روزه ی مستان ...

به هنگام سحر برخیز و با می کن سحر خواری ...

اگر از عالم معنا کمی یا بیش خبر داری ...

به هنگام سحر با ما ، نمی گویند می خواران ...

اگر هم روزه ی مستان ، نگردد جز به می خواری ...

به مستان کن سلام هر دم ، که مستان هم سلام دارند ...

به هنگامه ی بسم ا ... ، نظر با جام ِ می داری ...

سرود سرو ِ خاموشی ، به میدان نظر بازی ...

بنوش می تا سحر ای جان ، به بیگانه چکار داری ...

سحر بر گیر گوش تا یار ، بگوید راز دل با دل ...

شنو مرغ سحر گوید ، به صحرا نخل اگر کاری ...

کویر و دشت و دریاها ، به باد و رعد و طوفان ها ...

همه با یکصدا گویند ، هزار تکبیر به بیداری ...

وضو ساز با می ِ عنبر ، به ساقی یا که با ساغر ...

سحرگاهان به بتخانه ، اگر گاهی گذر داری ...

دمی بنشین در صحرا ، نظر کن نخل خرما را ...

اگر میلی به نخل دیدی ، به هنگامه ی دلداری ...

وضو کن هر سحر با می ، به بتخانه نماز بگذار ...

اگر با اهل دل هر دم ، نگاهی از ازل داری ...

به هنگام سحر برخیز ، بکن با می سحر خواری ...

اگر از حال میخواران ، کم و بیش تو خبر داری ...

داشتمی ...

دوش با خود چه سخن ها داشتمی ...

گاه تلخ و گاه حرف زیبا داشتمی ...

گاه بودم در کویر در اوج نخلی شاد شاد ...

وقت دیگر رو بسوی دشت و صحرا داشتمی ...

گفتگو میکردم و گاهی صدای هاتفی ...

می فروش را دیدم و بیهوده دعوا داشتمی ...

تا سحر با ساقی و پیمانه و ساغر گذشت ...

با دل و دیده و دریا ، صد معما داشتمی ...

گفت سروش با گوش دل گوش دار کنون افسانه را ...

قصه و افسانه های گفتنی از یار بالا داشتمی ...

تا سحر مرغ سحر افسانه میخواند تا طلوع ...

صد هزاران حرف دل از یار زیبا داشتمی ...

نوای دوست ...

به جام ِمی قدح پر کن ز چشمان خمار خود ...

خراب آن دو چشمان خمار تو منم ساقی ...

به می برگو سحرگاهان سرود چشم بیماران ...

به سجاده نشین می نوش ، به همراهی همراهان ...

خمار و مست و ‌مخمورم به چشمان خمار دوست ...

چو مرغان سحر آنگاه ، که سر دادی نوای دوست ...

به هنگام سحر برخیز و با می کن سحر خواری ...

که فردا روزه ی ما را چو ساقی با قدح خواند ...

دل گویه ...

گله ای داری تو گاهی بهر دوست ...

گاه سکوت ، گاهی ولی گفتن نکوست ...

گر نگویی در دل و در جان توست ...

گر بگویی گاه پریشانی ست بر احوال دوست ...

حال بباید گفت یا که بربست هر دو لب ...

یا که باید گفت با دوست ، آن نکوست ...

آنچه نیکوست آن‌چه خاطر خواه اوست ...

دم فرو بستن نکوست آن گر که باشد میل دوست ...

صحبتی دارم که باید گفت به دوست ...

دوست که باشد ، آن که جان چون جان اوست ...

قلب‌های عاشق ...

قلب‌های عاشق مهربون هستند ...

قلب‌های مهربون ، عاشق میشن ...

قلب های بی رحم ...

قلب آدمهای سفاک ...

قلب آدم های نامهربون ...

قلب‌های یخی ...

و ...

عاشق نمیشن ...

نمیتونن عاشق بشن ..

درد عشق ...

