نیکی در برابر نیکی ...

هَل جَزاءُ الاحسان الا الاحسان ...

آيا پاداش احسان جز احسان است؟

آيا جزاء احسان نيست مگر احسان ؟

اين آيه شريفه را دو نحوه مى‏توان تفسير كرد...

يكى آنكه جزاء ايمان و اعمال صالحه و تقوى بهشت و نعم بهشتى است ...

ديگر آنكه جزاى احسان‏هايى كه خداوند انعام فرموده اطاعت و شكرگذاريست...

آيه عموم و اطلاق دارد و مصاديق زيادى من جمله در دنيا اگر كسى به شما احسان و محبّتى كرد شما هم بايد تلافى كنيد به احسان به او بلكه به بهتر از او ...

حتّى در باب سلام مى ‏فرمايد :

وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها

  و من جمله اگر كسى انعام و خدمتى كرد پاس نعمت او را نگاه داريد و شكر گذار باشيد كه در حديث دارد
من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق‏

مراقب آدمای اطراف باشیم ...

امام هادی ع ...

از شَرِّ کسی که کرامت نفس ندارد ، ایمن مباش ...

بعبارتی از کسی که برای خود ارزش و کرامت قائل نیست ، دور باش ...

ممکنه کسی حرفی بزنه ، عصبی بشی ...

از حرفی عصبانی بشی ...

از گفته ای ، ناراحت بشی ...

این حرفها را ممکنه کسی بهت بگه که حقیر باشه و کرامت اخلاقی و فرهنگی و... نداشته باشه ...

در برابر این اشخاص و اینگونه حرفها باید سکوت کرد ...

اذا خاطبهم الجاهلین ، قالوا سلاما ًً

ولی گاهی بعضی حرفها ، تو رو وادار به تفکر می‌کنه ...

بفکر فرو می‌بره ...

غرق اندیشه میشی ...

اگر کسی حرفی زد که رفتی توی فکر ، قدر بدون ....

هم اون شخص را ، هم اون گفتار را ...

با کسانی باش که تو رو بفکر وادار کنند ...

نه اینکه دنیای آرام ذهن و روح و روان تو رو آشفته و پریشان کنند و ببرن تو رو به وادی حیرت ، غضب ، خشم ، اندوه و ...

 

زلال معرفت و اندیشه  ...

وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا ...

وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ ...

وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا ...

وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ ...

وَاللَّهُ يَعْلَمُ ...

وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

چه بسا چیزی که دوست ندارید و نمی‌پسندید ...

و آن خیر و بنفع شماست ...

و چه بسا کسی یا چیزی که دوستش دارید ...

و او ( آن ) شَرّ و ناپسند و مضر هست برایتان ...

و بی شک خدا ( آشکار و نهان ، ظاهر و باطن را ) می‌داند ...

و شما ( پنهان و ذات و باطن را ) نمی‌دانید ...

 

شراب عرفان  ...

لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ

چرا می گویید آنچه راکه انجام نمی دهید ...

ترجمه آیه به نظم :

چرا می نمایید چیزی بیان که هزگز نسازید انجام کار

دو صد گفته چون نیم کردار نیست بزرگی سراسر به گفتار نیست

کسی کو به دانش توانگر بود ز گفتار کردار بهتر بود

گشاده شد ان کس که او لب بست زبان بسته باید گشاده دو دست

«فردوسی»

وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

و هر کجا باشيد او با شماست ، و خدا به آنچه مى کنيد بيناست ..

ما تنهاییم تو این عالم . کی با شماست ؟ هیچ کس با شما نیست ...

پدر و مادر و زن و فرزند و این ها همه میذارن میرن ...

چهار روز با شما هستن بعدا هم تازه هرموقع هم که با شما هستن ، در وجود خودشونن ...

هیچ کس نمیتونه وارد وجود شما بشه ، شما تک و تک و تنها هستین در این عالم ...

اون وقت ینفر میاد میگه : { و هو معکم این ما کنتم } او با شماست

این شراب معیت ، حضور ؛ این که آدم حس بکنه که او حضور داره پیشت ، دیگه هیچ وقت آدم تنها نیست ، چون معیت او غیر از معیت خلقه ، معیت او اون چنانه که از ما

به ما نزدیک تره ...

