هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد ...

شعر هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد از سیف فرغانی

شعر هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد از سیف فرغانی

سیف فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوبم که به نیکی دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

« سیف فرغانی »

یادت آید ...

یادت آید نیمه شب بود ، سرد ِ سرد ...

با تو میگفت از غم دل پر ز درد ...

با تو میگفت ، نازنین شیرین زبان ...

قصه ها بازگو ، ای شیرین بیان ...

گفته بودی از غم و عشق و جنون ...

خواسته بودی غم کنی از دل برون ...

ساغری از دل بدست داشتی چنین ...

بود شراب ناب درون ، از مُلک ِ چین ...

دل که بود مست از شراب ِ مست ِ تو ...

جرعه جرعه خورد ولی از دست تو ...

تا سحر غرق ِ تماشا ، وصف ِ حال ...

هر یکی میکرد پرواز در فراخنای خیال ...

عشق ...

عشق یعنی خاطرات بی غبار ...

دفتری از شعر و از عطر بهار ...

عشق یعنی چشم خیس مست او ...

زیر باران دست تو در دست او ...

عشق یعنی ملتهب از یک نگاه ...

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه...

عشق یعنی زندگی را باختن ...

عشق یعنی سوختن و هم ساختن ...

عشق یعنی انتظار و انتظار  ...

عشق یعنی ماه اسفند و بهار ...

عشق یعنی دیده بر در دوختن ...

عشق یعنی در فراقش سوختن...

عشق یعنی قامت رعنای یار ...

بوی عطر موی او ، فصل بهار ...

عشق یعنی مست شوی از چشم او ...

مست چشم و مست ِ بوی ِ موی او ...

عکس مهتاب ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

 

عکس ماه را خوب در خواب دیده ای ... ؟

نقش ماه در خواب مهتاب دیده ای ... ؟

خواب مهتاب ، خواب خورشید ، خواب ماه ...

خواب خورشید ، ماه و مهتاب دیده ای ...؟

 

در بیابان چشمه و آب دیده ای ...؟

چشم گریان ، چشم پر آب دیده ای ...؟

بس بسی گریان بود از ماجرا ...

اشک چشم و‌ چشم بی خواب دیده ای ...؟

 

هیچ مجنون را تو بی تاب دیده ای ...؟

کوچه ی بن بست و بی باب دیده ای ...؟

در میان دفتر نقاشی و مشق و حساب ...

چند غزل از گفته ی ناب دیده ای ...؟

چه شد ...

 

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

 

نم نم باران چه شد ، آن گل و گلدان چه شد ...

بر لب دریای دل ، آن لب خندان چه شد ...

شر شر باران چه شد ، ابر بهاران چه شد ...

در دل صحرای دل ، شادی یاران چه شد ...

 

آن همه آواز چه شد ، معنی آغاز چه شد ...

شعر و غزل های دل ، همره پرواز چه شد ...

در نگه ناز او ، بنده نواز را چه شد ...

دیر زمانی ست دگر ، نامه ی باران چه شد ...

 

آن مه و خورشید کجاست ، شعله ی ناهید کجاست ...

صاحب شعر و غزل ، مظهر امید کجاست ...

هم سخن از شعر دل ، شاعر تردید کجاست ...

در دل کویر اگر ، آن مه تابان چه شد ...

 

ناله ی جانسوز ببین ، هر شب و هر روز ببین ...

در دل تاریک دل ، شمع شب افروز ببین ...

میکده ی دل شدی ، ساقی دلسوز ببین ...

ساحل دریای دل ، خسرو خوبان چه شد ...

 

حرف دل افزا شنو ، شعر دل افزا شنو ...

هم قدم ار با بهار ، بوی دل افزا شنو ...

ساغر و پیمانه را ، جام دل افزا شنو ...

در بلم آن روز و مه ، موج خروشان چه شد ...

 

خسرو خوبان چه شد ، آن مه تابان چه شد ...

سیم و زر و گنج دل ، شعر فراوان چه شد ...

هر قدم اندر قدم ، ابری و باران چه شد ...

آهوی مستان چه شد ، کبک خرامان چه شد ...

مه تابان دل ...

 

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

 

به پایانش رسید دفتر ، حکایت همچنان باقی ست ...

ببین یار قدیمی را ، که بهر جان و دل ساقی ست ...

یکی شاه و یکی افسر ، یکی از جان من برتر ...

یکی همچون مه تابان ، به دل تا آن سرا باقی ست ...

 

ای خواب ...

ای خواب تو چرا ز من گریزی ...

چون برگ خزان ز من بریزی ...

این عمر همه فتاده در باد ...

یک روز خوشش برفته از یاد ...

هر لحظه عذاب و درد بیشتر ...

بی وقفه عتاب و زخم نیشتر ...

شاید که عذاب ِ هر گناهم ...

از جرم و خطای خود ، عذابم ...

هر دَم بخودم چو مار بپیچم ...

در عالم ِ نیست چو هیچ ِ هیچم ...

از لطف و عطای رب نشان کو ...

در عالم ِ نیست نشان ز من جو ...

با خود سخنم چو می پرستان ...

گویم به خودم هوای مستان ...

من مست و خموش و پُر ز دردم ...

چون برگ خزان همیشه زردم ...

شاید که شود زمان پرواز ...

هنگامه ی رفتن و سر آغاز ...

یا رب به خودت ، رهایی ام ده ...

سر منزل من ،  نهایی ام به ...

 

آوای مستان ...

شنیدی گر شبی آوای مستان ...

چو موسا از شبان رو بر نگردان ...

شبان بوده خدائی در نگاهش ...

ولی موسا ندید آوای چوپان ...

شبان گفت با خدا درد دلش را ...

هر آنچه در دلش بود ، مشکلش را ...

چو موسا از شبان بشنید ندا را ...

بگفتا این چه حرفی ست ، مرد چوپان ...

دل چوپان شکست از این عتابش ...

گمانش از نبی بود آن مرامش ...

به گریه رفت شبان رو سوی دیگر ...

سرش بود در گریبان ، رفت بیابان ...

خدا زین حرف موسا شد غم آلود ...

سراسر عرش رحمان شد پر از دود ...

عتاب کرد بر نبی ، رو سوی چوپان ...

ببوس او را به اینجایش بگردان ...

بجست موسا شبان را در بیابان ...

بگفت جان نبی ، رو بر نگردان ...

خدا کرده عتابم زین خطایم ...

ببخشا این خطایم بهر یزدان ...

عشق و زندگی ...

می شود با عشق با کسی یک عمر زندگی نکرد ...

و میشود بی عشق عمری با کسی زنده بود ...

دریا دریا ( خاطره غرق شدن ) ...

دریا دریا ، ای صاحب اسرار ها ...

با تو دارم من سخن بسیار ها ...