درد عشق ...

راستی عاشقی درد هست ...

عاشقی درد دارد ...؟

درد عاشقی بد هست ؟

سخته ؟

بنظر میاد شاید شبیه ترین درد به درد عاشقی ، درد زایمان باشه ...

درد زایمان ... بله درد مادر شدن ...

زیبایی مادر شدن بقدری زیباست و جذاب و خواستنی که هر مادری درد زایمان را بجان میخرد تا بمقام عشق مادر ، فرزندی برسه ...

درد عشق ی کشیده ام و چشیده ام که مپرس ...

نفرین عاشقی ...

دوست خیلی عزیزی می‌گفت :

حال به مزاح یا شوخی یا غیر جدی ...

ولی خیلی جدی ...

کسی را خواستی نفرین کنی ...

بگو عاشق بشی ...

نفرین عاشقی ...

وقتی میشه دعا کرد واسه عاشق شدن ...

چرا نفرین ...

شوق عشقی بدیده ام که مپرس ...

 

تپیدن هدفمند قلب ...

در کلام عرفانی و فلسفی ، هر موجودی با هدف و مأموریت و مسئولیت و نقش خاصی خلق شده ...

بزبان دوست خیلی عزیزی ، هر کسی در عالم هستی یک سمفونی داره که باید طبق اون سمفونی ، نواخته بشه ...

قلب خلق شده که هدفمند تپیدن داشته باشه ...

قلب اگر بی هدف فقط بتپه ...

این تپش بی هدف با غایت خلقتش همخوانی نداره ...

قلب با هدف عشق تپیدن آغاز می‌کنه ...

قلب با خون و اکسیژن و ... کار می‌کنه ...

ولی هدف از خلقت و تپیدن قلب ، چیزی جز عشق ورزی به عالم و جهان هستی نیست ...

 

اطلاع رسانی در نبودن ...

با دوستی گفتگو میکردیم در مورد اینکه ، خب ، بالاخره روزی همه ی ما نخواهیم بود ...

چجور میشه اطلاع رسانی بشه اگر من رفتم از دنیا ، دوستان و مخاطبان محترم چگونه متوجه بشوند که من موقتا نیستم یا دیگه نیستم که نیستم ...

بعبارتی دوره ی کوتاهی بدلیلی غیبت دارم یا قابی روی دیوار شدم ...

بقول سهراب ، ناگهان چه زود ، دیر شد ؟!

یادمه دوره ای در فیس بوک ، یکی از مخاطبانم از دنیا رفت و بعد از چند روز فرزندش در پیج پدر حاضر شد و خبر ناگوار را باطلاع مخاطبان رساند و همان شد آخرین پست ...

اینجا هم من بفکرم رسید در ابتدای هر ماه ، پستی بنویسم و اطلاع بدهم که این آخرین پست من هست که در تاریخ ( اول هر ماه ) نوشتم و در تاریخ ( پایان ماه ) در وبلاگ شخصی من نمایش داده خواهد شد ...

منتها نه آن را پست میکنم و نه موقت ، بلکه در قسمت تنظیمات ، زمان انتشار را برای پایان ماه تنظیم میکنم که وقتی دکمه ی تایید را زدم ، پیام داده میشود که نوشته با موفقیت پست شد و در آینده ( تاریخ مذکور ) نمایش داده خواهد شد ...

البته لازم و ضروری هست چنانچه به هر دلیل تا پایان ماه زنده ماندم و وسائل کوچ ابدی فراهم نشد ، یادم باشد یکروز قبل از انتشار ، تاریخ انتشار پست را به یکماه بعد تغییر دهم و ...

البته هستند دوستان و مخاطبانی که ممکن ست جدا از وبلاگ از طریق فضاهای مجازی دیگر با هم در ارتباط باشند و دوستان مشترک داشته باشند و از آن طریق از حال و سرنوشت هم آگاه شوند ...