دکتر الهی قمشه ای

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا ۚۚ

ای اهل ایمان، از بسیار پندارها در حق یکدیگر اجتناب کنید که برخی ظنّ و پندارها معصیت است و نیز هرگز (از حال درونی هم) تجسس مکنید و غیبت یکدیگر روا مدارید

برای

برای ...

او ...

او که همه چیز از اوست ...

او که ممات و حیات از اوست ...

اوست که آغاز و پایان هم اوست ...

اوست که رمز هم از او ست ...

ادامه نوشته

مست از سراب  ...

مست از پی دیدار نگاه تو خمار گشته خمار...

تا سحر با دل و دیده همه هستی به قمار ...

بوسه بر باد کویر و همه گیسوی چمان ...

همه شب تا به سحر منتظر دیدن یار ...

بیهوده شدم در پی دیدار سراب ...

هر چه بود خواب و خیال بود و سراب ...

با خودم گفتم اگر چشمه ی آب ست به کویر ...

پس چرا خشک و تهی هست چو سراب ...

داستان جالب سینوهه و برده بی آزار ( حماقت بی پایان بشر )

وقتی “سینوهه” شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.

برده، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند می گوید، از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر.

برده، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم رانوشته اند برای او بخواند.

سینوهه از برده سئوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید: سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم , مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود. روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون، زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از اینکه گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سالهای سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آنها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آنها اطلاعی ندارم، اکنون از از معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند …

سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را اینگونه می خواند:

(او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است…)

در این هنگام , برده شروع به گریه می کند و می گوید (آیا او انقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد …. ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش…)

سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علیرغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟

و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که: وقتی خدایان، همه بر قبر او اینگونه نوشته اند , من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم؟
و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند، می نویسد :

(آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!)

🍷در آداب میگساری 🍷

🍷🍷🍷🍷🍷
نقل است از حکمای پیشین که شراب هرچه کهنه تر بُوَد گیراتر ست و شرابی نکوست که میخوش باشد که طعمی ست آمیخته از ترش و شیرین که دهان را گس نماید و باده نوش را از این طعم پروایی نباشد.
احوط آنست که میگساری به جماعت برگزار شود نه فُرادا ، تا ثواب مستی افزون گردد ...  

تجانس افراد در مجلس بزم از اوجب واجبات است تا در اثنای باده نوشی ساز مخالفی به نوا در نیاید که مستی جمع زائل شود ...

فرض است هر کس به سهو یا عمد حال خوش مستان را سلب گرداند مرتکب معصیتی بزرگ شود که کفاره صد فرد را شراب سیر دادن بر او واجب گردد ...
نیکوست که ساقی مجلس ، دلبری سیمین ساق باشد تا مونسی قُلچماق ، تا برنشاط مستی بیافزاید نه آنکه مستی از سر بزداید ...
در روایات آمده است که مکان شراب خوار نباید غصبی باشد  ، افضل است جایی خلوت و دنج و عاری از هیاهو باشد. چنانچه هنگام باده نوشی ، الحان خوش آهنگ ، فضا را مترنم گرداند ، لذت باده نوشی دو چندان شود ... می نوشی با حضور مطربان مباح است و نشاطی افزونتر فراهم آورده و باده نوش را به نهایت سرخوشی رسانده و غم دنیا برای زمانی فراموش گرداند ...

شراب نوشیدن با شکم سیر ضایع کردن مال و حال است و مکروه باشد که باید به شدت از آن پرهیز نمود ...

