خورشید نیمه شب ...

https://s17.picofile.com/file/8422787368/10531427707250516370.jpg

یاد دارم در غروبی نیمه شب ...

ماه و خورشید بود و ابر بود و تگرگ ...

ماه درخشید ، پرتو افشان کرد و رفت ...

ماه مهر کوچه پر از رخسار برگ ...

نیمه شب باران و رعد آسا و برق ...

چهره ی خورشید چه زیبا همچو زرق ...

صبح که خورشید کرد طلوع روشن جهان ...

در کلام و شعر نگنجد طلعت شیرین بیان ...

چشم دل روشن ز دیدارش چو شمس ...

گویی مولانا شتافته سوی شمس ...

آری آری نیمه شب ماه شد عیان ...

وصف ماه هرگز نیاید در بیان ...

عمر ماه و عمر خورشید پر ثمر ...

ماه و خورشید جملگی شمس و قمر ...

شنیدن کی بود مانند دیدن ...

می‌شود دید و شنید و هیچ ندید ...

دیدنی را دید ولی چیزی ندید ...

گاه شنیدن نیست همانی دیده ای ...

یا همانی دیده ای آن دیده ای ...

گاه خیالی و گمان و حدس و ظن ...

می‌شود راهزن برای مرد و زن ...

می‌شود گفت و شنید و پاک پاک ...

هر خیالی را سپرد روزی به خاک ...

ای بشر یکسر تو چون اندیشه ای ...

مابقی چون برگ و ساق و ریشه ای ...

گفتگو چون شمس و خورشید در خیال ...

می‌کند روشن جهان را در جمال ...

خاطره‌ای جالب از مارادونا ...

 

خاطره جالب از مارادونا

مارادونا یه مدت به خاطر افسردگی بعد از ترک اعتیاد تو بیمارستان روانی بستری بود وقتی داشت مرخص میشد گفت:
"اینجا آدمای زیادی هستن که همه دیوونه ان، یکی میگه من چه گوارا هستم همه باور می‌کنند، یکی دیگه میگه من گاندی ام همه باور می‌کنند ولی وقتی من بهشون میگفتم که من مارادونا ام همه بهم می‌خندیدن و میگفتن: هیچوقت، هیچکسی، مارادونا، نمیشه. . . و من از مردم خجالت میکشم که چی به سر خودم آوردم . . .

پ ن ...

در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میاره ...

دقیقا گرفتار چیزی میشی که فکر می‌کنی هرگز گرفتارش نمیشی ...

یادمون نره ما هم انسانیم و ممکن الخطا و اشتباه و فکر نکنیم ما گرفتار نمی‌شیم ...

از کبر و غرور و نخوت و خودخواهی و خودپسندی تا ...

و از قضاوت بیجا و اشتباه و ...

این هم گذشت ...

https://s21.picofile.com/file/8445081218/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B6_%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7%DB%B0%DB%B5.jpg

باز باران مثل پاییز ...

مثل ماهی میخوره لیز ...

باز پاییز گشته پایان ...

مثل باران در بیابان ...

باز چه زود پاییز گذشته ...

عمر ما اینسان گذشته ...

عمر رفته ، رفته برباد ...

همچو یک موج توی گرداب ...

رنگ و رو و عطر و بویش ...

دخت دریا رنگ و رویش ...

باز آید سال دیگر ...

تا که باشد سال دیگر ...

باز باران مثل پاییز ...

دل ز مهرت گشته لبریز ...

صبحگاهی ...

https://s20.picofile.com/file/8445025142/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%B1%DB%B8_%DB%B0%DB%B6%DB%B2%DB%B3%DB%B3%DB%B3.jpg

خداوندا دلم دادم به دستت ...

ز جرعه های می من مست مستت ...

به قطره های باران طلایی ...

نسیم هر سحر لطف الهی ...

سزاواری سزاوار ستودن ...

کرامت از تو هست و یافته بودن ...

دل هر بود و نیست از توست مُنَوَّر ...

به جان دادن به جانان تو مصور ...

دل پر غصه با روز می‌کنی پاک ...

طلوع روز روشن روح افلاک ...

به ماه و مهر و خورشید جاودان کن ...

فروزان و دل افروز در جهان کن ...

تقدیر و تقریر ...

دلی دارم خیالی از خیالی ...

ز بغض و کینه ها هم گشته خالی ...

ز های و هوی دنیا بی نصیبی ...

رها و بی نصیب و بی کلامی ...

به جان و دل نشسته بوی دلدار ...

جمال روی دلدار گشته یاری ...

چو برگ گل بیاد بلبل مست ...

به باران و بیابان دشت خالی ...

به تقدیر و به تقریر گشته تسلیم ...

به هر راهی که دادار برده راهی ...

نگاهم روز و شب بر آسمانی ...

ز خاک باید به افلاک گشته راهی ...

ز مهر ماهرویان زیر باران ...

فراموشی مباد ذکر و کلامی ...

دل خویش می‌سپاریم دست تقدیر ...

که تقریری کند از جنس عالی ...

کوچه ی خیال ...

خداوندا به وقت باد و باران ...

دلی دارم که تنگ ست بهر یاران ...

ببین باران ببارد نرم و آرام ...

دل یاران خدایا گردد آرام ...

دلی بی کینه بود و بی هیاهو ...

سراسر ذکر و یاد و عطر گیسو ...

به دشت و در بیابان و در و دشت ...

دل بلبل بدنبال تو می‌گشت ...

چه آسوده و بیهوده دو دفتر ...

چه شد شعر و غزل اینگونه پرپر ...

بیا بی داوری بی بغض و کینه ...

سرائیم شعر رؤیایی ز سینه ...

در آن کوچه که خاطرها خیالی ...

مه و خورشید و ماه زیبا و عالی ...

خدایا ...

https://s20.picofile.com/file/8445025142/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%B1%DB%B8_%DB%B0%DB%B6%DB%B2%DB%B3%DB%B3%DB%B3.jpg

خدایا خود که میدانی ...

تو نانوشته ها خوانی ...

همان دانی هم این دانی ...

هر آن ناگفته را دانی ...

