تا پروازی دیگر ...

یادمه اسفند 96 باتفاق همین برادرم ( محمد ) برای اولین بار رفته بودم بهشت زهرا جلوی درب تدفین و شستشو و تحویل جسد و ...البته بهشت زهرا رفته بودم قبلا ولی برای این کار خاص اولین بار بود ...

همون وقت در تاریخ 20 اسفند 96 پستی نوشتم و حسی که  تشابه سالن بهشت زهرا به ترمینال فرودگاه بهم دست داده بود را نوشتم 

دیروز 28 خرداد 400 وقتی برای دومین بار دقیقا همونجائی ایستادم که 4 سال قبل باتفاق برادرم ، محمد ، ایستاده بودم و منتظر بودیم نوبت ما بشه و ... البته اینبار برادرم محمد کنارم ایستاده نبود ...

اینبار محمد باید از همون درب خروجی خارج میشد و ...

ولی وقتی از صدای بلند گو  اسم ها را میخوندند یهو سالن و حیاط مدرسه در نظرم اومد که ناظم مدرسه با صدای خشک و رسمی دونه دونه اسم بچه ها رو میخونه فلان فلانی بیاد کارنامه را تحویل بگیره و ...و بدون معطلی نفر بعدی فلان فلانی بیاد تحویل بگیره و ازدحامی دم در تحویل و ...

چه ازدحام شدیدی توی حیاط مدرسه ... غوغائی بود و ...

اون لحظه دل خانواده ها یجور و دل دانش آموز جوری دیگه در فغان و غوغا و شور و ...

راستی نمره ها توی کارنامه چند و چند و چند ...؟

اخلاق ؟ رفتار ؟ کردار ؟ گفتار ؟ دل آزاری ؟ دل شکستن ؟ شاد کردن ، محبت ؟ دوستی ؟ دروغ ؟ و ...؟؟؟

وقتی هم جسد رو تحویل میگیری فقط در حد یک تشییع جنازه ی چند قدمی از سالن تدفین تا سالن نماز میت و بعد آمبولانس و مستقیم قطعه ی ... ردیف ... شماره ... در عرض شاید پنج الی ده دقیقه عمودی رفتی توی قبر و افقی شدی و بقول جوونا ایکی ثانیه سنگ لحد و خاک و ...تمام ...شب میشه و خواب و ... 

بامید اینکه فردا سر حالتر بلند میشی و ...ولی اعلام شد ، فول استاپ ...

انگار صبح متولد شدی و تا ظهر بازی و سرگرمی و شیطنت و شلوغی و دلبستن و ...عصر هنوز غروب نشده هر دو نیمه ی بازی ات بدون حتی ثانیه ای وقت اضافه بپایان رسیده و غروب دست و پا بسته آماده ی خفتن و شب که شد چنان میخوابی که انگار نه انگار صبح تا غروب داشتی بازی میکردی و پر بودی از  بیم و امید و آرزو و خیال و ...

وقتی نگاه میکردم به کالبد بیجان برادرم ، یادم افتاد وقتی در زمین والیبال چنان از زمین بلند میشد و آبشار میزد و ...راستی چی میشه که دیگه حتی نمیتونی ...

آدمی نیست جز یک کمی از آه و دم ...

زنگ پرواز ...

انا لله و انا الیه راجعون ...

مقارن با اذان مغرب امروز جمعه 28 خرداد زنگ گوشی ام خبر از پرواز روح برادر بسیار بسیار عزیزم را با نغمه ای حزین و جانسوز در فضائی محزون داد ...

فردا صبح بهشت زهرا مهمان پیکر بی جان و رنجور برادرم هست که قریب دو هفته دست بگریبان ویروس مرگبار کرونا بود ...

هر چند بهشت زهراهای سراسر ایران و همه ی آرامگاههای جهان ، همه روزه شاهد دفن پیکرهای بی جانی ست که تسلیم این ویروس نوظهور شده اند ...

التماس دعا ...

 

گفت با خود ...

گفت با خود نیمه شب مردی که هی ...

یادت آید که گذشت عمری ز دی ...

دی تو کودک بوده ای چون کودکان ...

غرق بازی با دو‌چوب یا گردکان ...

عمر گذشت و دی گذشت و رفت شباب ...

هر‌چه دی کردی بفردا ، داد جواب ...

گر دلی شاد شد ز گفتار متین ...

به ز آن چیزی نباشد در زمین ...

یا اگر با مِهر بگفتی چند سخن ...

مُهر کردی هر دلی ست در انجمن ...

قهر و‌ خشم و‌ کینه باشد بی دلیل ...

با غرور و‌ کینه ها گردی ، ذلیل ...

با خودت اندیشه کن ای راد مرد ...

میوه ی اندیشه ات ، انسان کرد ...

اتوبانی بنام مقتول و خیابانی بنام قاتل ...

در دوره کارشناسی ، یک درسی داشتیم تحت عنوان «انقلاب اسلامی و ریشه های آن» ... مطابق برنامه استاد ، دانشجویان باید درباره یک موضوع تحقیق میکردند کنفرانس میدادند . من به بهانه انقلاب مشروطیت علاقه داشتم و به بهانه آن که انقلاب سال 57 ریشه در انقلاب مشروطیت داشته است ، این موضوع را انتخاب کردم و استاد هم آن را پذیرفت ...

در این که شیخ فضل اله نوری مخالف مشروطه بوده هیچ شک و تردیدی وجود ندارد ...

کلیه مورخین صاحب نام ، از جمله احمد کسروی و ناظم الاسلام کرمانی و سایرین این موضوع را تایید کرده اند ...

هرچند که بسیاری ادعا داشته و دارند که شیخ فضل اله مخالف مشروطه نبوده و بلکه موافق مشروطه مشروعه بوده و از این جور حرفها ...

جالب تر این که شیخ فضل اله نقش بسیار مهم و موثری در برقراری استبداد صغیر داشته و حتی نامه هایی به محمد علی شاه ارسال کرده و وی را به عواقب استقرار نظام مشروطه و تضعیف قدرت پادشاه هشدار داده و از او خواسته است که برای حفظ و بقای تاج و تخت ، بساط مشروطه را برچیند ...
  
پس از به توپ بستن مجلس و برقراری استبداد صغیر ، مجاهدینی از گوشه و کنار کشور به قصد برچیدن بساط استبداد به طرف تهران حرکت کردند ...

از مشهورترین رهبران مجاهدین مشروطه ، ستارخان ملقب به سردار ملی و باقرخان ملقب به سالار ملی بودند ...

پس از ورود مجاهدین به تهران و فتح پایتخت و پناهنده شدن محمد علی شاه به سفارت روسیه ، به دستور ستارخان و باقرخان ، در 12 رجب سال 1325 هجری قمری (1286 هجری شمسی) عده ای از مجاهدین به خانه شیخ فضل اله رفته و وی را دستگیر کردند ... شیخ فضل اله پس از محاکمه ، به جرم مخالفت با مشروطه و معاونت در برقراری استبداد ، محکوم به اعدام گردید و سرانجام در میدان توپخانه تهران در حضور جمع کثیری از مردم که خوشحالی می کردند و جشن گرفته بودند ، تحت نظارت ستارخان و باقرخان (لابد به عنوان ضابط قضایی در آن اوضاع و احوال) به دار آویخته شد ...

میگویند پسر شیخ فضل اله در پای چوبه دار پدرش از خوشحالی رقصیده است !!!
باری روزی که نوبت کنفرانس من در کلاس فرا رسید ، از قبل اتوبان شیخ فضل اله نوری و خیابان ستارخان را روی تخته ترسیم کردم ...