از خوردن شراب با شکم خالی نیز باید اکیدا دوری جست ، اطباء تجویز نموده اند که هنگام باده نوشی باید از مزه جات نشاط آور بهره جست و به یمن آنها ذائقه را خوش نمود.
باید قبل از نوشیدن  شراب آن را بویید چون بوی بهشت دهد و ثواب اخروی را افزون نماید. 
شراب را نمی بایست در پیاله های فراخ نوشند که هرچه پیمانه خُردتر باشد دفعات بیشتری بوسه بر لب جام زنند و کامی بیشتر از باده گیرند.
شراب را باید آهسته و پیوسته نوشید و یکجا سرکشیدن باده، کاری عبث و بیهوده است. نباید به عرق خواران که پیمانه یکجا سرکشند تاسی نمود.
باید قبل از شراب نوشی از نوشیدن چای و قهوه و سایر مایعات اجتناب نمود چون شراب را از جلوه اندازند ، قرین این مثل که تا آب هست تیمم باطل است. 
خوردن شراب با کباب واجب کفائی ست و رعایت آن بر مومنین فرض است ...

حکما اندرز داده اند هرکس شباهنگام در جایی باده نوشی کند و مست گردد بهتر است همانجا سر بر بالین نهد که مستانه در شب بیرون رفتن از عقل به دور است و به آزار دزدان و پاچه گیری سگان و شماتت داروغه نیارزد که این فقرات ، مستی را زائل کرده و حرمت مستان را نیز خدشه دار می گردانند ...
مستان باید هماره این پند "مولانا جلال الدین" را آویز گوش سازند که فرموده است :
بشنو الفاظ حکیم  پُر ده ای / سر همانجا نه که باده خورده ای
که این تجربتی گرانبها از حکیم سنایی (معروف به حکیم پُر ده ای) است که مستان باید آنرا نصب العین قرار دهند.
هرکس این  متن را به پیروان طریقت بفرستد تا فضیلت شراب را به آنها گوشزد کرده باشد تکلیف عبادی خود را به نیکویی به انجام رسانده و ثواب اخروی او به ازاء هر پیام صد برابر گردد و این کار ثوابی معادل ده حج عمره و صد جهاد اکبر و هزار سعی اصغر دارد ...

افزون بر آن در سرای باقی به باغ مینو مشرٌف شود که در آنجا از دست ساقی کوثر ، شراباً طهورا بگیرد و به مستی راستین نایل گردد ...

🍷"به سلامتی مستان".🍷

وادی حیرت ...

باز حیرانم و سرگشته و گمگشته به خوابم ...

دیوانه و مجنون و خمار همچو سرابم ...

در وادی حیرت چو یکی مست خرابات ...

بیهوده چرا در پی یک جرعه شرابم ...

دوش ...

دوش دیدم که تو باز مست و پریشان شده ای ...

غرق رؤیا و خیال ، مات و پشیمان شده ای ...

در خیال و به گمان ، راهی به دریای وصال ...

در میان دل و جان ، هم دل و جانان شده ای ...

دوش ...

دوش دیدم من تو را مست و خراب ...

خفته بودی در خماری غرق خواب ...

دیدمت در باد باز گیسو پریشان بوده ای ...

هر چه فریادت زدم ، هیچم نمیدادی جواب ...

دوش ...

دوش دیدم که تو باز ، گیسو پریشان شده ای ...

دو سه روزی شده مهمان عزیزان شده ای ...

فارغ از زمزمه ی هر شب مرغان سحر ...

مالک ملک سلیمان و همه شوکت شاهان شده ای ...

دوش ...

دوش دیدم که پریشان شده ای ...
به رهی میروی و حیران شده ای ...
میروی مستی و بیهوش و خمار ...
همچو آهوی غزال وه چه خرامان شده ای ...

سحر ...

به هنگام سحر برخیز و با می کن سحر خواری ...

اگر از عالم معنا کمی یا بیش خبر داری ...

به هنگام سحر با ما ، نمی گویند می خواران ...

اگر هم روزه ی مستان ، نگردد جز به می خواری ...

به مستان کن سلام هر دم ، که مستان هم سلام دارند ...

به هنگامه ی بسم ا ... ، نظر با جام ِ می داری ...

سرود سرو ِ خاموشی ، به میدان نظر بازی ...

بنوش می تا سحر ای جان ، به بیگانه چکار داری ...

سحر بر گیر گوش تا یار ، بگوید راز دل با دل ...

شنو مرغ سحر گوید ، به صحرا نخل اگر کاری ...

