دایی جان ...🖤
برایم توضیح غربت کلمه ی دایی سخت بود وقتی نوه جان ماتیار در مورد این کلمه میپرسید و نمیدونستم چی بگم بهش ...
میدونم بزرگتر بشه و اگه زنده باشم در مورد دایی حامدش ازم میپرسه و من میمونم و یک دنیا سکوت ...
چند روز پیش خبر دادند بزرگترین دایی ِ مامان ِ ماتیار در اثر سانحه ی سخت با اتومبیل دچار صدمه ی شدید شده هر چند بخیر گذشت و غیر از کوفتگی شدید و صدمات ناشی از ضربه ، دچار ضربه مغزی یا شکستگی نشد ...
امروز صبح اول صبح اطلاع دادند یکنفر از اقوام فوت کرده ، یک لحظه فکر کردم احتمالا آقای دایی ممکنه از درون بعلت شدت ضربه ی تصادف دچار صدماتی شده بود که بعد از چند روز دچار مشکل شده و فوت کرده ولی بعد اطلاع دادند یکی دیگر از دایی ها ، صبح زود در اثر سکته از دنیا رفته و ...
در طی زمان غسل و کفن و تشییع جنازه و دفن ، به این جمله فکر میکردم ، اجل برگشته میمیرد نه بیمار سخت ...
شاید جالب بود که دایی بزرگ هر چند بسختی خیلی زیاد و با حال زار و بدون امکان حرکت ، خودش را بکمک اطرافیان بدون امکان پیاده شدن از ماشین ، به مراسم دفن برادر رساند ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...