تو می‌دانی چه می‌دانی ...

کلام ناگفته می‌دانی ...

بگویم تو چه می‌دانی ...

کتاب نانوشته می‌خوانی ...

درون سینه ی صحرا ...

چو نم‌ نم آب بارانی ...

به دشت و هم به گندم‌زار ...

هم آغازی و پنهانی ...

به اسرار دل لیلی ...

تو هم پیدا و پنهانی ...

به وقت خواب و بیداری ...

تو بیدار و جهان بانی ...

خداوندا رسان بر او ...

نشاط دل و شادمانی ...

به اندوه دل یاران ...

مدد کن تا به شادکامی ...

به باغ و شعر و منزلگاه ...

ردیف و وزن و میزانی ...

به عهد و گفته و پیمان ...

تو خود همواره پیمانی ...

جای من خالی ست ...

جای من خالی ست در شعر و غزل ...

در غربت بیغوله ها ...

در کنج یک کافه پر از شیر و عسل ...

جای من خالی ست در یک خاطره ...

در زیر باران در کنار پنجره ...

در کنار رد پای دختر مهتاب ...

بی حضور و بی ترانه بی ترنم ...

جای من خالی ست در افق در دور دستهای خیال ...

با گل مرداب در میان قصه ی سهراب ...

جای من خالی ست در زمان ...

در هر مکان ...

در رفتن و ماندن ...

جای من خالی تر از خالی ست ...

جمعه نامه ...

جمعه شد جمعه دل انگیز ست ولی ...

جمعه ها خون جای بارون ست چرا ...

جمعه ها غم در گلستان خیال ...

جمعه ها دلگیر و دلمیر ست چرا ...

جمعه شد باز دل چو ابر و آسمان ...

جمعه خون از جوی روان گردد چرا ...

جمعه دل می‌گیرد و می‌میرد و جان می‌دهد ...

جمعه روز تاریک و ابری و سیاه گردد چرا ...

جمعه با یاد حبیب در کنج یک زورق به یاد ...

جمعه ها دریا و طوفان بس حزین گردد چرا ...

جمعه شد باز هم سراب و خواب و رؤیا و خیال ...

جمعه ها درد هست و درمان نیست چو سودا ها چرا ...

جمعه شد باز درد بی درمان و این دل بیقرار ...

جمعه ها دل بر در و چشم ها به راه باشد چرا ...

مرا بکُش اما سرم منت نذار ...

https://s20.picofile.com/file/8443682492/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B7.jpg

مردی بازاری یک خلافی کرد و حاکم او را به زندان انداخت ...

زنش پیش یکی از یارانش رفت و گفت چه نشسته ای که دوستت پنج سال به زندان افتاده ...

برخیز و مرامی به خرج بده ...

مرد هم خراب مرام شد و یکشب از دیوار قلعه بالا رفت و از لای نگهبانان گذشت و خودش را به سلول رفیق رساند ...

مرد زندانی خوشحال شد و گفت ایول داداش ، دمت گرم ...

زود باش زنجیرها را باز کن که الان نگهبان ها می رسند ... دوستش گفت: میدونی چه خطرها کرده ام؟

از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم ...

بعد زنجیرها را باز کرد و به طرف در که میرفتند مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟

از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم ...

رفتند پای دیوار قلعه که با طناب خودشان را بالا بکشند ...

مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم ...

با دردسر خودشان را بالا کشیدند ، همین که خواستند از دیوار به پایین بپرند ...

مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم ...

مرد زندانی فریاد زد: نگهبان ها! نگهبان ها! بیایید این مرد می خواهد من را فراری بدهد!

تا نگهبان ها آمدند مرد فرار کرده بود ...

از زندانی پرسیدند چرا سر و صدا کردی و با او فرار نکردی؟

مرد گفت: پنج سال در حبس شما باشم بهتر است که یک عمر زندانی منت او باشم!

در زندگی تان گرسنگی بکشید، فقر را تحمل کنید تن به دشواری بدهید اما زیر بار منت هیچکس نروید ... هیچکس ... هیچکس ...

خیلی اوقات آدم ها، نزدیک ترین آدم ها را درست موقع منت گذاشتن های وسط یک دلخوری خواهند شناخت. آن وقت با خودتان می گویید کاش گرسنگی می کشیدم، فقر را تحمل می کردم، تن به دشواری می دادم، مثل آن مرد به زندان بر می گشتم اما زیر بار منتش نمی رفتم... حیف که زندگی لاکردار اول "امتحان" می گیرد بعد "درس" دهد ...

برگرفته از اینترنت ...

دلا برخیز ...

دلا برخیز که بیگانه تر از بیگانه تر گردی ...

به جنگل شعله سوز خشک و تر گردی ...

نگر نامردمی ها بیش و کم بسیارتر از بسیار ...

ز گفتار حبیب بیچاره از بیچاره تر گردی ...

دلا برخیز که هنگامه ی دیدار شد ...

به باغ بلبل چو نغمه خوان بیدار شد ...

به لیلی داده مجنون نرگس باغهای شیدایی ...

ولی لیلی به باغ بیزار بیزار شد ...

دلا برخیز که دلبر رفته باز بازار ...

به بازار کرده مجنون را دل آزار ...

به بازار رفته با گلهای خوش بو ...

خریده دسته های گل ز بازار ...

دلا برخیز که هنگام سحر شد ...

ببین بلبل به آواز در سفر شد ...

دگر بلبل ندارد میل این باغ ...

ز باغ بلبل دگر بار بر حذر شد ...

دلا برخیز و بنگر دشت و صحرا ...

نظر کن عاشقان را صبح فردا ...

ز عشق و عاشقی بازگو ترانه ...

دگر نیست هیچ نشان از موج دریا ...

دلا برخیز و بنگر صبح روشن ...

زمین و آسمان پوشیده جوشن ...

دل لیلی چو مجنون خون فشان ست ...

قبای عاشقی پوشیده بر تن ...

دلا برخیز و در باغ ناله سر کن ...

گل نرگس به اشک دیده تر کن ...

گل نرگس گل لاله گل یاس ...

به پای دخت دریا دست و سر کن ...