ای که داری صد هزاران راز ها ...

با تو خواهم گفت من گفتار ها ...

یاد داری روزگاری چند ، دور ...

برده بودی تو مرا تا پای گور ...

موج تو آرام بود در ابتدا ...

ناگهان مَوّاج شد تا انتها ...

از تو و از یاد تو غافل شدم ...

همچو قایق دور از آن ساحل شدم ...

تو شدی طوفان و امواج شدید ...

من چو قطره در میانت ، ناپدید ...

آن چنان دریای آرام و متین ...

شد خروشان در پی جانم ، کمین ...

لحظه لحظه زیر آوار بلند ...

با تو گفتم من به آواز بلند ...

من نفس هایم گمانم آخر ست ...

جان نمانْد در جان و جانم آخر ست ...

می شدی هر لحظه خشمگین و کبود ...

من ولی رنگی به رخسارم نبود ...

از کران تا بیکران آب بود و آب ...

هر چه دیدم نه سراب بود و نه خواب ...

هر چه بود آب بود در بالا و پست ...

نیمه مدهوش بودم و هم نیمه مست ...

ناامید گشتم ز بخت اندکم ...

چشم خویش بستم و خواندم ، اشهدم ...

آن یکی همره ، پریشان حال و مست ...

می‌زدیم بهر نجات بیهوده دست ...

هر کجا پا می‌نهادم ، آن نبود ...

همرهم پرسید که اینجا هم نبود ...؟!

من نمیدانم تو خشمت از چه بود ...

خواب ز چشمان پریشانم ، ربود ...

ناگهان با یاد آن شاه ولی ...

زیر لب گفتم خدایا ، یا علی ...

عزم خویش را جزم کردم در عمل ...

یاد مولا همچو جنگی چو جمل ...

دست و پا و پای کوبان آمدم ...

سوی ساحل من شتابان آمدم ...

عمر من آن روز ولی آخر نشد ...

چون چراغ در دست آن ساحر نشد ...

با تو من اما سخن دارم هنوز ...

در بلم گفتم سخن با آه و سوز ...

یاد بادا ماه مهر و مدرسه ...

درس مهر و درس عشق و هندسه ...

ماه و خورشید زیر باران دیدنی ...

گاه دیدار با تو گویم گفتنی ...

آه دریا صاحب اسرار ها ...

قصه ها داری تو در دل ، رازها ...

ادامه نوشته

راه بی انتها ...

دوره ای از خدمتم ، رئیس اردوگاهی بودم خارج از شهر ...

هر روز صبح که سوار بر ماشین بمقصد اردوگاه از شهر خارج میشدم ، وارد جاده که میشدم ، دلم میخواست همینجور جاده رو بگیرم و برم و هرگز به جایی نرسم و فقط برم ...

دلم میخواست اون جاده ی صاف و مستقیم رو بگیرم و تا همیشه فقط در حال رفتن باشم ...

هر چند وقتی به محل کار که بیش از ۷/۸ کیلومتر از شهر دور نبود ، می‌رسیدم ، ناچار به اردوگاه میرفتم ولی این حس رفتن تا همیشه ی بی انتها ، حس هر روزه ی من بود ...

حالا عجیبه که بعد از سالها ، دوباره همون حس و حال رو دارم و دلم جاده ای میخواد بی انتها ...

دلم جاده ای میخواد بی انتها و بدون بازگشت ...

در هوای راه دور و دراز تا انتها ، تا بی نهایت ، بدون توقف و بی بازگشت ، لحظه شماری میکنم ...

چیزی شبیه پرواز تا بی نهایت ...

بی تا انتها حضور ...

حس پروانه ای را دارم که در پیله اش ، آماده ی پر گشودن و پرواز هست ...

 

 

و اما آدمی ...

گفته اند  ...

آب ، آب را غـــرق نمــیکند !

باد ، باد را ویـــران نمــیکند !

خاک ، خاک را مدفون نمیکند !

آتش ، آتش را نـمـــیسوزاند !

امّــــــا

آدمـــی ، آدمـــی را ....

 

 نوشتم ...

و امّا آدمی ...

چون آب غرق میکند ...

مانند باد و طوفان ، ویران میکند ...

مثل خاک ، خاک و نیست و نابود میکند ...

شبیه آتش ، میسوزاند ...

آدمی را ...

آنگاه که در خاطراتش غرقت میکند ...

و وقتی که بنیاد فکر و خیالت را از  بیخ و بن ، چون طوفانی سهمگین ،  بَر می کَنَد ...

و زمانی که زیر غبار فراموشی ، دفن میکند ...

و هنگامی که با تلخند سکوت و ...

می‌سوزاند تمام هستی ات را ...

بر باد میدهد ترا ...

میسوزاند و خاکسترت را در آب غرق میکند و پودر استخوان خاطرات را دفن میکند ...

نقش فردین ...

یادمه همیشه وقتی کسی سعی میکرد گذشت و ایثار کنه و با از خود گذشتگی کمکی بمن کنه و ... بهش میگفتم نقش فردین رو بازی نکن ...

دوست عزیزی اخیرا بهم گفت تا جایی که یاد دارم فردین ( خدابیامرز) در اکثر فیلمها در نقش یک عاشق ، خواننده ، بزن بهادر و ... بازی میکرد و اصولاً نقش جوانمردانه نداشت ...

منم مونده بودم پس چرا چنین چیزی در ذهنم بود و هست ...

چند روز پیش مصاحبه ای چند دقیقه ای از فردین دیدم ...

همون یک دقیقه اول جواب سوالم رو داد و گره ذهنی ام رو باز کرد ...( خدا غریق رحمتش کنه 🙌)

فردین می گفت ، قبل از هنرپیشه شدن ، کشتی گیر بودم ...ضمنا با مرحوم تختی هم رفاقت داشتم ...در یک مسابقه نفر اول شدم و تختی چهارم ...

وقتی روی سکوی قهرمانی ایستادم ، تمام هوش و حواسم به تختی بود و نگاهم دنبالش میگشت که کجاست و در چه وضع و حال و ...

بعد از این مسابقه ، دیگه کشتی نگرفتم و تشک کشتی رو بوسیدم و گذاشتم کنار ...

پ ن ...

قدر فردین های زندگی رو باید دونست ...👌🌹

بیابان بلا ...

آنچه دیدی نیمه شب ، نور بود ، خدا بود یا بشر ؟!

صورتش نور بود ، صدا بود ، هر چه بود بنما حذر ...

میشود بود با خدا هر شب ، شب و روز ، نیمه شب ...

روبرو از پشت سر ، بالا و پایین ، ذکر او باشد به لب ...

کوه طوفان زای بی نام و نشان در عمق جان ِمن بجوی ...

در بیابان بلا بی جستجو ، آب حیات از من مجوی ...