همه دانشجویان از این که نقشه راه های تهران چه ربطی به انقلاب مشروطه دارد تعجب کرده بودند ...

پس از شروع کنفرانس و گفتن حقایقی درباره مشروطه و شیخ فضل اله و ستارخان ، به تخته اشاره کردم و گفتم : «حالا شما بگین! ...

چطور ممکنه یک خیابان به نام قاتل باشه و یک اتوبان به نام مقتول؟! ..

تازه این اتوبان و آن خیابان همدیگر رو قطع هم می کنن! ...

کاری نداریم کدوم یکی حق بوده و کدوم یکی ناحق! ... ولی تردیدی نیست که اگر یکی از این دو حق بوده ، پس باید دیگری رو ناحق بدانیم ...

چطور ممکنه که ما هر دوی اینها رو عزیز بشماریم ، تا آن جایی که یک خیابان پایتخت رو به اسم این و یک اتوبان پایتخت رو به اسم آن دیگری نامگذاری کنیم؟! ...

چطور ممکن است هم مرید قاتل بود هم مرید مقتول؟!»
چند نفر از برادران بسیجی که همیشه آماده سیخ کردن رگ گردن بودند ، به اعتراض بلند شدند و گفتند:

اینها چیه که داری میگی؟! ...

شیخ فضل اله مخالف مشروطه نبوده!»
گفتم: من اصلن کاری ندارم که مخالف بوده و یا نبوده ... ولی آخر شما ستارخان رو قبول دارین یا نه؟!
گفتند : بله!
گفتم : قبول دارین که ستارخان رهبر مجاهدین بوده یا نه؟! 
گفتند: بله!
گفتم: قبول دارین که مجاهدین شیخ فضل اله رو دار زدند یا نه؟!
گفتند : بله!
گفتم: پس چی میگین؟! ...

کدوم یکیشون حق بوده و کدوم یکیشون ناحق؟!
بسیجی ها کمی به من و کمی به همدیگر نگاه کردند و ناگهان شروع نمودند به شاخ و شانه کشیدن! ...

بعد تهدید کردند که من نشر اکاذیب میکنم و اذهان دانشجویان را مشوش می نمایم و از این جور مزخرفات! ...

یکی از آنها آن قدر سرخ شده بود که ترسیدم چشمش از حدقه بپرد بیرون! ...

انگار که شیخ فضل اله پسرخاله اش بوده و ستارخان شوهر ننه اش!
استاد به میان بحث آمد و گفت: 
«بفرمایین بنشینین! ... کافیه!»
گفتم: «استاد آخه هنوز تموم نشده!»
استاد گفت: «دست شما درد نکنه! ... بفرمایین بنشینین!»
آن روز گذشت ... چشمتان روز بد نبیند! ... 
از فردا در دانشگاه ، هر جا که می رفتم عده ای از برادران مخلص بسیجی به دنبال من می آمدند و چرت وپرت می گفتند!

یک بار هم در سلف سرویس دانشگاه یک عدد گوجه فرنگی و دو عدد خیارشور به طرف سرم پرتاب کردند. پیش خودگفتم : «عجب غلطی کردم ها! ...

صد سال قبل یکی زده یکی دیگه رو کشته! ... حالا من باید جوابش رو به این بسیجی ها پس بدم!»
اذیت و آزار بسیج همچنان ادامه یافت! ... 

تا سرانجام ماجرا به کمیته انضباطی کشید ...

کمیته انضباطی احضارم کرد و بابت کنفرانس توضیح خواست ...

گفتم : «بمن چه که مجاهدین شیخ فضل اله رو کشتن؟! ... من اون موقع هنوز به دنیا نیامده بودم!»

ولی مگر ول می کردند! ...

میگفتند : «تو میخواستی اذهان دانشجویان را علیه شیخ فضل اله مسموم کنی !» میگفتم : 
«بابا مگه من با شیخ فضل اله پدرکشتگی دارم؟!
این تاریخ مشروطه است !

میگفتند : «نخیر! ... از خودت درآوردی! ... شیخ فضل اله خوب بوده! ... باید میگفتی شیخ فضل اله خوبه!»

خلاصه پس از سه هفته بیا و برو ، آخر با تهدید یک ترم اخراج از دانشگاه ، یک تعهدنامه گرفتند که دیگر بر خلاف حقیقت چیزی نگویم ! ...

حالا تعریف حقیقت چیست و حقیقت کجاست؟! ...

فقط اعضای کمیته انضباطی می دانستند!

تعهدنامه را امضاء کردم ...

ولی با تاسی از گالیله ، همزمان با پای خود بر روی زمین نوشتم: «شیخ فضل اله مخالف مشروطه بود!» ... 

اکنون پس از گذشت سالها هنوز هم اعتقاد دارم که اگر مجاهدین مشروطه نبودند ، شاید تا همین امروز نیز چیزی تحت عنوان قانون در این مملکت وجود نداشت! ... 

همچنین هنوز با خود فکر می کنم که چطور چنین چیزی ممکن است؟! ...

«اتوبانی به نام مقتول و خیابانی به نام قاتل!»                 
   
برداشت از صفحهُ کانون وکلای دادگستری

نامه ای به خدایان خود خدا انگاران روی زمین ...

 

 

 

نامه‌ای از جوردانو برونو به پاپ كِلِمنت هشتم ...
«عالیجناب پاپ كِلِمِنت، جانشین خودخوانده‌ی مسیح؛
از اینكه به شما نامه می نویسم خوشحالم و می دانم این شادی پایدار نیست...

زیرا بزودی جزای آن را كه حداقل حبس است خواهم دید. شگفتا كه به خدا می‌توان نامه نوشت اما به شما نمی‌توان ...

پس با نگارش این نامه به خودكشى دست زده‌ام ...

و متأسفم از اینكه باید شما را "جانشین مسیح" خطاب كنم هرچند با قید "خودخوانده"...

شما كجا و خدا و مسیح و دین كجا؟

مرد مناظره‌ام و به مناظره دعوتتان می كنم تا انحراف و ستیزتان را با مسیح اثبات كنم...

اما می‌دانم كه به این مناظره تَن نمی‌دهید. به این بهانه كه شأنی برای خود قائلید فراتر از شأن مسیح !

و آن شأن كذایی از مناظره با چون مَنی بازتان می‌دارد ...

آن شأن بقدری مغرورتان ساخته كه می‌ترسم حتی این نامه را هم نخوانید ...

ولی چه باك ! 

جهان تجلّی خداست و فعل من در نگارش این نامه اراده‌ی خدا و خواندن یا نخواندن این نامه از سوی شما نیز اراده‌ی خداست ، تا آنچه در تقدیر آدمیان است واقع شود ...

به اصل مطلب می پردازم.
شایع كرده‌اید كه من به جرم ترویج اندیشه‌های كالون و لوتر و انكار تثلیث و تحسین و تأیید هیئت كوپرنیكی از دین مسیح خارج و مرتد شده‌ام ...هراسی نیست ...

ارتداد روی ‌گرداندن از بندگی خداست نه انكار آنچه در انجیل و موعظه‌ها و خطابه‌های شما و گماشتگانتان در كلیساها روز و شب برای عوام‌الناس خوانده و یا گفته می‌شود ...

بدبختانه گویا شما و گماشتگانتان باورتان شده كه آنچه به نام دین بر مردم القا می‌كنید ، دین است ... 

مَثَلی هست كه دروغگو در اثر كثرت دروغگویی ، خودش هم سرانجام دروغ خودش را باور می‌كند ...