ولی دوستانی که فقط ازطریق وب با هم در ارتباط هستند ، بنظرم چاره همین باشد ...

کَس نمی داند ، کدامین روز می آید ...

کَس نمی داند ، کدامین روز می میرد ...

با خدا ...

با خدا در بتکده کن گفتگو ...

با صنم هنگامه های روبرو ...

بتکده جائی ست که میبینی خدای ...

میشوی از قیل و قال و حال جدای ...

با خدا در بتکده بازگو سخن ...

این سخن یا آن سخن یا هر سخن ...

گر که میخواهی بینی تو خدا ...

ساکن میخانه شو از بت جدا ...

جز مِی و بت یا سماع در دِیْرِ دور ...

ساکن محراب مشو گردی تو دور ...

با خدا ساکن بشو در بتکده ...

مست می باش تا ابد در خمکده ...

هیچ ...

هیچ با خود به خدا رسیده ای ...؟!

هیچ با خود به انتها رسیده ای ...؟!

هیچ با خود کرده ای تا صبح طلوع ...؟!

هیچ کردی در غروب خود طلوع ...؟!

هیچ دریا را تو در خود دیده ای ..‌؟!

هیچ آیا خویش در خود دیده ای ...؟!

هیچ در خود گشته بودی تو اسیر ...؟!

هیچ شده بر نفس خود گردی امیر ...؟!

هیچ با خود طعم سیب داشتی کنون ...؟!

هیچ آیا محو شدی در دشت خون ...؟!

هیچ با خویش چنگ‌ زدی بر روی خویش ...؟!

هیچ دلت سوخت تا کنون بر حال ریش ...؟!

هیچ آیا هیچ را هیچ دیده ای ...؟!

هیچ همه ی هست و نیست ، هیچ دیده ای ...؟!

هیچ دگر از بهر هیچ با هیچ مپیچ ...!!

با همه عالم بپیچ ، با هیچ مپیچ ...!!

بلاگفا باز ریپ میزنه ...

بعد از اینکه در اواخر سال ۹۱ و اوائل سال ۹۲ بلاگفا دچار بهم پاشیدگی و تعطیلی کامل شد ( آن زمان مطرح بود که هک شده ) و بعد از چند ماه ( قریب یکسال ) مجدد راه اندازی شد ، بسیاری از وبلاگها کلا با تمام پستها حذف شدند و برخی ، منجمله وب بنده ( جویا باش ) با حذف پستهای چند ماهه مواجه شدند ...

اخیرأ ( از ششم مهر ) مجددا بمدت شش روز ، بلاگفا تعطیل شد که ظاهراً مشکل عدم پشتیبانی سرور بود ...

بعد از اینکه تقریبا از ۱۲ ام مهر مجدداً بلاگفا راه اندازی و بروز رسانی شد ، امروز صبح مجددا در چند مرحله همان پیغام و ارور داده شد ...

بنظرم بلاگفا در حال ریپ زدن هست و کی شود که خاموش شود و حالا حالا ها راه اندازی نشود ...

شاید باید برای روز مبادا ،  بفکر یک وبلاگ جایگزین بود ...

نجوای دختر با پدر در سالگرد پرواز ...

درد دل میکرد دختر با پدر ...

دل شده تنگ تو ای جان پدر ...

کوچ تو جان پدر ، پایان من ...

هم توئی آغاز و هم پایان من ...

رفتی و غم در دلم کاشانه کرد ...

غربتی در دل ، دلم ویرانه کرد ...

رفتنت آتش به جان و جان زده ...

آتشی بر قامت ِ بی جان زده ...

کاش می شد در سفر با هم شویم ...

عازم دنیای بالاتر شویم ...

هر غروب و در غروب در یاد من ...

هر شب و هر نیمه شب فریاد من ...

یاد آن روزها و آن عهد قدیم ...

مونس جانم تو بودی هم ندیم ...

یاد مادر هم مرا دیوانه کرد ...

