورق مصحف جانان دیدم ...

سخن از اهل دل و خسته ز میخانه فروش ...

بنشستم به کناری ، گذر عمر تماشا کردم ...

زین همه رِندی مستان ، نشنیدم از گوش ...

این عجب قافله ی عمر چو باد در گذر ست ...

جمله مستان خدا جو ، همه در جوش و خروش ...

به بیابان وفا ، همچو یکی نخل بی سر ...

تا سحر حرف ِِ کویر بود به جان هم در گوش ...

یاد ایام بخیر باد و به صد عشق و سرور ...

خفته بیدار بکند جمله ی مستان بهوش ...

کوچ جان گداز ...

«« وقتی لیوان شربت پرتقال و دادم دستش تو صورتم نگاه کرد و لبخند زد...
مادرم کنارش نشسته بود... دوشادوش
همه بودیم... همه شاد بودیم و تدارک جشن خونه جدید داداشمو میدیدیم.
همونجا همون لحظه جلو همه تو بغل بچه ها‌‌ش روحش از بدنش خارج شد و همه ما رو در بهت فرو برد...
الان هفت سال گذشته و ما هنوز منتظریم پدرم جشن و برگزار کنه... هنوز اون لبخند رو وقتی لیوان و دادم دستش جلو چشمامه... هنوز مادرم و میبینم که دوشا دوشش نشسته... »»

چندی قبل این نوشته را خوندم ...

در تمام این مدت ذهنم درگیر بود ...

انگار یک فیلم دیده باشم یا یک داستان تلخ واقعی رو‌خونده باشم ...

گویی در تمام تار و پود ذهن و روح و وجودم این صحنه اثر گذاشته بود ...

خیلی ها عزیزان خودشونو بشکل های مختلف از دست دادند و حتی دو مورد از آشنایان ما که فرزندانشان در آغوش مادرانشون جان دادند ...

شاهد مرگ انسان بودن سخته ...

خصوصا مرگ یک عزیز ...

خصوصا مرگ پدر برای دختر ...

البته نه اینکه مرگ پدر یا مادر برای پسر سخت نباشه ...

ولی از اونجا که دختر ها بیشتر به پدر وابسته هستند ، قبول واقعیت مرگ پدر برای دختر ها سخت تر هست ...

خصوصا مرگ پدر در حضور دختر ...

ولی این ماجرا جورایی جگر سوز و جانگدازتر بود ...

تصورش برای یکی مثل من که مادرم تقریبا در آغوش خودم جان داد و شاهد جان دادن پدرم هم بودم ، خیلی سخته ...

شاید مصداق ، یدرک ولا یوصف ، باشه ...