وقتی شما دروغ‌هایتان را باور كرده‌اید ، دیگر چه امیدی به مردم ساده‌دل و عوام است كه حقیقت دین را بیابند؟

سال‌هایی كه ساكن صومعه بودم ، می‌شنیدم كه روحانیون در خلوت خویش وقتی سرخوش بودند ، می‌گفتند: "یك مرید خَر بِه از یك دهِ ششدانگ."

می‌پنداشتم این را به شوخی می‌گویند ...

اما بعدها دریافتم كه برای ادامه‌ی حیات در كسوتِ روحانی، باید به دنبال جذب این مریدها باشم تا بتوانم به حیات كلیسا و دین كمك كرده باشم!

چیزی نگذشت كه از صومعه گریختم و در حقیقت از خدایی كه پایداری دین خود را بر حماقت ، جهل و نیرنگ عوام‌الناس قرارداده بود بیزار و گریزان شدم ...

در اصل از خدای شما عالیجناب پاپ و گماشته‌های كلیسایتان گریخته بودم ...

اما خدایی كه در بیرون صومعه به آن رسیدم و او را شناختم ، خدایی است كه وجودش در ذرات این عالم حضور دارد و از جمله در صورت ناسوتی هستی كه مشهود ماست تجلّی كرده ...

خدایی كه در بیرون كلیسا حضور دارد ، خدایی متنفر از دروغ است ...

خدایی است كه روحانیان را به رسمیت نمی‌شناسد و آنان را بخاطر دریافت پول از مردم در آخرت مجازات خواهد كرد ...

و چه زیبا و باشكوه است روزی كه مردم پاكدل درستكار روانه‌ی بهشت شوند و شما روحانیان در آتش قهر خدا بسوزید ... 

این خدا بسیار بزرگتر ، مهربانتر و بخشنده‌تر از خدای شما روحانیان است ...

خدای شما روحانیان كه او را در كلیسا می‌پرستید كسی نیست ، جز شیطان ...
شما هیچ شاخصی را برای سنجش اعمال خود به رسمیت نمی‌شناسید ، خود را عین عدل می‌دانید ...

آیا مسیح هم اینچنین بود؟

یقین دارم مسیح هم اگر امروز در كنار من بود ، مرتد می‌شد ...

زیرا از دیدن شما كه به جای او نشسته‌اید مطلقاً به انكار مسیحیت می‌پرداخت و شاید هم از نبوت خویش شرمسار و پشیمان می‌شد!

روزی كه شیطان در كاخ شما به هیجان آمد و آتش جنگ علیه آن خلیفه‌ی نادانِ مسلمان را برافروخت ، آیا پاپ اوربانوس نمی‌توانست به جای گسیل داشتن سربازان و مردم بی‌گناه به جانب بیت‌المقدس شعارهای خود را تعدیل كند و از در گفت‌وگو با آن خلیفه‌ی دیوانه درآید؟

قطعاً می‌توانست ، اما همواره در طول تاریخ جاه‌طلبی حاكمان دینی ، با فرامین و تكلیف الهی در ستیز بوده و هست ...

پاپ اوربانوس با آن شعارها و نطق‌های معروفِ مهیّج شیطانی‌اش مسیحیان را به تصرّف بیت‌المقدس تحریك كرد ...

شورای اسقف‌های كِلِرمون هم فتوا داده بود كه كشتار مسلمانان گناهان را پاك می‌كند و دیگر نیازی به پرداخت كفاره‌ی گناهان نیست!

وقتی آن چوپان نوجوانِ 12 ساله‌ی ساده‌لوح فرانسوی هزاران نوجوان را به عشق "فتح بیت‌المقدس" بر كشتی نشاند و در دریا غرق‌شان كرد ، اسلاف شما نه تنها مانع آن نوجوانان معصوم نشدند ، بلكه تشویقشان نیز كردند و با این شعار كه: بهشت در انتظارشان است، فریفته‌ی آن انتحار جنون‌آمیزشان كردند ...

همچنان كه نوجوانان آلمانی گسیل شده از آلپِ عاشق فتح "بیت‌المقدس" نیز وقتی در میانه‌ی راه از سرما و گرسنگی خوراك درندگان شدند ، پدرانِ شما آنان را هم به بهشت فرستاده بودند!

آیا مسیح و محمد گفته بودند برای نجات بیت‌المقدس دو قرن جهان را به خاك و خون بكشانید و مسیحیان و مسلمانان را به قتلگاه بفرستید؟!
ثروت و قدرت شما كه بر نیرنگ و عوامفریبی استوار گشته سه ضلغ تثلیثی است كه بخاطر انكار آن مرا مرتد می‌دانید...

وگرنه خوب می‌دانید كه تثلیث را نه خود و نه دیگران نمی‌فهمید و نمی‌توانید بفهمید ...

شما را به صَلاح دعوت نمی‌كنم ؛ زیرا قلبِ‌تان چنان سیاه گشته كه بی‌شك از دعوت و دعای چون مَنی هم كاری ساخته نیست ...

می‌دانم كه این نامه سندی برای آوارگی و شاید مرگ من باشد و دیر یا زود شومی آن گریبانگیرم خواهدشد ...

اما خوشحالم كه آنقدر احمق نیستم تا عالیجناب پاپ را به جای خدا و به جای مسیح پیامبر و در مقام عصمت بنشانم!»

نگذارید انقلاب بدست نامحرمان و نااهلان بیفتد ( امام خمینی )

🔸شرط ما این نبود!
پیش بینی مهندس بازرگان در مورد آینده انقلاب
                                                                       
حضرت ایت الله (خمینی); 
شرط ما و شما این نبود که بعد از انقلاب به بهانه اسلام آزادی های مشروع را از ملت دریغ کنیم
قرار نبود بنام اسلام همه روزنه های ازادی خواهی را کور کنیم
بگذارید خیلی صریح بگویم :
با همه مصایبی که در این هشت سال بر من و دوستان در نهضت ازادی ایران  گذشته به اندازه یک هشتم دوران پهلوی حرف نزده ام چون میدانم که شما در ضمیر باطن خود انسان ازاده ای هستید
من و دوستانم هرگز شما را سلطانی مستبد فرض نکرده ایم
مگر می شود یک مجتهد شیعه که امام علی و امام حسین را پیشوای خود میداند از مسیر عدالت منحرف شود!؟
اما سوگمندانه باید بگویم که عده ای بنام شما همه رذالتهای معاویه را به کار بسته اند ان هم بنام امام حسین!
بسیار بعید است که بگذارند آیت الله منتظری جانشین شما شود! 
یا با تی ان تی و یا با تهمت های دورغین و دسیسه و شاید با یک حادثه دیگر او را از سر راه بر میدارند و آن وقت ولایت فقیه تبدیل می شود به ابزاری برای سرکوب و خفه کردن همه آنهایی که به ولی فقیه تمکین نمی کنند!
از شما خواهش می کنم که نگذارید تشیع به دست کسانی بیافتد که هیچ درکی از این مذهب ندارند و مثل آب خوردن افراد بی گناه را دستگیر و زندانی می کنند و متاسفانه اغلب آنها را سر به نیست می کنند! 
فقط شما و تنها شما هستید که می توانید این جنگ بی حاصل را خاتمه دهید و انقلاب را به مسیر واقعی آن که تامین آزادی های سیاسی و اجتماعی مردم است به انها برگردانید 
خداوند به شما عمر طولانی بدهد اما یقین دارم که بعد از شما جانشینان شما استبدادی بدتر از دوران رضا شاه وسازمانهایی مخوف تر از ساواک را بر جان و مال مردم حاکم خواهند کرد و این بد نامی اگرچه شما در‌ ان نقشی نخواهید داشت ولی بنام شما نیز نوشته خواهد شد!
بگذارید این مردم در حافظه تاریخی خود به یاد داشته باشند که آزادی را یک مجتهد شیعه به آنها ارزانی داشت نه اینکه در آینده به خود بگویند نهضتی که بنام امام حسین در این کشور شکل گرفت بدترین استبدادها را به کار بست 
امروز وقتی جوانها از من می پرسند که چرا در این حرکت پشت شما حرکت کردم هر چه می گویم که من دنبال آن خمینی راه افتادم که از متون فقهی و ایات قرانی جز آزادی خواهی و حفظ حقوق انسانها و سعادت مسلمین چیز دیگری استنباط نمی کرد با این عملکردی که از انقلاب دیده اند به ساده لوحی من می خندند!
شوربختانه من باید از کسی دفاع کنم که شبیه ترین انسانها به امام حسین بود ولی  افرادی بدتر از معاویه و عمر و عاص او را احاطه کرده اند و امیال نفسانی خود را بنام او دنبال خواهند کرد...  

