محرم و ...

راستی ، زیر پرچم یزید ، برای حسین ، بر سر و سینه زدن ، چه مفهومی دارد ؟ 

امسال محرم ، پیش درآمدی داشت در خوزستان ...

تعزیه ای برپا بود ...

یزیدیان کشتند تشنگان خوزستان را بجرم تشنگی ...

و مجالس روضه برپا کردند و اشک ریختند بر حسین و خاندانش ...

و چه آسوده چشم بربستیم بر یزید و یزیدیان زمان و زیر پرچمشان ، یزید را لعن میکنیم و بر حسین اشک میریزیم ...

کاش ، کوفیان را ملامت نکنیم ...

کوفیان را روسفید کردیم امسال ...

ای کوفیان ، آسوده بخوابید که یزید بیدار ست ...

 

به نام خداوند جان و خرد ‌‌...

به نام خداوند مار و نهنگ ...

خداوند ماهی ، خدای پلنگ ...

به نام خداوند جان و جهان ...

خداوند روزی ده و مهربان ...

به نام خداوند عشق و جنون ...

خداوند مجنون که دل داشته خون ...

به نام خداوند جان آفرین ...

خداوند آغاز و پایان و هم آخرین ...

به نام خداوند عشق آفرین ...

خداوند عاشق به معشوق قرین ...

به نام خداوند روز جزا ...

خداوند بخشش ز جرم و خطا ...

به نام خداوند ناهید و تیر ...

خداوند پیک و خدای سفیر ...

به نام خداوند معشوقه ها ...

خداوند شعر و هنر پیشه ها ‌...

به نام خداوند راه و سفر ...

خداوند حافظ ز شَرٌ و خطر ...

به نام خداوند خوش رنگ و بوی ...

خدایی که زیبا کند گفت و گوی ...

به نام خداوند دشت و کویر ...

خداوند نخل و خدای دلیر ...

به نام خداوند دیدار و یاد ...

خداوند دیدار در آن برف و باد ...

به نام خداوند جانان و جان ...

خداوند آشکار ، خدای نهان ...

به نام خداوند مهر آفرین ...

خداوند زیبا بر او آفرین ...

به نام خداوند پایان ِ کار ...

خداوند نور و خداوند نار ...

به نام خداوند عشق های پاک ...

خداوند ناراضی از غیر پاک ...

به نام خداوند پرواز و راز ...

خداوند عاشق ، خداوند ناز ...

منم ...

هم این منم ، هم آن منم ...

معنا و بی‌ معنا منم ...

مجنون منم ، لیلا منم ...

مجنون بی لیلا منم ...

در پیش چشم آسمان ...

پیدای ناپیدا منم ...

در فرصت دلدادگی ...

شیدا تر از شیدا منم ...

در این کویر تشنگی ...

تشنه در این دنیا منم ...

بی رفیق بی همدمی ...

تنها تر از تنها منم ...

گفتا به روز عاشقی ...

لیلا تر از لیلا منم ...

در این سرای عاشقی ...

رسوا تر از رسوا منم ...

هم در زمین و زیر آن ...

بالاتر از بالا منم ...

گویی به صحرای سخن ...

هم آب و هم دریا منم ...

سفر ...

بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کردم دوش ...

همه خندان و به شادی و من اما خاموش ...

وه چه فرخنده شبی بود و چه شیرین سخنی ...

لب داغ و دهن داغ و چه سوزان سخنی ...

بوی موی و سخن مرد هزار ساله ی پیر ...

سخن از مهر و وفا بوده و این دل چو اسیر ‌‌...

به هزار مشغله تا اوج بلا رفتیم باز ...

سخن از دوستی و عشق بود که باز شد آغاز ...

به سفر رفت و کویر در دل صحرای سحر ...

نخل و این اشک دو‌ چشم راهی دریای سفر ...

نگران تا که رود تا که بباز آید باز ...

چشم نخل راهی دریای کویر باز ست باز ...

گذر از کوچه ...

دوش وقت سحر از کوچه گذر کردم دوش ...

دیدم آن اردک خوش منظر و زیبا با دو گوش ...

