آوای چوپان ...

https://s22.picofile.com/file/8447577734/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B2%DB%B4.jpg

بگفت چوپان به نی ، با بی نوایی ...

بزن نی ، ای نوای بی نوایی ...

به قلبم قصه ای پنهان دارم ...

غمی در دل ، غمی در جان دارم ...


به لب خندان و آه ِ من نهانی ...

ز رخسارم تو این غم را نخوانی ...

بخوان ای نی ، نوای روزگاران ...

بخوان از روزگاران ، یاد یاران ...


بگو ای نی ، ز غربت های باران ...

بگو از جای پای می گساران ...

ز نی باید شنیدن راز هستی ...

صدای عاشقی در حال مستی ...


نگوید نی مگر یک حرف دیگر ...

نشاید نی سراید ، حرف دیگر ...

ز نی جز حرف ِ دل هرگز مجویی ...

ز آوی خوشش گیرم سبویی ...


بده نی سر نوای سوز این دل ...

که شد جانم فدای سوز این دل ...

دل ِ دل مُردگان ، باشد بیابان ...

بخوان آواز ِ نی در دشت جانان ..‌.



من و نی روزگاری راز بودیم ...

زمانی بیش و کم همراز بودیم ...

ندانم از چه رو نی گشته حیران ...

دل من مانده بی نی دربیابان ...

رازهای شاد زیستن ...

هفت راز شادمانه زندگی کردن ...

1 ) هرگز متنفر نباش ...

زیرا موج منفی تنفر کسی غیر از خودت را آزار نمی دهد ...

2 ) نگران نباش ...

نگرانی یعنی شک داشتن نسبت به اینکه هر اتفاقی برایت می افته خیر و صلاح تو در اون هست ...

کائنات کار خودشونو خوب بلدن ...

3 ) ساده زندگی کن ...

همیشه زیباترین چیزها در ساده بودنشونه ...

4 ) از دیگران توقع زیادی نداشته باش ...

انسانهای بزرگ از خودشون توقع دارن و آدمهای کوچک از دیگران ...

5 ) فراوان ببخش ...

بخشش یعنی ایمان به برگشتن چند برابر ...

حتی بدون چشمداشت به برگشت حداقلی و حد اکثری ، بخشنده باش ...

6 ) همیشه لبخند بزن ...

چون شادی باعث موفقیت میشه نه اینکه موفقیت موجب شادی ...

7 ) عاشق بمون ...

چون عنصر زیبای عشق زندگی را شیرین میکند ...

بمناسبت روز دوستی و دوست داشتن و ...

دوست داشته شدن خوب است

اما قشنگ‌تر آن است که

کسی باشد که بلدت باشد.

دلیل غمت را،

عمق خنده‌ات را،

راه شاد کردنت را،

و حتی گاه اذیت کردنت را.

آدم بی‌بلد سرگردان است.

می‌خندد،

اما لذت نمی‌برد.

آدم بی‌بلد می‌گرید،

اما خالی نمی‌شود،


دوست داشتن خوبه ...

منتها قشنگ ترش اینه ...

کسی باشه که بلد باشه چجور دوستت داشته باشه ...

بلد باشه واسه بودنت دلیل ...

واسه نرفتنت مشتاق ...

بلد باشه هم پروازی ات را ...

همراهی در تنهایی هایت را ...

همصدایی با ناله هایت را ...

بلد باشه سرودی باشه واسه ترانه های بی کلامت ...

آهنگ خوش سروده های ناسروده ات ...

قشنگه اگه کسی صدای خنده‌های سکوتت را بشنوه ...

بلد باشه ترسیم کنه خط لب خندان را بر لبانت ...

زیباست کسی بلدت باشه در همه جا ...

در باغ بزرگ بی پرنده ...

در کویر سرد بی کسی ...

زیر باران بی رعد و برق ...

خیلی قشنگه دوست داشتن ...

دوست داشته شدن ...

نه در میانه ی آواز ...

یا بی اوج پرواز ...

یا در همهمه ی سیاه آغاز ...

چه بلدن آنان که ...

خالی میشن از خالی نشدن ما ...

اذیت و آزار زیباست ، آری ...

اگر کسی بلد باشه راه اذیت کردن شیرینت را ...

آدم با بلد شاده ...

اگه بلد ، بلد باشه حالشو خراب نکنه ...

آدم با بلد شاد میخونه ...

اگه بلدش ، ساز ناکوک نزنه ...

چقدر خوب بود بلد بودیم ، بودن را ...

نرفتن را ...

خوب بودن را ...

بد نرفتن را ...

کاش یکی بود بلد بود بلد باشه ...

بلد بود شانه بزنه موهای کودک ناشاد دلمونو...

بوسه بزنه کودک گریان قصه هامونو ...

چه قشنگ بود اگر بلد بودیم بلد بودن رو ...

کاش بلد بودیم چجور همو بلد بودن رو ...

راستی ، بلد بودن و بلد شدن ، را بلد باشیم ...

عکس رخ یار ...

https://s22.picofile.com/file/8447578368/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B6%DB%B2%DB%B9.jpg

دیری ست که ما عکس رخ یار ندیدیم ...

در شهر غریب غمزده ، دلدار ندیدیم ...

گفتیم و شنیدیم و به بازار دل آزار ...