گشته ای حیران و بی جان و خبر ، بس بی خبر هستی ز جان ...

میشوی بی جان و بی یار ناگهان در عمق دریای خماری در نهان ...

آه باران ، آه باران ، آه نمی‌دانی چه کردی بر تن و بر جان من ...

آه که باریدی چو طوفان بلا بر جسم و هم بر جان من ...

دیگر اندر باغ و صحرا و بیابان نیست گشتم ، نیست ِ نیست ...

بارخدایا این چه احوالی ست ، حال و احوالم همه شد نیست ِ نیست ...

تشنه و آب ...

برخیز و ببین ترانه هایم ...

از عشق تو بجو بهانه هایم ...

اینک که توئی ندای هستی ...

برخیز و بخوان نوای مستی ...

با یاد خودت دلم کن آرام ...

من برگ و توئی چو مغز بادام ...

با بوسه ی باد چگونه گویم ...

بوی گل ِ تو ز باد ببویم ...

پرواز تو با ترانه و باد ...

در هر نفسی کنم تو را یاد ...

کردی تو غروب ز یاد من یاد ...

در مشرق و مغربت کنم یاد ...

ای نام تو چون گل ست و زیبا ...

چشمان تو مست چو گل فریبا ...

با بوسه ی باد به وقت افطار ...

هر روزه و صوم کنم من افطار ...

برخیز و بیا ببین چه حالم ...

از دوری تو چنین بنالم ...

چون ماه و تو چون ستاره هستی ...

از ماه زمستان و ولی بهاره هستی ...

اشعار تو ناب و نرم و شیرین ...

آوازه ی تو فراتر از چین ...

گرمای وجود توست چو آفتاب ...

بر نخل تو کویر و تشنه و آب ...

در انتظار طلوع خورشید ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

یاد دارم در شبی یا نیمه شب یا در سحر وقت اذان یا ساعتی دیگر ولی ...

آسمان ابری و اخمی و کمی تاریک و وهم آلود ...

اندکی باران ولی نم نم و گاهی کم‌کم و ذره به ذره همچو شبنم تازه تازه ...

خواب بودم یا که بیدار یا که مست و یا که هوشیار ، باز نمیدانم ...

ناگهان با یک صدای ناگهانی جستم و بیدار شدم ، مستی پرید و خواب ز چشمانم جهید ...

لحظه ای دیگر نبود هیچ خبر از هیچ صدا ، جز گربه ای در جستجوی لقمه ای در زیر باران ...

هاتفی از آسمان بر من ندا داد ماه را خواهی ببینی ، اندکی باید تحمل ، کن تأمل ...

آسمان ابری و بارانی و ساعت ولی پاسی گذشت از شب ، ماه ولی در زیر باران ...

ماه آمد ...

ماه سوار بر اسب تازی آمد و در زیر باران نور باران کرد و تابید و جهانم روشن و چشمان مستم شد روشن از دیدار ماهرخ صورتش ، جان شد در کالبدم ، جانی دگر چون جان جانان بود ...

ماه آمد ، ماه گذر کرد چون یکی آهوی زیبای جوان در هر بهار ...

هاتف اما اینچنین پرسید "" رویت شد؟ 😅 ""

گفتمش آری که ماه آمد چو ماه در زیر باران نور باران کرد و رؤیت شد و جان من معطر شد ...

به هاتف گفتمش ماه آمد و ماه دیده شد اما ، ولی ، در انتظار رؤیت خورشیدم ...

آسمان ابری و بارانی و باد و سرد و پاییزی و دیدم ناگهان خورشید طلوع کرد گرچه باران بود ...

هوا ابر بود و باران بود و بوران بود و خورشید در کنارم نورافشان بود ...

من و خورشید به صحرا و کویر و دشت و صحرا و به ساحل گفتگو کردیم سخن ها از مه و از ماه و از خورشید و از دریا و امواج خروشان و هوای ابری و بارانی که می‌بارید گهی نم نم گهی چون سیل و چون طوفان ...

سخن از ماه شد ، از جنگل و از جمع ماه و چند ستاره در افق در آسمان باز ابر بود و ماه و اختر ها چه شاد و مهربان در دامن صحرا خرامان ، شاد و خندان ...

من و خورشید چو جان چون جسم و جان در هر قدم در ساحل دریای طوفانی کمی باران و باد و گفتگوهای خیالی و طلایی و دو صد شعر و غزل با ناز باران ...

شانه به شانه همره خورشید هزار شعر و ترانه زمزمه ...

یاد دارم من و خورشید بودیم توی کشتی توی خشکی ...

چه زود شب صبح شد و خورشید دو باره رفت پس پرده و ماه بود همچنان در دامن صحرا و من با دل شدم بیدل و خورشید را نگاه کردم ولی ...

عجب خوابی ،چه زیبا بود عجب فرخنده خوابی بود به بیداری ...

ماه رؤیت شد و من در انتظار رؤیت خورشیدم و شاید شبی در زیر باران باز ببینم ماه و خورشید و ابر و باران را ...

مست باید مُرد ... استاد شهریار ...

مست آمدم ای پیـــر که مستـــانه بمیــرم مستـــانه...

مست آمدم ای پیـــر که مستـــانه بمیــرم
مستـــانه در این گـــوشـــه ی میـــخانه بمیـرم

درویشــــــــم و بگــــذار قلـنـــــدر منـشــــانه
کاکل همه افشان به ســـر شــانه بمیــــرم

میخانه به دور ســـــــر من چــــرخد و اینـــم
پیـــمــان که به چــرخیــــــدن پیمانه بمیــرم

من بلبــــل عشـــاق به دامی نشـــــوم رام
در دام تو هــــم بی طــمــــع دانه بمیـــــــرم

شمعی و طواف حرمی بود که می خواست
پروانـه بــزایــم مــن و پــروانـه بمیــــــــــــــرم

مــن دُرّ یتیــمـــــم صدفـــم سیــنۀ دریاست
بگذار یتـیـــمانه و دُردانــه بمیــــــــــــــــــــرم

بیـگانـه شــمـــردند مـــرا در وطن خـــویــش
تا بی وطن و از هـمـــه بیــــگانه بمیــــــــرم

گو نی زن میــخــانه بـگــــو جــان به لب آور
تا با تـــب و لب بــــــر لب جــانــانه بمیـــــرم

آن ســـلســــله ی زلـف که زنار دلـــــم بــــــود
در گردنـــــم آویز که دیــــــوانه بمیــــــــــــــرم

ایـن دیـر مغـان ته چــک ایران قدیـــــم است
اینجاست که من بی چک و بی چانه بمیرم

در زنــدگی افســـانه شـــدم در هـــمه آفاق
بگذار که در مرگ هــــم افســــانه بمیــــــرم

در گوشـــه ی کاشـــانه بســـی سوختـــم اما
آن شمــع نبــــودم که به کاشـــــــانه بمیرم

"شهریار"

طنزناک ...