👤مهندس مهدی بازرگان
📃فرازی از نامه مرحوم مهندس بازرگان به آیت الله خمینی در تیر ماه  1366

شیطان غلط کنه ...

 

منتظر زندان و تکفیر و اعدام دکتر زیبا کلام باشید

پاسخ تند دكتر زيبا كلام به آيت الله مصباح یزدی
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠

مصباح یزدی: "شیاطین در صدد تخریب روحانیت هستند." !!


جواب زیبا کلام ....
آن یکی حضرت آیت الله که کارش تجارت لاستیک است، این یکی آیت الله هم که کارش تجارت شکر است، آن یکی امام جمعه هم که با نصف زنهای شهرستان شان رابطه غیرافلاطونی داشته، این یکی حضرت آقا هم که بالای منبر استندآپ کمدی مرغ و خروس اجرا می کند، آن یکی حجت الاسلام که تخصص اش جوراب استارلایت بوده،
قرائتی هم که 37 سال است اوپرا وینفری حزب الله شده، قرآنی را که در 23 سال نازل شد، سی و هفت سال تفسیر کرده هنوز به جزء دومش نرسیده، در عوض خودش کمدین شده.
آن یکی را هم که به اتهام زنای محصنه، رابطه نامشروع با اجنه، روابط ویژه با ارواح دستگیر کردند و این یکی هم که در اثر حمله آفتابه به دلیل اخلاق خانوادگی، وردست ناموسش بکلی دچار غیبت کبری شد، آن وقت آقای مصباح یزدی گفته که « شیاطین در صدد تخریب روحانیت هستند.»
شیطان غلط می کند این کارهایی را که علمای اسلام بلدند بکند. شیطان از این کارها بلد نیست. اگر محاکمه های دادگاه ویژه روحانیت را بفرستند برای بارگاه شیطان دودور آنها را بخواند، از شدت ناراحتی و غم و غصه سکته می کند. شیطان باید برود تازه جامع المقدمات را پیش شجونی بخواند و سیوطی را پیش پناهیان و لمعه را پیش طائب، تازه وقتی وارد درس خارج شد برود پیش آیت الله مصباح و از شدت خجالت از قم فرار کند و برود به جزایر برمودا.
طرف می گوید « شیاطین در صدد تخریب روحانیت هستند.» شیاطین اصلا قد این حرفها نیستند. حرف می زنید شما هم. به عقل جن می رسد که مثل آیت الله مصباح از قم سه دور کره زمین را دور بزند، برای اینکه هر کوبایی را مسلمان کند یک میلیون دلار از بیت المال پول بگیرد؟ که چی؟ که در کشور کوبا بعد از سی سال چهارصد تا مسلمان شیعه نماز بخوانند. آنوقت هر سال چهل هزار نفر توی قم بی دین بشوند؟
شما اگر ماهی یک میلیون دلار در قم صرف رفاه مردم کنی مسلمان کم نمی آوری که بخواهی از کوبا مسلمان تولید انبوه کنی. 
بعد معاون سیاسی استاندار تهران گفته: « نود درصد جوانان ما امروز به واسطه رفتارهای سیاسی ما از اسلام فاصله گرفته اند.» پس انتظار داشتی چکار کنند؟ انتظار داشتی وقتی یک دیوانه مثل احمدی نژاد می شود رئیس جمهور کشور، یک هیولا مثل احمد خاتمی می شود امام جمعه تهران، یک ابوالهول مثل علم الهدی می شود امام جمعه مشهد، از صبح تا شب علما در تلویزیون اباطیل می گویند و سالی چهارده ماه مملکت عزا و روضه خوانی است، جوانان مملکت به جای لاس و گاس بروند جمکران؟

دکتر صادق زیبا کلام ،استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران
 😉👍

 

پ ن ...

نوشته مربوط به خرداد 99 می باشد ...

ریش بی ریشه ...

یک عابد که در تمام عمر فقط و فقط عبادت میکرد ، یک شب از خدا خواست با اینهمه عبادت و بندگی و... مقام بالای اونو در بهشت بهش نشون بده ...شب در خواب دید یک مقام کم و ناچیز داره و دم در بهشت جا داره ...
تعجب کرد و از خواب پرید ...
خیلی ناراحت بود که چرا ...
باز از خدا خواست دلیل را بهش بگه ...
شبی دیگه در خواب دید خدا یک فرشته را فرستاد و بهش میگه تو در تمام مدت عبادت فکر و ذهنت به ریشت هست و وقتی ذکر میگی و بالا و پایین می‌ره ، لذت میبری و حواست به ریش هست نه خدا و ...
عابد از خواب بیدار شد و ناراحت ...
از فردا هر وقت مشغول عبادت شد می‌گفت ای ریش ببین چه بلایی سر من آوردی ؟ ای ریش ببین چجوری منو نزد خدا کم و بی ارزش کردی و ای ریش ...
باز بهش خطاب شد که ای عابد ، دیدی ؟ هنوز درگیر ریش هستی ؟
ریش را باید از ریشه تراشید ...

پ ن ...

باز نشر ...

زندگی ...

https://s19.picofile.com/file/8434434134/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B4%DB%B3%DB%B1%DB%B3%DB%B9.jpg

زندگی زیباست زیبا تر ببین ...

مار و کفتار ها را چو کفتر نبین ...

زندگی چون رود بالا می رود ...

گاه به پائین گاه به بالا می رود ...

زندگی درس ست و چون عبرت ببین ...

کارگه خوبی ست ، با عشرت مبین ...

زندگی چون آبشار ، فواره هست ...

وحدت ست و جمله در کثرت مبین ...

زندگی مام ست و گاهی چون پدر ...

زندگی راه ست و همچون یک سفر ...

زندگی درس ست و آزمون و خطا ...

زندگی ست امروز ، دیروز و فرداش مبین ...

پگاه می پرستی ...

https://s18.picofile.com/file/8434433568/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B4%DB%B3%DB%B2%DB%B2%DB%B1.jpg

به وقت سحر ،وقت ماه پگاه ...

صدای اذان صوت قرآن و ماه ...

هوا چون ماه و ماه همچون دل ماه ...

سحرگاهان پگاه و یاد درگاه ...

به خودکامان پیام مهر و دوستی ...

به میخواران هوای پاک مستی ...

به دلداران سحرگاه و پگاهان ...

هوای عشق و سرمستی و هستی ...