دلا برخیز که هنگام فراغ ست ...

دل مجنون ز آه و ناله داغ ست ...

کنون لیلی که دارد میل آواز ...

چو بلبل نغمه خوان هر دو باغ ست ...

دلا برخیز که دل میل سفر دارد ...

سفر راه دراز ست و خطر دارد ...

سفر از خود به سوی آسمان دل ...

عجب شد دل به دریا باز نظر دارد ...

دلا برخیز ...

دلا برخیز و عاقل شو ...

چو موج بر سوی ساحل شو ...

دلا بیهوده شد مستی ...

چرا بیهوده سر مستی ...

دلا از عشق بلا خیزد ...

بسوزد چون صبا خیزد ...

دلا برخیز و عاقل باش ...

چو دشت و باغ و ساحل باش ...

دگر از عشق سراغی نیست ...

چو های و هوی سرابی نیست ...

اگر باشی تو دیوانه ...

حریف نیست همچو پروانه ...

دلا برخیز که وقت تنگ ست ...

که عشق امروزه چون ننگ ست ...

دلا باید کنون سوختن ...

دو چشمان بر جنون دوختن ...

دلا برخیز و خوب بنگر ...

بسوزد چوب خشک و تر ...

که دنیا مرد و نامرد ست ...

چو عشق نامرد نامرد ست ...

بسوزی از غم مستی ...

چو مستی دشت غم هستی ...

دلا برخیز چو عاقل ها ...

مشو غافل ز غافل ها ...

دلا برخیز چو دیوانه ...

دگر کو شمع و پروانه ...

دلا در فکر فردا باش ...

چو مرغی روی دریا باش ...

لشکر عشق ...

برنامه ای میبینم از شبکه ی من و تو با عنوان همه چی را به ما بسپارید ...

چندی پیش پستی در موردش نوشتم ...

امشب برنامه ی دیگه ای پخش شد که یک پدر بزرگ و مادر بزرگ نه چندان ثروتمند و ... حدود ۱۰۰ کودک رو سرپرستی می‌کردند ...

بر اثر یک اتفاق ( چون برنامه را از نیمه دیدم متوجه نشدم چرا) دخترشان که مادر سه پسر بود از دنیا رفت ...

این سه پسر ( بازم چون از اول ندیدم نمی‌دونم پدر خانواده چرا نبود ) در وضعیت روحی خیلی بد و سختی قرار داشتند ...

پدر بزرگ و مادر بزرگ ناچار این سه نوه را نزد خود بردند و جورایی رسیدن به اون صد کودک تحت شعاع قرار گرفت و ...

یک گروه از خیرین هستند در انگلستان که در محلات مختلف برای بی‌خانمان ها رایگان خانه می‌سازند و ...

امشب این گروه ( زن و مرد ) بالای ۱۰۰ نفر آمدند و خانه ی محقر این بچه ها را بازسازی کردند و یک خانه ی بسیار قشنگ و وسیع و ... ساختند ...

جالب بود یکنفر گفت کسانی که پول ( دستمزد ) نمیگیرند ، بیشتر کار میکنند ...

وقتی کار ساختن تمام شد ، اول پدر بزرگ و مادر بزرگ را آوردند و گفتند چشمها را ببندند و داخل باز کنند ...

چه صحنه ی زیبایی ...

از اون صحنه هایی که در تفسیر فتبارک الله احسن الخالقین ، دیده میشه ...اشک شوق و ...

بعد نوبت سه پسر بچه ( حدودا یکی ۱۳/۱۴ ساله و یکی ۷/۸ ساله و سومی ۴/۵ساله ) رسید و وقتی وارد خونه شدند بال پرواز به آسمان خوشبختی گشودند و با ملائک هم پرواز شدند ...

در انتها جمعیت سازنده که بالای ۱۰۰ نفر بودند فوج فوج مانند فرشته ها و همچون لشکر عشق ، بسوی این خانه آمدند تا در جشن شکوفه های عشق بیننده ی شوق و شنونده ی صحبتهای این خانواده باشند ...

قسمت زیبای این برنامه همیشه برای من ، قسمت انتهایی برنامه هست که این جمعیت عاشق و لشکر عشق می‌خندند و اشک می‌ریزند ...

و من شکوه عشق ... شکوه ایثار ... شکوه بندگی ... شکوه اخلاص ... شکوه انسانیت را در چهره ی تک تک این زنان و مردان بظاهر نامسلمان ولی انسان میبینم و همراه آنان اشک میریزم ...

نکته ...

برترین دین نه اسلام هست و نه زرتشت و مسیحیت و ...

بلکه برترین دین ، دین انسانیت هست ...

 

یک روز می‌آیی که ...

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم

یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم

شب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم

پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم

زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور
آیینه‌ای رو به توام ، اما کنارت نیستم

دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست

اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم

افشین یداللهی

گوئی که عالم در خیال ، گلواژه های بی خیال ...

عالم همه اندر خیال ، من در خیالت نیستم ...

بنگر بیابان در سراب ، دیوانگان غرقند به خواب ...

من غرق آبم در سراب ، دیگر سرابت نیستم ...

زاهد به مستی و شراب ، مستان همه مست و خراب ...

من مست می در بتکده ، مست شرابت نیستم ...

ساقی به رقص و در طرب ، ساغر به دست و در شعف ...

با رقص و آواز و شرر ، شعر و کلامت نیستم ...

گفتمش ، گفتا ...

گفتمش ، گفتا نمی‌دانم چه شد ...

گفتمش ما از من و ما خسته شد ...

گفتمش ، گفتا پیام و از کلام ...

گفتمش ، اندیشه های ناتمام ...

گفتمش ، گفتا که آغازش چه بود ...

گفتمش ، شعر و کتاب و قصه بود ...

گفتمش ، گفتا کدام شعر و کتاب ...

گفتمش دیباچه های شعر ناب ...

گفتمش ، گفتا ترنم های دل ...

گفتمش بشکست همانجا جام دل ...

گفتمش ، گفتا نمی‌دانم کدام ...

گفتمش ، از شعر و گفتار و کلام ...