مش تقی توی بیمارستان بستری بود ...

اهالی محل تصمیم گرفتند دستجمعی به عیادت مش تقی بروند ...

۱۶ نفر از اهالی ، جهت رفتن به شهر و عیادت ،  سوار تنها مینی بوس محل شدند ...

قرار شد نفری ۱۰ تومن کرایه به راننده بدهند ...

 راننده پول ها را از مسافران گرفت ولی همچنان حرکت نمی‌کرد و منتظر بود یک نفر دیگر بیاید که صندلی ها تکمیل شود ...

اهالی شروع به اعتراض کردند که زودتر حرکت کن تا ساعت ملاقات بیمارستان تمام نشده ...

راننده هم می‌گفت من تا مسافر بعدی نیاید و کرایه ی کامل نگیرم حرکت نمیکنم ...

کم کم بحث و جدل و مشاجره ، بالا گرفت ...

ناگهان شاگرد راننده دید یکنفر دوان دوان بسمت ماشین در حال حرکت هست ، بلند فریاد زد ، نفر آخر هم آمد دیگر دعوا نکنید ...

اهالی نگاه کردند و یکصدا گفتند این مش رجب هست ...

به راننده گفتند این مش رجب نحس هست و اگر بیاید نحوست او بلایی سر ما میآورد ...

ولی راننده گفت این حرفها چیه ؟

نحس و نحوست و ... خرافات هست و من اعتقاد ندارم ...

مسافران خواهش و تمنا کردند که قید کرایه ی یک نفر را بزن و حرکت کن تا مش رجب نرسیده ...

باز راننده گفت امکان ندارد با صندلی خالی حرکت کنم ...

وسط دعوا و جر و بحث ، مش رجب به ماشین رسید ...

در حالی که نفس نفس میزد ، در ماشین را باز کرد ...

راننده هم خوشحال ماشین را روشن کرد ...

مش رجب که روی رکاب ایستاده بود بلند فریاد زد ، مش تقی حالش خوب شد و از بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشته  ...

دیگر نیازی نیست به ملاقاتش بروید ...

همه پیاده شدند ...😋😂🤣

 

چشمان مست و خمار  ....

شب هست و سکوت هست و آلاله ها ...

به باغ و به بوستان گل و لاله ها ...

هوای بهار در دل سرد شهر ...

دل باغ و بلبل پر از ناله ها ...

شب هست و سیاهی و ماه هست و من ...

به شعر و غزل ، مهر و ماه هست و من ...

دلی بی قرار ، اشک و چشمان ِ خیس ...

نه یعقوب و یوسف منم ، باز که چاه هست و من ...

به یاد دو چشمان ِ مست و خمار ...

شدم باز دو پوچ ، باخته ام در قمار ...

دو چشمان ِ مست و دو لب چون انار ...

به گرمای چشمان مستت ، شدم همچو نار ...

۱۳ ثانیه ی طلایی ...

گاهی برای رساندن منظور ساعت ها می‌نویسی ...

سخنرانی می‌کنی ...

کنفرانس برگزار می‌کنی ...

مقاله می‌نویسی ...

کتاب و رساله می‌نویسی ...

گاهی ناچار موضوع را با روش های مختلف مطرح می‌کنی ...

پیرامونش دلیل و برهان میاری ...

در پی اثبات ، کارها می‌کنی ...

ولی این میان یکی تمام حرفها و منظور و مقصود تو رو در ۱۳ ثانیه ، چنان روشن و دقیق و بی کم و کاست میگه که تمام حرف دل و دل‌مشغولی های ذهن و فکر تمام عمرت رو در همون ۱۳ ثانیه ، شسته و رفته و دقیق و بی کم و کاست ، به مخاطب و شنونده ، منتقل می‌کنه ...

شاید کلماتی که در این ۱۳ ثانیه گفته شده رو بشمری بیش از ۱۳ کلمه هم نباشه ...

هر چند گفته شده ، در خانه گر کَس هست ، یک حرف بس است ...

ولی ۱۳ کلمه ی طلایی در ۱۳ ثانیه ی اعجازی ، معجزه ی طلایی بارمغان میاره ...

 

 

سعادت و نحوست ...

اینکه ۱۳ عدد نحس هست تراوش نحس یک ذهن نحس می‌تونه باشه ...

وگرنه ۱۳ فرقی یا ۱۲ یا ۱۴ و مابقی اعداد ندارد ...

سعد و نحس نسبی ست و چه بسا امری برای کسی سعد باشد و همان امر برای کسی نحس ...

گفته اند پدری بعد از ازدواج دو دخترش ، بقصد دیدار و جویای احوال شدن ، عازم دیار فرزندان شد ...

در منزل دختر بزرگش نشست و از اوضاع و احوال پرسید ...

دختر گفت ، اگر باران نبارد ، بیچاره ایم چون محصولات نابود میشود ...

پدر به منزل دختر کوچکتر رفت ...

جویای زندگی شان شد ...

دختر گفت ، خشت ها را قالب زدیم و در آفتاب گذاشتیم که خشک شود ، اگر باران ببارد ، بیچاره ایم ...

پدر به روستای خودشان برگشت ...

همسرش پرسید اوضاع و احوال دخترانمان چطوره ؟

پدر گفت هیچ ... باران ببارد یا نبارد بیچاره ایم ...

 

خدا را دیدمش ...

من خدا را در سفرها دیدمش ...

در سفر در هر خطر ها دیدمش ...

در میان جاده و هر گردنه ...

یک نظر در هر نظر ها دیدمش ...

دیدمش خندان و چون گل پر حیا ...

عین گل یا برگ گل بی ادعا ...

دیدمش او بود خدا روی زمین ...

من خدایم را چه زیبا دیدمش ...

گفته اند وقتی خدا را دیده ای دیگر مگو ...

گر خدا با تو نشیند در کنارت ، روبرو ...

دیدنش چون چشمه ی آب در کویر ...

هم زلال ، هم بود گوارا ، دیدمش ...

عکس ماه ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

من خدا را در نگاهت دیدمش ...

در میان دفتر و شعر و کتابت دیدمش ...

دفتر شعر و غزل همچون کتاب مولوی ...

عکس ماه را هم به خواب ، اندر خیالت دیدمش ...

گاه به خواب ، گاهی به بیداری خدا را دیدمش ...

وقت بیداری خدا را من به خوابت دیدمش ...

رفته بودم در کویر ، در دشت ناب عاشقی ...

سجده کردم نام او را در شرابت دیدمش ...

دیدمش ...

من خدا را در میان گربه ها ، هنگام بازی دیدمش ...