کویر و دشت و دریاها ، به باد و رعد و طوفان ها ...

همه با یکصدا گویند ، هزار تکبیر به بیداری ...

وضو ساز با می ِ عنبر ، به ساقی یا که با ساغر ...

سحرگاهان به بتخانه ، اگر گاهی گذر داری ...

دمی بنشین در صحرا ، نظر کن نخل خرما را ...

اگر میلی به نخل دیدی ، به هنگامه ی دلداری ...

وضو کن هر سحر با می ، به بتخانه نماز بگذار ...

اگر با اهل دل هر دم ، نگاهی از ازل داری ...

به هنگام سحر برخیز ، بکن با می سحر خواری ...

اگر از حال میخواران ، کم و بیش تو خبر داری ...

ماه من ...

دوش دیدم که دیدی تو مرا ای ماه من ...

تو مرا در خواب دیدی ، من ترا ای ماه من ...

ماه یکی در آسمان بود و یکی در خواب من ...

آن که در خواب دیدمش ، آری توئی ای ماه من ...

نامه ی سرگشاده فعالان سیاسی داخل کشور به بایدن ...

 

سه شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۹ ۱۸:۳۸

Facebook Twitter WhatsApp Telegram Balatarin Print

نامه ده‌ها کنشگر داخل ایران به بایدن: فشار حداکثری بر رژیم را ادامه دهید

 نزدیک به ۴۰ کنشگر سیاسی و مدنی داخل ایران در نامه‌ای سرگشاده به جو بایدن، رییس جمهوری آمریکا از او خواستند «فشار‌های حداکثری سیاسی، دیپلماتیک و مالی بر رژیم» جمهوری اسلامی را ادامه دهد.

این کنشگران سیاسی و مدنی ایرانی همچنین در زمینه سیاست‌گذاری‌های واشینگتن در ارتباط با حکومت تهران از بایدن خواستند «منافع و خواست اکثریت مطلق مردم ایران برای دستیابی به یک قانون اساسی دموکراتیک و سکولار را در برابر مصالح نظام دینی جمهوری اسلامی» به رسمیت بشناسد.

«پشتیبانی از حقوق بشر در ایران و آزادی همه زندانیان سیاسی عقیدتی و آنها که برای دگراندیشی زندانی هستند» و نیز «پشتیبانی از اراده ملت ایران برای گذار خشونت‌پرهیز به سوی سامانه‌ای دموکراتیک و سکولار، از طریق برگزاری همه‌پرسی آزاد و عادلانه» از دیگر خواسته‌های امضاکنندگان این نامه از رییس جمهوری آمریکا است.

آنان تاکید کردند که شرایط سیاسی امروز در ایران و خاورمیانه «فرصتی تاریخی» را برای مردم ایران فراهم کرده، تا پس از «یک سده مبارزه خشونت‌پرهیز برای دستیابی به سامانه‌ای دموکراتیک و سکولار، به حاکمیت ملی دست پیدا کنند.»  

منوچهر بختیاری (پدر پویا بختیاری)، زرتشت احمدی راغب،‌ مجید قاضی‌پور،‌ عیسی خان حاتمی، یاسمین حنیفه طباطبایی، بهفر لاله‌زاری، ‌نرگس منصوری، فرنگیس مظلوم،  محمد نوری‌زاد،‌ فاطمه سپهری،‌ حشمت الله طبرزدی و کوروش زعیم، از امضاکنندگان این نامه هستند.

تعدادی از امضاکنندگان پیشتر دو بیانیه ۱۴ امضایی را برای استعفای علی خامنه‌ای از مقام رهبری جمهوری اسلامی نوشته و منتشر کرده بودند. 

همچنین بسیاری از امضاکنندگان اکنون با اتهام‌های سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی به سر می‌برند یا پیشتر زندانی شده‌اند.

این کنشگران سیاسی و مدنی در نامه خود به بایدن همچنین نوشتند که رژیم جمهوری اسلامی «میلیاردها دلار به دست آمده از توافق هسته‌ای ایران را همچنان برای صدور ایدئولوژی تمامیت‌خواه خود با تأمین بودجه شبکه‌های تروریستی، توسعه فناوری موشکی خود به عنوان اهرم تهاجمی ‌در سلطه بر خلیج فارس و فراتر از آن، ادامه ایجاد آشوب در منطقه خاورمیانه» استفاده کرد.