سوی شمع جان تان ، پروانه کرد ...

من ز سبحان هیچ نمی‌خواهم دگر ...

جز که آیم سوی مام و هم پدر ...

غربتی دارم به دل افزون ز خون ...

غرق رؤیای شما بی چند و چون ...

یادم آید ای پدر آن روزگار ...

روزگار با من همیشه سازگار ...

از شبی در خاک و در افلاک شدی ...

در دلم طوفان و‌ چون کولاک شدی ...

من چه خواهم بعد تو در این جهان ...

پر کِشَم سوی تو آیم آن جهان ...

ای فلک خوبان و چون جان برده ای ...

هم پدر ، هم مام و ریحان برده‌ ای ...

هر نفس دارم تمنا از خدایْ ...

جسم من از جان من گردد جدایْ ...

جان جابر ، جان بابا ، جان من ...

جان مادر ، جان بابا ، جان من ...

بود دختر سیم و زرین و وزین ...

در تمام روز و شب ، روحش غمین ...

حدیث  ...

حدیث بابا و جابر شنیده ای ...

حدیث عاشق و کافر شنیده ای ...

حدیث راه و حدیث رفتن ...

حدیث مشق ِ مسافر شنیده ای ...

حدیث شاکی ، حدیث خلوت ...

حدیث اشک از دخت مسافر شنیده ای ...

حدیث تنگی ، حدیث دل ...

حدیث جنگ با خدای کافر شنیده ای ...

حدیث غربت ، حدیث ناله های شب ...

حدیث خدای حاضر و ناظر شنیده ای ...

حدیث خواستن ، حدیث گشتن ...

حدیث نخواستن ز دختر جابر شنیده ای ...

حدیث گلستان ، حدیث باران به نیمه شب ...

حدیث رفتن ز مزاحم و شاعر شنیده ای ...

حدیث دلتنگ ، حدیث ماه و ستاره ها ...

حدیث گدا و حدیث مسافر شنیده ای ...

حدیث حشر و حدیث محشر به روز عشق ...

حدیث سوره ی غافر شنیده ای ...

صدای پای ماهی ...

آنکه اشک ماهی را ندید ...

صدای هق هق ماهی را شنید ...؟!

آنکه صدای پای ماهی را نشنید ...

مرگ ماهی را چه دید ...؟!

اشک ماهی زیر باران را که دید ...؟!

رقص مرگ ماهی ...

در ماسه های گرم و روان ...

زیر نور چشم نواز خورشید ...

با صدای موج ...

رعد و برق و باران ...

مرگ طوفان شنیده ای ...؟!

مرگ نخل را باور کن ...

در کویر ناباوری ...

در دشت شک و تردید ...

در صحرای عطشناک عذاب ...

شستشو کن چشمان دلت را ...

با قطره های چشم ماهی سیاه کوچولو ...

با سهراب از صمد بگو ...

سهراب را به تهمینه بسپار ...

نخل پیر رستم را به خاک ...

حق ، وظیفه ، انتظار ...

در هر ارتباط درست و منطقی و متقابل ، طرفین بسته به نوع تعامل ، نسبت به هم وظائفی دارند ...

هر کدام از طرفین رابطه ، اگر به وظیفه ی خویش عمل کرد ، نسبت به طرف مقابل صاحب حق میشه ...

و اینک طرف مقابل موظف به انجام وظیفه در قبال فرد مقابل هست ...

در واقع وقتی وظیفه ای انجام شد ، حق ایجاد میشه و بعبارتی موقعی یکی از طرفین صاحب حق میشه که بوظیفه ی خودش عمل کرده باشه ...

وقتی وظیفه عمل شد و حق ایجاد شد ، وظیفه ی طرف مقابل در واقع همان حقی هست که طرف اول داره و این حق بواسطه ی انجام وظیفه ایجاد شده ...