در طلعت خورشید گل و گلزار ندیدیم ...


در چاه شد این یوسف کنعان دل ما...

در ظلمت شب ، مونس و غمخوار ندیدیم ...

با شوق خیالش به سیاهی دو چشمش ...

در خواب بدیدیم و به هوشیار ندیدیم ...

رقص برگ ...

من به پیری شده ام عاشق و بر عشق خودم می‌خندم ...

شده ام عاشق یک برگ درخت و به خودم می‌خندم ...

به زمستان و بهار و به گلستان ِ خزان ، بلبل مست ...

به همان چهچه بلبل به غمستان خودم می‌خندم ...


من به این عشق و به این برگ و به این ناله ی باد ...

من به این برگ و به این رقص خودم می‌خندم ...

هم به این برگ و به این رقص و به این باد خزان ...

من به آن رقص کلام ، هم که به این شعر خودم می‌خندم ...


دیده ام برگ و در این همهمه و زمزمه ی زاغ و زغن ...

هم به برگ هم به زغن هم به خداوند خودم می‌خندم ...

برگْ رقصان و خرامان و به خلوتگه آوای خودش ...

من به آن رقص و به آن خلوت و بر چشم خودم می‌خندم ...


شب مرگ و شب قبر و شب وحشت ، شب رقص ...

من به میدان عزا بر لب خندان خودم می‌خندم ...

گاه می‌خندم و گاه خنده کنان گریه ی سنگین دارم ...

من به این خنده ی غمگین و به این حال خودم می‌خندم ...

مرگ در کمین ...

در رابطه با ۳ پست قبلی با عنوان دایی جان ، تمام چند روزی که از روز اول مراسم غسل و کفن و تشییع جنازه و دفن و سوم و ختم و ...بودم ، پسر عموی آقا دایی مرحوم در مراسم حضور داشت و جالب اینکه بعد از اتمام اطعام ، ذکر فاتحه برای شادی روح مرحوم و ... با ایشان بود و در آخرین شب ( دو شب پیش ) در کنار هم نشسته بودیم و چقدر با هیجان از درمان بیماری اش حرف میزد و وقتی حرف از قند خون و‌چربی و مشکلات قلب و عروق و... بود با شعف خاصی از برطرف شدن دردها و بیماریها حرف میزد و یادم هست باجناق بنده که خودش مشکل قند خون دارد و غذای کمی تناول کرده بود و دلیل آن را مشکل قند و پرهیز غذایی عنوان کرده بود ، آقای پسر عمو می‌گفت قبلا قند خون من حدود ۵/۶ برابر حد نرمال و طبیعی بود ولی الان راحت برنج باندازه کافی میخورم و حتی شیرینی و شکلات و ... اصلا پرهیز نمیکنم و ...

مردی خوش پوش و خوش صحبت و خوش قیافه و ...

آخرین نفری که پریشب وقت برگشتن با او خداحافظی کردم هم ایشان بود ...

امروز صبح ( حدوداً یکساعت پیش) خبر رسید که ایشان هم دار فانی را وداع گفته...

فوت دو پسر عمو در فاصله ی سه روز ...

یاد حرف مزاحم همیشگی افتادم که با ادبیات خاص خودش در پست دایی جان گفت ... ( از این مراسم درس بگیر ، تو هم سرنوشتت همینه پیرمرد ... )

پ ن ...

این سفر برای همه هست چه من پیرمرد چه تو مزاحم همیشگی ...

کاش ادبیاتی متفاوت داشتی یا با اسم و آدرس واقعی کامنت می‌دادی...

آدم بزرگا هم آدمند ...

سال 61/62 منطقه شهر آرا ناحیه دو آموزش و پرورش تهران معلم پرورشی بودم و چون مدرسه ای که در آن بودم نسبتا بزرگ و پر جمعیت بود 4 نفر دبیر پرورشی در آن مدرسه ی راهنمائی ( آیت الله طالقانی ) اشتغال داشتیم و معمولا با اون شور جوانی و شور و حال اوائل انقلاب معمولا تا دیر وقت در مدرسه میموندیم و به کارهای مختلف میپرداختیم و ...

یک روز که طبق معمول دیر باتفاق همکاران از مدرسه پیاده میرفتیم سمت ایستگاه اتوبوس ، یکی از همکاران که زودتر تعطیل شده بود و رفته بود منزل و یه چرت هم خوابیده بود و عصر برای خرید نان آمده بود با نان داغ و خوش عطر و بو ، دیدیم ..

ایشان اومده بود نونوائی و نون خرید و توی مسیر ما رو دید و سلام و علیک و ... نون تعارف کرد و ما هم چون ناهار نخورده بودیم و دیر وقت شده بود ( حدود 3/4 ) و گرسنه هم بودیم و بوی نون داغ بربری ( احتمالا کنجدی ) هم مست کرده بود ، نفری یه لقمه گرفتیم و گذاشتیم توی دهنمون و ...
این همکارمون با لهجه ی شیرین آذری گفت ... خدا پدرتونو بیامرزه ... تعجب کردیم ...

خودش گفت من هر وقت نون میگیرم جرات نمیکنم توی خیابون نون بذارم دهنم چون بچه ها ( دانش آموزان ) میبینن و میگن عه عه عه آقا نون میخوره ...
خودش با همون لهجه و با خنده گفت ... خب آقا کوفتو بخوره ؟ خب آقا هم نون میخوره ...