بگویید بلبلان در باغ مینو ...

پگاه و یاد آن گل های خوشبو ...

به مهر و آن همه یاد سفر ها ...

به حوری های جنت یار خوش رو ...

پرواز پرنده ...

https://s18.picofile.com/file/8436297342/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B2_%DB%B1%DB%B7%DB%B4%DB%B2%DB%B3%DB%B3.jpg

پرنده وقتی باد میوزه ، بال بال میزنه ، بال و پر میزنه ، نسیم که می‌افته زیر بال و پرش ، حس سبکی می‌کنه ، حس دلتنگی می‌کنه و دلش میگیره واسه پریدن ...

یادش میاد دلش می خواد نمونه ، بره ...

بودن و پایبندی را دوست نداره ...

موندن براش حس قفس داره ...

ذهن و دل آدمی هم همینه ...

دنبال آزادی می گرده ...

حس خفگی می‌کنه از موندن ...

مثل پرنده ، سایه سار درخت را هم برای همیشه نمی‌خواد ، چون پایبندی ایجاد می‌کنه ...

نمی‌خواد لونه و آشیانه روی یک درخت داشته باشه واسه همیشه ی عمر ...

شمع سوخته ...

http://s6.picofile.com/file/8388922742/images.jpg
آتشی پنهان به دل دارم، چو شمعی نیم سوخته


تا کدامین آه سوزانم، شعله ور سازد دلم؟

رعد و برق زیبا ...

https://s18.picofile.com/file/8436048968/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B0_%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B1%DB%B6.jpg

رعد و برق هم زیباست ...

هر چند در ذات برق مرگ باشد ...

اما ، برق حامل نور و درخشندگی و انرژی ست ...

ولی صدای رعد ، اگرچه گوشخراش ...

ولی خوب که گوش کنی ، گوش نواز و حیات هست و زندگی ...

آب منشأ حیات و پیدایش زندگی ...

چون رعد خروشان باش و سرزنده ...

چون برق روشنی بخش و تابنده ...

بی گریه خوش خندیدن ...

نظامی گنجوی

بیاموزم تو را گر کاربندی

که بی گریه زمانی خوش بخندی

چو خندان گردی از فرخنده فالی

بخندان تنگدستی را به مالی

نه بینی آفتاب آسمان را

کز آن خندد که خنداند جهان را

ادامه نوشته

باغ آرزو ...

https://s19.picofile.com/file/8435003334/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B8%DB%B2%DB%B0.jpg

خوشا بخشش ، خوشا از عشق ، خوشا در عاشقی در عشق ، خوشا چون کودکان خندان ، به وقت دیدن معشوق ، به دشت غربت و آواز ، کمی دیدن ز دیدارها ، برای خواندن و بودن ، ز بوی موی مژگانش ، سوار بر خرمن گلها ، به پای حرمت احساس ، سوار بر قایق چوبی ، به دریای نگاه دوست ، کویر و نخل و بی آبی ، عبور از جنگل باران ، درون کلبه ی چوبی ، تمام باغ پر از لاله ، کبوتر های آلاله ، سحرهای پر از خورشید ، ز مغرب چون پرستو ها ، هوای باد بارانی ، کجا دیدن ، کنار یار ، پرستش با لب دادار ، ز سوز بوسه ی گیسو ، پرستوهای دریایی ، سحر با ذکر روحانی ، دیار اشک و صد بوسه ، هوای پاک بی باران ، چو بوی لاله ی واژگون ، به دشت خاطرات دل ، حریم اولین بوسه ، پرستش چون بت و آواز ، صدای بلبل عاشق ، سحرگاهان درخت و ماه ، سکوت و برگ بی برگی ، هوای دل پر از خواهش ، تمنای رسیدن ها ، وصال و خط لبخندها ، کنار ساحل رؤیا ، چو بوی موی جام می ، شراب و بوسه ای بر جام ...

خواستی تنهایی ام را به رخم بکشی ...؟!

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج

  • متولد : ۱۶ اسفند ۱۳۰۶
  • محل تولد : رشت

غزل, هوشنگ ابتهاج(سایه)

تمنای نگاه  ...

https://s18.picofile.com/file/8435246300/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B6%DB%B4%DB%B7.jpg

به سحر وقت پریشانی باد در دل دریای پر از عشق به تمنای نگاه دو کبوتر که شدند راهی صحرای پر از لاله و سنبل به همان وقت طلوع تا بشود نور حقیقت همه در چهره ی خورشید غروب در گذر نور دو چشمان خمار و لب چون رنگ انار از دل آتش که بسوخت خرمن گیسوی پریشان به دل باد صبا بوسه ی ماه بر لب مینوی خیال در وسط دشت پریشانی ز شرق جرعه ای از جام شراب از لب زیبای دو ساقی و دو ساغر ز میان تا که رسی بر لب ساحل بشوی محو تماشای تمنای نگاه دو پرستوی مهاجر که به هنگام طلوع بال زنان در پی خورشید غروب از دل دریای محبت بشوند غرق وصال در دل غوغای شراب با غزل و شعر و دو صد بوسه ی باران به لب تشنه ی آن کاج بلند در قفس ناله ی شب‌های سیاه بی تب و تاب در پی یک نور سفید در کف دستان یکی ساقی و با ساغر و پیمانه ی دیوانگی و غنچه ی یک گل به گلستان خیال هم‌نفس باد بهار بر لب یک جوی پر از آب سراب در نظر اهل ادب تا دم صبحگاه که برقصند همه گنجشک و قناری به بلندای یکی تازه درختی که پر از میوه ی کاج و پر شد از قلک شادی که دو کودک بسپردند به یکی دزد محبت که زدند ناله به ناگاه دم بازار به هزار شعر و ترانه که همه گوش فلک هیچ نشد از غم ایام به بهانه نشنید آه و فغان در دل خانه که یکی مست و خمار بی خبر از جام شراب رفت و به دست جام می از خون دل طوطی و بلبل به سراپرده ی دلدار جام جفا داد و یکی مست و غزل خوان و به سر میل هوا در هوس آب حیات در وسط دشت و بیابان همه چون باد هوا بود و دگر هیچ و خیال یا که سراب در عوض ژاله ی مشکین و دو چشمان عسل گونه و آن چانه ی چالدار و یکی جام بلورین ز شراب و دو لب داغ تمنا به وصال در شب یلدای بیابان ِ پر از وحشت و با یاد یکی دخترک باده بدست از لب آن پیر ِ غزلخوان و به آواز بلند در پی خورشید خیالی چو معمای همه عاشق و معشوق و یکی طالب و مطلوب و به لبخند ملیح با گل رخسار چو مینو گل یاس و گل بانو گل مریم گل مینو به یکی نیمه شبی با گل مهتاب و گل ناب گلاب و به سرفصل کتاب نیمه ی اول که رسید شاه و گدا از در میخانه ی رعنای همان زاهد بی ذکر و دعا با می و مطرب به سحر تا به طلوع از در پشتی که طلوع کرده همان طلعت خورشید به خیالش که یکی ماه جهان تاب و یکی باغ پر از گل که نشان از قد و بالای همان یار دلارا به سراب در نظر ِ آینه ی عشق محال بود بگمانم ...