غرق بازی و تمنا و هزار گفت و شنود ...

همه بود همهمه ی خنده و شوخی و سرود ...

رفتم از کوچه ی مهتاب و شدم کوچه ی گل ...

دیدمش مست حضور همچو گلی بر رز و مُل ...

خنده مستانه و دیوانه ی مست ، مست شراب ...

پا به پای ِ شب شعر ، اردک کیفور ِ در آب ...

همه صحبت ز ملخ بود و یکی شعر زباب ...

نه کویر بود و گلستان و یکی جوی سراب ...

رفتم آرام به ته ِ کوچه ی بن بست عقیق ...

دگر هرگز نشده صحبت از آن عهد عتیق ...‌

بنگر نخل پریشان به بیابان و لبانش تشنه ...

دل خونین و همه زخمی در آنش دشنه ...

آدم شده عدد ...

دیروز خبر رسید همسایه ی دیوار بدیوار که چند روز پیش سوار بر دوچرخه تصادف کرد و حال مساعدی نداشت ، فوت کرد ...😔

رهبری دیروز در یک پیام تلویزیونی اعتراف کرد روزانه حداقل پانصد نفر از ملت ایران بعلت ابتلا به کرونا از دنیا میرن ...😔

ولی بقدری ریلکس از مردن انسانها حرف میزد که گویی رهبر کره شمالی منع قانونی ورود واکسن های آمریکایی و انگلیسی ( واکسن هایی که زودتر از همه بازار آمده بود و کارآیی بالایی نیز داشت ) را در یک سخنرانی رسمی اعلام کرد و خیلی مغرورانه گفت ورود واکسن آمریکایی ( فایزر ، همون واکسن که خیلی از آقایون تزریق کردند ) ممنوع هست و از زمان ممنوعیت ورود واکسن غربی ، آمار مرگ و میر بشکل تصاعدی و وحشتناک بالا رفت ...

راستی خون این تعداد مبتلا به کرونا و فوت شدگان ناشی از بی کفایتی مسئولین در واردات و تولید واکسن و داروهای مکمل ( دریغ از سرم و اکسیژن و ‌...) پای کیست ؟

مگه میشه کسی خیلی راحت واردات واکسن را ممنوع کنه ولی خودش و دار و دسته و دور و بری ها و مسئولین غیر مسئولش از همان واکسن یا واکسن مشابه تزریق کنند ولی ملت بیچاره در بدر دارو و واکسن و ...

جالبه در مورد تعطیلی دو هفته ای ( پیشنهاد وزارت بهداشت ) خیلی راحت اعلام می‌کنه چون موضوع تخصصی هست من دخالت نمیکنم ...😳

تازه متوجه شدم تخصص ایشان در زمینه ی تشخیص واکسن و دارو هست ...🤔

راستی کدام پدر در حق فرزندان و خانواده ی خودش چنین بلاهایی میاره که ایشان آورده ...

روزی پانصد نفر میشه هفته ای سه هزار و پانصد نفر و ماهانه پانزده هزار نفر ...😳🤔😔😡

و اگه آمار تصاعدی بیشتر نشه ( که بی شک بعد از مراسم محرم و صفر حتما میشه ) سالانه حدود ۱۶۰ هزار الی ۱۸۰ هزار نفر بر اثر کرونا از دنیا میرن و خون جمعیتی معادل دو استادیوم یکصد هزار نفری ، پای همین حضرات بی فکر و اندیشه هست و تاریخ بزودی قضاوت می‌کنه و بعنوان جنایت علیه بشریت ، چه باشند و چه نباشند ، بر علیه آنها اقامه ی دعوا می‌کنه ...

 

جرعه ای شراب ناب ...

https://s19.picofile.com/file/8435012542/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B7%DB%B5%DB%B7.jpg

پلک زدی اگر شبی ، مترس که تا سحر ز تو ...

چشم نمی‌برم مباد ، که گم کنم خیال تو ...

جام می و شراب ناب ، تاک و رز و پیاله را ...

ببوس و جرعه ای بنوش ، شراب ناب شَوَم تو را ...

