آرتین و کیان ...

یکی گفت که آرتین یکی چون کیان ...

که بابا و مامان این کشته و آن کیان ...

یکی خود شده کشته و غرق خون ...

یکی دیگری زنده و دل ولی غرق خون ...

یکی زائر شاهچراغ بوده و در سفر ...

یکی دیگری تازه برگشته بود از سفر ...

یکی غرق خون دیده بابای خویش ...

یکی غرق خون پیش بابای خویش ...

چرا کشته های وطن بیش ز پیش ...

شب و روز فضای وطن پر ز نیش ...

هوا وحشی و شد زمین پر ز خشم ...

یکی تیر به پهلو یکی پشت و چشم ...

شب و روز خبرهای ناخوش ز احوال ما ...

نه شادی نه خنده نیاید در اقوال ما ...

پریشان وطن گشته از جور و کین ...

شود صلح و دوستی شود این زمین ...

بودن ... نبودن ...

https://s19.picofile.com/file/8435012542/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B7%DB%B5%DB%B7.jpg

در سرای زندگی بودن نبودن تا به کی ...

روز سخت و روز دلتنگی نبودن تا به کی ...

همدم شبهای تار و نیمه شبهای سکوت ...

لحظه های بی کسی باز هم نبودن تا به کی ...

شب همه تار و سیاه و بی کسی مهمان دل ...

ماه به پشت ابر ولی روشن نبودن تا به کی ...

قصه ی پر غصه ی تنهای تنها در میان ...

در کنار ماه و خورشید و ستاره ها نبودن تا به کی ...

گفتگو دارم به دل چون مدعی در کنج دل ...

بودن اما در سکوت اما نبودن تا به کی ...

چرخ گردون بی خبر از دوست گردیدیم اگر ...

در گذر از کوی دوست بودن نبودن تا به کی ...

باز چه گویم که سخن از دل ندارد وزن ِ قال ...

وزن و آهنگ همره گفتار نبودن تا به کی ...

هر چه گفتیم و سرودیم ، هرچه کردیم قیل و قال ...

سهم ما از عالم هستی نبودن تا به کی ...

کیان ، رنگین کمان ...

کیان پیرفلک.jpg
زادهٔ۱۳۹۲
درگذشت۲۵ آبان ۱۴۰۱ (۸–۹ سال)
مقابل ساختمان هلال احمر ایذه، خوزستان، ایران
علت درگذشتاصابت گلوله

به نام خداوند رنگین کمان ...

خدای کیان و خداوند جان ...

به نام خداوند پیر و فلک ...

خدای کیان ، نام ِ او پیر فلک...

خدای کیانی که نه ساله بود ...

چه زیبا بیان بود و دردانه بود ...

خدای کیان و خداوند خون ...

وطن گشته اینک چرا غرق خون ...

خداوند رنگین کمان خسته شد ...

در آسمان و دعا بسته شد ...

کیان را ببین رنگ رنگین کمان ...

به مرگش شده ماتم اندر جهان ...

تو کز مرگ کودک خوشی ...

نه انسان که کودک کشی ...

کیان شد خداوند رنگین کمان ...

یکی داده جان و یکی داده جان ...

به نام خداوند رنگین کمان ...

به نام خداوند رنگین کمان ...

به نام خداوند رنگین کمان ...

به نام خداوند رنگین کمان ...

رنگ های رنگین کمان کدامند و هر کدام به چه معنا هستند ؟

دوش ...

دوش بود تا به سحر خواب نبود در چشمم ...

بی خبر از خود و با یاد تو خواب از چشمم ...

رفتم از صومعه جامی ز شراب آوردم ...

خوردمش تا به سحر یاد تو شد در چشمم ...

دوش وقت سحر از غصه نگشتم آزاد ...

بنده ی مهر تو شد ، مهر تو شد در چشمم ...

ساقی و ساغر و پیمانه ی می ، جام شراب ...

جملگی محو شدند وقتی شدی در چشمم ...

دوش بود یا که شبی وقت سحر ...