در واقع کسی که در یک رابطه ی متقابل انتظار داره به حق خودش برسه ، تنها راهش انجام درست وظیفه اش در قبال فرد مقابلش هست ...

یک رابطه ی متقابل وقتی به بهترین شکل ممکن تشکیل میشه و دوام پیدا می‌کنه که طرفین قبل از اینکه دنبال حق خودشون باشن ، دنبال شناخت و انجام وظایف واقعی خودشون در قبال فرد مقابلشون باشن ...

اگر والدین ، معلمین و ... نسبت به فرزندان و دانش آموزان حق و حقوق دارند ، به همان اندازه و نسبت در قبال آنها وظایفی دارند ...

حق والدین و معلمین همان وظایف فرزندان و دانش آموزان هست ...

و حق فرزندان و دانش آموزان ، همان وظایف والدین و آموزگاران ...

در کنار  وظیفه و حق ...گاهی بحثی پیش میاد تحت عنوان انتظار ...

ممکنه چیزی وظیفه ی ذاتی افراد در رابطه ی متقابل نباشه و تحت قانون و ضابطه ی حق و وظیفه نگنجه ولی بعضی چیزها را انتظار داریم که اگر انجام بشه قشنگتره و به اون دوام رابطه در قبال انجام وظایف ، قوام و زیبایی و معنای بیشتری میده ...

مثلا ...

 

صدای اشک ماهی ...

حدیث عشق و حدیث باران شنیده ای ...؟!

حدیث عاشق چو می گساران شنیده ای ...؟!

نماز مستی به می پرستی چو می پرستان ... ؟!

حدیث عاشق و معشوق چو جمله مستان شنیده ای ...؟!

صدای لیلی به گوش مجنون ، شنیده ای ... ؟!

صدای باران به دشت مجنون ، شنیده ای ... ؟!

حدیث لیلی به چشم مجنون به روز حشر ... !!

صدای ِ اشک ِ چشم ِ مجنون شنیده ای ... ؟!

صدای رعد و صدای برق و صدای طوفان شنیده ای ...؟!

صدای رعد و صدای برق ِ چشم ِ پیران شنیده ای ...؟!

به نیمه شب ها ، صدای اشک ماهی ، به زیر دریا ... !!

صدای ِ هق هق و صدای ِ پای ِ باران شنیده ای ... ؟!

باز باران ، تقلب از یک دوست ...

«« باز باران با نوازش

میزند بر بام هامان

میکند بیدار مارا
خاطرات دورها را
می نوازد با نوایش
ساز زیبای خدا را.... »»

 

باز باران با نوازش

می‌کند دل را نوازش

باز باران ، ناله هامان

میزند بر بام هامان 

باز باران از ره دور

می‌کند بیدار و پر شور

باز باران با نوایش

ساز زیبای خدایش

شعر چه سیم و زر چه زرٌین

همچو فرهاد ، همچو شیرین

 

 

شاه و گدا ...

شاه کجاست ؟ گدا کجاست ...؟

نی کجاست ؟ نوا کجاست ... ؟

شور کجاست و نای نی ...

ناله ی دل ز ماه دی ...

شاه شود گدا شود ...

ناله ز دل ندا شود ...

آه ز نای و شور دل ...

نگاه کنم به گور دل ...

حال من و نوای من ...

این دل مبتلای من ...

امید ...

دانشمندان تعدادی موش را داخل آب استخر انداختند ...

تمام موشها فقط ۱۷ دقیقه توانستند زنده بمانند و در نهایت خفه شدند ...

مجددا دانشمندان تعدادی موش را داخل همان استخر انداختند و با علم به ۱۷ دقیقه تا مرگ موشها ، تمامی موشها را قبل از ۱۷ دقیقه از آب بیرون آوردند و تمامی آنها زنده ماندند ...

موشها بعد از مدتی استراحت و تنفس ، دوباره به آب انداخته شدند ...

