شماره های بی پاسخ ...

یه حس غم انگیز داره وقتی نگاه می‌کنی به شماره های سیو شده توی گوشی ات و چشمت میخوره به شماره ای که می‌دونی اون شماره دیگه مخاطب نداری ... هر چه هم زنگ بخوره ، کسی گوشی رو برنمیداره ...

یا کلا اپراتور میگه گوشی مخاطب مورد نظر خاموش است ...

یا اینکه مخاطب در دسترس نیست ...

دلت میگیره ...

شماره ی برادرم که با اسم ممد آقا ( عادت کرده بودیم از بچگی به برادر بزرگم که اسمش محمد بود می‌گفتیم ممد آقا ) سیو دارم و بیش از دو ماه هست که مرحوم شده و گاه نگاه به شماره میکنم و یک لحظه میگم زنگ بزنم شاید جواب داد ...

شماره ی برادرزاده ام مریم که پنج روز شده که فوت کرده و باور نمیکنی اگه زنگ بزنی دیگه مریم گوشی رو نمیگیره ...

یا مثلاً شماره ی ثابت عزیزی را سیو داری و زنگ میزنی و مخاطب از اون خونه و مکان و محل نقل مکان کرده و فقط اون شماره چون یادگاری میمونه توی گوشی ات ...

کاش یاد بگیریم قدر بودن ها را تا هستیم بیشتر بدانیم ...

واقعا بقول سهراب ، ناگهان زود دیر میشود ...

چه صدای خوبی داشت ...

مرحوم پدرم معمولا ساکت و آرام و کم حرف بود ...

یادمه بچه که بودم اکثر روزها در منزل مهمان داشتیم البته بیشتر از این که حالت مهمانی داشته باشه منزلمون شبیه مهمانسرا شده بود ...

در سالهای ۴۵/۴۶/۴۷ به بعد یادم هست که هر کسی از روستا واسه هر کاری میومد شهر ، پاتوقش خونه ی ما بود و گاه چندین نفر در منزل ما اطراق می‌کردند و شبها هم اونایی که صدای خوبی داشتند میخوندن و یک ضبط بزرگ ریلی هم داشتیم که باهاش صداها را ضبط میکردند ...

یادم نمیاد پدرم در اون دورهمی ها خونده باشه و .‌..

و یادم نمیاد مرحوم مادرم ذره ای اخم و اظهار ناراحتی کرده باشه از اینهمه مهمان و همیشه با روی گشاده پذیرای مهمانانی بود که همه از اهالی روستای پدری ام بودند ...

با پول معلمی یک قطعه باغ خریده بودم که تابستونا واسه آبیاری باتفاق مرحوم پدرم می‌رفتیم و موتور آب روشن میکردم و از چاه آب می‌کشیدم و ...

یکبار یادمه حدود سال های ۶۶/۶۷ در حالی که موتور آب روشن بود و پدرم کنار موتور آب در کنار چاه ایستاده بود ، من رفته بودم انتهای باغ برای جابجا کردن شیلنگ آب و در حال آمدن بسمت چاه بودم که از دور صدای خیلی دلنشین شنیدم که یک آهنگ و آواز محلی مازندرانی را میخواند ...

دقت کردم دیدم پدرم که با توجه به صدای موتور آب فکر نمی‌کرد صدایش شنیده بشه توی حال خودش در حال خواندن بود ...

خیلی زیبا میخوند ...

برای اولین و آخرین بار بود که صدای خوندن پدرم رو شنیدم و خیلی لذت بردم ...

خداوند روح همه ی پدران و مادران درگذشته را قرین رحمت خودش کنه 🙌

مراسم سوم

دیروز و امروز در مراسم سوم برادرزاده ام در دماوند و تهران بودم ...

جمعیت زیادی هم در دماوند و هم تهران حضور داشتند که عبارت جمعیت باشکوه رو معمولا بکار میبرند ...

هر چند با توجه به شرایط کرونا و ... حضور این تعداد زیاد جمعیت هم تعجب برانگیز بود و هم جای بسی تأمل ...

ولی برای من از جنبه های دیگری مورد توجه قرار گرفت ...

فارغ از بحث حضور جمعیت زیاد و موضوع کرونا ...

بیشتر از همه خاطراتی که زنده شد از سالهای ۶۱/۶۲ که تهران زندگی می کردم و برادرزاده ام اون زمان یک دختر بچه ی ۳/۴ ساله ی ناز و مهربونم و موطلایی بود ...

ولی بعد از چهار دهه امسال با داشتن دو دختر بر اثر ابتلا به سرطان و تومور مغزی از دنیا رفت ...

یک نکته هم گرد هم آمدن تقریبا تمام اهل فامیل بود که این یکی دوسال اخیر با توجه به داستان کرونا ، خیلی دیدار ها و دورهمی ها مخصوصا با بیشترین تعداد کم شده بود که هر چند عامل جمع شدن فامیل مصیبت بار بود ولی عملا محور گردهم آیی بود که در طی روزهای جمعه ( درگذشت و تشییع و دفن ) تا یکشنبه و دوشنبه ( بمناسبت سوم ) اقوام نزدیک با هم بودند ...

و یک نکته هم اتحاد تمام اهل فامیل بود که در تمام این چند شبانه روز در جهت تدارکات و اسکان و پذیرایی و ... همه دست در دست هم و پشت به پشت امورات را به بهترین و شایسته ترین وجه پیش بردند ...

و یک نکته قابل توجه برای من دیدن چهره های کسانی بود که بنظرم خیلی پیرتر از چیزی که در ذهن داشتم و آخرین بار دیده بودم شده بودند ...

بنظرم سختی های زندگی که در چند سال اخیر بیشتر از گذشته به همگان فشار مضاعف آورده ، بشکل عجیبی آدما رو از پای انداخته ... 