دیدمت نیستی و رفتی بگمانم به سفر ...

دیدمت شاد و خرامان و لبت پر خنده ...

چشم پر اشک ولی اشک همه از خنده ...

می سرودی و نوشتی و همه شور و غزل ...

ماجرای همه عشق ، عشق ز آغاز و ازل ...

می‌شنیدم که به فریاد بلند خنده ی مست ...

غرق شادی و سرور ، روز ازل ، روز الست ...

دیدمت باد و پریشان همه گیسوی تو بود ...

به گلستان خیال ، بوی گل و بوی تو بود ...

به بیابان شدم و در دل صحرا ی کویر ...

نخل بیمار به جادوی دو چشم تو اسیر ...

دوش بود وقت سحر قصه ی دل ناگفته ...

با پری روی خیال راز هزاران گفته ...

دوش بود یاد تو بود ، موی پریشان تو بود ...

باد برد آنچه از آن موی پریشان تو بود ...

در دلم با دل خود گفتم و با موی تو هم ...

باز خاطر همه گیسوی تو بود موی تو هم ...

دوش و دوشینه همه خاطر تو در چشمم ...

به خیالت همه خواب رفت برون از چشمم ...

تا سحر میکده بود و خُم و ساقی و شراب ...

رخ ساغر رخ تو بوده همه در چشمم ...

​​​​​​

قصر خیال ...

هر کسی کو دور شد از عصر خویش ...

عاقبت باید بجوید قصر خویش ...

قصر خواب و قصر رؤیا و خیال ...

آرزوهای بزرگ گاهی محال ...

خواب و رؤیا گاه خیال اندر خیال ...

روح سرگردان در آن خواب و خیال ...

هر کسی یارش به بالینش نشست ...

کوزه ی رنگ و لعاب ش را شکست ...

آن کسی یارش چو ناخوش حال شده ...

همچو مرغ زنده پرپر بال شده ...

در کنار یار نشستن آه خوش ست ...

بی دل و دلبر نشستن ناخوش ست...

سجده ی آخر خیال ...

https://s19.picofile.com/file/8434434134/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B3_%DB%B1%DB%B4%DB%B3%DB%B1%DB%B3%DB%B9.jpg

هر قدم در نفس ِ بوی گل ِ ناب ِ تو در ساحل زیبای خیالم به خیالت گل خوشبوی دو‌چشمان سیاهت که به کاشانه ی دل عطر بهار ِ گل لیموی بهاری به نم ِ برگ یکی نخل بلند در بغل ساحل زیبای قناری به صدای لب خندان ِ یکی چهره ی چون حوری و چون شعر و غزل از لب نی با قدح و جام شراب و خم ابروی کمند و به سرانگشت ستاره که همه در پی ِ گیسوی پریشان تو در باد و نسیم و لب ساحل شده چون شعر پری روی خیال و به آتشکده ی عشق تو چون بوسه به شنهای کف پای بلوری و به دستان پر از مهر تو صد بوسه ی پر ناز و تمنای وصال و شب زیبای یکی کلبه ی بارانی و دریای پر از ماهی زیبای طلایی و یکی مخمل سرخ‌فام و یکی تور عروس بر سر آن خفته ی زیبا که بخفت بر لب دریای هزار موج و بزد بوسه بر آن خط لب دختر عاشق که از عشق وصال شاعر صد قصه ی شعر های طلایی و هزار وسوسه ی عطر تن دختر زیبای بیابان که به دل شوق نگاه داشته به آفتاب زمستانی و گرمای یکی چشمه ی پر شعر و غزل تا به سحر لب بنهد بر لب ساقی و به ساغر بشود کهنه پرست تا که شود مست خراباتی و چون ماه شب چارده از آتش نهراسد بشود همچو یکی لاله ی مستان ِ نگاه شب یلدایی ِ بازار ِ تمنای وصال و شب شعر و غزل و جام شراب و همه در سجده ی آخر بشوند غرق به آغوش خیالش که دو‌چشمان خمارش خبر از باد صبا داده به مشتاق نگاهی که به صحرای خیال رفته به دیدار نگاهش ...

