چه صدای خوبی داشت ...
مرحوم پدرم معمولا ساکت و آرام و کم حرف بود ...
یادمه بچه که بودم اکثر روزها در منزل مهمان داشتیم البته بیشتر از این که حالت مهمانی داشته باشه منزلمون شبیه مهمانسرا شده بود ...
در سالهای ۴۵/۴۶/۴۷ به بعد یادم هست که هر کسی از روستا واسه هر کاری میومد شهر ، پاتوقش خونه ی ما بود و گاه چندین نفر در منزل ما اطراق میکردند و شبها هم اونایی که صدای خوبی داشتند میخوندن و یک ضبط بزرگ ریلی هم داشتیم که باهاش صداها را ضبط میکردند ...
یادم نمیاد پدرم در اون دورهمی ها خونده باشه و ...
و یادم نمیاد مرحوم مادرم ذره ای اخم و اظهار ناراحتی کرده باشه از اینهمه مهمان و همیشه با روی گشاده پذیرای مهمانانی بود که همه از اهالی روستای پدری ام بودند ...
با پول معلمی یک قطعه باغ خریده بودم که تابستونا واسه آبیاری باتفاق مرحوم پدرم میرفتیم و موتور آب روشن میکردم و از چاه آب میکشیدم و ...
یکبار یادمه حدود سال های ۶۶/۶۷ در حالی که موتور آب روشن بود و پدرم کنار موتور آب در کنار چاه ایستاده بود ، من رفته بودم انتهای باغ برای جابجا کردن شیلنگ آب و در حال آمدن بسمت چاه بودم که از دور صدای خیلی دلنشین شنیدم که یک آهنگ و آواز محلی مازندرانی را میخواند ...
دقت کردم دیدم پدرم که با توجه به صدای موتور آب فکر نمیکرد صدایش شنیده بشه توی حال خودش در حال خواندن بود ...
خیلی زیبا میخوند ...
برای اولین و آخرین بار بود که صدای خوندن پدرم رو شنیدم و خیلی لذت بردم ...
خداوند روح همه ی پدران و مادران درگذشته را قرین رحمت خودش کنه 🙌
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...