گفتمش ، گفتا چرا شد اینچنین ...

گفتمش از چاپ قرآنٌ مبین ...

گفتمش ، گفتا ترنم قصه بود ...

گفتمش راه از همانجا شد کبود ...

گفتمش ، گفتا کلام دیگر بگوی ...

گفتمش جز این کلام دیگر مجوی ...

گفتمش ، گفتا که چاره چون کنم ...

گفتمش در جام دل من خون کنم ...

گفتمش ، گفتا گمانم این نبود ...

گفتمش ، گفتار جانم این نبود ...

گفتمش ، گفتا که شعر و چند غزل ...

گفتمش ، شد زهر برای من عسل ...

گفتمش ، گفتا چه این و یا چه آن ...

گفتمش یا این زمان یا آن زمان ...

گفتمش ، گفتا که ماه در نیمه شب ...

گفتمش خورشید و ماه در نیمه شب ...

گفتمش ، گفتا که هنگام بهار ...

گفتمش فصل گل زیبای نار ...

گفتمش ، گفتا که دل در ناله شد ...

گفتمش این دل به چاه و چاله شد ...

گفتمش ، گفتا به پندار و خیال ...

گفتمش با یاد و رؤیای محال ...

گفتمش ، گفتا براستی بی خیال ...

گفتمش ، افسانه باشد این خیال ...

گفتمش ، گفتا که رفتم سوی خویش ...

گفتمش ، سوخته گمانم جان و ریش ...

روباه و زاغ ...

«روباه و زاغ»

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن می‌گذشت روباهی

روبه پرفریب و حیلت‌ساز

رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبایی

چه سری چه دُمی عجب پایی

پر و بالت سیاه‌رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان

نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می‌خواست قار قار کند

تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود

حبیب یغمایی ...

***

«روباه و زاغ»

یاد دارم در غروبی داغ داغ ...

گفتگو داشت روبهی با یک کلاغ ...

گفتگو داشتند ز هر جا هر دری ...

گفتگو گاهی عمیق گاه سرسری ...

گاه ز دیروز و چه ها بگذشته بود ...

گاهی از احوال فردا زود زود ...

گفت جهان دیدن از این بالا خوش ست ...

دیدن و بودن در این بالا خوش ست ...

روبه اما گفت جهان آنجا خوش ست ...

هر کجا چرب تر و نان باشد خوش ست ...

گفت کلاغ داری بیاد آن قصه را ...

قالبی از یک پنیر آن تکه را ...

گفتی با من بَه بَه از آواز تو ...

من به قربان تو و آن ناز تو ...

روبه اما گفت گذشت آن قصه ها ...

آن پنیر و هر چه بود آن تکه ها ...

اینک اما قصه ای داریم جدید ...

قصه ای از نو برآریم ما پدید ...

تو بیا بنشین کنارم ای کلاغ ...

تا بیارم من برایت نان داغ ...

هم برایت نان داغی آورم ...

هم یکی ران الاغی آورم ...

از تو بردم قالبی از آن پنیر ...

نان داغ و ران ز من اینک پذیر ...

گفت کلاغ هم نان و ران از آن تو ...

مفت چنگ و نان و ران ارزان تو ...

در کجا خواندی که من ران می‌خورم ...

نان مفت و ران ارزان میخورم ...

روبهش گفت ای رفیق ای همنشین ...

ای تو طاووس ای تو زیبا اینچنین ...

چشم خود بربند و آوازی بخوان ...

خود چو بلبل های خوش الحان بدان ...

چشم خود بربست کلاغ و خواند سرود ...

روبه اما جست و گفت بر تو درود ...

روبه اما دید کلاغ از جا پرید ...

رفت و گفت این هم ز داستان جدید ...

چشم خود بستم ولی باز بوده چشم ...

من تو را دیدم یقین با هر دو چشم ...

آقا جون جویا ...

ادامه نوشته

ملخک ... ملکک ...

هفته ی نسبتا نامناسبی پشت سر گذاشته شد ...

از جمعه تا یکشنبه با جناب ملک الموت دیدار دوستانه داشتم در حد نرمش و دست گرمی و دست به یقه ...

نگو داشت آماده میشد واسه اجرای فن ...

دوشنبه و سه شنبه کار به درگیری و مبارزه کشید و گوشه رینگ گیر انداخت و نهایت ضربه فنی کرد و افتادم کف تشک ...

دو روز کامل تب و لرز و ... در حد بیهوشی و سکرات موت و ...

امروز داور استراحت داد و بین دو نیمه ی مسابقه ...

فردا دیدار پایانی و نتیجه نهایی مشخص میشه ...

هر چند فوقش فردا از مسابقه سالم و پیروز خارج بشم ...

ولی یادمه جناب ملک الموت با لبخندی ملیح زیر لب زمزمه می کرد ...

یکبار جستی ملخک ... دو بار جستی ملخک ... آخر به مشتی ملخک ...

منم خندیدم و با کمال احترام بایشان عرض کردم ...

بنده چندین و چند بار جستم ملکک ... این بار و اون بار و چند بار ملکک ... آخر کار شکار تو هستم ملکک ...

اذان عشق ...

آه چرا نمی‌شود ، قصه ی ناتمام من ...

تا به کجا مگر شود ، جان من و تمام من ...

رو به رهی شدم کنون ، مشرق و مغربم کنون ...

همره یار به میکده ، همدم و مشفقم جنون ...

سجده به خاک پای او ، در سحر و اذان عشق ...

بانگ ندای پای دل ، به حرمت صلای عشق ...

به کوی خواب دلبری ، نشسته با دلی حزین ...

به غربت دیار یار ، شود اگر شدن قرین ...

به کوچه ی خیال اگر ، دهد امان گذر گهی ...

غلام کوی عشق او ، ببین شود شهنشهی ...

چو صید به دام یک نگاه ، به تار موی منظرش ...

بسته چو دست و پای دل ، به غمزه ی معطرش ...

من و تو ...

نبض من و خیال من ...

چشم تو و خیال تو ...

درد من و دوای من ...

یاد تو و دوای تو ...

قلب من و ندای من ...