حالا شده حکتیت ما آدم بزرگا که عه عه عه آقا نون میخوره ... عه عه عه آقا آهنگ گوش میکنه ... عه عه عه آقا غمگینه ... عه عه عه آقا گریه میکنه ... عه عه عه آقا ...

زندگی را به بزرگا سخت نگیریم ...

پ ن :

آقا میتونه خانم باشه ، پدر باشه ... مادر باشه ...بابا بزرگ باشه ... مامان بزرگ باشه ... دبیر باشه ... وزیر باشه و ... سفیر باشه ... امیر باشه ... نبی باشه و ...

داستانی بسیار زیبا از کتاب سوپ جوجه  ...

داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه برای روح

ما یکی از نخستین خانواده هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آنموقع من 9-8 ساله بودم.

یادم می آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی اش به پهلوی قاب آویزان بود.

من قدّم به تلفن نمی رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت انگیزی زندگی می کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه کس می داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

نخستین تجربه شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانه همسایه مان رفته بود.

من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.

درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.

انگشتم را در دهانم می مکیدم و دور خانه راه می رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.

به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:

«اطلاعات بفرمائید»

من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»

«مادرت خانه نیست؟»

«هیچ کس بجز من خانه نیست»

«آیا خونریزی داری؟»

«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می کند»

«آیا می توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»

«بله، می توانم»

«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...

مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.

یک روز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.

او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده ای که چنین زیبا می خواند و همه اهل خانه را شاد می کند باید گوشه قفس بیفتد و بمیرد؟»

او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»

من کمی تسکین یافتم.

یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمه fix را چطور هجّی میکنند.

یک سال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه مان در بوستن بود تجربه مشابهی نداشتم.

من کم کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.

چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».

به طرز معجزه آسایی همان صدای آشنا جواب داد.

«اطلاعات بفرمائید»

من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمه fix را چطور هجّی می کنند؟»

مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»

من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی دانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

او گفت «تو هم میدانی که تلفن هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بوده ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.

او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارن است»

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.

«اطلاعات بفرمائید»

«میتوانم با شارن صحبت کنم؟»

«آیا دوستش هستید؟»

«بله، دوست قدیمی»

«متاسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارن این چند سال آخر به صورت نیمه وقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»

قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم «بله»

«شارن برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»

سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:

«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می فهمد»

من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تاثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید ...

ادامه نوشته

دایی جان ...🖤

برایم توضیح غربت کلمه ی دایی سخت بود وقتی نوه جان ماتیار در مورد این کلمه میپرسید و نمی‌دونستم چی بگم بهش ...

می‌دونم بزرگتر بشه و اگه زنده باشم در مورد دایی حامدش ازم می‌پرسه و من میمونم و یک دنیا سکوت ...

چند روز پیش خبر دادند بزرگ‌ترین دایی ِ مامان ِ ماتیار در اثر سانحه ی سخت با اتومبیل دچار صدمه ی شدید شده هر چند بخیر گذشت و غیر از کوفتگی شدید و صدمات ناشی از ضربه ، دچار ضربه مغزی یا شکستگی نشد ...

امروز صبح اول صبح اطلاع دادند یکنفر از اقوام فوت کرده ، یک لحظه فکر کردم احتمالا آقای دایی ممکنه از درون بعلت شدت ضربه ی تصادف دچار صدماتی شده بود که بعد از چند روز دچار مشکل شده و فوت کرده ولی بعد اطلاع دادند یکی دیگر از دایی ها ، صبح زود در اثر سکته از دنیا رفته و ...

در طی زمان غسل و کفن و تشییع جنازه و دفن ، به این جمله فکر میکردم ، اجل برگشته می‌میرد نه بیمار سخت ...

شاید جالب بود که دایی بزرگ هر چند بسختی خیلی زیاد و با حال زار و بدون امکان حرکت ، خودش را بکمک اطرافیان بدون امکان پیاده شدن از ماشین ، به مراسم دفن برادر رساند ...

خلوت دل ...

برخیز و ببین ترانه هایم ‌...

از عشق تو بگو بهانه هایم ...

اینک که توئی نوای مستی ...

برخیز و بخوان ز می پرستی ...

با یاد خودت دلم کن آرام ...

من برگ و توئی چو مغز بادام ...

با بوسه ی باد چگونه گویم ...

بوی گل ِ تو ز باد ببویم ...

پرواز تو با ترانه و باد ...

در هر نفسی کنم تو را یاد ...

کردی تو غروب ز یاد من یاد ...

در مشرق و مغربت کنم یاد ...

ای نام تو چون گل ست و زیبا ...

چشمان تو مست چو فرش دیبا ...

با بوسه ی باد به وقت افطار ...

هم صوم و صلوة کنم من انکار ...

ای نام تو چون همای مستان ...

با یاد تو منم چو بت پرستان ...

از جام شراب تو چو مستم ...

آن باده ی می بده به دستم ...

تا صبح سحر ترانه خوانیم ...

در خلوت دل ز دل بخوانیم ...

کوچه ی تنگ خیال ...

به ناله های یک گل مرداب ...