حدس میرنید موشها اینبار چند دقیقه زنده ماندند ؟

۲۶ ساعت طول کشید تا موشها مردند ...!!!

آنها به این امید که دوباره دستی خواهد آمد و آنها را نجات می دهد ، ۲۶ ساعت تمام طاقت آوردند ...

امید بهترین و بالاترین قوه محرک زندگی است ...

تمامی عاشقانی که بهم نرسیدند ...

تمامی تاجرانی که ورشکست شدند ...

تمامی بیمارانی که شفا پیدا نکردند ..‌.

تمامی تلاشهایی که به ثمر نرسید ...

همه و همه از فقدان امید بوده است ...

همیشه به فردای بهتر امیدوار باش ...

زندگی تان پر از امید ...

طرز خودکشی هر کسی منحصر به خودش هست ...

یکی دیگه شیک نمیپوشه ...

یکی دیگه آرزوئی نمیکنه ...

یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده ...

یکی دیگه به خودش نمی‌رسه ...

یکی دیگه با خودش عکس یادگاری نمی‌گیره ...

یکی مدام آهنگ غمگین گوش می‌کنه ...

یکی دیگه محبت نمی‌کنه ...

یکی دیگه محبت نمی‌پذیره ...

و ...

اینگونه است که اکثر مردم در ۳۰ سالگی می‌میرند و در ۸۰ سالگی دفن می‌شوند ...

                                           پائولو کوئیلو ........

این متن برنده ی بهترین جایزه ی سال شد ...

باران ...

باز باران زیرکانه ...

می زند زلف تو شانه ...

می رویم ما زیر باران ...

می دویم مست و خرامان ...

دست به دست همراه باران ...

در غروبی در زمستان ...

باز چه می‌گوید حال ِ باران ...

زین تماشای گلستان ...

سیم و سیم و سیم ِ زَرّین ...

بوسه های نرم و شیرین ...

گفتنی گفتیم به باران ...

در کویر و در بیابان ...

نخل پیر در زیر باران ...

تشنه تر از آب باران ...

باز باران ...

باز باران ...

آه آه در زیر باران ...

افسانه ی لیلی ...

دیشب اما لیلی با ما بود و بود ...

روی مهتاب روی ماهش دیده بود ...

گفته بود لیلی که باز این چیست و چون ...

خانه ای سازیم به دریای جنون ...

لیلی یک روز یا که شب در فکر خویش ...

ذکر لیلی بود همان افکار خویش ...

لاجرم پرسید که لیلی کیست کجاست ...

حال که من لیلی شدم ، لیلی کجاست ...

همچو افسانه و قصه در کتاب ...

حال لیلی زین کتاب گردید خراب ...

بعد داستانهای کوتاه ، خواندنی ...

حال لیلی بود چه زیبا ، دیدنی ...

صدای بغض ...

صدای شکستن شنیده ای ...؟

صدای آب به زیر باران شنیده ای ...؟

صدای بغض به وقت رفتن ...

صدای پای هوای باران ، شنیده ای ...؟

صدای قلبی به وقت مردن ...

صدای معشوق به میگساران شنیده ای ...؟!

به وقت مغرب ، طلوع خورشید ...

صدای آفتاب ز سایه بانان شنیده ای ...؟

کویر انسان به شوره زاران ...

صدای انسان ز عمق انسان ، شنیده ای ...؟

هبوط سهمگین به وقت آفتاب ...

صدای خورشید ز نبض باران ، شنیده ای ...؟

هوای کوی دیار مستی ...

صدای آواز ز بی صدایان ، شنیده ای ...؟

ز پیچ میدان ، در آن خیابان ...

صدای پیری ز بینوایان ، شنیده ای ...؟

نظاره ی باران و برگ و ...

بنشین و نظاره کن ...

پنجره ی دل بگشا ...

تار و تور را کنار بگذار ...

صدای باران بشنو ...

باران ست که می بارد ...

کم کم و نم نم و نرم نرم ...