نور تو و ندای تو ...

باغ من و صفای من ...

بوی تو و‌ صفای تو ...

راه من و نوای من ...

نای تو و نوای تو ...

آه من و صدای من ...

شور تو و صدای تو ...

ناله ی دل نوای من ...

صدای دل نواز تو ...

هوای غربت و‌ غروب ...

گرفته دل برای تو ...

باغ خیال و میکده ...

یاد تو و نگاه تو ...

چشم سیاه باغ دل ...

باغ تو و هوای تو ...

قصه ی غصه ی نهان ...

ناله ی دلفزای تو ...

زلف چنین و بوی موی ...

چهره ی دلگشای تو ...

جام شراب و جام دل ...

سینه ی چون سبوی تو ...

شعر و شراب و عشق و می ...

شهر پر از صفای تو ...

بوی گل و شراب ناب ...

درد من و دوای تو ...

پاسخی دیگر به شاعری گمنام ...

دو باره سیب و غزل، من گناه می‌خواهم
دلی دچار تو و سر به راه می‌خواهم

دوباه اینکه تو حوا شوی و من آدم
و باز لذت یک اشتباه می‌خواهم

همیشه چشم تو را شاعرانه می‌نوشم
که با تو من غزلی رو به راه می‌خواهم

پناه خستگی من! بمان و با من باش
میان این همه طوفان، پناه می‌خواهم

تو عاشقانه‌ترین رکعت غزل هستی
برای خواندن تو قبله گاه می‌خواهم

دوباره وسوسه ناز چشم تو بر پاست
دوباره سیب و غزل، من گناه می‌خواهم...

شاعر گمنام ...

دوباره سیب و گندم و عسل میخواهم ...

دلی درگیر و یک بغل غزل میخواهم ...

دوباره باز در بهشت و در کنار درخت ...

فریب چشمک مار و خلوت ازل میخواهم ...

دوباره چشم تو و شور و شعر عاشقانه را ...

چشم بسته و پر هوس پر از بغل میخواهم ...

پناه بی کسی و تنهایی ام بیا کنارم باش ...

میان قصه های عشق ، فقط مَثَل میخواهم ...

نماز عاشق و معشوق کجا و قبله ی دوست ...

بیا که پشت به قبله و بازی ِاتل متل میخواهم ...

دوباره قیامت و محشر ِ نگاه هوس آلود ...

بهشت پر گناه و جهنم را با تو در بغل میخواهم ...

پاسخ به شاعری گمنام ...

اندوه من این است که در عصر حواشی
یک لحظه به فکر ِ من ِ بیچاره نباشی
دریاچه ی قم باشی و بر زخم دل من
از شوری خود بر دلم هربار بپاشی
یک منبع عالِم خبر آورد که یک عمر
تو عامل هرگونه غم و درد و خراشی
از دست تو رنجور شد آبادی عاشق
ای وای به حال دل معشوقه ی ناشی
حاشا که دهاتیست دل نازک و تنهام
امروز که دل بست به تو بچه ی کاشی
از منظر من عشق دلیل است به عالَم
در نزد تو هم باز چه کشکی و چه آشی
سنگین شده در سینه ی من قلب رئوفم
از دست تو ای کارگر سنگ تراشی

شاعر گمنام ...

دلخوشی من هست که در عصر دم و دود ...

در فکر تو بودن به یقین رسم ازلی بود ...

دریاچه و بحر خزرم ، در همه ایام ...

پر موج که آسودگی ام ، چون عدمم بود ...

راوی به گمانم که یقین شیعه نباشد ...

آن عالِمِ راوی ، یقین داری ، بشر بود ؟ ...

آن عاشق بیچاره یقین عشق ندانست ...

معشوقه نبود گر که دمی در بر من بود ...

امروزه که هم شهر خراب ، هم ده و روستا ...

از روز ازل شهر خراب ، ده که خراب بود ...

از دید ِمن ِ دل شده هم عشق دلیل است ...

آری که دگر عشق چو کشک گشت و‌ چو دوغ بود ...

سنگینی قلب تو‌ در آن سینه ی نرمت ...

از راوی آن قصه ی شوم ِبدلی بود ...

عصاره ی عشق ...

بعضی آدم ها ، اصلا فرشته هستند ...

یا شاید فرشته هایی هستند در لباس آدم زندگی میکنند ...

کسی که با یک جمله میتونه بال پرواز بهت بده ...

فرشته ای که لبخندش هزاران بار از لبخند ژوکوند زیباتر و ارزشمند تر هست ...

کسی که بلد باشه تو رو ...

یاد گرفته باشه تو رو ...

کسی که همنوا با کائنات پازل چینی کنه ...

خودش تمام یا بخشی از پازل شادی و خوشبختی باشه ...

بعضی از این فرشته ها حرف و احساسشون نرم و آرام و سبک هست ، سبک تر از خواب نوزادان ...

خوبه خدا کسی رو بفرسته که حال دلت رو خوب کنه ...

بعضی فرشته ها گویی شانه هایی دارند به وسعت فلک که بشه سر بذاری روی اون شونه ها و شاد باشی و شادمانه لبخند بزنی ...

این فرشته ها انگار از سرزمین قصه ها و آرزوها اومدن ...

اگه روزی یا شبی یا در یک سحر طلایی دیدی خدا فرشته ای را در مسیر زندگی ات قرار داد ، شاید خدا جورایی هنوز دوستت داره و داره رسم دوستی و رفاقت رو بجا میاره ...

شاید بهترین و کاملترین تعریف و توصیف از این آدم ها این باشه که آنها ، عصاره ی عشق و یا خود عشق اصیل هستند ...

میشه فرشته را هم اندازه خدا دوست داشت ...

و لله الحمد و له الشکر ...🙌

با خدا گوییم اگر روزی سخن ...

رقص و پایکوبی کنیم در انجمن ...

پگاه و ماه ...

https://s21.picofile.com/file/8441583318/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B8.jpg

به وقت پگاه ، نور خورشید و ماه ...

زمین و زمان غرق رقص و سماع ...

به وقت پگاه ، رقص خورشید و ماه ...

