دوش بود تا به سحر خواب نبود در چشمم ...
بی خبر از خود و با یاد تو خواب از چشمم ...
رفتم از صومعه جامی ز شراب آوردم ...
خوردمش تا به سحر یاد تو شد در چشمم ...
دوش وقت سحر از غصه نگشتم آزاد ...
بنده ی مهر تو شد ، مهر تو شد در چشمم ...
ساقی و ساغر و پیمانه ی می ، جام شراب ...
جملگی محو شدند وقتی شدی در چشمم ...
دوش بود یا که شبی وقت سحر ...
دیدمت نیستی و رفتی بگمانم به سفر ...
دیدمت شاد و خرامان و لبت پر خنده ...
چشم پر اشک ولی اشک همه از خنده ...
می سرودی و نوشتی و همه شور و غزل ...
ماجرای همه عشق ، عشق ز آغاز و ازل ...
میشنیدم که به فریاد بلند خنده ی مست ...
غرق شادی و سرور ، روز ازل ، روز الست ...
دیدمت باد و پریشان همه گیسوی تو بود ...
به گلستان خیال ، بوی گل و بوی تو بود ...
به بیابان شدم و در دل صحرا ی کویر ...
نخل بیمار به جادوی دو چشم تو اسیر ...
دوش بود وقت سحر قصه ی دل ناگفته ...
با پری روی خیال راز هزاران گفته ...
دوش بود یاد تو بود ، موی پریشان تو بود ...
باد برد آنچه از آن موی پریشان تو بود ...
در دلم با دل خود گفتم و با موی تو هم ...
باز خاطر همه گیسوی تو بود موی تو هم ...
دوش و دوشینه همه خاطر تو در چشمم ...
به خیالت همه خواب رفت برون از چشمم ...
تا سحر میکده بود و خُم و ساقی و شراب ...
رخ ساغر رخ تو بوده همه در چشمم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ ساعت 2:12 توسط آقا جون (جویا ) ...
|