چشمان مست و خمار ....
شب هست و سکوت هست و آلاله ها ...
به باغ و به بوستان گل و لاله ها ...
هوای بهار در دل سرد شهر ...
دل باغ و بلبل پر از ناله ها ...
شب هست و سیاهی و ماه هست و من ...
به شعر و غزل ، مهر و ماه هست و من ...
دلی بی قرار ، اشک و چشمان ِ خیس ...
نه یعقوب و یوسف منم ، باز که چاه هست و من ...
به یاد دو چشمان ِ مست و خمار ...
شدم باز دو پوچ ، باخته ام در قمار ...
دو چشمان ِ مست و دو لب چون انار ...
به گرمای چشمان مستت ، شدم همچو نار ...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 2:53 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...