 

 

خورشید نیمه شب ...

باز دلم بهانه دارد ...

بهانه ی دلتنگی ...

بهانه ی دیدار ...

بهانه ی دیدن ...

دیدن خورشید ...

در انتظار رؤیت خورشید ...

خورشید نیمه شب ...

دیدن خورشید نیمه شب های بارانی ...

شب طوفانی و ابری و بارانی و خورشید ...

لبخند زیر لب خورشید ...

قهقه ی خورشید ...

صدای مستانه ی خورشید نیمه شب ...

هم‌نوا با باران ...

هم صدا با موج دریا ...

هم قدم با ساحل ....

با خورشید تا انتها حضور ...

در شب‌های سرد و یخزده و بارانی ...

در پیچاپیچ کوچه های خیال و خاطرات ...

طلوع کن خورشید ِ سحر ...

نشانی از راه نشان بده ...

کوچه ی تاریک خیال خاطرات را روشن کن ...

مشارکت در کار خیر ...

یک کلیپ در اینستاگرام الان دیدم که متاسفانه یکی از هموطنان کرد سنندجی بعلت انفجار گاز در منزلش ( فیلم لحظه انفجار در کلیپ هست ) همسرش را از دست میدهد ، خودش دچار سوختگی شدید شده ... منزلش ویران میشود ... ماشین وانتی که باهاش امرار معاش می‌کرده دچار سانحه شدید شده ...

این هموطن هم داغدار همسرش هست و هم منزلش خراب شده و هم اینکه دچار سوختگی شدید شده و امکان کار کردن ندارد و همچنین همسایه هایی که منزلشان در اثر انفجار دچار لطمات شده مطالبه خسارت کرده اند و ...

همه اینها را گفتم که اگر کسی بدنبال انجام کارهای خیر و خداپسندانه هست در اینستاگرام پیج خانم زهرا مشتاق را که یک خانم هنرمند و فیلمساز و اهل کارهای خیر و عام المنفعه هست ( قبلا در مورد ایشان پست نوشتم ) فالو کنند و این کلیپ دلخراش و دیگر امور در این زمینه ها را ببینند و از طریق ایشان کمک ها را به اشخاص نیازمند واقعی برسانند ...

من نیستم آنچه گفتی ...

گفتی هر چه خواسته بودی ناز شستت ...

هم به شعر و هم غزل هم چشم مستت ...

گفتی اما آنچه گفتی من نبودم من نبودم ...

هیچ نمی‌گویم چه گفتی من نبودم من نبودم ...

روزگار نامرادی روزگار هر چه گفتن ...

روزگار رفتن و از ما و از من ها گذشتن ...

ای رفیق گفتی و رفتی و ندیدی که چه کردی ...

در دل آشفته ی شوریده حال من چه کردی ...

نه گریه ، نه اشک ...

دیشب بی هوا دلم هوای رفتن و دیدن برادر زاده ام کرد ...

آخر شب زنگ زدم به برادر دیگرم و بعد از پرس و جو از حال برادرزاده ام که در کما بود ، گفتم فردا بریم تهران ...

گفت راه نمیدن ...

گفتم مهم نیست ، میریم و شاید اجازه دادند که لااقل از پشت شیشه ی ccu بشه ببینمش ...

نشد هم بچه هاشو میبینیم ، همسرش رو میبینیم ، برادرم ( پدرش) را میبینیم و ...

صبح راه افتادیم و بعد از فیروزکوه همسرش که فکر میکرد چون گفت راه نمیدن ، ما هم نرفتیم و ...زنگ زد که دیگه لازم نیست برای ملاقات بیایید ، مریم پر کشید ...😢

گفتم رسیدیم و رفتیم بیمارستان و مراحل اداری و تحویل جسد و تشییع جنازه و ...

حالا این بین ... برادرم ( پدر مریم ) بمحض دیدار در بیمارستان خودشو انداخت بغلم و زار زار گریه ...

من چه باید میکردم ...

فقط دلداری و ممانعت از ریزش اشک ...

همسرش آمد و در آغوش گرفتم و گریست و گریست و ... دست بر دوش و پشتش کشیدم و دلداری و ...

خودم چه باید میکردم ...

اشکها را ریختم درون ...

بچه های برادرزاده ام را در آغوش گرفتم و اجازه دادم گریه کنند و فقط بوسیدمشون و ...

چه کردم ...

اشک نریختم ...

بچه های برادر بزرگترم که دو ماه پیش در کمال ناباوری و در بهت و ناباورانه از دنیا رفت را در آغوش گرفتم و گریستند و نگریستم ...

اشکها کجا رفتند ...

شاید کوه سنگی ام ...

ولی نه ...

یاد گرفتم از درون گریستن را ...

خوب بلدم اشکها را به درون بریزم ...

من امروز گریه نکردم ...

اشک نریختم ...

باور نکن ...

از درون هم گریه کردم و هم اشک ریختم ...

گریه های بی صدا و گریه های بدون اشک ...

خیابان خیال ...

میروی آهسته رو آرام جان ...

خاطرت در خاطرم روح و روان ...

رفتنی ها گاه ز اجبار گاه ز میل ...

اشک چشمان گاه چو‌ جویبار همچو سیل ...

​​چشم دیدار در خیابان خیال ...

نقش باران بر دل شوریده حال ...

رفتی اما کوچه ی بن بست چرا ...

بسته ای هم چشم و پا و دست چرا ...

رفتی و از آه ِ دیدار و جنون ...

گشته قلب و خاطرم دریای خون ...

شاد بادا چشم و قلب و آن دلت ...

گر ز رفتن حل شود هر مشکلت ...

آرزو دارم که شاد باشد دلت ...