آنان در این نامه، به اعتراضات سراسری سال‌های اخیر در ایران و عدم مشارکت اکثریت مردم در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی نیز اشاره کردند.

امضاکنندگان با اشاره به صلح اخیر برخی کشورهای عربی با اسرائیل، از کاهش تدریجی نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه خبر داده‌اند و نتیجه‌گیری کرده‌اند که «حکومت دینی جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.»

 

پول نان ما کجاست ...؟

سروده اى از خانم دکترصدیقه وسمقی كه روز گذشته بازداشت شد.
  
این پول نان ماست،
که در ویرانه های دمشق
در کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز،
دفن می شود...
زنی در خیابان
به یک قرص نان
خود را می فروشد
آن سوتَرَک مردی
گرده نانی را
از دست عابری می رباید
ما گرسنه
در کوچه های غربت این شهر
پرسه می زنیم
و می دانیم
که دست های کثیفی
نان ما را
از سفره های مان ربوده است
این پول نان ماست ،
که در هزار توی دالان های پنهان
کیک زرد می شود
برای تزیین بساط بیداد !
پول نان ما ،
موشک هائی است
که به اسرائیل می رسد
زود تر از آنکه
آب و نان ،
به " ورزقان " و "اهر" برسد !
نگاه کن !
این پوکه های گلوله
این لاشه های تانک ،
پول نان ماست ،
که در خیابان های حمص ریخته است !
این پول نان ماست ،
که در ویرانه های دمشق
در کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز
دفن می شود
این پول نان ماست ،
که در کوچه های حلب
پیش چشم جنازه ها
برای یک بازنده هزینه می شود
بازنده ای که قبل از بازی باخته بود !
پول نان ما ،
بذرهای دروغ و فساد است
که بر زمین پاشیده می شود
تا شاید برزگری خام اندیش
آرزوهای پوچ خود را
از آن درو کند
پول نان ما ،
هیزم هائیست که در هر سو
آتش می افروزد
و در آتش می سوزد
پول نان ما ،
تفنگ هائیست
که هدف های اشتباه را نشانه گرفته است
پول نان ما ،
پایگاه اتمی بوشهر است
که غبار یک عمر سفاهت حاکمان
بر آن نشسته است
پول نان ما ،
باج هایی است
که در جیب های چین و روسیه
ورم کرده است !
پول نان ما ،
مزد سردارانی است
که سرها را به دار می کنند
و لب ها را می دوزند ،
تا گرسنگان نفهمند گرسنگی تقصیر کیست !
پول نان ما ،
منبری است
که واعظی ابله بر آن نشسته است
و به ما می آموزد ،
گرسنگی تقصیر خداوند است
گرسنگی ،
بشارت ظهور یک منجی است !
و ما می دانیم
این تقصیر ماست
که ابلهی بر منبر نشسته است
این تقصیر ماست
که خیره سری بر مسند نشسته است
ما می دانیم ،
محصول بذرهای دروغ و تزویر
و خارهای ترس و سکوت
جز قحطی نیست
پول نان ما را قماربازان ،
در قمارخانه های سیاست و قدرت
باخته اند
اکنون
ما مانده ایم و فرزندانی ،
با آرزو های سبز و جوان
و خانه ای با تیرک نازک
آنقدر نازک
که به لرزیدنی فرو می ریزد
و ما زنده ،
زیر آوارهای آن می مانیم
هان !ا
فردا که از خواب برخیزیم ،
ما را
و فرزندان ما را
و خانه ما را نیز
باخته اند.
"سازمان زنان ایران"

قصه و غصه ...

گفتنی داشتیم اگر ، کو‌ حس و حال ...

کو کجاست آن گفتنی ، آن قیل و قال ...

روزگاری حس و حالی داشتیم ...

قصه ها ، جا و مجالی داشتیم ...

روزگار بگذشت و دل پر غصه شد ...