بوسه ی شراب ...

دُرد ِ شراب من چرا ، سوی خُم و خیال شوی ...

مست ز بوسه ی شراب ، دُرد ِ شراب من شوی ...

وقت سحر به وقت مِی ، پیاله کن پر از شراب ...

مست و خمار ز بوی مِی ، چو تاج سر به سر شوی ...

خرقه ی عاشقی ...

حال منم خراب چو تو ، ز عشق جاودانه‌ای ...

بوسه بده تو جام می ، بوسه ی هر شبانه ای ...

خرقه ی رند عاشقی ، ز تن برون کنم اگر ...

مست ز شراب ناب لب ، اگر دهی پیاله ای ...

رقص کلام ...

https://s18.picofile.com/file/8435112692/IMG_20210525_WA0026.jpg

من با تو می‌گویم کلام ...

از این کلام تا آن کلام ...

در فرصتی هر صبح و شام ...

باشی چو شاه و من غلام ...

با یک کلام گردم اسیر ...

من چون غلام باشی امیر ...

در ماجراهای اخیر ...

من زر خرید و چون اجیر ...

من تشنه ام باشی چو آب ...

من خسته ام تو عین خواب ...

من شعر و تو همچون کتاب ...

هر چه بگویم از تو ناب ...

رقص کلامت آرزوست ...

دیدار رویت آرزوست ...

عطر تنت خوش عطر و بوست ...

عطر کلامت گفتگوست ...

با هم شویم تا انتها ...

از درد و غم گردیم رها ...

شعر و غزل با هم صدا ...

با جان و دل باشیم فدا ...

پرواز و هم پرواز شویم ...

از ابتدا آغاز شویم ...

هم شعر و هم آواز شویم ...

هم دل شویم ، همراز شویم ...

با قدسیان در شور و نور ...

چون کودکان پر شر و شور ...

در اوج پرواز در خیال ...

مهمان جشنی در خیال ...

باشیم ضیوف در میکده ...

با جام می در بتکده ...

دیوار معبد گر بلند ...

در اوج پرواز سر بلند ...

غزل ناب عشق ...

https://s19.picofile.com/file/8435012542/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B7%DB%B5%DB%B7.jpg

گفتی از آن غزل ناب پر از عشق اگر گفته شود پاک شود ذات پلیدی و پلشتی و به دل نور بگیرد همه چون ماه جهان تاب و یکی چون گل خوشبوی محبت که چو خندد بشود لعل لبش چون صدف ناب پر از شعر و ادب از گل گلزار حیا در نظر ماه که در هر سحری با گل خندان بشود خواب و در آن محفل رؤیایی و خلوت به نظر چون خم ابروی کمندت به پریشانی باد گیسوی مستت بشود جام پر از آب حیاتم ...

باز هم از عشق بگو ای که به محفل بشوی چون قَمَری در نظر این دل زارم به کویر محرم راز بر دل زار تا که بخندی و یکی گوش فلک از پی آن خنده ی آواز قشنگت بنوازد دل این نخل بجا مانده در این وادی ایمن به کویر بر لب این چشمه ی پر آب و شراب بر لب این تشنه ی بی آب و ............

سالگرد سقوط ...

۴ سال پیش در چنین روزهایی ( اواخر مرداد ) فصل رسیدن شالی و برنج و خرما و انجیر ، بعد از یک مأموریت شبه اداری به روستا ، منزل خواهرم ، رفتم ...

عصر بود و هوا بس ناجوانمردانه گرم بلکه داغ ...

کمی زیر وزش باد پنکه دراز کشیدم بلکه از گرمای بیرون به خنکای درون پناه ببرم و چرتی در حد خواب اصحاب کهف زده باشم که تازه چشمانم گرم افتاده بود که ناگهان در خواب سرفه ام گرفت ( نه بابا ، کرونا کجا بود اون موقع 😳🤔😋)

خلاصه سرفه امان از من برید و خواب از چشمان پرید و خودم چون فنر جهیدم ...