گر گریزان ست ز دیدارم دلت ..‌.

کوه درد ...

عصر امروز در غروبی سرد سرد ..‌‌.
سینه ام سنگین و مالامال ز درد ...
کوه سنگی بود و قبری یخزده ...
مادری خفت دختران ماتم زده ...
ناله بود و آه و افسوس و فغان ...
قلب سنگ چون آب برای دختران ...
باب ِ دختر بود برادر جان من ...
بود برادرزاده او چون جان من ...
ما سپردیمش به قبر و رفته ایم ...
از غروب و صبر و رفتن خسته ایم ...
قلب من چون آتش و آتش فشان ...
کوه صبر نیستم نشان از آن نشان ...
جمعه ها غمگین و محزون و غریب ...
هر چه غم هست با دلم گردید قریب ...

امروز عمر گران با نهایت حرمان در مراسم تشییع و تدفین برادرزاده ی عزیزم در آبسرد دماوند گذشت ...
نظم در بی نظمی ست و نوبت در بی نوبتی ست ...

جادوی چشمانت ...

https://s18.picofile.com/file/8437487234/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B2%DB%B3_%DB%B0%DB%B0%DB%B2%DB%B7%DB%B2%DB%B1.jpg

نظر کردم دمی بر قامت رعنای مینویت ...

ولیکن تا سحر ، مسحور شدم در چشم جادویت ...

دمادم ناله های مست می‌خواره به کنج مسجد جانم ...

سرود مستی میخوانی ز عطر شعر خوش بویت ...

دوری ...

رؤیایی داشتم که غیر ممکن شد ...

فراغ و این غربت چگونه ممکن شد ...

تو رفتی و اما ، چقدر ز من دوری ...

گمان نمی‌کردم ، چنین به این زودی ...

تو رفتی و دیگر ، به باغ نمی آئی ...

چه می‌شود یک شب به خواب من آیی ...

به باغ رؤیاها ، چو بلبل مستان ...

کنار ساحل ها ، چو موج و چون طوفان...

حدیث ِ رفتن ها ، حدیث ِ دیداری ...

به دیدنت آیا ، به خواب و بیداری ...

به خواب و در رؤیا که عین ممکن بود ...

ولی چنین گفتی که غیر ممکن بود ...

تو رفتی و دیگر ، ز من چقدر دوری ...

چو حضرت موسی به کوه طور نوری ...

ترنم شعر ...

در خیالم صدهزاران شور باد ...

قصه هایم در خیال ِ نور باد ...

خوش نشینی بر دلم بادا حرام ...

نغمه های شعر من پر شور باد ...

سهم من از زندگی شوریدگی ...

خنده ی شوریدگی مسرور باد ...

در خیالم خوش خیالی کو کجا ...

خستگی شاید به گورم دور باد ...

هر سحر دیدار خورشید در خیال ...

دیدن مهتاب و ماه پر نور باد ...

شعر و آوازها به کنج میکده ...

چون ترنم ، شعر و شور مشهور باد ...

قصه ی پرواز دل در کودکی ...

قصه ای شیرین و گاهی شور باد ...

یاد دیدار دل انگیز در بهار ...

بی گمان دل در قرار مغرور باد ...

در میان رقص و آواز و طرب ...

این دل آشفته حال مسرور باد ...

میروی آهسته رو آرام ِ جان ...

دیر و زود دیوانه دل در گور باد ...

شاید آنگاه روز دیدار روز حشر ...

چشم گشوده شاهد آن پور باد ...

آخرین ...


آخرین نفس ...
۱ ) دیروز یک حس قریب درونی دست داد و بفکر بودم که آخرین نفس را کِی و در کنار چه کسی خواهم کشید و احیانا سر بر زانوی چه عزیزی گذاشته و آخرین نفس با نفس چه کسی آمیخته میشود و جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد ...
بقول داریوش ، کس نمی‌داند کدامین روز میمیرد ...
۲ ) امروز صبح باتفاق دامادم ( خواهری ) عازم روستا بودم ، بین راه از داخل یک روستا گذر میکردیم که گروهی مردم سیاه پوش و عزادار دیدم و چشمم به یک تابوت افتاد که کنار خیابان روی زمین گذاشته شده بود و مشخص بود قرار است کسی را داخل آن بگذارند و بسمت آرامگاه ببرند ، با خودم گفتم تابوت آخرین ماشینی ست که سوار خواهیم شد ، با خودم فکر کردم آخرین بار ماشین سواری ام چه روز و ساعتی خواهد بود ...
دیر یا زود ، ولی زمانی آخرین ماشین عمرم را سوار خواهم شد بدون اینکه اختیاری در راندن و حرکت آن داشته باشم ...
۳ ) رسیدیم روستا و حدود یکساعت بعد تماس گرفتند و مطلع شدم برادر زاده ام که دارای مشکل تومور مغزی بود و چند سال پیش عمل نسبتا موفقی داشت و از چندی پیش بدلیل عودت بیماری حالش رو بوخامت گذاشته و علیرغم پیگیری ها و ادامه ی درمان و ... پزشکان از درمان و بهبودی قطع امید کرده بودند ، دیشب دچار تشنج و بیهوشی شد و به بیمارستان منتقل و در کمای کامل با ضریب هوشیاری صفر در بخش ccu بستری و بگفته ی پزشکان برای آخرین بار چشمانش را بست و بعید است دوباره باز کند ...
چقدر این آخرین ها تلخ هستند ...

رفتی ...

رفتی و بی تو شدم غمگین و سرد ...

همچو برگ یک درختی زرد ِ زرد ...

رفتی و بی تو چنین قلبم شکست ...

ماتم عالم در این قلبم نشست ...

خورشید نهان ...

یاد دارم در غروبی بی غروب ...