به اشک یک ماهی ...

به خنده‌های آبی باران ...

به غربت مهتاب به شب با شکوه بارانی ...

به شکفتن یک گل ...

به لبخند کودک رؤیا ...

به قدم زدن در کوچه‌های تنگ خیال ...

به ماسه های داغ آن ساحل ...

به پرواز شاپرک های بی پرواز ...

به خواب کودک باران ...

به لطافت برگ گل خنده ...

به بوی موی تَرَنُّم خاطر ها ...

به لحظه ی لبخند بی مِنَّت ...

به قاب خال ابرویت ...

به پیچش طوفان به جای پاهایت ...

به حرمت گناه ناکرده ...

به یاد گریه و خنده ...

به سفره ی آب و به روز بی باران ...

به کوزه و مشک و به آیه ی اعجاز ...

به جاده ی تاریک ...

به برف دلتنگی ...

به چای و نیش و نوش ...

به خیره در خیره ...

به گفته‌های ناب ...

به گل به یک گلدان ...

به فرد به زوج به نور ...

سکوت ...

https://s22.picofile.com/file/8447578200/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B0%DB%B2%DB%B9%DB%B3%DB%B1.jpg

سکوت گاه از رضایت نیست ...

چه دل اهل شکایت نیست ...

سکوت گاه از سر اجبار ...

و گاه چون اعتراف ، اقرار ...

سکوت چون خفته ای بیدار ...

سکوت چون جسم و جان بر دار ...

سکوت چون بغض بشکسته ...

چو فریاد از دل خسته ...

گهی جوش و خروش در باد ...

سکوت چون خاطره چون یاد ...

سکوت گاهی چه شیرین ست ...

ولی گاه سنگ زیرین ست ...

سکوت را با سکوت بنگر به زیبایی ...

سکوت گاهی تو‌ خود همچون معمایی ...

سکوت گاهی سکون و گاه بیداد ست ...

و گاهی در کویر چون کاه ، در باد ست ...

سکوت چون نور خورشید در شب یلدا ...

چو زیبا اختری ست در آسمان پیدا ...

سکوت همچون کویر پر رمز و پر رازست ...

چو محراب ست کویر همچون سرآغاز ست ...

سکوت چون انعکاس ، پژواک دیدار ست ...

شراب ِ ناب ِ سرمستی بچشم خواب و بیدار ست ...

سکوت در کوچه ی هفت خیال بن بست خاطر ها ...

دمی دیدار ماه همراه باران کوی ناظر ها ‌...

قایق خیال خیالت ...

عکس قایق خالی منظره غروب دریا boat sunset sky sea

با صدای نم نم باران [گل]

صدایت میکنم [گل]

در نیمه شبی آفتابی [گل]

در سیاهی کوچه های پر نور امید [گل]

صدای قطره های باران [گل]

ترا میخواند [گل]

جاده ی سیاه و‌ نمناک [گل]

مرا میخواند[گل]

گرچه راه دراز و فاصله اندک ولی بسیار [گل]

بشنو آواز عاشقانه ام [گل]

ترانه ای از جنس ع ش ق [گل]

عین ، عین عاشق [گل]

شین ، شین شور و شیدائی [گل]

قاف ، قاف قداست دیدار [گل]

چون زنده ایم به عشق [گل]

دیدارمان لب دریا ، توی قایق [گل]

قایقی از جنس نور و امید [گل]

با پاروهایی از جنس شادی و سرور [گل]

تا انتهای دریای بی انتهای خدا [گل]

باران و شعر و ترانه و غزل [گل]

تا ببندی دو‌ چشمان سیاهت را [گل]

خواب ببینی روشنای روشن خورشید سحر [گل]

صدای پاروی قایق خوابت در امتداد سحر[گل]

آهسته بخواب که صدای پای قایق خیال بیدارت نکند [گل]

چه زیبا گفت و‌ خواند و سرود [گل]

اما ، وقتی خوابی ، خواب چشمانت را می بینم [گل]

بخواب که من از عشق در گوش جانت میخوانم [گل]

تو به عاشقانه هایم ، عاشقانه بیندیش [گل]

ای خواب ، خواب مرا بشنو [گل]

ای خواب ، خواب مرا در آغوش بگیر [گل]

شاید روزی تعبیر شدی ای خواب [گل]

روزی شاید نخل ریشه در خواب کویر [گل]

شانه به شانه ی کویر در خواب خیال خوشکامگی [گل]

گذر نخل در کوچه ی هفت خیال کویر زیر باران [گل]

آب و آتش ِ خمخانه ...

https://s19.picofile.com/file/8436640368/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B3%DB%B1.jpg

مرا آب و آتش به خُمخانه برد ..‌‌.

کلامش مرا سوی بتخانه برد ...

شدم صوفی و عارف و می پرست ...

ز جامش مرا مست پیمانه برد ...

به گفتار و رفتار و پندار نیک ...

مرا زاهد و رند رندانه برد ...

به صحرای محشر به دشت بلا ...

چو شمع و گل و پیل ِ پروانه برد ...

به چشمان مست و به چشم خمار ...

چو خیام مرا مست مستانه برد ...

شدم معتکف گِرد جام شراب ...

که ساقی مرا سوی میخانه برد ...

بجرم تماشای چشمان مستش چنین ...

