دوش ...
بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کردم دوش ...
نه خبر بود از آن کوزه گر و کوزه فروش ...
مست و مخمور و خراب ، باده ی مستانه به دوش ...
بشنیدم سخن اهل وفا ، خفته و مست و مدهوش ...
چند ورق از ورق مصحف جانان دیدم ...
سخن از اهل دل و خسته ز میخانه فروش ...
بنشستم به کناری ، گذر عمر تماشا کردم ...
زین همه رِندی مستان ، نشنیدم از گوش ...
این عجب قافله ی عمر چو باد در گذر ست ...
جمله مستان خدا جو ، همه در جوش و خروش ...
به بیابان وفا ، همچو یکی نخل بی سر ...
تا سحر حرف ِِ کویر بود به جان هم در گوش ...
یاد ایام بخیر باد و به صد عشق و سرور ...
خفته بیدار بکند جمله ی مستان بهوش ...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۹ ساعت 1:6 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...