غصه ها در دل ، دهان پر قصه شد ...

نیمه های شب چو بیداریم چو مست ...

قصه ها داریم ز بالا ، زیر و پست ...

دل اگر رنجیده شد ، درمان چه شد ...

درد ز درمان ست و درمان را چه شد ...

نیست اگر جامی ز می ، کو چاره اش ...

ساغر و ساقی و می ، شد چاره اش ...

ساقیا جامی بده ، پر کن پیاله از شراب ...

ساغر و پیمانه را پر کن ، بکن حالم خراب ...

دوش ...

دوش دیدم که پریشان خاطری اندر بیابان ...

غرق خاطر در خیالت در پی دیدار جانان ...

رفت و رفت ، محو شد ز پیچ جاده ی صاف ...

دیدگان نمناک و غمگین در یاد آن تیرهای مژگان ...

گفتمش ، گفتا ...

گفتمش ، گفتا که حالم خوش نیست ...

گفتمش ، گفتا نه شیرین ، ترش نیست ...

گفتمش ، گفتا که تلخ گشت کام من ...

گفتمش ، گفتا ببین احوال من ...

گفتمش ، گفتا شبم هست روز من ...

گفتمش ، گفتا ببین هر روز من ...

گفتمش ، گفتا که جان رفت از برم ...

گفتمش ، گفتا که جان هست دلبرم ...

گفتمش ، گفتا که هم جان هست و جان ...

گفتمش ، گفتا که جانان هست و جان ...

گفتمش ، گفتا مپرس احوال من ...

گفتمش ، گفتا که این ست حال من ...

بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف به مناسبت سالگرد فاجعه انهدام هواپیمای اوکراینی

یک سال پیش، درست در حوالی همین روزها بود که کم‌کم قادر بودیم نگاه‌مان را از ردّ خون‌های برجای‌مانده در خیابان بگیریم ، که آسمان گلگون شد ؛ سرهامان پر از هیاهوی هزاران سؤال بی‌جواب بود ، هنوز نمی‌توانستیم بفهمیم که چرا به سر شلیک کردید ، که بهت‌زده و حیران ، نگاه‌مان به آسمان خشکید ، لحظه‌ای سکوت و هیاهوی جدیدی در سرمان با جریان اولین قطرهٔ اشک ، غوغا کرد ؛ «چرا زدید؟».

سیل غم که از آسمان بارید و اشک‌هایمان که دستان آسمان را گرفت ، جوی خون در خیابان‌ها که با باران خون از آسمان پیوند خورد و خون‌مان را در رگ‌هایمان به جوش آورد ، صدای مهیب انفجار که سکوت شب را شکست و حنجره‌هایمان را به جوش‌وخروش انداخت ، فریاد زدیم ، فریادی از اعماق وجود خشمگین‌مان ، برآمده از اعماق قلبی داغ‌دار ، مشت‌های گره‌کرده‌ای در انتظار پاسخ ، چهره‌هایی برافروخته‌ در انتظار عذرخواهی و قلوب دردمندی در انتظار اجرای عدالت ، فریاد زدیم و پاسخ خواستیم ...

اما دریغ از ته‌مانده‌ای وجدان و کورسویی آبرو ...

ادامه نوشته

خدای مملی ...

آقای مهاجرانی وزیر ارشاد آقای خاتمی ، زاده روستای مهاجران از توابع اراک است، ایشان قلم شیرینی دارند و کتابی دارد به نام حاج آخوند که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اوست و اینک خاطره ای 

از کتاب «حاج آخوند » تحت عنوان "خدای مملی"

《حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر، در روستای مهاجران زندگی می کرد و معروف و مشهور به «حاج آخوند».

اما حاج آخوند چیز دیگری بود !

روحانی،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می‌گذشت

آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه ما بود و هم معلم، خوب درس می‌داد. تا این که یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد.

 حاج آخوند روز اول حضور در کلاس گفت : 

بچه ها، امروز ما می‌خواهیم درباره خدا صحبت  کنیم، فرقی ندارد ارمنی باشید و یا مسلمان، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می‌زنیم، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته‌اید و می‌خواهید با خدا حرف بزنید.

  حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می‌زند؟ و از خدا چه می خواهد؟

در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت : 

حاج آخوند، حاج آخوند، اجازه من بگویم؟ 

حاج آخوند گفت: بگو پسرم!

مملی گالش‌های پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می‌آمد، مملی چشمانش را بست و گفت:

خداجان، همه زمین‌های دنیا مال خودته. پس چرا به پدر من ندادی؟ این همه خانه توی شهر و ده هست، چرا ما خانه نداریم؟ خدا جان، تو خودت می‌دانی ما در خانه‌مان بعضی شب‌ها نان خالی می‌خوریم، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد!

 خداجان، گاو و گوسفندم نداریم. 

اگر جهان خانم به ما شیر نمی‌داد ،خواهرم گرسنه می‌ماند و می‌مرد ! خدا جان، ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده‌ایم. اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی‌داد، توی خانه ما عید نمی‌شد.

کلاس ساکت ساکت بود، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.

حاج آخوند روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه می‌کرد، بعضی بچه‌ها گریه می‌کردند.

حاج آخوند آهسته گفت: حرف بزن پسرم، با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!

مملی گفت: اجازه ! حرفم تمام شد.

حاج آخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت : 

بارک اله پسرم، با خدا باید همین جور حرف زد.

کلاس تمام شد و حاج آخوند به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری‌اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود، به خانواده مملی بخشید. 》

و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبک مملی با هم بخوانیم

خدای مملی روحانیت ما را به راه راست هدایت کن

خدای مملی قرآن را بار دیگر به مجتهدین و علمای ما یادآوری کن

خدای مملی به اختلاسگران بفهمان این ملت دیگر رمق ندارد لطفا انصاف داشته باشید

خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که کارگر و معلم ما نمی توانند با این حقوق زندگی کنند چه رسد تولید کنند و رونق اقتصادی بیافرینند 

خدای مملی به مسئولین ما یادآوری کن عدالت در بین مردم کم ارزش ‌تر از آزادی از دست مستکبر خارجی نیست

خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که اختلاس و غارت و چپاول مردم با بگیر ببند درست نمی‌شود بلکه با آزادی نقد و اقتصادی شفاف و بدون رانت حل می‌شود

خدای مملی بار دیگر به مسئولین ما بگو قانون اساسی را یک بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند

خدای مملی به مسئولین ما بفهمان من لا معاشَ له لا معادَ َله کسی که معاش ندارد معاد هم ندارد

خدای مملی اخلاق محمد (ص ) و شیوه زندگی و حکومت علی (ع) را بار دیگر به مسئولین ما یادآوری کن 

خدای مملی به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند

انحصار در فهم دین، کمر اندیشه ورزی را شکسته

خدای مملی به مملی ها بیاموز که تقصیر خدای آسمان نیست بلکه مقصر خدایان زمین هستند که پدرت کار ندارد، زمین و گاو ندارد

خیمه نشین ...

دوش بود وقت سحر آب حیاتم دادند ...

جرعه ی ناب شراب ، شراب نابم دادند ...

لب زدم نوش و می و جام شراب و ساقی ...

بی خبر گشتم و مست ، همره گل در باغی ...

تا سحر خیمه نشین بودم و مخمور و خراب ...

با لب تشنه نشستم به بر چشمه ی آب ...

نه چشیدم نه شنیدم نه رخ یار دیدم ...

صحبت اهل دل و زمزمه ی یار دیدم ...

در افق محو گلستان خیال با بلبل ...

در کویر تا به سحر ، صحبت نخل بود با گل ...

تا کویر هست و گلستان به بیابان پر گل ...

نخل چو شمع باشد و پروانه کویر و بلبل ..‌

ول کن ول کنم ...

دیشب منزل خواهرم مهمان بودم ...

موقع صرف شام ، تکه ای ته دیگ داخل بشقاب گذاشتم و مقداری ماست روی آن ریختم که نرم بشود و بشود راحت الحلقوم ...

ناگاه ذهن رفت به سالها قبل ...