صبح بود و در نگاه های قشنگ ِ سگ تازی دیدمش ...

زیر باران اندکی باد و چه گرم بودیم ما در گفتگو ...

در میان هر دو چشمانت ، خدا را رمز و رازی دیدمش ...

همره دلبر به کوی عشق می‌رفتیم به ره ...

در دو چشمان سیاهش ، با هزاران سرفرازی دیدمش ...

زیر چتر ِ آن درختان بلند در زیر باران در غروب ...

من خدا را در کلام نازنینی ، ناز و نازی دیدمش ...

کویر تنهایی ...

ای که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی ...

بیا که بی تو همه پوچم و رو به تباهی ...

همه عمر و وجود و هستی ام را تو ربودی ...

به غمزه و ناز و عشوه و به نگاهی ...

ز نور نگاهت همه آتش ست شمع وجودم ...

که بی تو خانه ی عمرم خموش و سیاهی ...

ز صبح خروس خوان تا غروب خورشید ...

ز دلتنگی نشسته ام که گذر کنی تو ز راهی ...

به دشت و کویر تنهایی ز دلتنگی ِ غریب ...

امید که بنوازی دل ِ غمین ، به نگاهی گه‌گاهی ...

هنرمندان ...

بقول سعدی ، هنرمند هر جا رَوَد ، قدر بیند و در صدر نشیند ...

البته صدر هم بمعنای بالای مجلس و محفل و انجمن و هم بمعنای قلب می‌تونه باشه ...

و صد البته هنرمندان در هر زمینه و عرصه ای هستند ...

بنده بقول اونی که گفته بود : من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست دارم ...

من هنرمند نیستم ولی هنرمندان را دوست دارم ...

منتها در بین هنرمندان به سه هنرمند ارادت قلبی ویژه دارم ...

یکی از این عزیزان در خاک گور سالهاست خفته ...

یکی از این بزرگان در حال حاضر حال بسیار نامساعدی دارد و در کما ، بین این دنیا و آن دنیا هستند و ظاهراً حال چندان خوش و مناسبی ندارند ...

سومین هنرمند شکر خدا سالم و تندرست هستند ...

خسرو شکیبایی عزیز ( روحش شاد ...🙌)

فتحعلی اویسی دوست داشتنی ، ( خداوند با معجزه ، شفایش بده 🙌)

پرویز پرستویی محبوب را خداوند در صحت و سلامت حفظ کنه 🙌

پ ن ...

ناگفته نماند به جناب داریوش اقبالی عزیز ، خواننده محبوب سه نسل ، ارادت خاصی دارم ...

جناب مولانا و فردوسی و سعدی و حافظ و ... هر کدام جایگاه خاص دارند ...

ولی به این سه عزیز ( خسرو شکیبایی ، فتحعلی اویسی و پرویز پرستویی ) ارادت قلبی ویژه ای دارم ...

 

پ ن ...

متاسفانه جناب اویسی هم فوت کردند ...

غزل های آفتاب ☀️⛅

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

بیا تا که با هم قیامت کنیم ...

به بودن ز دور و به نزدیک تر عادت کنیم ...

برای شفای دل زخمی ات ...

رویم بتکده ، تا عبادت کنیم ...

شب و روز برای خدایان دل ...

طواف کرده هم را زیارت کنیم ...

به دلتنگی و وقت باران و باد ...

غزل های آفتاب ، تلاوت کنیم ...

برای دل خفته در جام می ...

ز یزدان می خوار ، شفاعت کنیم ...

شب جمعه در خانه ی می فروش ...

شویم روح مستان ِ عالم ، زیارت کنیم ...

اگر روح مستان شدند بی رمق ...

به جام شرابی به بالین ، عیادت کنیم ...

اگر ماه توئی ، من اگر آسمان ...

شب ماه چارده ، زیادت کنیم ...

کویر و بیابان و صحرا و دشت ...

سفر کرده با دل ، سیاحت کنیم ...

ز مستی و آواز و آوای آن پیر مست ...

ز غوغای هستی ، حکایت کنیم ...

اگر قاضی و شحنه کردند حرام ، منع رقص ...

به رقص و طرب نزد مستان ، شکایت کنیم ...

بیا دست به دست در غروبی به باغ ...

ز گرمی دل ها و دست ها ، روایت کنیم ...

دو ماه در آسمان ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

در پست قبل گفتم مشکل خواب فراموشی دارم و معمولا از هر ۱۰۰ خواب ،شاید یکی دو خواب ، بیادم میمونه ...

شاید هفته ی قبل در خواب دیدم که آسمان صاف صافه ، ولی نه آبی ...

یک رنگ تیره ی جذاب و شاد ...

نگاه کردم در سمت چپ آسمان ، بالای سرم ، یک ماه زیبا ، خیلی زیبا ...

سمت راست آسمان ، یک ماه دیگر ، دقیقا عین همین ماه ... به زیبایی ماه سمت چپ ...

منتها نه برنگ ماه آسمان ، مثلا ماه شب چهارده ، روشن و سفید و نورانی ...

بلکه دو‌ماه عین هم ، منتها هر دو چیزی در حد رنگ آبی خوش رنگ فیروزه ای ...

چیزی شبیه منظره ی زمین از آسمان ...

لحظه ای به ماه سمت چپ نگاه کردم ...

بعد به ماه سمت راست خیره شدم ...

توی خواب با خودم گفتم یعنی ماه سمت راست انعکاس ماه سمت چپ هست ؟

دقت کردم و دیدم نه ، انعکاس نیست ...

ماه واقعیه ...

دوباره به ماه سمت چپ نگاه کردم ...

چه با شکوه ...

چه چشم نواز ...

دوباره به ماه سمت راست نگاه کردم ...

چه زیبا ...

چقدر دوست داشتنی ...

کم کم همینجور که به ماه سمت راست نگاه میکردم ، شروع به محو شدن از پهنه ی آسمان شد ...

آسمان همچنان زیبا بود ولی ماه سمت راست نبود ...

جالب اینکه بعد از محو شدن ماه سمت راست ، ماه سمت چپ بود ولی گویی هیچ شکوه و جلال و زیبایی نداشت ...

آسمان هم دیگر شاد نبود ...

نماز آتش ...

یک مشکل ، البته اگر اسمش مشکل باشه ،دارم که معمولا خواب یادم نمیمونه ...

شاید از هر ۱۰۰ خواب ، یکی دو خواب جورایی یادم بمونه ...

بارها شده وقت بیدار شدن با خودم گفتم این خواب دیگه دقیق در یادم میمونه ولی بمحض چشم باز کردن ، چیزی شبیه پاک شدن بخار از روی شیشه جلوی ماشین ، وقتی صبح سرد پاییزی یا زمستانی بخاری روشن میشه ...