به هنگامه ی پرتو افشانی اندر پگاه ...

به دشت و دمن بلبل ْ آوازه خوان ...

سرود گلستان و مرغان و وقت صباح ...

به صحرای پر گل ، سپهر آسمان ...

دو چشمان خورشید کنون مانده راه ...

به صبح و به ظهر و به شب در افق ...

هوا ابر و باران و خورشید و ماه ...

به لیلی و مجنون و آواز و نی ...

چو شب زنده داران به وقت پگاه ...

دو صد جام می در کف ساقیان ...

یکی مطرب و رقص شعر در نگاه ...

به وقت سحر ، شعر ناب غزل ...

یکی شاعر و حرف دل با نگاه ...

چو گویند حدیث از دل پر ز درد ...

سکوت و دل و ناله و درد و آه ...

امتحان ...

دیروز مطلبی خوندم که یکنفر خاطره نوشته بود ...
استاد از شاگردها چندین بار امتحان میان ترم و کلاسی میگرفت و در آخر میگفت هر کسی ورقه ی خودشو خودش تصحیح کنه و نمره بده ...
راوی میگفت من 3 غلط داشتم و خیلی با خودم کلنجار رفتم و نهایت به خودم نمره ی 17 دادم ...
در هر امتحانی همین کار را میکرد ولی سعی میکرد در امتحان بعد ؛ غلط نداشته باشه و واسه همین بهتر و بهتر میخوند ...
استاد در پایان ترم امتحان گرفت و برخلاف معمول همه ورقه ها را گذاشت داخل کیف و گفت اینها را خودم تصحیح میکنم و ...
تنها کسی که نمره ی 20 گرفت این شخص بود ...

عشق در نگاه شعرا و ...

جایی که گذرگاه دل محزونست

جایی که گذرگاه دل محزونست
آن جا دو هزار نیزه بالا خونست
لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند
مجنون داند که حال مجنون چونست

رودکی ...

شماره ٢٦٦: دلم رميده لولي وشيست شورانگيز

دلم رميده لولي وشيست شورانگيز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز

فداي پيرهن چاک ماه رويان باد

هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز

خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز

فرشته عشق نداند که چيست اي ساقي

بخواه جام و گلابي به خاک آدم ريز

پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز

فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي

که جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگريز

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

حافظ ...

  • آتش است این بانگ نای و نیست باد ** هر که این آتش ندارد نیست باد

  • آتش عشق است کاندر نی فتاد ** جوشش عشق است کاندر می ‌‌فتاد 10

  • نی حریف هر که از یاری برید ** پرده‌‌هایش پرده‌‌های ما درید

  • همچو نی زهری و تریاقی که دید ** همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

  • نی حدیث راه پر خون می‌‌کند ** قصه‌‌های عشق مجنون می‌‌کند

  • محرم این هوش جز بی‌‌هوش نیست ** مر زبان را مشتری جز گوش نیست‌‌

  • در غم ما روزها بی‌‌گاه شد ** روزها با سوزها همراه شد 15

  • روزها گر رفت گو رو باک نیست ** تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست‌‌

  • هر که جز ماهی ز آبش سیر شد ** هر که بی‌‌روزی است روزش دیر شد

  • درنیابد حال پخته هیچ خام ** پس سخن کوتاه باید و السلام‌‌

  • بند بگسل، باش آزاد ای پسر ** چند باشی بند سیم و بند زر

  • گر بریزی بحر را در کوزه‌‌ای ** چند گنجد قسمت یک روزه‌‌ای‌‌ 20

  • کوزه‌‌ی چشم حریصان پر نشد ** تا صدف قانع نشد پر در نشد

  • هر که را جامه ز عشقی چاک شد ** او ز حرص و عیب کلی پاک شد

  • شاد باش ای عشق خوش سودای ما ** ای طبیب جمله علتهای ما

  • ای دوای نخوت و ناموس ما ** ای تو افلاطون و جالینوس ما

  • جسم خاک از عشق بر افلاک شد ** کوه در رقص آمد و چالاک شد 25

  • عشق جان طور آمد عاشقا ** طور مست و خر موسی صاعقا

  • با لب دمساز خود گر جفتمی ** همچو نی من گفتنیها گفتمی‌‌

  • هر که او از هم زبانی شد جدا ** بی‌‌زبان شد گر چه دارد صد نوا

  • چون که گل رفت و گلستان در گذشت ** نشنوی ز ان پس ز بلبل سر گذشت‌‌

  • جمله معشوق است و عاشق پرده‌‌ای ** زنده معشوق است و عاشق مرده‌‌ای‌‌ 30

  • چون نباشد عشق را پروای او ** او چو مرغی ماند بی‌‌پر، وای او

  • من چگونه هوش دارم پیش و پس ** چون نباشد نور یارم پیش و پس‌‌

  • عشق خواهد کاین سخن بیرون بود ** آینه غماز نبود چون بود
  • مولانا ...

شماره ٢٤٤: معاشران گره از زلف يار باز کنيد

معاشران گره از زلف يار باز کنيد

شبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

رباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند

که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

نخست موعظه پير صحبت اين حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد

هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق

بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

وگر طلب کند انعامي از شما حافظ

حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

حافظ ...