یادت از عمق سحر تا هر غروب ...

همچو خورشید نهان در عمق جان ...

ناله ها داشتم به هنگام غروب ...

بی تو با تو در خیال چون مهر و ماه ...

با تو بی تو غرق ماتم قعر چاه ...

جمعه بازاری ست دل آشفته حال ...

بی تو خورشید همچنان چشمش به راه ...

با ترنم بی ترنم شعر و دفتر صد غزل ...

بی ترنم حال دل افسرده از روز ازل ...

کوچه ی یاد و خیال و خاطرات و آه دل ...

یاد خورشید خیال همواره در شعر و غزل ...

گلباغ خاطرات ...

چون جویبار خیال ...

به شوره زار نگاه زار ...

می‌کنی گذر ...

ز دشت لاله های عاشقی ...

نمیکنی نظر ...

به حال زار تشنه ای ...

نشسته در کویر ...

به چشمه ی جوشان یک غزل ...

نه با ترنم و نه شعر ناب ...

به جرعه ی شراب ...

به مستی هوای بی کسی ...

چه بی خیال ...

ز کوچه ی خیال ...

چو رعد و برق و باد ...

گذر کنی و نمیکنی نظر ...

بیاد کوی یاد ...

به گلباغ خاطرات ...

به شعله ای خرمن رویا بسوخت ...

نمانده گل به باغ ...

آباد نمیشود چرا ...

خیال بی خیال ...

به کوچه ی خیال ...

فیلم ده دقیقه ای ...

چند سال قبل دچار پارگی دیسک کمر شدم و یکی دو ماه قبل و بعد از عمل ، یکجا افتاده بودم ...

 دو سه سال قبل از اون هم از درخت افتادم و کمرم شکست و دو ماه کامل یکجا نشین که نه ، یکجا دراز کش بودم ، جوری که یک هفته اول امکان تکان خوردن سانتی متری هم نداشتم ...

خدا نمی‌کرد عطسه یا سرفه پیش می‌آمد ...

دردی مانند اینکه با تیغ یا قیچی بدنم را تکه تکه کنند و ببرند در تمام وجودم می‌پیچید ...

و چقدر تلاش می کردم نه سرفه کنم و نه عطسه و نه تکانی بخورم و ...

ایام فوق العاده سخت و دردناک و زجر آوری بود ...

در همون ایام و الان نیز گاهی یاد روایتی از یک فیلم شرکت کننده در جشنواره ی مسابقات فیلمهای ده دقیقه ای می افتم ...

دقیقه ی اول ، سکانس اول ...

صدای قیژ و قیژ و ...دوربین از  روی دستگیره در شروع میکنه به حرکت ... آروم آروم میره سمت بالا ... میرسه به بالای چارچوب در و کتیبه و سقف ... دوربین حرکت رو ادامه میده ... کم کم نگاهها همراه دوربین روی سقف کشیده میشه تا میرسه به وسط سقف ...پنکه سقفی قیژ قیژ کنان در حال چرخیدن ...

دقیقه ی دوم ... قیژ و قیژ ... چرخش پنکه سقفی ...

دقیقه ی سوم ... نگاهها هنوز به پره های پنکه هستند که با صدای قیژ و قیژ داره میچرخه ...

همه منتظر یک اتفاق خاص یا غیر منتظره بودند مثلاً افتادن پنکه یا ...

دقیقه ی چهارم ... چرخش پنکه و قیژ و قیژ...

دقیقه ی پنجم ... قیژ و قیژ و چرخش پره های پنکه ...

دقیقه ی ششم ... دقیقه ی هفتم ...

کم کم از گوشه و کنار صدای اعتراض بلند شده ...

دقیقه ی هشتم ... اعتراضها بلند تر شده ... آقا خاموشش کن این چیه دیگه و ...

دقیقه ی نهم ... همچنان پنکه با صدای قیژ و قیژ در حال چرخیدن ...

کارگردان هم دقیقه دقیقه صدای قیژ و قیژ رو بلند و چرخش پنکه را سریعتر میکرد و از دقیقه ی ششم ، همزمان با اوج اعتراض ها ، شروع به کم کردن صدا و سرعت چرخیدن کرد ...

در پایان دقیقه نهم ، برخی تماشاچیان بلند شدند که سالن را ترک کنند که ناگهان در آغاز دقیقه ی دهم ... دوربین شروع به حرکت کرد و از پنکه به سقف و دیوار و در و دستگیره و کف اتاق و پایه های تخت و ملحفه ی سفید و کیسه ی سون و شیلنگ سرم و ... رفت روی چهره ی تکیده ای که فقط چشمانش حرکت میکرد و به دوربین لبخند میزد ...

در ثانیه های پایانی این نوشته بر پرده ظاهر شد ...

ده دقیقه از روز و ماه و سال‌های تکراری و یکنواخت زندگی یک جانباز ( معلول ) ...

قادر به تحمل دیدن ده دقیقه از صحنه ای که یک جانباز ( معلول ) سالها در حال تماشای آن است ، نبودیم ...

چه اشکها که ریخته نشد ... چه شرمندگی ها که بجا نماند ...

پ ن ...

برخی دقیقه ی نهم زندگی ده دقیقه ای ما هستند و چه روزی را هم برای برخواستن از صندلی انتخاب کردند ...

خلوت ...

https://s19.picofile.com/file/8436785926/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B7_%DB%B1%DB%B6%DB%B1%DB%B2%DB%B0%DB%B7.jpg

به خلوت نگاهم گر که دلدار ست به هر دم

ببوسم موی پیچانش دمادم من به هر دم

اگر باشد کنارم هر شب و روز یار زیبا

پریشانی چرا بر دل که باشد یار کنارم

خورشید لب بوم ...

https://s19.picofile.com/file/8436785926/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B7_%DB%B1%DB%B6%DB%B1%DB%B2%DB%B0%DB%B7.jpg

گر چو خورشید ِ سحر بر لب این بوم باشم ...