به آتش فکند و به زنجیر ِ مردانه برد...

سکوت کردم و خیره بر چشم مست ...

به موج نگاهش مرا تا به ویرانه برد ...

به گرداب زلفان سیمش چو شب های تار ...

مرا با دو چشمش به کاشانه برد ...

به جادوی سحر ِکلام و به اعجاز عشق ...

ز پا بر فکند و چه جانانه برد ...

معمای بلاگفا ...

یکی از موارد و آداب وب نگاری ارسال و دریافت کامنت بین مدیران وبلاگ‌ها بعنوان مخاطب ، معمول و رایج هست ...

ولی شاید برای خیلی از مدیران وبلاگ‌ها پیش آمده باشه کامنت یا کامنتهایی به مخاطبی دادند و پاسخ دریافت نکردند و گاهی ممکنه متوجه ی عدم ارسال و رسیدن کامنت به مقصد نشده‌اند ولی گاه بعلت تکرار و عدم دریافت پاسخ یا عدم تایید کامنت در وبلاگ مخاطب ، در مقام پیگیری ( گله کردن) متوجه میشویم کامنت اصلا به مقصد و وبلاگ مخاطب ارسال ( واصل) نشده ...

معما این است اون کامنتهای ارسالی که بعد از نوشتن نظر و وارد کردن اعداد پنج رقمی داخل کادر ، ارسال شده و بلاگفا پیام میدهد نظر شما با موفقیت ثبت شد و بعد از تأیید مدیر وبلاگ منتشر می‌شود ( نظر شما به ثبت رسید و برای نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد
بستن پنجره ) ولی به وبلاگ مورد نظر نرسیده است ، کجا رفته ؟

اخیراً در همین راستا به دو مستند دست پیدا کردم که در واقع به عمیق تر و پیچیده تر شدن معمای ذهنی منجر شده ...

مورد اول این کامنتی که در وبلاگ یکی از مخاطبان دیدم ...

( نویسنده: ف ... جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱ ساعت ۲۲:۰

سلام - از پیامتان سپاسگذارم .
تعجب این است که تاریخ 30 آذر 1399 برای ارسال پیام درج شده ولی امروز 1401/7/22 دریافت شد .

(( نویسنده: م ... یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹ ۸:۲۰

ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ !
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ !
ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ !!
ﻣﻬﺮ ﺩﻳﺪی ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ ....
یلداتون مبارک و پر از خوبیها و مهربانیها ))

پاسخ: سلام
فضای مجازی و پیشامدهای غیر منتظره )

در واقع مدیر محترم وبلاگ در تاریخ ۳۰ آذر ۱۳۹۹ کامنتی برای وبلاگ مخاطب ارسال کرده ولی کامنت مذکور بعد از حدود ۲۲ ماه در تاریخ ۲۲ مهر ماه ۱۴۰۱ به وبلاگ مقصد رسیده ...

مورد دوم اخیراً کامنت زیر به وبلاگ بنده رسید و بنده هم آن را تایید کردم و در وبلاگم به نمایش عمومی گذاشتم .

( نویسنده: م ... شنبه ۲۴ دی ۱۴۰۱ ساعت: ۱۳:۳۰

سلام استاد
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
برای اتفاقی که افتاده متاسفم و در این ایام ولادت حضرت زهرا از صمیم قلب از خدا میخوام گمگشته اتون رو هر چه زودتر بهتون برگردونه و ایام به کامتون شیرین باشه. خدا نوه تون رو براتون حفظ کنه و زیادشون کنه.
راستی اینو بگم حضرت یعقوب وقتی به یوسفش رسید که دیگه ناراحتی ها رو گذاشت کنار و به خدا گفت خدایا من از یوسفم گذشتم.گذشت و خیلی زود بهش رسید.
وقتی عاشق از عشقش بگذره خداوند قطعا اونو بهش می بخشه.

ان شاءلله دفعه ی بعد که بیام پست بعدی خبر خوش بازگشت عزیزدلتون به آغوشتون باشه؛ما هم خوشحال بشیم )

و بنده ضمن تایید این کامنت و تشکر بعلت نداشتن آدرس وبلاگ ، نوشتم آدرس ؟؟؟

بعد از چند روز این کامنت را دریافت کردم .

( نویسنده: M سه شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۱ ساعت: ۱۷:۲۱

سلام
... این پیام من بود ولی سال ها قبل بهتون دادم
به سلامتی خبر خوشی دریافت کردین؟ )

یاد جمله ای از مهران مدیری افتادم که می‌گفت راستی پشه ها روزها کجا میرن ؟؟؟🤔🧐

واقعا این کامنتهایی که هرگز به وبلاگ مقصد نمی‌رسند و گاها بعد از یکی دو سال میرسند ، در این مدت کجای این فضای مجازی هستند ؟؟؟

روباه و کلاغ ( زاغ )

یاد دارم در غروبی داغ داغ ...

گفتگو داشت روبهی با یک کلاغ ...

گفتگو داشتند ز هر جا هر دری ...

گفتگو گاهی عمیق گاه سرسری ...

گاه ز دیروز و چه ها بگذشته بود ...

گاهی از احوال فردا زود زود ...

گفت جهان دیدن از این بالا خوش ست ...

دیدن و بودن در این بالا خوش ست ...