گویی فرشته ی مرگ ( جناب مستطاب ملک الموت ، حضرت عزرائیل عزیز ) زیر درخت انجیر منتظر بود ...

رفتم داخل باغ و بین دو درخت گردو و انجیر ، مخیر ماندم که از کدام بالا بروم ( هنوز هم که هنوزه ، چیزی در وجودم هست که موجب میشه از درخت بالا برم و کلا از بالا بلندی خوشم بیاد ) 

درخت انجیر را انتخاب کردم و رفتم بالا و شروع کردم چیدن و خوردن و چند دانه هم در جیب جای دادن ...

وقتی تمام انجیرهایی که پخته و دم دست بودند را چیدم و قصد داشتم از درخت پایین بیام چشمم به یک انجیر سیاه و درشت و پخته افتاد که شیره از وسطش زده بود بیرون یعنی شیرین شیرین ( انجیر خورها می‌دونن وقتی وسط انجیر شیره داره یعنی چی)

تکه چوب خشکی همان بالای درخت پیدا کردم و شاخه ای که این انجیر خیره سر در نوک آن ، خودنمایی میکرد و بقصد اغوای کودک درون عشوه و طنازی میکرد را بسمت خودم کشیدم ...

شاخه که خم شد و دستم به انجیر رسید ، ناچار دست دیگرم را از شاخه ای که جهت حفظ تعادل نگه داشته بودم بقصد چیدن رها کردم ، بمحض اینکه دستم به  شاخه ی حامل انجیر رسید و انجیر را چیدم ، شاخه شکست و تعادلم بهم خورد ،سریع ( بقول آذری زبان ها ) در ایکی ثانیه شاخه ی دیگری را گرفتم ولی دریغ ...این شاخه هم شکست و ...

با یک چرخش ۱۸۰ درجه با پشت و کمر بزمین افتادم و اتفاق خاصی نیفتاد ، سعی کردم قبل از اینکه کسی متوجه و نگران شود ، از جا بلند شوم که متوجه شدم چیزی نشده ، الا اینکه کمرم شکست ...

و صد البته ،صد شکر که دقیقا جایی که بزمین خوردم درست بین یک سنگ بزرگ و یک تنه ی قطع شده ی درخت بود که بفاصله ی حدود نیم متر از هم قرار داشتند و من درست وسط اینها سقوط کردم که اگر روی سنگ افتاده بودم بی‌شک شکستگی شدیدتر و احیانا قطع نخاع میشدم و اگر روی تنه ی قطع شده درخت افتاده بودم که مرگ حتمی بود چون از یک سمت بدنم فرو میشد و از سمت دیگر خارج میشد و امکان زنده مانده زیر صفر بود ...

دیروز هم در همان حال و هوا به منزل خواهرم رفتم و دامادم که شنید در حال رفتن به روستا هستم ، لطف کرد و بقصد چیدن انجیر از همان درخت بالا رفت و تقریبا یک سطل را تا نیمه از انجیرهای رسیده و شیرین پر کرده بود که همزمان با ورود به داخل حیاط ، شاخه شکست و دامادم از درخت افتاد ...

شکر خدا آسیب خاص و جدی ندید ...

شاید هنوز عمر من به دنیا مانده چون خواهرم اصرار داشت که صبر کن که فلانی ( من ) بیایم و با هم بچینید و از جایی که خودم می‌دونم اگه زودتر رسیده بودم حتما از درخت بالا رفته بودم و یا زیر همان شاخه مشغول چیدن میشدم که در هر دو صورت ،ممکن بود مأموریت جناب عزرائیل ، دیروز باتمام می‌رسید ...

فعلا که تا اینجا دو هیچ بنفع من ولی می‌دونم عزراییل برنده ی نهایی ست ...

چشم را باید بست ...

چشم‌ها را باید بست ...

گاه باید چیزی ندید ...

نه کلاغی بر درخت ...

نه وزغ را در باغ ...

آب گاه گِل باید ...

دست و جان باید شست ...

آب اگر تیره و تار ...

یا کلاغی بر دار ...

وزغ و موش و مگس ...

مارمولک روی درخت ...

آسمان رنگ خزان ...