یا چو تصویری به اندازه ی یک بوم باشم ...

گاه و بیگاه و هر لحظه به هنگام سحر ...

شاهد نقطه ی پرگار چو معدوم باشم ...

همره قافله در کوچه ی بن بست خیال ...

چو غزل بر لب تو جمله ی مرقوم باشم ...

شادی و هلهله رفته ز دل و از نظرم ...

با همه غصه و غم ، نامه ی مکتوم باشم ...

بی خبر باشم اگر از حال ِ دل ِ زار رفیق ...

مرده باشم به از این زنده ی محروم باشم ...

عاشقان جمله پریشان و همه در غم یار ...

حال زار ِ دل من گویی چو مصدوم باشم ...

گر در این گوشه ی دنیای خیال هستم لیک ...

چو مسافر به هوای سفر روم باشم ...

خلوت دل چو بساختی شب و روز بهر حذر ...

به نظر جلوه نما تا که چو مخدوم باشم ...

به کویر گر چو خورشید سحر جلوه کنی ...

همچو نخل در دل صحرای تو معلوم باشم ...

به بیابان بلا ، گر که رها کرده مرا ...

چو حکایت شَوَم و دفتر مختوم باشم ...

فرشته ی زمینی ...

دو واقعه ی واقعی ...

واقعه ی واقعی اول ...

خاله وارد پاگرد طبقه دوم میشه و در یک لحظه میبینه خواهر زاده ی ۲/۳ ساله از بین نرده های طبقه ی دوم با سر پرت شده ...

نتیجه ی فاجعه بار قابل تصور هست ولی ...

در یک لحظه خاله خانم در یک حرکت ناباورانه و خیلی سریع ، شاید چیزی شبیه یک دروازه بانی که شیرجه می‌ره برای دفع یک پنالتی که توپ با سرعت در حال نزدیک شدن و ورود به دروازه هست و باخت تیم قطعی ، خودشو پرت می‌کنه و در آخرین ثانیه ها و لحظه ی آخر مچ پای بچه رو محکم می‌گیره ...

کسی اصلا در جریان نیست و خاله هم از ترس ، شوکه شده و زبونش بند اومده و فقط جیغ می‌کشه و ... 

بچه با این اقدام فرشته ی نجات ، نجات پیدا می‌کنه ...

واقعه ی واقعی دوم ...

همین خاله خانم همراه دخترش با اتوبوس رفتند اردو ...

در مسیر برگشت توی جاده مادر یکی از دانش آموزان ، بدلایلی از جای خودش بلند میشه و توی راهروی اتوبوس در حال حرکت بوده که همزمان که این خانم به درب پشتی اتوبوس میرسه ، اتوبوس وارد یک پیچ تند میشه ...

راننده هم بی خبر از همه جا ، بدون اینکه از سرعتش کم کنه ، میپیچه ...

طبق قانون گریز از مرکز ، اون خانم بسمت بیرون پرت میشه و برخورد می‌کنه به در اتوبوس ، در اتوبوس هم که ظاهراً مشکلی قفل داشت ، باز میشه و خانم بخت برگشته ...

نتیجه ی تلخ پرت شدن اون خانم به بیرون و توی جاده و ... قابل پیش‌بینی هست ، ولی ...

در آخرین لحظه خاله خانم در یک لحظه مثل بتمن و سوپرمن و ... لباس اون خانم رو محکم می‌گیره ...

اتوبوس شده یکسره جیغ و ...

راننده هم که نمیدونه موضوع چیه و از طرفی هم سر پیچ با اون سرعت امکان ترمز گرفتن نداره ، گیج و متحیربه حرکت ادامه میده ...

لحظات بکندی و با دلهره و اضطراب میگذره و در اون شرایط امکان اینکه کسی بلند بشه و بکمک بیاد ، وجود نداره ...

اون خانم فقط دستها را به چارچوب در گرفته و از وحشت دیدن جاده که زیر پاهاش در حال حرکت هست ، کم مونده از ترس و خستگی دستهاش رها بشه و خاله خانم هم با تمام توان مانتوی اون خانم رو گرفته که در حال پاره شدن هست ...

بالاخره پیچ جاده تموم میشه و اتوبوس میایسته و فرشته ی مرگ ، دست خالی اونجا رو ترک می‌کنه و جای خودشو به فرشته ی نجات میده ...

پ ن ...

جالبتر و حزناکتر این ماجرا اینکه ، همان خانم که در حال پرت شدن از اتوبوس بود و توسط خاله خانم ، فرشته ی زمینی ، نجات پیدا کرد چند سال پیش باتفاق همسرش جهت تفریح به ساحل دریای شمال آمدند که متأسفانه همسرشان در ویلای خودشان بر اثر سکته از دنیا رفتند ...😔

نفرین ...

اصولاً نه اهل کینه هستم و نه انتقام ...

اما از روزی خبر سقوط هواپیمای مسافربری اوکراینی را شنیدم که توسط سپاه پاسداران و با شلیک دو موشک ( شلیک موشک به هواپیمای مسافربری ؟؟؟)  به کشته شدن مظلومانه ی ۱۷۶ مسافر بیگناه و بی‌خبر منجر شد و حاکمیت جهل و تزویر و جور و جرم و جنایت تا ۳ روز همه چیز را حاشا میکرد و ...

روزی نیست با بیاد آوردن آن و یا خواندن خبری خصوصا در ایام سالگرد این فاجعه ی عظیم انسانی که جز جنایت علیه بشریت نبود ، اون مأموری که شلیک کرد و فرمانده هوا فضا و فرمانده ی سپاه و فرمانده کل قوا را لعن و نفرین نکنم ...