روبه اما گفت جهان آنجا خوش ست ...

هر کجا چرب باشد و نان ، آن خوش ست ...

گفت کلاغ داری بیاد آن قصه را ...

قالبی از یک پنیر آن تکه را ...

گفتی با من بَه بَه از آواز تو ...

من به قربان تو و آن ناز تو ...

روبه اما گفت گذشت آن قصه ها ...

آن پنیر و هر چه بود آن تکه ها ...

اینک اما قصه ای داریم جدید ...

قصه ای از نو برآریم ما پدید ...

تو بیا بنشین کنارم ای کلاغ ...

تا بیارم من برایت نان داغ ...

هم برایت نان داغی آورم ...

هم یکی ران الاغی آورم ...

از تو بردم قالبی از آن پنیر ...

نان داغ و ران ز من اینک پذیر ...

گفت کلاغ هم نان و ران از آن تو ...

مفت چنگ و نان و ران ارزان تو ...

در کجا خواندی که من ران می‌خورم ...

نان مفت و ران ارزان میخورم ...

روبهش گفت ای رفیق ای همنشین ...

ای تو طاووس ای تو زیبا اینچنین ...

چشم خود بربند و آوازی بخوان ...

خود چو بلبل های خوش الحان بدان ...

چشم خود بربست کلاغ و خواند سرود ...

روبه اما جست و گفت بر تو درود ...

روبه اما دید کلاغ از جا پرید ...

رفت و گفت این هم ز داستان جدید ...

چشم خود بستم ولی باز بوده چشم ...

من تو را دیدم یقین با هر دو چشم ...

تو گمان داشتی که من زاغم هنوز ...

من از آن داستان چنان داغم هنوز ...

جان ما روزی همان زاغ بود جوان ...

در گذر پخته شده ایم در زمان ...

جام شراب قدیم 🍷...

گفت به من روزی غروبی سرد سرد ...

مادری پیر و زمین گیر پر ز درد ...

گفت دلم در کودکی جا مانده است ...

در قدیم ، در آن قدیما ، مانده است ...

من دلم جام شراب خواهد ، عزیز ...

گو به ساقی ، بهر من از می بریز ...

یاد باد آن روزگاران کهن ...

ابر و باد بود و ‌تمنا بود و من ...

کودکی بود و هوای کودکی ...

خنده ها بود ، گریه های زورکی ...

یاد باد آن روزگاران که نبود ...

دوش ما از ظلم ظالم بس کبود ...

نان اگر بود و‌ پنیر و لقمه ای .‌‌..

دور هم بودیم و پیران گفته ای ...

سفره ها خالی ولی دل پُر ز مهر ...

می سرودیم زندگی را همچو شعر ...

یاد باد آن روزگاران عتیق ...

دشمنی هرگز ، همه بودیم رفیق ...

با خدا داریم به دل حرف و سخن ...

ای خدا دور کن ز ما درد و مِحَن ...

بازگردیم روزگار عهد خویش ...

دل نباشد زین معما زخم و ریش ...

به نام همان ...

به نام خداوند نیکو خصال ...

خداوند وصل و خدای وصال ...

به نام خداوند عاشق خداوند عشق ...

خداوند عشاق به شهر دمشق ...

به نام خداوند روز و خداوند شب ...

خداوند گفتار ، خداوند لب ...

به نام خداوند ماه و قمر ...

خداوند چشم و خدای بصر ...

به نام خداوند مهر و خدای کلام ...

خداوند گفتار نیکو ، خدای سلام ...

به نام خداوند دشت و خداوند کوه ...

خداوند هستی خدای شکوه ...

به نام خداوند رحمان خدای کمال ...

خداوند زیبا ، خدای جمال ...

به نام خداوند رنگین کمان ...

خداوند صحرا ، خدای دمان ...

به نام خداوند تیر و فشنگ ...

خداوند گفتار و حرف قشنگ ...

به نام خداوند نخل و کویر ...

خداوند ناهید ، خداوند تیر ...

به نام خداوند صبح پگاه ...

خداوند چشم و خدای نگاه ...

به نام خداوند رمز و رموز ...

خدای زمستان ، خدای تموز ...*

* تموز = گرمای سخت ... ماه اول تابستان ( تیر )

به نامش که اوست ...

به نام خداوند گردو خداوند نار ...

که سبز برگ و سرخ رنگ انار ...

به نام خداوند شمعدانی رنگ رنگ ...

که سرخ و سفید و به ده رنگ رنگ ...

به نام خداوند گل‌های سرخ و سفید ...

خداوند رز های سرخ و سفید ...

به نام خداوند کاکتوس و تاک ...

خداوند خالق ز آب و ز خاک ...

به نام خداوند خرما و توت ...

خداوند خالق همین شاه توت ...

به نام خداوند افرا درخت ...

خداوند تاج و خداوند تخت ...

به نام خداوند نارگیل و موز ...

خداوند فندق خداوند جوز ...

به نام خداوند لیمو خدای انار ...

خداوند نیرو ، خداوند کار ...

به نام خداوند دشت و کویر ...

خداوند پیاز ، خداوند سیر ...

به نام خداوند نخل و بلوط ...

خداوند خرما ، خداوند توت ...

به نام خداوند گشنیز و تره ...