  • عاشقی گر زین سر و گر ز ان سر است ** عاقبت ما را بدان سر رهبر است‌‌

  • هر چه گویم عشق را شرح و بیان ** چون به عشق آیم خجل گردم از آن‌‌

  • گر چه تفسیر زبان روشن‌‌گر است ** لیک عشق بی‌‌زبان روشن‌‌تر است‌‌

  • چون قلم اندر نوشتن می‌‌شتافت ** چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت‌‌

  • عقل در شرحش چو خر در گل بخفت ** شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‌‌ 115

  • آفتاب آمد دلیل آفتاب ** گر دلیلت باید از وی رو متاب‌‌

  • از وی ار سایه نشانی می‌‌دهد ** شمس هر دم نور جانی می‌‌دهد

  • سایه خواب آرد ترا همچون سمر ** چون بر آید شمس انشق القمر

  • خود غریبی در جهان چون شمس نیست ** شمس جان باقیی کش امس نیست‌‌

  • شمس در خارج اگر چه هست فرد ** می‌‌توان هم مثل او تصویر کرد 120

  • شمس جان کاو خارج آمد از اثیر ** نبودش در ذهن و در خارج نظیر

  • در تصور ذات او را گنج کو ** تا در آید در تصور مثل او

  • چون حدیث روی شمس الدین رسید ** شمس چارم آسمان سر در کشید

  • واجب آید چون که آمد نام او ** شرح کردن رمزی از انعام او

  • این نفس جان دامنم بر تافته ست ** بوی پیراهان یوسف یافته ست‌‌ 125

  • از برای حق صحبت سالها ** باز گو حالی از آن خوش حالها

  • تا زمین و آسمان خندان شود ** عقل و روح و دیده صد چندان شود

  • لا تکلفنی فإنی فی الفنا ** کلت أفهامی فلا أحصی ثنا

  • کل شی‌‌ء قاله غیر المفیق ** إن تکلف أو تصلف لا یلیق‌‌

  • من چه گویم یک رگم هشیار نیست ** شرح آن یاری که او را یار نیست‌‌ 130

  • شرح این هجران و این خون جگر ** این زمان بگذار تا وقت دگر

  • قال أطعمنی فإنی جائع ** و اعتجل فالوقت سیف قاطع‌‌

  • صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق ** نیست فردا گفتن از شرط طریق‌‌

  • تو مگر خود مرد صوفی نیستی ** هست را از نسیه خیزد نیستی‌‌

  • گفتمش پوشیده خوشتر سر یار ** خود تو در ضمن حکایت گوش دار 135

  • خوشتر آن باشد که سر دلبران ** گفته آید در حدیث دیگران‌‌

  • گفت مکشوف و برهنه گوی این ** آشکارا به که پنهان ذکر دین‌‌

  • پرده بردار و برهنه گو که من ** می‌‌نخسبم با صنم با پیرهن‌‌

  • گفتم ار عریان شود او در عیان ** نی تو مانی نی کنارت نی میان‌‌

  • آرزو می‌‌خواه لیک اندازه خواه ** بر نتابد کوه را یک برگ کاه‌‌ 140

  • آفتابی کز وی این عالم فروخت ** اندکی گر پیش آید جمله سوخت‌‌

  • فتنه و آشوب و خون‌‌ریزی مجوی ** بیش از این از شمس تبریزی مگوی‌‌

  • این ندارد آخر از آغاز گوی ** رو تمام این حکایت باز گوی‌‌

  • خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک‌‌

  • گفت ای شه خلوتی کن خانه را ** دور کن هم خویش و هم بیگانه را

  • کس ندارد گوش در دهلیزها ** تا بپرسم زین کنیزک چیزها 145

  • خانه خالی ماند و یک دیار نی ** جز طبیب و جز همان بیمار نی‌‌

  • نرم نرمک گفت شهر تو کجاست ** که علاج اهل هر شهری جداست‌‌

  • و اندر آن شهر از قرابت کیستت ** خویشی و پیوستگی با چیستت‌‌

  • دست بر نبضش نهاد و یک به یک ** باز می‌‌پرسید از جور فلک‌‌

  • چون کسی را خار در پایش جهد ** پای خود را بر سر زانو نهد 150

  • وز سر سوزن همی‌‌جوید سرش ** ور نیابد می‌‌کند با لب ترش‌‌

  • خار در پا شد چنین دشوار یاب ** خار در دل چون بود واده جواب‌‌

  • خار در دل گر بدیدی هر خسی ** دست کی بودی غمان را بر کسی‌‌

  • کس به زیر دم خر خاری نهد ** خر نداند دفع آن بر می‌‌جهد

  • بر جهد و ان خار محکمتر زند ** عاقلی باید که خاری بر کند 155

  • خر ز بهر دفع خار از سوز و درد ** جفته می‌‌انداخت صد جا زخم کرد

  • آن حکیم خارچین استاد بود ** دست می‌‌زد جا به جا می‌‌آزمود

  • ز ان کنیزک بر طریق داستان ** باز می‌‌پرسید حال دوستان‌‌

  • با حکیم او قصه‌‌ها می‌‌گفت فاش ** از مقام و خاجگان و شهر تاش‌‌

  • سوی قصه گفتنش می‌‌داشت گوش ** سوی نبض و جستنش می‌‌داشت هوش‌‌ 160
  • مولانا ...
  • شماره ٢٤٤: معاشران گره از زلف يار باز کنيد

    معاشران گره از زلف يار باز کنيد

    شبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد

    حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

    و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

    رباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند

    که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد

    به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

    گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

    ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

    چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

    نخست موعظه پير صحبت اين حرف است

    که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد

    هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق

    بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

    وگر طلب کند انعامي از شما حافظ

    حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

  • حافظ ...

  • دل فارغ ز درد عشق، دل نیست
    تن بی‌ درد دل جز آب و گل نیست

    ز عالم رویت آور در غم عشق!
    که باشد عالمی خوش، عالم عشق

    غم عشق از دل کس کم مبادا!
    دل بی‌ عشق در عالم مبادا!

  • جامی ...

  • نقطه ضعف فرشته ها این ست که نمیدانند عشق چیست و نمیتوانند عاشق شوند ...

  • مولانا میگوید ... عاشق نباشی اصلا باید بمیری و نیست باشی ...

  • جامی .... عاشق نباشی آدم نیستی ...

  • حافظ ... عاشق نباشی اصلا نیستی ...

  • عرفا ... عشق مرد به زن و عشق انسان به انسان جانشین و جایگزین عشق انسان هست به خدا ...مجاز پلی هست برای رسیدن به حقیقت ... المجاز قنطره الحقیقه ...

  • عشق از زمان خلقت در وجود انسان بود ...

  • امانت الهی عشق هست ...

تو ...

https://s20.picofile.com/file/8443638892/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B7%DB%B3%DB%B9%DB%B4%DB%B2.jpg

تو همان باغ گلی از گل تو سرمستم ...