سجده ی آخر خیال ...

https://s19.picofile.com/file/8434434134/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B4%DB%B3%DB%B1%DB%B3%DB%B9.jpg

هر قدم در هر نفس ِ بوی گل ناب تو در ساحل زیبای خیالم به خیالت گل خوشبوی دو‌چشمان سیاهت که به کاشانه ی دل عطر بهار ِ گل لیموی بهاری به نم ِ برگ یکی نخل بلند در بغل ساحل زیبای قناری به صدای لب خندان ِ یکی چهره ی چون حوری و چون شعر و غزل از لب نی با قدح و جام شراب و خم ابروی کمند و به سرانگشت ستاره که همه در پی ِ گیسوی پریشان تو در باد و نسیم و لب ساحل شده چون شعر پری روی خیال و به میان موج دریای توهم زده از عشق تو چون بوسه به شنهای کف پای بلوری و به دستان پر از مهر تو صد بوسه ی پر ناز و تمنای وصال و شب زیبای یکی کلبه ی بارانی و دریای پر از ماهی زیبای طلایی و یکی مخمل سرخ‌فام و یکی تور عروس بر سر آن خفته ی زیبا که بخفت بر لب دریای هزار موج و بزد بوسه بر آن خط لب دختر عاشق که در بازی عشق چشم به تمنای وصال در هوس جام بلورین نگاه و به هزار وسوسه ی عطر تن دختر زیبای بیابان که به دل شوق نگاه داشته به آفتاب زمستانی و گرمای یکی چشمه ی پر شعر و غزل تا به سحر لب بنهد بر لب ساقی و به ساغر بشود کهنه پرست تا که شود مست خراباتی و چون ماه شب چارده از آتش نهراسد بشود همچو یکی مینو به بازار تمنای وصال و شب شعر و غزل و جام شراب و همه در سجده ی آخر بشوند غرق به آغوش خیالش ...

جام شراب خیال

https://s18.picofile.com/file/8434433568/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B4%DB%B3%DB%B2%DB%B2%DB%B1.jpg

دوش دیدم که تو بودی و من و دشت پر احساس گل سرخ و سفید و گل بارانی و نمناک و یکی چشمه ی پر آب و زلال و همه جا ابر سفید و گل خورشید طلایی و تو در قله ی یک کوه بلند در بغلت یک سبد از نور هزار رنگ و همه بوی خدا بود و سخن از عشق بگفتی و به خواب در نظرم همچو یکی حوری زیبا چو پری قامت رعنا و دو چشمان خمار و کمرت چون نی نیزار محبت بدنت همچو یکی جام بلورین که پر از جام شراب و همه عمر غرق تمنای دو بوسه ز دو چشمان خمار و گل گیسوی پریشان و شده ام مست نگاه و گل لبخند سفید و همه مروارید غلطان دهانت که چه بویی همه چون مُشک دل آویز و خم ابروی کمندت که ببست پای خیال برده به جادوی قشنگت که همه شور و تمنا و نگاه بود و همه شعر و غزل جام شراب از لب آن کوزه ی بیتاب تمنای وصال و دل بیتاب و همه شور نگاهم ...

عشق ...

https://s18.picofile.com/file/8435246300/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B6%DB%B4%DB%B7.jpg

عشق از اون مقوله هایی ست که بشر در تعبیر و تفسیر و تعریف آن مونده ...

گاهی فکر میکردم یکی از بهترین تعابیر و تعریف‌ها از عشق اینه ... عشق یعنی تو بمانی ، من برم ...

ویدیو کلیپی دیدم عشق رو جور دیگه دیدم ...

پسره با نامزدش سوار بر ماشین جیپ تویوتا کالسکه ای که باربند هم داره ، میان خارج شهر ، وارد جاده فرعی کوهستانی میشن و لبه ی ارتفاع که مشرف بر طبیعی زیباست ، سوار بر ابرها ، پسره شروع به خوندن می‌کنه و دختره هم حس و حال قشنگی داره ولی شیطنت خاصی در نگاه و خنده هاش دیده میشه ...

دختره میشینه پشت فرمون و پسره ماشین رو هل میده و روشن میشه ...

حالا دختره با ماشین نرم نرم در حال حرکت و پسره هم در حال خوندن می‌ره که سوار بشه ...

پسره میبینه دختره همینجور داره می‌ره و وانمی ایسته ...

کم‌کم ماشین وارد جاده اصلی میشه و پسره همینجور میخونه و پشت سرش میاد ...

پسره پیاده میاد و میاد و شب میشه ، خسته و از پای افتاده میرسه توی کوچه و می بینه دختره دم در خونه سوئیچ بدست جلو ماشین ایستاده و با همون خنده ی قشنگ شیطنت آمیز و عاشقانه به پسره نگاه می‌کنه و انکار با لب و چشم لبخند میزنه ...

پسره هم عاشقانه نگاهش میکنه ...

با نگاهش میگه تو که منو کشتی ... عاشقتم ...💕

عشق رو در همون شوخی واقعی دیدم و ظرفیت پسره و شیطنت قشنگ دختره ...

کوتاه و عمیق و پر محتوا ...

https://s19.picofile.com/file/8435151592/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B4%DB%B2%DB%B6%DB%B5%DB%B1.jpg

خدایا به جبر هم شده ما را سربراه کن که خیری ندیدیم از اختیار ...

سخت و سخت تر ... اشک ...

https://s18.picofile.com/file/8435071626/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B3%DB%B0_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6.jpg

گاها بمناسبتهای مختلف بفکر فرو میرم که وضع خانواده شهدا سخت تر هست یا خانواده ی مفقودین ...

معمولا همه فکر میکنیم اوضاع خانواده مفقودین بخاطر عمری بی خبری و چشم انتظاری و بلاتکلیفی سخت تر هست که هست ... و خانواده شهدا چون تکلیف مشخصه ، به سختی خانواده مفقودین نباید باشه ...

ولی باز هم بقول دوست عزیزی ، مدتها از عزیز دلش بی خبر بود و این بی خبری و دلنگرانی و چشم انتظاری و دائم گوش بزنگ بودن و هر لحظه به امید اینکه شاید فلان جا دیدمش و شاید فردا دیدمش و ... خیلی سخته ولی در عین حال یک کورسوی امیدی هست که عزیز زنده هست و شاید روزی دیدار روی ماهش تازه شد و ...

و چقدر سخته ناگاه خبر پرواز روح یار شنیدن ‌..

به یکباره فرو ریختن ...

یأس ...

ناامیدی ...

تمام شدن ...

نفس در سینه حبس داشتن تا ابد ...

سخته ...

گاه اولی سخت تر از دومی ...

گاه دومی سخت تر از اولی ...

گاه هر دو جانکاه ...

غربت نگاه ...

در غربت نگاه ...

در اوج یک سکوت ...

همراه شور دل ...

با خود به یک نظر ...

آهنگ بی کسی ...

پرواز نای و نی ...

از جرعه ای عطش ...

در دشت دود و خون ...

هر قطره ای ز درد ...

فریاد قرب یار ...

دادند اذان شوق ...

از مأذنه ندا ...

پرواز مرغ شب ...

آوای جغد پیر ...

رودی به دشت دل ...

آوای بی صدا ...

جنگ با سپاه دل ...

همچون پیام صبج ...

نور ستاره ای ...

در بیکران افق ‌...

موی سفید یار ...

ابروی بی کمند ...

قامت چو نخل و نی ...

دشت و کویر و باد ...

در آخرین نفس ...

در سجده ی وداع ...

آغاز قصه ای ...

پرواز و شور و نور ...

آهنگ رفتنی ...

دیدار سایه ها ...

از پشت پنجره ...

رقص کبوتران ...

بر بام میکده ...

از جای پای گل ...

بوی زلال عشق ...

بی درد و مرهمی ...

زخم عمیق و جان ...

در سایه سار کوه ...

بی گرم و گفتگو ...

شاید صدای دوست ...