خلاصه که خواب دیده شده مثل بخار از روی شیشه جلوی غشای خاکستری مغزم پاک میشه ...

امروز صبح یکی از خوابها که بیادم ماند ، منتها در نهایت تعجب و عجیب بودن ...

هم از باب اینکه تقریبا بیادم مونده و هم از خود خواب ...

در خواب دیدم با کسی که نمی‌دونم کی بود در حال گفتگو هستم و جورایی بحث و تبادل نظر و ...

بهش گفتم من نمازی میخونم بنام نماز آتش ...

توضیح دادم که در این نماز ،وقتی بانتهای نماز رسیدم ، من و سجاده با هم آتش میگیریم و تمام میشیم ...

یادمه ،طرف گفت ( پرسید ) نماز آتش ؟

منظور نماز عشق نیست ؟!

گفتم نه ... نماز آتش ...

نمازی که در پایان سوخته و تمام میشوم و خاکستری هم از من باقی نمی مونه ...

سجاده ای در حد یک قالیچه از جنس فرش سرخ دستبافت ، منتها هر دو روی فرش ،بافته بود ، پهن کردم ...

نمی‌دونم چه ذکری گفتم در حد اذان و اقامه و ... بعد نیت کردم نماز می‌خوانم ، نماز آتش ...

بمحض اینکه نماز را روی سجاده ی سرخ آتشین ، شروع کردم و فقط می‌دونم سوره ای میخوندم که در قرآن نیست و عربی هم نبود ...

در نیمه های نماز ...

متاسفانه بیدار شدم ...

گذشتگان سرزمین ایران را از چنگال دشمنان آزاد کردند و حال حاکمان دو دستی ...

" نادرشاه "
"فرزند شمشیر و اخرین فاتح مشرق زمین"...


بی گمان نالایق ترین پادشاه صفوی و ایران در درازای تاریخ،  نهمین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین بود.. سرانجام حکومتش بدست محمود افغان سرنگون وبعد از مرگ محمود، قدرت بدست اشرف افغان افتاد، در طول مدت حکومت ننگین افغانها، ایران توسط افغانها، روسها و ترکان عثمانی اشغال و ایرانیان سخت ترین، خفت بارترین وهولناکترین شرایط را تحمل میکردند !
تا اینکه " نادرشاه فرزند شمشیر و اخرین فاتح مشرق زمین " سر بر اورد !
"اشرف افغان" و لشکریانش پس از شکستی خفت بار از نادر و سپاهیانش در اصفهان و دامغان به قندهار و هرات گریختند، نادر در پی انان قندهار را محاصره و بسیاری از لشکریان افغان را کشت و تارومار کرد ، حدود ۸۰۰ تن از افسران و جنگجویان افغان به دهلی گریختند و به دربار "محمدشاه" پناهنده شدند، نادر چندین بار تقاضای استرداد انان را نمود ،درباریان هندوستان نه تنها ترتیب اثری ندادند و بلکه اخرین فرستادگان نادر را نیز گردن زدند، زیرا معتقد بودند نادر شجاعت، سپاهیانی اماده و توانایی جنگ با ارتش پرشمار و قدرتمند هندوستان را ندارد،
اما، نادر فرزند شمشیر، تمامی محاسبات دربار محمدشاه را بهم ریخت، هندوستان را فتح و افسران افغان را در دهلی به دار اویخت، سپس محمدشاه امان خواست، نادر در قبال کلید خزانه سلطنتی، هندوستان و محمدشاه را رها کرد و فاتحانه با غنائمی ارزشمند و پرشمار به ایران بازگشت،

نادر ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ هرچه سریعتر ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ گستاخانه ﺷﻌﺮ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﺩﺭ میفرستد :
ﭼﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺸﻮﻧﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺍﮔﺮ ﺁﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﺯﭼﻨﮓ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﭼﻨﺎﻧﺖ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ
ﮐﻪ ﯾﮑﺴﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ

و ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ مینویسد :
ﭼﻮ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺯ ﭘﯿﺸﺶ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ
ﺩﻭﻣﺮﺩ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺩﻭﺻﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻡ
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﺩﻫﺪ ﺭﻭﻧﻘﻢ
ﺑﻪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭﯾﻪ ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺮﻗﻢ 
ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻧﺒﺮﺩﯼ ﺳﻬﻤﮕﯿﻦ ﺍﺭﺗﺶ قدرتمند "ﺗﻮﭘﺎﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﭘﺎﺷﺎ " ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻭﻃﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﺮﮐﺎﻥ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ متجاوز ﺑﺎﺯﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ ،
بدون تردید ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘۀ ﻗﻔﻘﺎﺯ ،
ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﻬﻤﮕﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﯼ تخته ﺳﻨﮕﯽ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﻭ ﭼﻨﺪ ﭘﯿﺎﺯ نهاده بودند . ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ فرمان ﺩﺍﺩ ﺳﻔﯿﺮ ﺭﻭﺳﯿﻪ " ﮔﺎﻟﯿﺘﺰﯾﻦ " ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﺵ ﺍﻭﺭﺩﻧﺪ ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺎﺯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﯿﻢ میکرﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﻧﺒﺮﺩ ﻭ ﮐﺸﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻗﺎﯼ ﮔﺎﻟﯿﺘﺰﯾﻦ ، ﺳﺮﯾﻌﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺘﺒﻮﻋﺘﺎﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ هرچه سریعتر ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺗﻤﺎمی سپاهیانتان ﺭﺍ از دم تیغ گذرانده ﻭ ﺍﺟﺴﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻡ .
ﮔﺎﻟﯿﺘﺰﯾﻦ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺧﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﺎن ﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻠﮑﻪ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﻧﻮﺷﺖ :
" ﻧﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﻥ ﻣیداد "  !!!
"چه بسا این مرد قادر است روسیه و حتی اروپا را به تصرف دراورد، ﺻﻼﺡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ هرچه سریعتر ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯿﻢ "
ﺍﺭﺗﺶ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﭘﯿﺮﻭ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺭ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮑﻤﺎﻩ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﯽ ﺗﺮﮎ کرد،

ملتی که تاریخ کشورش را نداند سزاور بردگیست😞
کاش خواندن تاریخ ایران باب شود و افتخارات و عظمت گذشته ی ایران زمین ، یاد آور بر هر ایرانی بشود..

بوسه بر سجاده ها ...

من مست می نابم ، در گور نخواهم خفت ...

من عاشق عنابم ، انگور نخواهم خورد ...

آن جان من و جانان ، عناب چه زیبا گفت ...

از جام شراب عشق ، با زور نخواهم خورد ...

ما ز یزدان چشم یاری داشتیم ...

بوسه ها بر سجاده ها می کاشتیم ...