گاه با تند بادی و سوز کلامی ...

رقص برگ های سبز در گذار پاییز بین ...

رخسارشان زرد از هجوم افکارها ...

پرنده ای خیس از غرور بارانی ...

گم کرده راه لانه ی محبوب ...

بجستجوی آن دو‌چشمان محجوب ...

شاید دیوانه ی باران ...

شاید دیوووووونه ای سرگردان ...

تن بسپار به باد ...

به باران ...

به رعد و آن طوفان ...

خیس شو ...

غرق شو ...

نظاره کن باران را ...

باران بیهوده می‌بارد ؟!

صدا صدای مزاحم ...

دگر نمی آید ...

تو باش و باران و باد و برگ ...

من و رعد و طوفان و بوی مرگ ...

آری ...

میتوان دوست بود و دوست ماند ، دشمن نبود ...

حق توضیح برقرار ...

می کِشی آرام به دار ...

می کُشی با زجر و زار ...

آری ...

آری ...

 

میکده در سحر ...

به میکده وقت سحر گذر افتاد ...

نگاه شرمسارم به رهگذر افتاد ...

شنیدم و ندیدم صدای ناله ی نی ...

نچشیدم در آن میانه ، ز آن پیاله ی می ...

به سرخی جام لبان ساقی مست پیکر ...

به آتش ِ شراب و ترانه های هفت پیکر ...

ز باغ ساقی ، انار و صد یاقوت ...

به وقت خواندن شد ترانه ام تابوت ...

هزار و یک از آیه های قرآن را ...

حواله ام با می ، هوای باران را ...

ز شوق ساقی ، صدای ساغر بود ...

کمر چو جام می ، صدای داور بود ...

من و مسلمانی ، هوای بارانی ...

پیاله پی در پی ، ز می چه می‌دانی ...

به پیچ و تاب آن ، کمند گیسویش ...

هزار و یک عابد ، به ذکر ابرویش ...

به ذکر هر سبحان ، پیاله ای نوشیم ...

به غمزه ی شیطان ، چو‌حلقه بر گوشیم ...

دگرگونی احوال

گاه یک  اتفاق کوچک چقدر حال آدم را دگرگون میکنه

و حس خوبی به آدم میده ...

و گاه یک اتفاق یا یک حرف کوچک چقدر حال آدم را خراب می‌کنه و حس ناخوب به آدم میده ...

گاه هضم حرفهای بزرگ ، راحت تر هست ...

 

حدیث باران ...

حدیث چشم یاران شنیده ای ...؟

صدای رعد و برق و باران شنیده ای ...؟

ندای هاتف ز باغ مهر و ملکوت ...

صدای عشق ز پیر بی زبان شنیده ای ...؟

به وقت باران به دشت بازی ز بیکران ...

صدای ذکر از صلای میگساران شنیده ای ...؟

شنیده بودم شنیده بودی ز راه دور ... !

صدای آن یار ِ جان جانان ، شنیده ای ...؟

به وقت تکبیر ، به رعد و برق و صدای تیر ...

به چشم گریان ، گناه انسان شنیده ای ...؟

نعره ی ِ آسْمانْ ، خطای کوه و کویر و جنگل ...

صدای اشک از برای تسکین ، شنیده ای ...؟

به قلب پر درد ، صدای آه و صدای غربت ...

صدای کودک ، درون کوچک ، کجا شنیده ای ...؟!

گل و پوچ ...

حکایت گل یا پوچ را شنیده ای ...؟

بازی گل از پوچ را چرا نشنیده ای ...؟

حدیث عشق و باران شنیده ای ...؟

صدای عاشق زیر باران را نشنیده ای ...؟

یک قل دو قل شنیده ای ...؟

ندای چار قل نشنیده ای ...؟

حدیث پیر و جابر شنیده ای ...؟

چرا سخن اهل حاضر نشنیده ای ...؟

شنو سخن اهل نظر اینک ...

