نجوای دختر با پدر در سالگرد پرواز ...
درد دل میکرد دختر با پدر ...
دل شده تنگ تو ای جان پدر ...
کوچ تو جان پدر ، پایان من ...
هم توئی آغاز و هم پایان من ...
رفتی و غم در دلم کاشانه کرد ...
غربتی در دل ، دلم ویرانه کرد ...
رفتنت آتش به جان و جان زده ...
آتشی بر قامت ِ بی جان زده ...
کاش می شد در سفر با هم شویم ...
عازم دنیای بالاتر شویم ...
هر غروب و در غروب در یاد من ...
هر شب و هر نیمه شب فریاد من ...
یاد آن روزها و آن عهد قدیم ...
مونس جانم تو بودی هم ندیم ...
یاد مادر هم مرا دیوانه کرد ...
سوی شمع جان تان ، پروانه کرد ...
من ز سبحان هیچ نمیخواهم دگر ...
جز که آیم سوی مام و هم پدر ...
غربتی دارم به دل افزون ز خون ...
غرق رؤیای شما بی چند و چون ...
یادم آید ای پدر آن روزگار ...
روزگار با من همیشه سازگار ...
از شبی در خاک و در افلاک شدی ...
در دلم طوفان و چون کولاک شدی ...
من چه خواهم بعد تو در این جهان ...
پر کِشَم سوی تو آیم آن جهان ...
ای فلک خوبان و چون جان برده ای ...
هم پدر ، هم مام و ریحان برده ای ...
هر نفس دارم تمنا از خدایْ ...
جسم من از جان من گردد جدایْ ...
جان جابر ، جان بابا ، جان من ...
جان مادر ، جان بابا ، جان من ...
بود دختر سیم و زرین و وزین ...
در تمام روز و شب ، روحش غمین ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...