سال ۷۰ الی۷۲ تهران ، دانشکده امور تربیتی ...

استاد طباطبایی ...

استاد مسلم آمار ...

ایشان استادی بمعنای واقعی استاد ...

بسیار مسلط و مبرز و توانمند و ...

چهره ای جدی و مهربان ...

از قرار ایشان پسر عمه ی مرحوم هاشمی رفسنجانی بود ...

گاهی بعد از اتمام درس و ... مطالبی عنوان میکرد ...

روزی تعریف میکرد که در دوران جوانی و در روستای خودشان ، بافتخار یکی از اقوام که از حوزه ی علمیه برگشته بود ( ظاهراً مراد و منظور مرحوم هاشمی رفسنجانی بود ) مراسم میهمانی و  شام برگزار بود ...

ایشان نقل میکرد آن طلبه ی جوان ( احتمالا هاشمی رفسنجانی ) کنار من نشسته بود ...

ایشان نقل میکرد : وقتی برای خودش پلو کشید ، یک تکه ته دیگ هم برداشت و کنار بشقاب گذاشت و روی آن کلی سبزی قورمه ریخت که نرم شود و ...

ایشان بعد از دقایقی رفت سراغ ته دیگ ، ولی ته دیگ نبود ...

مانده بود هاج و واج ...

جوان بود و خجالت می‌کشید که چیزی بگوید یا ...

ایشان می‌گفت : دوباره ته دیگی برداشتم و گذاشتم کنار بشقاب و حسابی قورمه سبزی ریختم روی آن و مشغول خوردن بقیه ی غذا شدم ...

بعد از چند دقیقه رفتم سراغ ته دیگ ، ته دیگی که دیگر نبود ...

استاد با خنده گفت : حدس زدم باید کار همین طلبه ی جوان باشد ...

بار دیگر ته دیگ برداشتم و خورشت ریختم روی آن و ...

البته اینبار زیر چشمی مراقب بودم که ببینم کار کار کیه ...

دو سه دقیقه ی بعد ، طلبه ی جوان ( احتمالا هاشمی رفسنجانی ) آرام چنگال را فرو کرد در ته دیگ ...

استاد با خنده ای قشنگ و با صدایی نرم و مخملی تعریف میکرد ، من همان اول که کنار سفره نشستیم و غذا را آوردند و کشیدیم ،  دیدم که این طلبه یک تکه سینه ی بزرگ مرغ را زیر پلو جاسازی کرده ، نامردی نکردم و همزمان چنگال را فرو کردم داخل دیس برنج و زدم به هدف ( سینه ی مرغ ) 

دیالوگ قشنگ و ماندگار ...

طلبه : ول کن ...

استاد : ول کن ول کنم ...

طلبه : ول کن میگم ...

استاد : میگم ول کن ول کنم ...

ول کن زشته ...

ول کن ول کنم ، زشت نیست ...

خلاصه ، طلبه دید نمیشه دل از سینه ی مرغ کند و ...

ول کرد و ول کردم ...

 

افسانه ی خیالی ...

در کوی می پرستان ، ما را گذر ندادند .‌‌..

زیرا که پیش از این هم ، بودیم ز می پرستان ...

آواره گشته ایم ما ، در کوی بی نشانان ...

پیشتر مگر نبودیم ، از خیل بی نشانان ...

از کوی عاشقان هم ، راه گذر ندادند ...

افسانه بوده شاید ، داستان دل ستانان ...

روزی به حال زارم ، اینگونه کن نظاره ...

بیهوده گشته آغاز ، اینگونه گشته پایان ...

شاید به روزگاران ، افسانه ی خیالی ...

در خاطر و خیالی ، بودیم به یاد یاران ...

با محتسب بگوئید ، احوال ما مجوئید ...

دیریست که رفته ایم ما ، از جمله یاد یاران ...

باز نیمه های شب شد ، باز هم خیال و افسون ...

تا صبح طلعت یار ، تا صبح عشقبازان ...

دیدار روی ماهش ، از خاطرم گذر کرد ...

در خلوت کویری ، نخل و شراب و باران ...