چهره ی خورشید ...

یادگاری در دل و در دیده ام ...

زخم ایام و زمان را دیده ام ...

گم شدن در خاطرات و در غبار ...

نقش زیبای خیال با آن نگار ...

اشک غم در چشم دل ماتم سرا ...

غربت و غم باز در این عالم عزا ...

لحظه ها چون کُنده و پیر و اسیر ...

کُنده در زنجیر و دل ، خُرد و خمیر...

آسمان ِ دل همی باران ِ خون ...

در فراق و غربت و دشت جنون ...

لاله ها واژگون و خونین پیکرند ...

لاله ها از جنس نوری دیگرند ...

آسمان ابری و تاریک و سیاه ...

آه از این عمری که اینگونه تباه ...

فرصت تکرار نباشد ای دریغ ...

چهره ی خونین خورشید در ستیغ ...

در خیال و خاطر و رؤیای یار ...

دل چو خورشید آتش و رؤیای نار ...

چهره ی زیبای خورشید در خیال ...

رنگ سرخ و ارغوانی در خیال ...

حدیث غربت ...

حدیث غربت شنیده ای...

حدیث عزلت شنیده ای ...

حدیث غربت به دشت نور ...

حدیث پیری کنار گور ...

حدیث معما ، حدیث شاه ...

حدیث عشقی به یک نگاه ...

حدیث عشق و حدیث شور ...

حدیث مرغی ز راه دور ...

حدیث غوغا به نیمه شب ...

حدیث دردی به زیر لب ...

حدیث گفتار ز سیم و زر ...

به چرب و شیرین ، به زلف تر ...

حدیث احسان ز می فروش ...

ز پشت ابرو ، ز پشت گوش ...

به ساغر ِ زرّین ز دشت نور ...

حدیث شعر و شراب و شور ...

کلام صلح‌ و کلام لبخند ...

ز یار هندو ، کویر و پیوند ...

خدای بتها ، خدای مهر ...

خدای رنگها ، خدای سِحْر ...

به زلف شبها عروس رؤیا ...

به شهر و روستا صدای تنها ...

به زیر باران ترانه خوانی ...

پرنده ای خیس از او چه می‌دانی ...

صدای ابر و صدای باران ...

صدای شرشر ، صدای ناودان ...

صدای بلبل ، صدای گل ...

صدای انگور ، صدای مُل ...

صدای عشق و صدای جان ...

صدای مُردن به نیمه جان ...

صدای طبل و صدای سنج ...

صدای خلوت به کنج دنج ...

رؤیای خیس کودکی ...

https://s25.picofile.com/file/8455353900/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B9_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B7%DB%B3%DB%B7.jpghttps://s25.picofile.com/file/8455353984/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B9_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B7%DB%B2%DB%B1.jpg

یکی زیباست یکی زیبا ترین ست ...

یکی ناز و یکی هم نازنین ست ...

یکی چون خواب یک کودک به رؤیا ...

یکی افسانه ها و خواب و زیبا ...

یکی چون کودکی همرنگ خواب ست ...

یکی زیباترین زیبا جواب ست ...

یکی چون یک گل ِ زیبای خوش بو ...

یکی دیگر یکی زیبای ِ خوش رو ...

یکی نور و یکی دریای چین ست ...

یکی دیگر چو دریا این چنین ست ...

یکی رو سوی دریا در خیالش ...

یکی صحرا و دریا در خیالش ...

یکی رویای خیس کودکانه ...

یکی در دل نوای شادمانه ...

یکی چون گل گلی پیراهن او ...

یکی پر چین و زیبا دامن او ...

یکی در دشت دور و در کویر ست ...

یکی هم چون درخت یکجا اسیر ست ...

یکی در حسرت از یک جرعه ی آب ...

یکی در جستجوی ماه و مهتاب ...

لاله ها  ...

https://s25.picofile.com/file/8455333634/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B9.jpg

یکی لاله گفت زیر گوش لاله را ...