خداوند ریحون خدای اوُتره ...*

* اوُتره گیاهی خوردنی وحشی در حواشی رودخانه‌ها و چشمه ها با خاصیت درمانی خصوصا سنگ کلیه ...

و باز به نام او ...

به نام خداوند رقص ْ، آهنگ و شور ...

خداوند شادی و پایکوبی و نور ...

به نام خداوند خندان و شاد ...

خداوند رقصان ابرها به باد ...

به نام خداوند ماه و پری ...

خداوند چشمان اشک و تری ...

به نام خدایی که جان می دهد ...

خدائی که مهر و جهان می دهد ...

به نام خداوند بخشنده از هر خطا ...

به زیر و به بالا ، پر از آیه ها ...

به نام خداوند عشق و وفا ...

خداوند عاشق به دشت صفا ...

به نام خداوند روح و روان ...

خداوند پیر و خدای جوان ...

به نام خداوند هست و خداوند نیست ...

خدائی که هست هر کجائی که نیست ...

به نام خداوند فصل و خدای فصول ...

خداوند پایان ، خدای حصول ...

به نام خدای بهار و خداوند تیر ...

خداوند برنا ، خداوند پیر ...

به نام همان غنچه ها آفرین ...

خداوند رحمان ، هزار آفرین ...

به نام خداوند سقف جهان ...

خداوند قادر ، خدای زمان ...

به نام خداوند دریای نور ...

خداوند عشق و خداوند شور ...

خدائی که پر مهر و پر بخشش ست ...

خدائی که تیرش پر از ترکش ست ...

خداوند آشکار ، خدای نهان ...

خداوند عاشق ، خدای جهان ...

خداوند صفر و خداوند یک ...

خداوند هستی ، جهان یک به یک ...

به نام خداوند قرص قمر ...

خداوند حاصل خدای ثمر ...

به نامش ...

به نام خداوند قورباغه ها ... 🐸

خداوند ماهی به رودخانه‌ها ...

خداوند طوطی و پروانه ها ... 🦋

خداوند لک لک به آن لانه ها ...

به نام خداوند ببر و پلنگ ...

خداوند شیر و خدای نهنگ ...

خداوند آهو به دشت و دمن ...

خداوند تیهو ، خدای چمن ...

به نام خداوند گنجشک و مور ...

خداوند خفاش خداوند نور ...

به نام خداوند بلبل ، خداوند ساز ...

خداوند شاهین ، خداوند باز ...

خداوند خرگوش خداوند موش ...

خداوند قرقی خداوند قوش ...

به نام خداوند گربه خداوند سگ ‌‌...

خداوند پَشِّه ، خداوند کک ...

به نام خداوند خوک و گراز ...

خداوند فیلهای خرطوم دراز ...

به نام خداوند میمون 🐒 خداوند مار 🐍

خداوند تمساح ِ دندانه دار ...

به نام خداوند زنبور ، خداوند گرگ 🐺 ...

خداوند گُوریل 🦍 های دندان بزرگ ...

به نام خداوند عقرب ، خدای رتیل ...

خداوند لک لک به کوچ‌های خیل ...

به نام خداوند اسب 🐎 و خدای خران ...

خداوند یوز و جوجه ی تیغ پران ...

به نام خداوند آمیب و خرس های زال ...

خدای پلانگتون و کوسه ، خداوند وال ...

به نام خداوند بَرِّه ، خدای شتر ...

به نام خداوند هر مورچه خور ...

اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ  ...

جمله ای ( در قالب حدیث و روایت) تحت عنوان ، اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ ، یعنی ؛ هر آن‌چه اتفاق می افتاد و روی می‌دهد حتما خیری در آن نهفته است زیاد شنیده میشه که بظاهر خیلی هم زیبا و امید بخش و باورمند و اعتقادی ست و مانع از یأس و سرخوردگی و ناامیدی و ...

ولی به کُنْهِ مطلب دقت که بشه ، گویی تفکری عالمانه و هدفمند با مقاصد خاص و منفعت طلبانه ، در جهت عدم پاسخگویی و عدم پذیرش مسئولیت فردی و اجتماعی و در جهت مطیع و منقاد و تسلیم بار آوردن معتقدین و مومنین به این باور وجود داره ...

کافیه عمیق و دقیق و موشکافانه تجزیه و تحلیل بشه ...

بعبارتی ای کسی یا کسانی که این حرف را باور داری ، شک نکن دستی غیبی و حسابگر و ذیشعور در پس پرده ی کائنات دقیقا تمام حوادث و اتفاقات که برای تک تک انسان‌ها یا عموم مردم یک جامعه بوقوع بپیونده را هدایت و نظارت می‌کنه و حتما تحت یک نقشه ی جامع و دقیق و هدفمند و لزوما در جهت خیر و صلاح برنامه ریزی شده و اتفاق افتاده ...