تپش قلب و قلم ...

زیر چشم باید دید ...

حرمت جان و علف ...

زندگی گاه زیباست ...

گاه ولی زیبا تر ...

آب را گُل بکنیم ...

عطر گل بوی بهار ...

صحنه پیوسته بجاست ...

نغمه خوان کو ، به کجاست ...

یاد بادا ...

یاد باد روز قشنگ ، نیمه شب ، نزدیک صبح ، در دل گرمای کویر ، آفتاب چون گل رخسار تو یا صورت تو بوده یکی قرص تمام از مه و خورشید که یکی گوی چو آتش به زمین شعله زنان هلهله ی رقص و من و تو شده ایم مست و خرامان ، در عطش ِ جرعه ای از عشق جگر سوز خیال در وسط دشت ِ گلستان ز شراب چشمه ی ناب از دل یک سنگ سیاه چون شب دیجور و یکی ماه درخشان وسط ظهر به خیال همچو یکی لؤلؤ و مرجان و یکی چشمه ی بی آب زلال بر لب عطشان و همه غلغله و موی پریشان تو در قامت زیبای تمنای نگاه سایه ی یک موی سیاه در وسط چشمه ی خورشید نگاهت که ز دل دور کند آن مهر فزون گر چه نگاهت به تمنای نگاهت نکند هلهله و شور و نوا با گل رخسار یکی گوی پریشان و سیاه در وسط دشت پریشانی و ظلمت کده ی شعر پریشان و همه ی شعر و غزل های دو چشمان سیاهت ...

با باده خوشیم ...

مائیم که از باده ی بی جام خوشیم ...
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم ...
گویند سرانجام ندارید شما ...
مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم ...
مولانا
ما نیز ز باده ی جام دل افزا خوشیم ...
هر صبح و شب و شام و سحرگاه خوشیم ...
گوئیم اگر ما نداریم سرانجام ، سرانجام ...
با باده ی این باده پرستان خوشیم ...

درگذشتی دیگر ...

دقیقه ای پیش خبر درگذشت یکی از دوستان و همسایه های قدیمی که قریب چهل سال در یک کوچه با هم همسایه بودیم و زندگی کردیم ، انرژی دیگری از احوال ما کم کرد ...

عجیب اینکه این دوست عزیز هم نامش محمد بود مانند برادر عزیزم ...😢

گمانم بعد از محمد نوبتی هم باشه نوبت علی باید باشه ...🙌

مشاعره ...

دوستان صاحب ذوق می‌توانند با استفاده از سروده های شخصی خویش یا شعرای معاصر یا قدیم در هر ساعت از شبانه روز در مشاعره شرکت کنند ...

طبیعتاً نظرات در این پست بدون نظر مدیر وبلاگ ، بلافاصله و مستقیم ثبت و تایید میشود ...

گفتمش ، گفتا ز گفتن سود هیچ ناید مرا ...

اولین نفر با الف ( مرا ) آغاز نماید ...

پ ن ...

بعداً نوشت ...

دوستان شرکت کننده ، ضمن تشکر صمیمانه از حضور شاعرانه و ادیبانه ی همه ی دوستان ، تا حد امکان ، با نام و آدرس وب در کامنت ها نظر مرقوم شود ...

بوسه ی ساغر ...

باز یادت در دلم امشب قیامت می کند ...

اشک بر چشمان من عرض ارادت می کند ...

از تو مانده خاطراتی تلخ و شیرین یاد من ...

فاصله امشب شده قاضی قضاوت می کند ...

باز دارم یاد از یاد ها به دل ، بیچاره دل ...

باز ببین بیچاره دل یاد قیامت می کند ‌...

اشک و شور و خنده و ناز و‌ نوا و ساز دل ...

بوسه بر لبهای ساغر در نماز ، غوغای قامت می‌کند ...

باورم نیست هنوز ...

https://s18.picofile.com/file/8438737800/IMG_20210729_153729_072.jpg

هنوز در باورم نمی‌گنجد پرواز غریبانه و جانسوز و ناباورانه ات ...

