بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کردم دوش ...

نه خبر بود از آن کوزه گر و کوزه فروش ...

مست و ‌مخمور و خراب ، باده ی مستانه به دوش ...

بشنیدم سخن اهل وفا ، خفته و مست و مدهوش ...

چند ورق از ورق مصحف جانان دیدم ...

سخن از اهل دل و خسته ز میخانه فروش ...

بنشستم به کناری ، گذر عمر تماشا کردم ...

زین همه رِندی مستان ، نشنیدم از گوش ...

این عجب قافله ی عمر چو باد در گذر ست ...

جمله مستان خدا جو ، همه در جوش و خروش ...

به بیابان وفا ، همچو یکی نخل بی سر ...

تا سحر حرف ِِ کویر بود به جان هم در گوش ...

یاد ایام بخیر باد و به صد عشق و سرور ...

خفته بیدار بکند جمله ی مستان بهوش ...