نگاه کن به دل نقش آلاله را ...

ببین زیر باران که این لاله ها ...

چو لیلی و مجنون و آلاله ها ...


یکی نقش باران یکی نقش باد ...

یکی زیر باران یکی ذکر ِ یاد ...

سر و دوش گذارند در آغوش هم ...

بر ابرها سواران و دستها بر دوش هم ...


بهاران شود فصل این لاله ها ...

ز پاییز شنو آه و این ناله ها ...

گذار دست در آغوش یار در غبار ...

همان یار نیکو خصال خوش عذار...

غنچه ی اسفند ...

این دل به وفای یار چقدر پیر شده ...

از بود و نبود خود ببین سیر شده ...

خاموش تر از هزار و یک شمع خموش ...

صد تکه به یک ضربت شمشیر شده ...

در غربت و در کویر و در دشت خیال ...

مهمان ضیافت ِ شاعر و تدبیر شده ...

از عین رسید به قاف و از شین ِ شعور ...

بگذشت و سحر گذشت و باز دیر شده ...

از خنده و شادی و نشاط نیست نشان ...

این باغ به خیال ، کُنده ی انجیر شده ...

ما همره باغبان پیر در همه باغ ...

از چیدن گل دو دست به زنجیر شده ...

بودیم همه عمر در پی یک جرعه شراب ...

این خمره ببین یکسره تخمیر شده ...

در گستره ی کویر چشمان ِ سیاه ...

هر روز و شبم ، سیاه تر از قیر شده ...

یا رب مددی که غنچه ی باغ خیال ...

چون غنچه ی اسفند و مه و تیر شده ...

در فال ز گفتار یکی پیر خراباتی مست ...

غربت ز ازل قسمت و تقدیر شده ...

بنوشته همان پیر جهان دار کهن ...

بر دل همه بیم و غم چو تقریر شده ...

سکوت دل ...

سکوتی در این قاب دل لانه کرد ...

نگاهی غریب خانه ویرانه کرد ...

در این دشت ِ پر گل پر از لاله ها ...

خیال خیالت چه خوش خانه کرد ...

بیا و نگر ماه در این نیمه شب ...

که ویرانه را خوش چو کاشانه کرد ...

به نور دو چشمان چو ماه جبین ...

چو مستان ِ میخانه ، مستانه کرد ...

سیاهی فرو شست ز مهر و سپهر...

به گوش دل آغاز شعرانه کرد ...

صبا برد به گوش کویر داغ نخل ...

که داغ و درفش قصه ، افسانه کرد ...

شنو ای فلک ، راز دلهای مست ...

که دل را به دل جام و پیمانه کرد ...

گذشت گر ز تقریر و تقدیر کنون ...

مقدر ببین گر که ، جانانه کرد ...

نمیگویم و گویم از راز دل ...

که دل را نگاه تو مستانه کرد ...

چو مهر و چو مهرانه و چون غزل ...

پگاه در سحر دل به پیمانه کرد ...

دوش ...

دوش در یاد تو بودم ، مو پریشان تو را ...

باد برد با خود آن موی پریشان تو را ...

در دلم با دل بگفتم هم که با موی تو هم ...

باز خاطر بود گیسوی پریشان تو را ...



دوش بود یاد تو بود موی پریشان تو بود ...

در دلم طوفان از موی پریشان تو بود ...

زورق بی بادبان ِ کودکی بود در خیالم توی باد ...

لنگر این کشتی بی ناخدایم مو پریشان تو بود ...

دوش ...

دوش بود یا که شبی وقت سحر ...

دیدمت نیستی و رفتی بگمانم به سفر ...

دیدمت شاد و خرامان و لبت پر خنده ...

چشم پر اشک ولی اشک همه از خنده ...

می سرودی و نوشتی و همه شور و غزل ...

ماجرای همه عشق ، عشق ز آغاز و ازل ...

می‌شنیدم که به فریاد بلند خنده ی مست ...

غرق شادی و سرور ، روز ازل ، روز الست ...