پس نگران نباش ، ناراحت نشو ، گله نکن ، نامید نشو و ... اتفاقاً برعکس خوشحال باش و امیدوار که یکی از اون بالا این رویداد را برای تو و دیگران عمدا و هوشمندانه ایجاد کرده که حتی اگه بظاهر دیدی بضررت هست ولی در واقع بنفع هست و تو چون درک و علم و شعور کافی نداری ، متوجه نمیشی و اونی که عالم و قادر مطلق هست خوب می‌دونه چی برات خوبه و چی بد و چون خیر و صلاح تو رو بیشتر و بهتر از خودت می‌دونه ، شک نکن در ورای این حادثه ی بد و ناگوار حتما خیر نهفته و یا بعداً میفهمی یا هرگز هم متوجه نشی ولی بدان و آگاه باش که حتما خیر در ذات آن داستان وجود داره و ناشکر نباش و جزع و فزع نکن و شاکر باش و راضی و خوشحال ...

یه نگاه دوباره به این جمله ی بظاهر حدیث مروی از معصوم کنیم ...

اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ خیر در آن‌چه اتفاق افتاد وجود دارد ...

زمستان شد و برف آمد و یخبندان شد و داشتی می‌رفتی مدرسه ، سُر خوردی افتادی یک دست و یک پایت شکست و ... برو خدا را شکر کن ، حتما خیری بود و ... شاید جلوتر قرار بود اتفاق بدتری بیفته ولی اون دست پشت پرده ، با این اتفاق نذاشت اتفاق بدتری برات بیفته ...

زمستان شد و یخبندان و گاز قطع و مدارس تعطیل و ...

اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ خیر در آن‌چه اتفاق افتاد وجود دارد ...

از این دست مثال فراوان ...

ولی اصل مطلب ...

حکام در طول تاریخ بشریت با استفاده از عنوان دین و مکتب و تقدس و ... برای تسلیم افراد جامعه و مطیع بودن آنها ، دست به جعل های مقدس زدند ...

فراعنه میگفتند خدا اینگونه خواسته شما برده و ذلیل و ... باشید و ما حاکم و خدای روی زمین ... اگر خدا خواسته بود شما حاکم بودید و ما برده ... و چون اراده ی خداوند آسمان‌ها بر این تعلق گرفته ، حتما خیر و صلاح در همین هست ...

کاهنان معابد و موبدان و کشیشان و روحانیون و مبلغان مذهبی هم این باور را در مردم ایجاد کرده اند که کسانی پاک و مقدس و معصوم از جانب خداوند برای شما ارسال شده اند که حکم چوپان دارند و شما همچون رمه باید گوش بفرمان چوپانان باشید که اراده ی حاکم آسمانها و زمین بر این تعلق گرفته و ...

هفته ی قبل سرما و یخبندان بخش های زیادی از مملکت را فرا گرفت و افت فشار گاز موجب قطعی گاز شد و مناطقی از کشور با دمای ۱۰/۱۵ /۲۰ درجه زیر صفر با قطع گاز خانگی مواجه شد و بسیاری از هموطنان با داشتن فرزند خردسال و بیمار و ... چند روز با درماندگی بسر کردند و شاید جان‌هایی هم در یخبندان خبری ، از بین رفت ... برخی مدارس تعطیل و آزمون هایی برگزار نشد ...

بجای اینکه وزیر بی کفایت نفت پاسخگو باشد و ضمن عذرخواهی و جبران مافات ، از سوی مجلس بی کفایت ، استیضاح و برکنار میشد ، در کمال وقاحت و پر رویی و بیشرمی در صفحه ی صدا و سیمای میلی حاضر شده و میگه ما غافلگیر نشدیم و ...

و ما هم میگیم ...

اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ خیر در آن‌چه اتفاق افتاد وجود دارد ...

حالا اینکه همزمان در آذربایجان ( خوی ) زلزله هم اومده و خرابی های زیاد و زخمی های فراوان بجا گذاشته ... احتمالا باید بگیم ...

اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ خیر در آن‌چه اتفاق افتاد وجود دارد ...

پس نقش اراده و اختیار و عقل و شعور و اندیشه و مسئولیت اجتماعی چه شده ؟

یادم هست اون سال که متاسفانه در بم زلزله ای اومد که تقریبا کل بم با خاک یکسان شد و کشته و زخمی فراوان داشتیم ( هنوز هم بازسازی نشده مثل خیلی جاهای دیگه) یکی از همکارانم تعریف می کرد که با تاکسی در حال آمدن به مدرسه بودم و سخن از زلزله بود و ... یکی از مسافران گفت تقدیر و سرنوشت این بود و

اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ خیر در آن‌چه اتفاق افتاد وجود دارد ...

یکی دیگه از مسافران پیرمردی بود با ظاهری آراسته و ... با لحنی عصبانی و معترض گفت این چه حرفیه آقا ... ژاپن هر روز شدیدتر از این زلزله ها میاد و نه جایی خراب میشه و نه کسی کشته و ... تقدیر و سرنوشت چرا برای ژاپنی ها این نیست و ادامه داد ژاپن قوانین حاکم بر زلزله را کشف کرده و باهاش مطابق قوانین خودش کنار آمده ...

از این دست مثالها فراوان ...

جمله ی آخر اینکه در بحث جبر و اختیار ، جبریون اعتقاد دارند انسان موجودی ست ۱۰۰٪ مجبور و تابع و باید مطیع باشد و ... اَلْخِیْرُ فٖی مٰا وَقَعْ خیر در آن‌چه اتفاق افتاد وجود دارد ... و شما اجبار دارید بر پذیرش وضع موجود ...

شاکر هم باشید و اعتراض نکنید ...