با می ناب در غروب میکده ...

صد گل بوسه ، کنار می ذاشتیم ...

تو بکن ارسال ، تا من کنم ارسال ها ...

عاشقت هستم تا ابد تا سال ها ...

گر خدا خواهد و تقریری کند ...

با تو می‌مانم مست و مخمور ، سال ها ...

بوسه ی باد صبا در میکده ...

بوسه ی سجاده ها در بتکده ...

گر که ساقی با کلام مستم کند ...

واژه ها سازم من در این ارسال ها ...

مثنوی ۷۰ من ... شاعر ناصر فیض

ناصر فیض شاعر و طنز پرداز در یک برنامه تلویزیونی گفت: برخی هنوز هم فکر می‌کنند مثنوی هفتاد من را مولانا سروده است!

به گزارش خبرنگار مهر، ناصر فیض شاعر و طنز پرداز در برنامه باغ رمضان با اجرای حجت الاسلام زائری گفت: «املت دسته دار» اولین کتابم بود. بعد «نزدیک ته خیار»، بعد هم «فیض بوک» و بعد «فیضاله». حافیض قرار بود نقیضه ای بر دیوان حافظ باشد و برخی کارهایش را کرده ام. اما تنبلی باعث شده هنوز چاپ نشود. خیلی‌ها هم فکر می‌کنند این کتاب چاپ شده است. قرار است بر اساس تعدادی از غزل‌های حافظ دیوان شود.

او درباره شعر «مثنوی هفتاد من» خود توضیح داد: برخی در فضای مجازی با یکدیگر بحث می‌کردند و ارجاع هم می‌دادند. من این شعر را نوشته ام و دقیقاً شوخی داستان معلوم است کجاست. مولانا که نمی‌آید هفتاد شوخی کمیک بکند. برخی می‌گویند در مثنوی‌ها از شوخ طبعی استفاده کرده است. مولانا چنین شعری را نمی توانسته در دیوان کبیر بگذارد. در ذهن من آمد که می‌شود مثنوی ای ساخت که ۷۰ تا من داشته باشد. در ۱۲ بیت هفتاد من آورده ام و ممکن است در این راه دچار زیاده گویی شوی. سعی کردم این اتفاق نیفتد. تلاش کردم از منیت خودش بگوید. ۷۰ بار تکرار کردم. اسمش را گذاشتم. مثنوی هفتاد من. معلوم است شوخی است. یک نفر برای خودم فرستاده که این را ببین. من تا حالا وجه تسمیه این را نمی‌دانستم! می‌خواستم بگویم آقا شما شاعر هستید این را نفرستید بیشتر دامن می زنید.

این طنزپرداز در ادامه درباره داستان سازی های عامیانه مردم توضیح داد: در قم یک محلی هست به اسم شغال خون مشهور است. برایش داستان ساخته اند که قدیم شغال ها می‌آمدند و اینجا زوزه می‌کشیدند. وقتی به آن محل می‌روی می‌بینی نوشته اند گذر شاه قلی خان یا شاد قلی خان. ما اسامی را دوست داریم کوتاه کنند. مردم هم بعدها برایش داستان ساخته اند. یا مثلاً یک تکیه خروس داریم. می‌گفتند خروسی بود از مناره بالا می رفته است و مردم را برای اذان بیدار می کرده است. بعد که به آن محل می‌رفتی می‌دیدی رویش نوشته اند تکیه خلوص.

او در این برنامه یکی از اشعارش را خواند:

از بس پریشان کرده‌ای فکر و خیالم را

دیگر به خاطر هم ندارم ماه و سالم را

جز انکه یادم هست … گفتی صاف و صادق باش

یعنی که برگردان به من حس زلالم را

ما با جنون پیوند دادیم از همان اغاز

وقتی به نام عشق می‌کردم زوالم را

تو چشم‌هایت یعنی آن جادوی کفرامیز

من شعرهایم یعنی سحر حلالم را

سهمم تویی از عاشقی یک روز خواهم چید

از شاخه‌های دور حسرت سیب کالم را

گاهی که می‌خواهی بگویی … دوستت دارم

تنها …بگو…شاید… نسوزان احتمالم را

در چشم‌هایت آن تعبیری ست از آتش

تغییر کن فردای اندوه و ملالم را

می‌پرسم آیا عشق پایان است یا آغاز...

اما جوابی نیست هرگز این سوالم را...

این شاعر طنزپرداز در ادامه یکی دیگر از اشعارش را خواند:

نان به خون جگر درآوردن
از شعف بال و پر درآوردن

سال‌ها توی مرغداری‌ها
از تن مرغ پر درآوردن

با صدای کلفت یک سی دی
را به نام قمر درآوردن

مثل یک خر به گل فرو رفتن
و ادای بشر درآوردن

سال‌ها در کنار یک نجار
میخ از پشت در درآوردن

به شکم روی تخته خوابیدن
میخ کج را دمر درآوردن

مدتی هم کنار یک قناد
نخ و مو از شکر درآوردن

پیش یک نعلبند ناوارد
نعل از پای خر درآوردن

شهره بودن کنار یک جراح
به نخاع از کمر درآوردن

یا اگر از کمر نشد ناچار
از پس پشت سر درآوردن

با سبد آب تا حلب بُردن
پنبه از گوش کر درآوردن

به گدایی به روستا رفتن
چیزی از برزگر درآوردن

چون گدایان شهر سامرا
خرج از رهگذر درآوردن

بعد یک عمر جنگ و خونریزی
از نفر بر نفر درآوردن

تن سپردن به خفت و خواری
پول با دردسر درآوردن

نان خود با تحرّک موزون
از طریق کمر درآوردن

یا به محض عبور یک خودرو
از چراغ خطر درآوردن

هندوانه فروختن با شرط
هی ببُرّ و ببَر درآوردن

بیشتر هرچه را فرو بردن
هرچه را بیشتر درآوردن

با درآوردن پدر از خود
گاهی از خود پدر درآوردن

بعد یک هفته کار طاقت سوز
لقمه‌ای مختصر درآوردن

و به رغم شکست در هر کار
هی ادای ظفر درآوردن

در ستاد حوادث ناجور
از ته دره خر درآوردن

و ادای حمایت از مردم
با حقوق بشر درآوردن

خیر گفتن به پرسش مردم
آخر الامر شر درآوردن

یا که در سیرک‌ها صدا از خود
مثل یک جانور درآوردن

در میادین شهر با اسفند
چشم از بدنظر درآوردن

کندن چرم روکش اتوبوس
شد اگر، شافنر درآوردن

ماهی خشک در دهان بردن
بعد یک هفته تر درآوردن

به خدا بیشتر شرف دارد
به معاش از هنر درآوردن!