دیدمت باد و پریشان همه گیسوی تو بود ...

به گلستان خیال ، بوی گل و بوی تو بود ...

به بیابان شدم و در دل صحرا ی کویر ...

نخل بیمار به جادوی دو چشم تو اسیر ...

دوش بود وقت سحر قصه ی دل ناگفته ...

با پری روی خیال راز هزاران گفته ...

می شنیدم که به ابروی خیال در باران ...

تیر مژگان خیال بود به خواب تیر باران ...

وه چه زیبا صنم و خواب همان راوی مست ...

به غزل های دلش داده سبوئی در دست ...

ضحاک...

ضحاک بر ایران سلطه می یابد!!!

شیطان برای نخستین‌بار به ضحاک گوشت می‌خوراند.

‌(نماد طعم شیرین قدرت)ضحاک از آشپز می‌ پرسد چه دستمزدی برای این غذای لذیذ طلب‌می‌کند؟

آشپز ( شیطان) می‌گوید بوسه بر شانه‌های شاه ...
(نماد سردوشی و درجات قدرت وتملق که هنوز در سلسله مراتب ارتش دنیا باقی مانده است...)

شاه (ضحاک) اجازه ی بوسه می‌دهد ! شانه‌های ضحاک زخم‌ می‌شود و دو مار سیاه(نشانه ارتجاع و ظلمت و تاریکی ) از زخم‌ها بیرون‌می‌آیند ،

مارها تمایل‌دارند از گوش‌های ضحاک به‌داخل روند و مغز سر او را بخورند !

شیطان به هیأت حکیم ظاهر‌ می‌شود و می‌گوید تنها ‌راه بقای شاه این است که هر‌ روز مغز دو‌ جوان ایرانی را به‌ مارها بدهند !

روزانه مغز سر دو‌ جوان، غذای مارها می شود که مغز شاه سالم بماند . (جانم فدای حاکم )...

هیچکس جرأت مقاومت و اعتراض ندارد ...«اَرمایل» و «گَرمایل» که اداره‌کننده ی آشپزخانه تصمیمی می‌گیرند برای تغییر شرایط موجود...فکری اصلاح طلبانه...!!!)

آن‌ها هر روز مغز یک ‌‌جوان را با مغز یک‌ گوسفند مخلوط می کنند، مارها تغییر طعم مغز را متوجه نمی‌شوند و در سال ، سیصد و شصت و پنج جوان ایرانی را نجات‌دهند!

جالبه ، مارها «مغز» می‌خواهند، فقط مغز !

(جایگاه ادراک و عقل. جایگاهی که برای حکومتها همواره مشکل ایجاد می کند.جایگاه دگراندیشی...) آنهم مغز جوان.مارها طعم مغز مخلوط را تشخیص‌ نمی‌دهند و هر روز جوانی آزاد می‌شود !

ارمایل و گرمایل خشنودند که در‌سال ۳۶۵ نفر را نجات داده‌اند ... غافل از ادامه و استمرار ظلم و ستم و جنایت ...ارمایل و گرمایل هر روز یک جوان را آزاد‌ می‌کنند و به‌او می‌گویند سر به بیابان بگذارد و در شهرها آفتابی‌ نشود (فرار مغزها)

«کاوه » مرد آهنگر ی بود. که سه‌ پسر جوانش خوراک مارهای حکومتی شده‌ بودند، کاوه رادیکال و انقلابی بود، ... ضحاک از رعایا میخواهد شهادت دهند او سلطانی دادگر است!

رعایا طوماری را امضا‌ می کنند به‌ نفع ضحاک !!

کاوه امضا‌ نمی‌کند و طومار را پاره‌می‌کند ...

فریاد کاوه ، شمارش معکوس سقوط حکومت ضحاک است کاوه ، پیشبند چرمی اش را بر نیزه می‌کند ، درفش کاویانی.(نماد وحدت یک پارچگی مردم ایران )

۱۵ - با پیوستن جوانان آزاد شده از مسلخ ضحاک به کاوه ، قیام علیه ضحاک آغاز می شود ...