به گوش دل صدای اهل فلک ...

نشین به پیش و بشنو سخن از حق ...

صدای صامت پیر و جابر و ندای حق ...

به گوش اهل دل سخن نگفتن باز ...

بگیر به گوش تا شود سخن آغاز ...

صدا بشنو ز عالم بالا ...

ز حضرت عشق و حضرت والا ...

نظر به ماه کن به پشت ابر سیاه ...

کجا مانْدْ ماه همیشه پشت ابر سیاه ...

صدا صدای بلبل و مرغ سحر اکنون ...

ندا ندای گلشن و لاله های خفته ی در خون ...

یک قل ز دو قل ، گل هست و باز پوچ ست ...

هجرت ز دل شکسته ، چون کوچ ست ...

بیهوده مگو که باز چه این بازی ست ...

هر کس بخیال خویش به یک سازی ست ...

مست می نگاه ...

من مست مِی از جام لب و عمق نگاهم ...

در خواب و خیال گر بنمایی تو‌ نگاهم ...

از خواب و خیال خسته شد این روح و روانم....

برخیز و بیا تا که نمایی تو نگاهم....

او گفت و بگفتم ز دل و دیده و جانم ...

تو جان بستانی ز من ار کردی نگاهم ...

با دیده و گفتار و نگاه ، مست نگارم ...

مدهوش نگاه تو‌ نگار ، گاه به نگاهم ...

تا بوده چنین بوده و آه در دل مجنون ...

مجنون نشوم گر ننمایی تو ‌نگاهم ...

چون مرغ سحر نغمه ی عشق را بسرودی ...

من کشته ی آواز و دو‌ چشم و به نگاهم ...

آدمی ، قابی بر دیوار ...

آمدم دیدم نبود ، اما چه سود ...

می رود آدم ز خاطرها چه زود ...

میشود سرخ و سفید و رنگ برنگ ...

آدمی با دیده و دل هر دو جنگ ...

گاه ز دیده ، گاه ز چشم و از بصر ...

آدمیزاده پریشان می‌شود از هر نظر ...

فرصتی داشتی و سوختی فرصتی ...

آدم دانا چرا باید بسوزد فرصتی ...

آنکه رفت از دیده در دل جای اوست ...

کِی کجا از دل رَوَد دُردانه دوست ...

ما غریبیم و به غربت جای ماست ...

نام دوست همواره جایش نای ماست ...

شب اگر تیره ، اگر در ظلمت ست ...

دل خراباتی ست و جایش عزلت ست ...

نیمه شب هر نیمه شب مرغ سحر ...

می دهد آواز قدسی سر ، ز سر ...

دل ، برو در میکده بی عیش و نوش ...

حرف مرغ حق بکن ، آوازه گوش ...

دل مبند بر آن دلی که دل دل ست ...

آدمی از جنس خاک و از گل ست ...

می‌شویم روزی چو قابی جنس چوب ...

نقش به دیواریم و همچون سنگ و چوب ...

کاش ...


کاش می‌شد زندگی را زنده کرد ...

دولت عشق در جهان تابنده کرد ...

کاش می شد صد قدم زد در قدم ...

زیر باران در بیابان ، بیش و کم ...

کاش می‌شد زنده بود در زندگی ...

یا که می‌شد زندگی کرد ، زندگی ...

کاش می‌شد روز و شب با هم نبود ...

قسمت ما روز ِ تار چون شب نبود ...

کاش می‌شد دست به دست در دشت دور ...

کلبه ای در جنگلی پر بود ز نور ...

کاش می‌شد حرف دلتنگی نبود ...

پیش پای لنگ ِِ ما ، سنگی نبود ...

کاش می‌شد در سحر مرغ سحر ...

خفته بود آسوده از خوف و خطر ...

کاش می‌شد نخل پیر بود در کویر ...

ریشه میزد نخل پیر در آن کویر ...