در مرگ شبنمی ...

دیدار ز پشت ابر ...

آفتاب بی دلیل ...

نور و صدای آب ...

آبشار و ‌‌‌‌‌‌پای خواب ...

از کوچه‌ها برون ...

فریاد و هلهله ...

پایان و نقطه چین...

در غربت صدا ...

باغ خیال و آرزو ...

https://s19.picofile.com/file/8435003334/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B8%DB%B2%DB%B0.jpg

سحر وقت پریشانی باد در دل دریای پر از عشق به تمنای نگاه دو کبوتر که شدند راهی صحرای پر از لاله و سنبل به همان وقت طلوع تا بشود نور حقیقت همه در چهره ی خورشید ِ غروب در گذر نور دو چشمان خمار و لب چون رنگ انار از دل آتش که بسوخت خرمن گیسوی پریشان به دل باد صبا بوسه ی ماه بر لب مینوی خیال در وسط دشت پریشانی ز شرق جرعه ای از جام شراب از لب زیبای دو ساقی و دو ساغر ز میان تا که رسی بر لب ساحل بشوی محو تماشای تمنای نگاه دو پرستوی مهاجر که به هنگام طلوع بال زنان در پی خورشید غروب از دل دریای محبت بشوند غرق وصال در دل غوغای شراب با غزل و شعر و دو صد بوسه ی باران به لب تشنه ی آن کاج بلند در قفس ناله ی شب‌های سیاه بی تب و تاب در پی یک نور سفید در کف دستان یکی ساقی و با ساغر و پیمانه ی دیوانگی و غنچه ی یک گل به گلستان خیال هم‌نفس باد بهار بر لب یک جوی پر از آب سراب در نظر اهل ادب تا دم صبحگاه که برقصند همه گنجشک و قناری به بلندای یکی تازه درختی که پر از میوه ی کاج یا که همان قلک شادی که دو کودک بسپردند به یکی ابر سفیدی و زدند ناله به ناگاه دم بازار به هزار شعر و ترانه که همه گوش فلک هیچ نشد از غم ایام به بهانه نشنید آه و فغان در دل خانه که یکی مست و خمار بی خبر از جام شراب رفت و به دست جام می از خون دل طوطی و بلبل به سراپرده ی دلدار ِ جفا جام بلا داد و یکی مست و غزل خوان و به سر میل هوا در هوس آب حیات در وسط دشت و بیابان همه چون باد هوا در نظر و هیچ دگر خواب و خیال یا که سراب در عوض ژاله ی مشکین و دو چشمان عسل گونه و آن چانه ی چالدار و یکی جام بلورین ز شراب و دو لب داغ تمنا به وصال در شب یلدای بیابان ِ پر از وحشت و با یاد یکی دخترک باده بدست از لب آن پیر ِ غزلخوان و به آواز بلند در پی خورشید خیالی چو معمای همه عاشق و معشوق و یکی طالب و مطلوب و به لبخند ملیح با گل رخسار چو مینو گل یاس و گل بانو گل مریم گل مینو به یکی نیمه شبی با گل مهتاب و گل ناب گلاب و به سرفصل کتاب نیمه ی اول که رسید شاه و گدا از در میخانه ی رعنای همان زاهد بی ذکر و دعا با می و مطرب به سحر تا به طلوع از در غیبت که طلوع کرده همان طلعت خورشید به خیالش که یکی ماه جهان تاب و یکی باغ پر از گل که نشان از قد و بالای همان یار دلارا به سراب در نظر ِ آینه ی عشق محال بود بگمانم ...

عاقل و پروانه ...

https://s19.picofile.com/file/8433101792/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B0%DB%B9_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B4.jpg

هیچ میدانی که باید بود ولی آهسته رفت ...

از میان راه به بعد را یک کمی آهسته رفت ...

رهرو عاقل نه دائم می‌رود با جست و خیز ...

همره و همراه اگر نیست باز کمی آهسته رفت ...

فرق عاقل با یکی دیوانه میدانی به چیست ...

عشق پروانه به شمع را چه میدانی به چیست ...

عاقل و پروانه همچون شمع ، با پروانه هست ...

سوختن پروانه در آتش را چه میدانی که چیست ...

بهترین دین ، دوستی و انسانیت ...

https://s19.picofile.com/file/8434863400/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B8_%DB%B0%DB%B3%DB%B4%DB%B2%DB%B2%DB%B7.jpg

اﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﻯ یک ﭘﺴﺮ ...

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﯾﻨﻬﺎ ﻛﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﻯ ﭘﺪﺭ؟

ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭ ...

ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺩﯾن ها ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ...

ﭼﻮﻧﻜﻪ آوردیم ﻫﺮ ﺩﯾﻦ ﺟﺪﯾﺪ ...

اﺧﺘﻼﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﯾﺪ …

ﻛﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺷﻤﻨﻰ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺪ ...

ﺟﻨﮕﻬﺎﻯ ﻣﺬﻫﺒﻰ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﺷﺪ …

ﺧﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺯﻣﯿﻦ ...

ﺑارﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﻦ ...

ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﻧﻪ ﺗﺮﺳﺎ ﻧﻪ ﺟﻬﻮﺩ ...

“ﺳﺮ ﺑﻪ ﺣﻜﻢ ﻋﻘﻞ ﻣﻰ ﺁﺭﻡ ﻓﺮﻭﺩ ...

ﻋﻘﻞ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻛﻪ عیش دیگران ...

ﻫﺴﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺰﯾﺴﺘﻰ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ !

ﺩﯾﻦ ﻭﻟﻰ ﮔﻮﯾﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ...

ﮔﺮ ﺑﺮﯾﺰﻯ ﺍﺟﺮ ﺩﺍﺭﻯ ﺑﯿﻜﺮﺍﻥ !!!

ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺁﺧﺮ ﺁﺩﻣﻨﺪ ...

ﺩﯾﻦ ﭼﺮﺍ ﮔﻮﯾﺪ ﻛﻪ ﻣﻬﺪﻭﺭ ﺍﻟﺪﻡ ﺍﻧﺪ؟

ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﻋﻠﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻛﯿﺶ ...

ﺗﺎ ﻧﺮﯾﺰﻡ ﺧﻮﻥ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ ...

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ “ﺧﺮﺩ” ...

ﭘﯿﺮﻭﻯ ﻛﻦ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﯿﻨﻮﯾﺖ ﺑﺮﺩ …

ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﻯ ﺯﻣﯿﻦ ...

ﺩﻭﺳﺘﻰ ﻛﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺖ این ...

آتش کینه ...