 

مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترین

کیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترین

مَن(۶) نمیدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) است

آن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن است

مَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ای همزاد مَن(١٧)

ای مَنِ(١٨) غمگین مَن(١٩) در لحظه‌های شاد مَن(٢۰)

هرچه از مَن(٢١) یا مَنِ(٢٢) مَن(٢٣) در مَنِ(٢۴) مَن(٢۵) دیده‌ای

مثل مَن(٢۶) وقتی که با مَن(٢٧) میشوی، خندیده‌ای

هیچ کس با مَن(٢٨) چنان مَن(٢٩) مردم آزاری نکرد

این مَنِ(٣۰) مَن(٣١) هم نشست و مثل مَن(٣٢) کاری نکرد

ای مَنِ(٣٣) با مَن(٣۴) که بی مَن(٣۵) مَن(٣۶) تر از مَن(٣٧) میشوی

هرچه هم مَن(٣٨) مَن(٣٩)کنی، حاشا شوی چون مَن(۴۰) قوی

مَن(۴١) مَنِ(۴٢) مَن(۴٣) مَن(۴۴) مَنِ(۴۵) بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست

هیچ کس با مَن(۴۶) مَنِ(۴۷) مَن(۴۸) مثل مَن(۴۹) درگیر نیست

کیست این مَن(۵۰)؟ این مَنِ(۵۱) با مَن(۵۲) زِ مَن(۵۳) بیگانه‌تر

این مَنِ(۵۴) مَن(۵۵) مَن(۵۶) کُنِ از مَن(۵۷) کمی دیوانه‌تر ؟

زیر بارانِ مَن(۵۸) از مَن(۵۹) پُر شدن دشوار نیست

ورنه مَن(۶۰) مَن (۶۱) کردنِ مَن(۶۲) از مَنِ(۶۳) مَن(۶۴) عار نیست

راستی . . . این قدر مَن(۶۵) را از کجا آورده‌ام !!؟

بعد هر مَن(۶۶) بار دیگر مَن(۶۷) چرا آورده‌ام !!؟

در دهانِ مَن(۶۸) نمیدانم چه شد، افتاد مَن(۶۹)

مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من(۷۰) . . . !!!👏👏

 

 

حسرت پاییز ...

ای دل و ای جان من ، ای حضرت یار ...
در حسرت تو ، تا که شود لحظه ی دیدار ...
در حسرت پاییز به پاییز و بهار دل بستم  ...
بر جرعه ای از جام شراب ِ نگاه تو من مستم  ...
 

آدم های رعد و برقی ...

 

هواشناسی ایران ۱۴۰۰/۰۶/۲۸| بارش باران تا آخر هفته در استان‌های شمال و جنوب کشور/ هشدار سازمان هواشناسی به صیادان

طبیعت مظهر قدرت و حکمت خداوندی ست ...

بی شک یکی از مظاهر فتبارک الله احسن الخالقین ، خلقت جهان هستی و یکی از مصادیق آن ، رعد و برق باشد ...

ناگفته نماند در واقع برق و رعد صحیح تر هست چون همیشه نور برق دیده میشود و سپس صدای گوشنواز رعد شنیده میشود ...

کشاورزان وقتی از فرط خشکسالی به مرحله ی ناامیدی میرسند ، نگاهشان به آسمان هاست ...

وقتی درخشش آذرخش را در آسمان می‌بینند شاد می‌شوند و در انتظار شنیدن نوید صدای رعد که پیام آور باران رحمت الهی ست ، لحظه شماری و شادمانی میکنند ...

گاه در کویر و بیابان نیز ، صدای رعد و دیدن نور برق ، نوید حیات و رویش و زندگیست ...

عاشق کویر و رعد و برق و نور و صدا و هیجان و پویش و رویش و حیات هستم ...

 

 

علائم سکته قلبی یکماه زودتر ...

 

خستگی غیر معمول، یکی از علائم اصلی یک حمله قلبی قریب الوقوع است، زنان این نوع علائم را بیشتر از مردان گزارش داده اند.

در بدن افرادی که دچار سکته قلبی می‌شوند از یک ماه قبل نشانه‌های اولیه برای هشدار حمله قلبی رخ می‌دهد که با شناخت آن‌ها می توانید از حملات قلبی جلوگیری کنید.

 

ادامه نوشته

خواص بی نظیر پوست سیب زمینی ...

هرگز پوست سیب زمینی را دور نریزید

هرگز پوست سیب زمینی را دور نریزید

تاریخ : ۳۱/شهريور/۰۰   شناسه خبر: ۹۸۱۳۴ 

منبع : باشگاه خبرنگاران جوان

اغلب افراد پس از استفاده سیب زمینی پوست آن را دور می ریزند و اطلاعی از خواص بی نظیر آن ندارند، پوست سیب زمینی کاربردهای بسیار عالی به همراه دارد ...

سیب زمینی پس از گندم، برنج و ذرت یکی از پرمصرف‌ترین مواد غذایی در جهان است.طعم سیب زمینی توسط مردم در سراسر کشور‌ها و در سنین مختلف بسیار مورد قبول است. سیب زمینی نشاسته‌ای بخشی از غذا‌های خوشمزه را تشکیل می‌دهد.

پوست سیب زمینی ضمن محافظت از مواد مغذی موجود در سیب زمینی، همچنین مواد مغذی متنوعی را برای ما به همراه دارد.

با پوست کردن سیب زمینی این مواد مغذی را از دست می‌دهیم. سیب زمینی «پوست برای بهبودی» شعار ما برای این مقاله است، در حالی که ما فواید سیب زمینی را با شما در میان می‌گذاریم، ممکن است شما از مواد مغذی سیب زمینی استفاده کنید. ما مطمئن هستیم که هنگامی که شما در مورد پوست برای بهبودی اطمینان یافتید، «پوست سیب زمینی را به وعده غذایی خود اضافه می‌کنید».

حاوی پتاسیم:
یکی از مزایای خوردن پوست سیب زمینی افزایش مصرف پتاسیم است. پتاسیم به بدن شما کمک می‌کند تا واکنش‌های شیمیایی از جمله واکنش‌هایی را که برای سوخت و ساز بدن شما ایجاد می‌کند، انجام دهد و به سلول‌های شما کمک می‌کند از انرژی غذایی که می‌خورید، انرژی قابل استفاده تولید کند.

پتاسیم همچنین در تکانه‌های الکتریکی منتقل شده از سیستم عصبی شما نقش دارد و به عضلات شما کمک می‌کند تا حرکت را تسهیل کنند. طبق گفته یک موسسه تحقیقاتی، یک وعده شامل چهار پوسته سیب زمینی حاوی ۶۲۸ میلی گرم پتاسیم یا ۱۳ درصد از نیاز‌های روزانه توضیه شده شما به پتاسیم است.

ادامه نوشته