سبوی عشق ...

از بوی شراب موی تو ، مست هستم ...

تا بوده چنین سبوی عشق در دستم ...

از روز ازل تو را که دید دل ، خندید ...

دید هر که مرا ، خیال نمود مست هستم ...

با جام ِ شراب ِ مو پریشان ِ تو در باد سحر ...

چون توسن خوش خرام به صحرا جستم ...

با یاد خیال دختر باده فروش در دفتر ...

با جام غزل های خیالش به خیالم مستم ...

دوش ...

دوش بود تا به سحر خواب نبود در چشمم ...

بی خبر از خود و با یاد تو خواب از چشمم ...

رفتم از صومعه جامی ز شراب آوردم ...

خوردمش تا به سحر یاد تو شد در چشمم ...

دوش وقت سحر از غصه نگشتم آزاد ...

بنده ی مهر تو شد ، مهر تو شد در چشمم ...

ساقی و ساغر و پیمانه ی می ، جام شراب ...

جملگی محو شدند وقتی شدی در چشمم ...

خوردم از ناوک گیسوی تو بارانی چند ...

اشک چشمان دلم ریخته شد از چشمم ...

تا سحر خفتم و در کوی تو منزلگاهم ...

هیچ نخفتم تو ببین اشک جبین در چشمم ...

کویر بتکده ...

باز باید گشت و گشت در بتکده ...

مست و مخمور و خمار در میکده ...

با خدا باید سخن گفت در خیال ...

ساقی و ساغر کنارت در خیال ...

جرعه جرعه از می ناب ِ سبو ...

مست باشی با خدا در گفتگو ...

از شراب از آن سبوی عشق چشید ...

درد عشق باید ز هجرانش کشید ...

نیمه شب بود یا که صبح بود یا سحر ...

عارف مست در بیابان کرد گذر ...

شاخه ی نخل بود و خرما در نوکش ...

هیچ ندید عارف ز خرما جز رخش ...

در بیابان ، در کویر ، در کوه و دشت ...

عارف مست گِرد ِ کعبه می گذشت ...

خانه ی دل خانه هست و میکده ...

دوست نباشد ، خانه گردد ، غمکده ...

مستی ...

بگذار تا بگویند ...
افسانه های هستی ...
از روی دل گذر کن ...
مدهوش ز حال مستی ...

گاهی گذر ز دل کن ...
گاهی نظر به دل کن ...
آیندگان بگویند ...
اسرار و راز مستی ...

در نیمه های هر شب ...
چون عاشقان معذب ...
در بتکده وضو ساز ...
با آن شراب ِ دستی ...

از سوز و ساز این دل ...
آهسته گو به آن دل ...
آن دل که مست می بود ...
در اوج بت پرستی...

فردا که محشر آمد ...
دانی چه بر سر آمد ...
معشوق کنار عاشق ...
بی می به حال مستی ...

بگذار زیر باران ...
گویند ز ما هزاران ...
افسانه ها بگویند ...
یاران به حال مستی ...

گفتیم و گفتگو شد ...
ناگفته روبرو شد ...
احوال زار این دل ...
در حال می پرستی ...

بیهوده حال ما را ...
از محتسب مپرسید ...
دانی و گر بپرسی ...
اینگونه راز هستی ...

راز از دلت برون کن ...
سجاده غرق خون کن ...
بیهوده جان سپاری ...
گر مرده را پرستی ...

صدای صدا ...

صدای نور و صدای باران شنیده ای ...؟

صدای پای خدای باران شنیده ای ... ؟

صدای خورشید ، صدای ماه و ستارگان ...

صدای نخلی به این بیابان شنیده ای ... ؟

صدای انگور درون ساغر به دست یار ...

صدای مستی به وقت می پرستان شنیده ای ... ؟

صدای لالا. صدای گریه ، صدای مادر به نیمه شب ...

صدای خنده ، صدای قهقه ، صدای نالان شنیده ای ...؟

صدای کودک ، صدای دختر ، صدای حنجر به کوچه ها ...