 

https://s19.picofile.com/file/8434778018/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B7_%DB%B0%DB%B6%DB%B0%DB%B0%DB%B4%DB%B8.jpg

https://s18.picofile.com/file/8434778050/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B7_%DB%B0%DB%B6%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B6.jpg

https://s19.picofile.com/file/8434778084/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B7_%DB%B0%DB%B6%DB%B0%DB%B1%DB%B2%DB%B5.jpg

بگمانم عشق ...

https://s19.picofile.com/file/8434776626/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B8%DB%B4%DB%B2.jpg

دوش دیدم که ملائک دم میخانه ی مستان به یکی مست و خمار طعنه ی مستانه زده ، با لب مستانه ز دستان یکی ساقی ساغر شکن و مست و قلندر دو سه پیمانه ی آواز شراب از خم گیسوی تو دلدار زده و مست و خمار تا سحر از مستی می تا سحر از مستی و می‌خوارگی به بیابان فنا رفته و در قوس دو‌ چشمان خمارش به وضو اشک پریشانی و حسرت به تبرک زده بر صورت رعنای خیال و به خیال با هوس قرب و وصال تا وسط قوس دو لبهای چو آتش زده در غربت پنهانی و دیدار نهانی و اشارت به یکی تیر کمان از مژه گانش که چکد آب حیات از قدح باده ی عشق روی لبانش که بدرخشد وسط چله ی زیبای سحر با غزل و زمزمه ی شعر و یکی نغمه ی بلبل به گلستان دو ابروی کمند و به گیسوی پریشان و به بازوی طلایی و یکی چند شده مست از هوس شوق وصال تا که شود ذکر نهان از قد و قامت که چو آهوی غزال در پی محبوب ز کران تا ته صحرای دو عاشق برماند که رسد وقت سحر بر سر بالین همان بخت بلند تا که ببیند همه در میخانه ی صحرای خیالی به خیال نعره زنان عربده ی مستی و دیوانگی و ذکر دو لب های به خمخانه ی مستی بنشسته تا طلوع از وسط دشت گل و لاله ی مستان که به دل در پی خواهش که تمنای وصال میل سخن با لب بیمار و به دل در هوس گوشه ی میخانه ی مستی و نماز بر لب و ساغر به کمند و همه در تب و تابند که ببینند به دمی لاله ی رخسار رقیب در قدح جام شراب ازلی با بت زیبای همه مستان خدایی که شوند راهی دیوانگی و مستی و مخموری و عشق در نظر افتاد بگمانم ...

بوسه ی نوه جان ...

https://s18.picofile.com/file/8434679734/IMG_20210525_WA0006.jpg

جورایی حس می کنم تازه متولد شدم ...

الان حدودا دو ساعت و ۵۳ دقیقه از اولین روز از ۶۱ سالگی ام شروع شده ...

در واقع ۲ ساعت و ۵۳ دقیقه از اولین روز ۶۱ سالگی ام گذشته و بعنوان کسی که وارد اولین روز از دهه هفتم عمرم شدم ... تولدی جدید برایم محسوب میشه ...

دوستی حرف قشنگی زد ...

تولد بهانه ای برای حرف زدن و تبریک گفتن و زنده کردن خاطرات و ...

فکر میکنم همه ی ما هر شب که می‌خوابیم ( می‌میریم ) و روز بعد بیدار ( زنده ) میشیم در واقع متولد میشیم ، یعنی هر روز و بعد از هر بیداری میشه بهم تولد جدید را تبریک بگیم و گفتگو کنیم و ...

چقدر کوتاهه عمر با هم بودن ها ...

پ ن ...

بوسه ی نوه جان در آخرین روز از دهه ششم زندگی ...

بوسه ای بدرقه ی ۶۰ سال عمر ...

اشعار بابا طاهری ...

سه درد آمد به جونم هر سه یکبار

غریبـــــی و اسیـــــری و غــــم یار

غریبـــــی و اسیـــــری چــاره دیره

غــــم یار و غــــــــم یار و غــــم یار

پایان و آغاز ...

قانونی در جهان هستی حاکم هست مبنی بر اینکه پایان هر چیزی ، آغازیست برای چیزی دیگر و بعبارتی هر آغازی ، پایانی ست بر چیزی دیگر ...

وقتی شب آغاز میشود ، روز پایان می‌یابد ...

و بالعکس ،وقتی روز روشنایی آغاز میکند سیاهی شب پایان میابد و ...

امروز ۴ خرداد ۱۴۰۰ پایان ۶ دهه زندگی پر فراز و نشیب من همراه با سختی ها و آسانی ها ، خوشی ها و ناخوشی ها ، تلخی ها و شیرینی ها و ...و ورود به ۶۱مین سال زندگی ام ...

پایان ۶۰ سال و آغاز سال ۶۱ ...

به همین سادگی و راحتی ...

۶ دهه از برترین سرمایه ای که هر انسان بامانت از خالق هستی ، در اختیار دارد پایان یافت و آغازی برای اولین روز از هفتمین دهه و ۶۱مین سال عمرم ...

امروز ۴ خرداد مصادف با آخرین روز از ۶۰ سالگی و اولین روز از ۶۱ سالگی ...

زیباست ...

اصلا هم زود نگذشت ...

واقعا باندازه ی ۶۰ سال طول کشید و بهیچ وجه و عنوان معتقد نیستم که چقدر زود گذشت و انگار همین دیروز بود و ...

چه بسا روزها و شبها و ساعاتی گذشت که هر لحظه اش ۶۰ سال گذشت ...

روزی ، آخرین روز خواهد بود ... روزی آخرین ساعت ، آخرین دقیقه ، آخرین ثانیه ، آخرین تپش ، آخرین نفس و ...پایانی بر زندگی دنیایی و آغاز حیات ابدی اخروی ...

شک ندارم آغاز سفر اخروی هیجان خاص خودش را دارد و دیدنی و شنیدنی های بسیار در پیش رو خواهم داشت ...

چون مسافری که برای اولین بار قرار هست سوار بر هواپیما به سرزمینی جدید برای اولین بار سفر کند ، هیجان سفر و سوارشدن بر هواپیما و شوق دیدن جاهای جدید و کشف سرزمینهای نادیده و ناشناخته و دیدار عزیزانی که قبل از من سفر را آغاز کردند ، را دارم ...

 

 

 

نهال پسته ...خاطره ی سفر ...

https://s18.picofile.com/file/8434579976/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B4_%DB%B1%DB%B9%DB%B4%DB%B5%DB%B5%DB%B3.jpg

https://s19.picofile.com/file/8434580276/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B4_%DB%B1%DB%B9%DB%B4%DB%B5%DB%B2%DB%B1.jpg

۲۵ اسفند ، زمستان 99 در سفری به زادگاه مادری ام ( زنجان ) چند نهال پسته خریداری کردم که ۴ نهال دو تایی را به شمال آوردم و بامید اینکه ، دیگران کاشتند و ما خوردیم ، ما بکاریم و دیگران بخورند ، کاشتم ...

شکر خدا هر ۴ نهال دو تایی سبز شدند و شاخ و برگ و جوانه ی امید زده اند ...

شاید روزی با آب و هوای شمال سازگار بود و گل و میوه هم داد و آنگاه مردم گیلان و مازندران هم بفکر ایجاد باغات پسته در شمال بیفتند ...

بیاد خاطرات خوش سفر زمستان 99...

 

تقسیم خداگونه ...

ملا نصرالدین از جایی رد می‌شد ...

دید ۴ پسر بچه بر سر چگونه تقسیم کردن ۹ گردو با هم دعوا و اختلاف دارند ...

از ملا خواستند گردوها را بین آنها تقسیم کند ...

ملا پرسید تقسیم خدایی کنم یا انسانی ...

بچه ها با خوشحالی گفتند ، خدایی تقسیم کن ملا ...

ملا هم ۷ گردو به یکی داد و ۲ گردو به یکی دیگر از بچه ها ... 

به سومی چیزی نداد ...

به چهارمی یک پس گردنی زد ...

بچه ها تعجب کردند که این چه شیوه تقسیم کردن هست ؟

تو که گفتی تقسیم عادلانه ی الهی می‌کنی ...

ملا گفت ... منم خداگونه تقسیم کردم ...

دیدید که مثل خدا برای خودم چیزی نگرفتم ...

خدا هم در تقسیم نعمتهای دنیا ، به یکی خیلی میده ... به یکی کم ... به یکی هیچی ... به یکی نه تنها هیچی نمی‌ده ، بلکه هر چی بلا هم هست سرش میاره ...🤔😳