دیروز یک پدر بزرگ و مادر بزرگ را دیدم که ۳ نفر از اعضای خانواده شان ( پسر ، عروس ، نوه ) را از دست داده بودند و فیلم و عکس های آنها را می‌دیدند و از عمق وجود اشک می‌ریختند ...

لحظه ای که آخرین فیلم نوه ی دلبندشان را که چند دقیقه قبل از سقوط و از داخل هواپیما بصورت آنلاین برایشان فرستاده بود و با شیرین زبانی با آنها حرف میزد و در آخر مثل همه بچه ها بوسه ای با دست برای بابا بزرگ و مامان بزرگ فرستاد و ...را پخش می‌کردند و حرف می‌زدند و ... دل سنگ برایشان کباب میشد و زمین و آسمان خون می‌گریست ولی این جانیان با افتخار از این جنایت یا دفاع میکنند یا شانه خالی می‌کنند ...

ساعتی پیش هم برنامه ای می‌دیدم که یک پدر که همسر و فرزندش را در این جنایت هولناک از دست داده بود با دلی پر درد ، چون دریایی آرام و بدون موج ولی مملو از خشم و حسرت و افسوس ... در مورد همسر و فرزندش سخن می‌گفت و از درون می‌سوخت و می‌شکست و فریاد میزد ...

راستی مصداق این آیه ی قران نبودند ؟ ... بای ذنب قتلت ؟!

گاه فکر می کنم فرض این آقای حاجی زاده فرمانده هوا فضا یا سلامی فرمانده سپاه یا رهبری بعنوان فرمانده کل قوا ، در این دو سال لحظه ای خواب به چشمانشان آمده ؟

واقعا توانستند لحظه ای آرام بخوابند ؟

خوابهای پریشان نمی‌بینند ؟

فرض این حکومت جنایتکار فعلا ماندگار باشد ولی آدم ها که همیشه نیستند ... هستند ؟

فرعون کو ؟ یزید کجاست ؟ هیتلر هست ؟ صدام ، قذافی و ... بر مسند هستند ؟

چند صباح دیگر نه رهبری زنده هست و نه سلامی و نه حاجی زاده و نه بنده و ...

ولی بزودی یا در دادگاه عادلانه ی جنایت علیه بشریت و یا در محکمه ی عدل الهی باید پاسخگوی جرم و جنایت خود باشند ...

امروزه آه و نفرین مادران خاوران ، مادران ۷۸ ، مادران ۸۷ ، مادران آبان ۹۶ ، آبان ۹۸ ، مادران کشته شده های زیر شکنجه ( ستار بهشتی و سعید زینالی و ...) بدرقه ی راه این جانیان هست ... 

آینده ی خوبی برای اینان نمی‌بینم ...

لعن و نفرین بر جنایتکاران ...

پ ن ...

جنایت مشابهی از سوی ناو هواپیمابر آمریکا هم چند سال پیش صورت گرفت و هواپیما مسافربری ایران که از تهران بسمت دبی برخواسته بود را با یک موشک سرنگون کردند و جنایتی بس عظیم انجام دادند و ۲۹۰ سرنشین این هواپیما را بر فراز آبهای خلیج فارس کشتند  ...

خامنه‌ای زمانی خطاب به آمریکا که سرنگونی یک هواپیمای مسافربری را حاصل اشتباه خوانده بود گفت: «غلط کردید اشتباه کردید.» اکنون سپاه پاسداران تحت فرمان او اعتراف کرده هواپیمای اوکراینی را "اشتباهی" هدف قرار داده است ...

 

رندان ...

https://s18.picofile.com/file/8437564768/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B8%DB%B0%DB%B1.jpg

ما رِند و چنین در پی رندان جهانیم ...

بی ماه و زمین در پی ماهان جهانیم ...

رندانه به رندی ِ کسی دل که نبستیم ...

در مجلس رندان همه در ذکر و زبانیم ...

ای رِند ِ سحر خیز به کلامی دل ما جو ...

با شعر و غزل حرف دلی از دل ما گو ...

رندی به سحر وقت گل و لاله و ریحان ...

ما مست می و باده ی آن جان جهانیم ...

با رند ِ بلا جو سخن از جانب ما گو ...

ای رند سحر خیز همه آن صدق و صفا کو ...

گر رو به گل و باغ و به گلستان و خیالی ...

برخیز و بیا راست بگو ، ما که همانیم ...

گر رند ِ خراباتی به مجلس بنشیند به ترنم ...

بر قامت رعنای خیالش بنشانیم گل گندم ...

صد جام می و بوسه ی سجاده ی مستی ...

در میکده ساقی به زمین و به زمانیم ...

سراب ...

دوباره قصه ها و شعر و کتاب می‌خوانم ...

کتاب ناب نگاهت چو شعر ناب می‌خوانم ...

به شور و شیدایی به باغ بارانی به دشت گل ...

به ناله ی نی چو بلبلی مست چه با شتاب می‌خوانم ...

صدای فریاد ز بی صدایی به موج دریا صدای ماهی ...

کنار ساحل ز بی نوایی نامه های بی جواب می‌خوانم ...

به برکه های ناب خیال به صد ترانه ی دل ...

ترانه های وصل و آزادی به یک کتاب می‌خوانم ...

کنون که رسیده دفتر به پایان و آخر ماجرا ...

به بی وفایی مستان ترانه ای به خواب می خوانم ...

به بلبل بگو که باغ و بستان کجا داری ...

که نغمه ها بخوانی و من شعر سراب می‌خوانم ...

مست تو ...

باز دلم یک قصه گفت از هر دو چشم مست تو ...

