غنچه ی اسفند ...
این دل به وفای یار چقدر پیر شده ...
از بود و نبود خود ببین سیر شده ...
خاموش تر از هزار و یک شمع خموش ...
صد تکه به یک ضربت شمشیر شده ...
در غربت و در کویر و در دشت خیال ...
مهمان ضیافت ِ شاعر و تدبیر شده ...
از عین رسید به قاف و از شین ِ شعور ...
بگذشت و سحر گذشت و باز دیر شده ...
از خنده و شادی و نشاط نیست نشان ...
این باغ به خیال ، کُنده ی انجیر شده ...
ما همره باغبان پیر در همه باغ ...
از چیدن گل دو دست به زنجیر شده ...
بودیم همه عمر در پی یک جرعه شراب ...
این خمره ببین یکسره تخمیر شده ...
در گستره ی کویر چشمان ِ سیاه ...
هر روز و شبم ، سیاه تر از قیر شده ...
یا رب مددی که غنچه ی باغ خیال ...
چون غنچه ی اسفند و مه و تیر شده ...
در فال ز گفتار یکی پیر خراباتی مست ...
غربت ز ازل قسمت و تقدیر شده ...
بنوشته همان پیر جهان دار کهن ...
بر دل همه بیم و غم چو تقریر شده ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...