چگونه ۴۰ روز هجرت آسمانی ات و کوچیدنت را آغازیدی که در باورم نیست ...

بر شانه ی کدامین درخت تکیه کنم که نام محمد بر آن حک شده باشد تا پرواز را تجربه کنم ...

راز نهنگ تنها ...

تنهاترین نهنگ دنیا فقط یک قصه نیست ...

شاید تا امروز داستان تنهاترین نهنگ دنیا را شنیده باشید ...

اگر نشنیده اید داستانی جذاب و آموزنده است ...

 

ﺗﻨﻬﺎﺗﺮﯾﻦ ﻧﻬﻨﮓ ﺩﻧﯿﺎ ﻋﻨﻮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ ﺗﺎﯾﻤﺰ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۴ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻭﺍﻝ ﺁﺑﯽ ﺩﺍﺩ ...

ﻗﻀﯿﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﺗﺮﯾﻦ ﻧﻬﻨﮓ ، ﻧﻬﻨﮕﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ۱۹۹۲ ﺗﺤﺖ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻋﻠﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ ...

نهنگ ۵۲ هرتزی  ، ﻧﺎﻣﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺿﺒﻂ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ...

ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﺻﻮﺗﯽ ﺁﻭﺍﺯ ﻭﺍﻝﻫﺎﯼ ﺁﺑﯽ ﺑﯿﻦ ۱۵ ﺗﺎ ۲۰ ﻫﺮﺗﺰ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻬﻨﮓ ، ﻓﺮﮐﺎﻧﺴﯽ ﻣﻌﺎﺩﻝ ۵۲ ﻫﺮﺗﺰ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﻫﯿﭻ ﻧﻬﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻭ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﺒﻮﺩ ...

ﺍﯾﻦ ﻧﻬﻨﮓ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻓﺮﮐﺎﻧﺲ ﺻﺪﺍﯾﺶ ‏« 52 ﻫﺮﺗﺰی ‏» ﻧﯿﺰ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ ، ﺗﻨﻬﺎﺗﺮﯾﻦ ﻧﻬﻨﮓ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻐﻤﻪﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﺍﺵ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ... ‏

« نهنگ 52 ﻫﺮﺗﺰی ‏» ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻓﺮﮐﺎﻧﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﻮﺗﺎﻩﺗﺮ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻓﻌﺎﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﻧﻬﻨﮓ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ، ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﻭ ﻋﺠﯿﺐﺗﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﺧﻮﺩ ﻫﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺴﯿﺮ ﺳﺎﯾﺮ ﻧﻬﻨﮓﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ...

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﻫﺎ ، ﺭﻭﯾﺎﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﯾﺪﻥ، ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻭ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ...
 
چیزی شبیه آواها و نغمه ها و آوازهای عاشقانه ی کودک درون ِ  شلوغ و شیطون و بازیگوش ِ کسی  که توسط بسیاری از آدم بزرگ نماهایی که بویی از عشق و عاطفه و مهر و محبت نبرده اند ،  قابل درک و فهم و لمس و شنیدن نیست ...
 

غروب خورشید طلایی

گاه حرارت یک سخن ...

گاه حلاوت یک نگاه ...

طلوع خورشید در غروبی دل انگیز و زیبا ...

گاه اندکی ...

قدر دنیا نور و گرما و انرژی و زندگی و جاودانگی ...

https://s19.picofile.com/file/8438558476/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B9%DB%B4%DB%B5%DB%B2%DB%B0.jpg

طلوع زیبا ...

طلوع زیبای خورشید از نگاه دوربین ...

https://s19.picofile.com/file/8438558476/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B7%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B9%DB%B4%DB%B5%DB%B2%DB%B0.jpg

شایدم غروب زیبای خورشید دیدی اش ...

جالب اینکه طلوع و غروب خورشید می‌تونه یکجور و یکرنگ باشه ...

جهان هستی از یکرنگی تا هزار رنگی ، هر رنگ و هر چند رنگ ، زیباست ... اما ، امان از آدمی ... کافیه یک رنگ بر رنگش اضافه بشه ...