باز دلم دارد بهانه تا ببوسد هر دو چشم مست تو ...

نیمه شب در باغ چشمانت ، دلم پروانه شد ...

از شراب آتش شمع نگاهت هر دو چشم مست تو ...

قصه ها گفتم نوشتم از نگاه مست تو ...

هر زمان در هر زمان مست از نگاه مست تو ...

کوچه های بی خیالی در خیال شهر عشق ...

فصل پاییز خیال در کوچه باغ مست تو ...

حکومت های فاشیستی ... قابل تأمل ...

ویژگی های فاشیسم

دکتر بریت ، دانشمند علوم سیاسی مقاله ای در باره فاشیسم نوشت که در مجله تحقیق آزاد، نشریه ای با اندیشه بشر دوستانه منتشر شد. دکتر بریت رژیمهای فاشیستی هیتلر (آلمان)، موسولینی (ایتالیا)، فرانکو(اسپانیا)، سوهارتو (اندونزی) و پینوشه(شیلی) را مطالعه کرد.او دریافت که همه این رژیمها ۱۴ ویژگی مشترک داشتند . او این ویژگی ها را، ویژگیهای معرف فاشیسم نامید.
۱۴ویژگی فاشیسم عبارتند از:

ادامه نوشته

چشمت ...

https://s18.picofile.com/file/8437564768/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B8%DB%B0%DB%B1.jpg

پروانه ی دل در پی شمع نظر توست ...

تا بوسه زند بر قد و بالا و دو چشمت ...

با رقص و طرب تا سحر از جام لبانت ...

صد بوسه زند بر لب آن جام دو چشمت ...

پروانه صفت گرد دو شمع و نظر تو ...

پروانه ی جان سوخته از شمع دو چشمت ...

در میکده ی خلوت تو با ساقی و ساغر ...

تا صبح سحر مست شدم از خواب دو چشمت ...

غزل ترنم ...

https://s18.picofile.com/file/8437564768/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B8%DB%B0%DB%B1.jpg

دل در میانه ی غوغا چه بی صدا ...

غزل غزل ترانه های نور و گل و صدا ...

ترانه های غبار گرفته در سکوت ...

به خلوتی به کنج میخانه در صلا ...

به زاهد رندان بگو ترانه ی ترنم و غزل ...

به خواهش مستان نظر نکرده بی صدا ...

به فردا به روز حشر و به یوم وصل ...

به حسرت ِ ترنم و نگاه منعم و گدا ...

رشته تسبیح گسست ...

حافظ شیرازی

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود ...

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود ...

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان ...

بحث سرّ عشق و ذکر حلقه عشاق بود ...

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند ...

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود ...

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد ...

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود ...

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ...

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود ...

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین ...

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود ...

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد ...

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود ...

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار ...

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود ...

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن ...

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود ...

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد ...

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود ...

حافظ ...

هم پرواز ...

ای هم پرواز ...

روزی را میبینم که قفل زنجیر اسارت را به کلید همدلی خواهیم گشود ...

از این غبار غلیظ قفس به لطافت پرواز می‌رسیم ...

آن روز هرم نفس های جان فزا ...

بال پروازم خواهد بود ...

بال در بال یکدیگر ...

بی واهمه از جام بلا ...

بی ترس از تیرهای زهر آگین ...

بی باک از تند باد حادثه ...

تا بلندای شاخه های سبز امید اوج خواهیم گرفت ...

آن روز نزدیک ست و ترانه ی آزادی سر خواهم داد ...

تو هم بخوان و هم آوازم شو ...

آن روز نمی‌هراسیم از بادهای مخالف ...

و نه از طوفان‌های وحشی ...

آن روز بر فراز آبی دریاها بال می گسترانیم تا بی کرانه‌های آزادی ...

روز آزادی بر جویبار روان حیات فرود خواهیم آمد ...

پرهای فرسوده از ابر اندوه را به زلال رود شستشو می‌دهیم ...

به دیدار خورشید می‌رویم ...

آسمان را در آغوش خواهیم کشید ...

به نسیم لبخند می‌زنیم ...

ابرها را به غلغلکی نوازش خواهیم داد ...

و گوارای چشمه ی زندگی را خواهیم چشید ...

زنده باد آزادی ...

زیر باران ...

https://s18.picofile.com/file/8436048968/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B0_%DB%B0%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B1%DB%B6.jpg

زمستان میرود روز بهاران ...

کویر و کوه و دشت و چشمه ساران ...

دل و دلدار و دلداده به یادی ...

به شادی قلب دلدار زیر باران ...

دی و بهمن و اسفند در زمستان ...

یکی ماه غم و یک ماه ِ خندان ...

زمستان ماه غم هم ماه شادی ...

به یاد دلبری در زیر باران ...

بوسه بر سجاده ها ...

بیا تا که با هم مدارا کنیم ...

سخن ها ز دارا و سارا کنیم ...

ز دریا و ساحل نشانی دگر ...

مسیر گر به تقدیر به بار دگر ...

سخن گوییم از کوچه های خیال ...

ز پاییز و مهر و ز فکر و خیال ...

سخن ها ز باران و برف و تگرگ ...

قدم ها زدن بر چمن ها و برگ ...

بگوییم ز دلتنگی و از غم روزگار ...

ز دوری و تقدیر و تقریر و از کردگار ...

سرائیم غزل ها و شعر ، وصف فصل بهار ...

ز پروانه و شمع و بلبل ز باغ انار ...

به شور و به شوق سجده بر خاک پاک ...

به بوسه به سجاده های دل پاک پاک ...

سرود رهایی ...

بیا تا که با هم کنیم گفتگو ...

زیاد و کم و گفته ها روبرو ...

گلایه چرا از زمین و زمان ...

