چند سال قبل دچار پارگی دیسک کمر شدم و یکی دو ماه قبل و بعد از عمل ، یکجا افتاده بودم ...
دو سه سال قبل از اون هم از درخت افتادم و کمرم شکست و دو ماه کامل یکجا نشین که نه ، یکجا دراز کش بودم ، جوری که یک هفته اول امکان تکان خوردن سانتی متری هم نداشتم ...
خدا نمیکرد عطسه یا سرفه پیش میآمد ...
دردی مانند اینکه با تیغ یا قیچی بدنم را تکه تکه کنند و ببرند در تمام وجودم میپیچید ...
و چقدر تلاش می کردم نه سرفه کنم و نه عطسه و نه تکانی بخورم و ...
ایام فوق العاده سخت و دردناک و زجر آوری بود ...
در همون ایام و الان نیز گاهی یاد روایتی از یک فیلم شرکت کننده در جشنواره ی مسابقات فیلمهای ده دقیقه ای می افتم ...
دقیقه ی اول ، سکانس اول ...
صدای قیژ و قیژ و ...دوربین از روی دستگیره در شروع میکنه به حرکت ... آروم آروم میره سمت بالا ... میرسه به بالای چارچوب در و کتیبه و سقف ... دوربین حرکت رو ادامه میده ... کم کم نگاهها همراه دوربین روی سقف کشیده میشه تا میرسه به وسط سقف ...پنکه سقفی قیژ قیژ کنان در حال چرخیدن ...
دقیقه ی دوم ... قیژ و قیژ ... چرخش پنکه سقفی ...
دقیقه ی سوم ... نگاهها هنوز به پره های پنکه هستند که با صدای قیژ و قیژ داره میچرخه ...
همه منتظر یک اتفاق خاص یا غیر منتظره بودند مثلاً افتادن پنکه یا ...
دقیقه ی چهارم ... چرخش پنکه و قیژ و قیژ...
دقیقه ی پنجم ... قیژ و قیژ و چرخش پره های پنکه ...
دقیقه ی ششم ... دقیقه ی هفتم ...
کم کم از گوشه و کنار صدای اعتراض بلند شده ...
دقیقه ی هشتم ... اعتراضها بلند تر شده ... آقا خاموشش کن این چیه دیگه و ...
دقیقه ی نهم ... همچنان پنکه با صدای قیژ و قیژ در حال چرخیدن ...
کارگردان هم دقیقه دقیقه صدای قیژ و قیژ رو بلند و چرخش پنکه را سریعتر میکرد و از دقیقه ی ششم ، همزمان با اوج اعتراض ها ، شروع به کم کردن صدا و سرعت چرخیدن کرد ...
در پایان دقیقه نهم ، برخی تماشاچیان بلند شدند که سالن را ترک کنند که ناگهان در آغاز دقیقه ی دهم ... دوربین شروع به حرکت کرد و از پنکه به سقف و دیوار و در و دستگیره و کف اتاق و پایه های تخت و ملحفه ی سفید و کیسه ی سون و شیلنگ سرم و ... رفت روی چهره ی تکیده ای که فقط چشمانش حرکت میکرد و به دوربین لبخند میزد ...
در ثانیه های پایانی این نوشته بر پرده ظاهر شد ...
ده دقیقه از روز و ماه و سالهای تکراری و یکنواخت زندگی یک جانباز ( معلول ) ...
قادر به تحمل دیدن ده دقیقه از صحنه ای که یک جانباز ( معلول ) سالها در حال تماشای آن است ، نبودیم ...
چه اشکها که ریخته نشد ... چه شرمندگی ها که بجا نماند ...
پ ن ...
برخی دقیقه ی نهم زندگی ده دقیقه ای ما هستند و چه روزی را هم برای برخواستن از صندلی انتخاب کردند ...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 2:33 توسط آقا جون (جویا ) ...
|