صدای نعره ، صدای وحشت ، صدای مرگ پرستان شنیده ای ...؟

صدای آتش ، صدای دود و صدای بوق ...

صدای فریاد صدای ناله صدای مستان شنیده ای ... ؟

صدای زاهد ، صدای عابد ، صدای دین دار دین فروش ...

صدای اخم و صدای خشم و صدای دین داران شنیده ای ...؟

حدیث رهایی ...

حدیث محبت ، حدیث باران ، حدیث شکفتن شنیده ای ...

حدیت باغ و حدیث گلها ، حدیث رستن شنیده ای ...

حدیث یک گل ، حدیث آن گل ، حدیث گل‌های فراوان شنیده ای ...

حدیث عطر ِگل ِهیاهو ، حدیث باغبانان شنیده‌ای ...

حدیث هستی ، حدیث بودن ، حدیث شنیدن شنیده ای ...

حدیث رؤیا ، حدیث سیم و حدیث شیرین شنیده ای ...

حدیث مستی ، حدیث پرستش ، حدیث میگساران شنیده ای ...

حدیث عشق و حدیث باران ز دشت باران شنیده ای ...

حدیث بودن ، حدیث رویش ، حدیث ماندن شنیده ای ...

حدیث مسجد ، حدیث معراج ز بت پرستان شنیده ای ...

حدیث سُک سُک ، حدیث بازی ، حدیث شعر ...

حدیث شادی ، حدیث گفتن ، حدیث قافیه سازان شنیده ای ...

حدیث شور و حدیث جوانه ، حدیث آن گل شنیده ای ...

حدیث یک گل کنار آن گل به باغچه ی یاران شنیده ای ...

حدیث رهایی ، حدیث رسیدن ، حدیث خدایان شنیده ای ...

حدیث یک گل به وقت نیایش ، حدیث قرآن شنیده ای ...

حدیث نرمش ، حدیث ورزش ، حدیث ریحان شنیده ای ...

حدیث نخل و حدیث صحرا ، حدیث فراوان شنیده ای ..

حدیث جاده ، حدیث جنگل ، حدیث کلبه ی باران شنیده ای ...

حدیث صبر و حدیث تحمل ، حدیث حکمت حدیث رحمان شنیده ای ...

حدیث بیابان ، حدیث رعد و حدیث طوفان شنیده ای ...

حدیث رهایی ز بند رفتن ، ز بند جان و ز بند رستن شنیده ای ...

حدیث عشق و حدیث محبت ز عقل و از دل داران شنیده ای...

حدیث نور و حدیث خورشید ، حدیث جنگل ، حدیث راه ...

حدیث وحدت ، حدیث رجعت ز می پرستان شنیده ای ...

کودک خیالی ...

در غروبی زیر باران نیمه شب ، وقت سحر ...

در طلوع یک بیابان وقت ظهر ، در یک گذر ...

کودکی محو تماشای خیالش در خیال ...

غرق رؤیا و هزاران آرزو های محال ...

غروب سرد ...

دیده بودم در غروبی سرد سرد ...

در خروش بودی تو همچو کوچه گرد ...

داد و فریاد و فغان ، من میخرم ...

سفره ی دل ، ظرف خالی میخرم ...

پیچک و یاس و درخت نخل پیر ...

دل ز دنیای خیالی گشته سیر ...

در بیابان و میان دشت و کوه ...

آدمی با آدمی ، کوه ها به کوه ...

حب و بغضی در دلم دارم که هی ...

چون نفیر ِ آن یکی بُبْریده نی ...

حب و بغض از دل برون آید به کِیْ ...

از بهار تا فصل پاییز ، ماه دی ...

قصه ها دارم ز غصه های دل ...

دل ولی رسوا و سرگردان و وِلْ ...

یادم آمد هر چه بود و هر چه هست ...

هر چه داشتم هر چه دارم نیست و هست ...

فکر و یاد و ذکر و افکار خیالی میخری...

یک دل پاک همچو سفره های خالی میخری...