چرا بی جهت بر کسان بد گمان ...

بیا با خودت باش و تنها نشین ...

تو خود با خدایت بشو هم‌نشین ...

کمی خود ببین در گلستان دل ...

که خودبین عذابش همیشه به دل ...

چو بلبل بیا نغمه خوان باش به باغ ...

سرود رهایی بخوان در گلستان و باغ ...

دل از غم ، دل از غصه آزاد و مست ...

به کنج دل آواز بلبل به یاد گل ست ...

به ساحل به دریا به قایق چو وقت غروب ...

دو دلدار و دلداده با هم طلوع تا غروب ...

دیدار ماه ... 🌙

خدایا به صبح و به آواز گل ...

به پرواز بلبل به سودای گل ...

به هستی و پرواز پروانه ها ...

به مستی و می ، کنج میخانه ها ...

به بوسه به خنده به موی رفیق ...

به بوی تن و نقش روی عقیق ...

به دلهای عاشق به روی نگار ...

به سیم و زر و جام می زرنگار ...

به لبهای سرخ و به چشم خمار ...

به دوستان پاک باخته دل در قمار ...

به چشمان زیبا چو بحر عمیق ...

به دستی که دارد نگین از عقیق ...

به دریا و ساحل ، بیابان و دشت ...

به شن های ساحل به دریا و دشت ...

به آن روز باران قدم در قدم ...

چه خندان و شادان به هیچ درد و غم ...

به پارک و به بازار و وقت نماز ...

به چشمان مشتاق و راز و نیاز ...

به جاده به قایق به رودخانه ها ...

طلوع تا غروب صحبت و خنده ها ...

به دیدار ماه و به خورشید و باغ ...

به دیدار خورشید شدن داغ داغ ...

خدایا به هر روزه خورشید دلش شاد باد ...

به دیدار ماه و خیالش چه زیباست یاد ...

کوچه ی خیال ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

هیچ میدانی که شب یعنی سکوت ...

صد هزار فریاد اما در سکوت ...

ناله و فریاد و افغان در غبار ...

هیچ نمی‌دانیم ز عشق جز این شعار ...

می‌شویم دلتنگ و قلبی تنگ تنگ ...

وقت دیدار در کنار ، بیهوده جنگ ...

یاد دارم در سکوت ِ نیزه زار ...

بر لب ساحل کنار ِ لاله زار ...

دوش به دوش همراه دریا در کنار ...

گوش به گوش دادیم و حالی برقرار ...

یاد دارم کوچه های پر خیال ...

ماه و خورشید و هزار فکر و خیال ...

در سکوت ِ نیمه شب در زیر باران در رهی ...

در خیال ِ پنجره باد و سکوت و همرهی ...

در دل تنگم ببین آتشفشانی از سراب ...

جرعه ای بر من بنوش از آن شراب ناب ناب ...

خدایا ... دکتر شریعتی ...

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .
                               دکتر علی شریعتی ...

گفتم ، گفتا ...

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

سیمین بهبهانی

غربت دل ...

https://s17.picofile.com/file/8422787368/10531427707250516370.jpg

غربتی داریم در این دل گفتنی نیست

گاه و بیگاه درد دل‌ها گفتنی نیست

درد دل در دل چو غنچه های گل ...

می‌شود چون گل معطر گفتنی نیست

خیال بلبل ...

https://s20.picofile.com/file/8444087634/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B2%DB%B5.jpg

شب باران و باران دانه دانه ...

نهفته غصه در دل زد جوانه ...

به پرواز نغمه خوان مرغ غزلخوان ...

به شور آواز بخواند هم ترانه ...

ببین صبح شد دگر باره به رؤیا ...

به بستان مرغ دل دارد بهانه ...

بخندد گل به بلبل در بیابان ...

خیال اندر خیال در این زمانه ...

دل بی درد ...

https://s20.picofile.com/file/8443682492/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7.jpg

شب دیجور و دل هم گشته خسته ...

نگاهی بر نگاهی خیره گشته ...

دل بی درد دلداران در این شب ...

چرا بی خواب شده چشمی که بسته ...

سیاهی شب و سکوت ، چه مبتلا به ماجرا ...

هزار و یک گمان و دل اسیر و گشته مبتلا ...

به غربت شب سیاه به قامت حزین شب ...

به دفتر و کتاب شعر ، غزل نمیکنم تباه ...

بگفتا دل اسیر ساز و کار ست ...

سبکبار و پر از اسرار و بار ست ...

شب مهتاب و باران ، کوچه خالی ...

فرستاده پیامی شعله دار ست ...

زهر و نمک ...

https://s20.picofile.com/file/8443682492/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7.jpg

بگذاشتیم و گذر کردیم و رفتیم بسلامت ...

دیریست که گفتیم و نشنیدیم کلامی به سلامت ...

گاهی که هزار حرف و حدیث با دل بیمار بگفتیم ...

جز طعنه نشد قسمت و باز هم بشنیدیم بسلامت ...

جز طعنه چرا نیست دگر قسمت و تقدیر ...

از مهر و وفا نیست نشان از نوک تقریر ...

با مُهر ِ سکوت بر دو لب خویش نگاشتیم ...

تا زهر و نمک هیچ نمانَد به کلام یا که به تصویر ...

زمستان زشت و زیبا ...

 

https://s21.picofile.com/file/8445196300/IMG_20211109_150753_911.jpg

 

https://s20.picofile.com/file/8445196368/IMG_20211109_150734_174.jpg

 سالهاست من مانده ام و دو حس متضاد و متناقض با زمستان ...

راستی ، اسفند ماه را دوست دارم ...

با بهمن خاطرات دارم ...

امان از دی ماه شومت ای زمستان ...

ادامه نوشته