تو تمنای دل من که بیادت هستم ...

تو یکی ساقی بتخانه ی پندار و خیال ...

من ز میخانه ی یاد تو چنین سرمستم ...

تو همان ساحل دریای خیالی به خیال ...

قایقی بر لب دریای خیالت هستم ...

تو چو شاهین بلند پرواز در اوج سکوت ...

من به دامان سقوط داده به تو هر دستم ...

تو کویر و تو بیابان و تو دریای خیال در نظری ...

من به صحرای دو چشمان تو چون دل بستم ...

تو یکی چشمه پاکی و زلال چون رخ یار ...

چو شدم تشنه ز شبنم لب خود بر بستم ...

تو یکی عابد و من زاهد چند رنگ و ریا ...

که دخیل بر حرم موی پریشان بستم ...

به عتابت به حضور از سر و بی پا گشتم ...

به عنابت خجل و سر به گریبان هستم ...

تو همان سیم و زر و گنج سلیمان در دست ...

همچو سائل به سرای دل تو دل بستم ...

به خیالم که تو چون جام شراب در مستی ...

به خیالت منم امشب به خیالت مستم ...

تو که چون خفته ی زیبای پریشان گیسو ...

ز سحر تا دم فجر از خم ابروی تو من سرمستم ...

تو یکی بلبل شیرین سخن اندر غزل و شعر و ادب ...

من به باغ تو بدنبال کتاب و به ترنم هستم ...

نگهی کن تو به این قلب پریشان احوال ...

به نگاهت چو قدح ، جام شراب سر مستم ...

آرزو ...

بر زبان گاهی نباید گفت و جُست ، چیست آرزو ...

با زبان یا بی زبان هرگز مگو چیست آرزو ...

روزگار گاه با تو دارد جنگ ِ نیستی ، قصد مرگ ...

تا دم مرگ هم مگو ، کیست یا که چیست این آرزو ...

تا که گفتی کیست و چیست و در کجاست ...

از کَفَت بیرون رود هر آنچه باشد آرزو ...

یاد بادا روزگاران قدیم در کوچه باغ های بهشت ...

بر لبم هر لحظه بود و در دلم بود آرزو ...

گاهی دل داغ می‌کنه ...

بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم ...

اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننه‌نخودی" بود ...

ننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بود...

می‌گفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب می‌زده، برای بقیه نخود می‌ریخته و فال می‌گرفته...

پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش...

زمستان و تابستان آب‌یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت. مامان می‌گفت: "جگرش داغه!"

ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت ...

توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسه‌ی ننه‌نخودی" بود ...

ننه با خانه‌ی ما ندار بود ... درِ کوچه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او ...

با بابا رفیق بود ! برایش شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک "پسرم" می‌گفت ...

سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم...

یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو ...

بچه‌ی فامیل که از ورود یکباره‌ی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد ...

ننه به بچه‌ آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد. بچه‌ را آرام کردیم و کاسه‌ی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم ...

بابا وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت :

"ننه! از این به‌بعد در بزن!"

ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت ...

و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد ...

کاسه‌ی ننه‌نخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست ...

یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه‌ی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد ...

گفت: "دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!"

قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود ...

شبیه مادری شده بود که بچه‌هایش بی‌هوا برده باشندش خانه سالمندان ...

درِ خانه‌ی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارت‌زدن بود برای ورود به شرکت خودش ...

او توی خانه‌ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر" ...

برای اثبات مادرانگی‌اش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیه‌ی مادرها مجاز به انجامش بودند ...

" بی‌در زدن به خانه‌ی پسرش رفتن "

یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده ...

ننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد ...

توی تشییع‌جنازه‌اش کاسه‌ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. جگرش داغ شده بود.

                                     🖋 سودابه‌ فرضی‌پور

گوش کن ...

گوش می دار با تو میگویم سخن ...

قصه ها از روزگاران قدیم و از کهن ...

روزگاری بود و روزهای قشنگ ...

روز و شب زیباتر از دشت و دمن ...

گوش می دار تا که گویم حرف دل ...

روزگاری داشته بودیم آب و گل ...

روز و شب ها گفتگو از هر دری ...

مست می بودیم و انگور بود و مِل ...

گوش می دار با تو گویم گفتگو ...

روزگاری در خیالستان نشستیم روبرو ...

خیره گشتیم تا نهایت کوه نور ...

سینه را با اشک مژگان داده بودیم شستشو ...

گوش می دار تا که گویم حرف ناب ...

حرف ناب همچون شراب ناب ناب ...

گوش دل وا کن شنو گفتار من ...

با تو گویم چند غزل چندین کتاب ...

گوش می دار با تو دارم رازها ...

یاد من یاد تو آن پرواز ها ...

در بلندای درختان در غروب ...

مرغ دل در زیر لب آوازها ...

گوش می دار اندکی شعر و غزل ...

در کتاب بنگاشته بودند از ازل ...

ساقی و ساغر به مستی در خروش ...

جام می دادند به دل روز ازل ...

گوش می دار گفتگویی در نهان ...

راز دل با تو بگویم این زمان ...

یاد باید روزگاری دور از این ...

زیر باران زین کران تا آن کران ...

دریا ...

دریا دریا ، ای صاحب اسرار ها ...

با تو دارم من سخن بسیار ها ...

ای که داری صد هزاران راز ها ...

با تو خواهم گفت من گفتار ها ...

یاد داری روزگاری چند ، دور ...

برده بودی تو مرا تا پای گور ...

موج تو آرام بود در ابتدا ...

ناگهان مَوّاج شد تا انتها ...

از تو و از یاد تو غافل شدم ...

همچو قایق دور از آن ساحل شدم ...

تو شدی طوفان و امواج شدید ...

من چو قطره در میانت ، ناپدید ...

آن چنان دریای آرام و متین ...

شد خروشان در پی جانم ، کمین ...

لحظه لحظه زیر آوار بلند ...

با تو گفتم من به آواز بلند ...

من نفس هایم گمانم آخر ست ...

جان نمانْد در جان و جانم آخر ست ...

می شدی هر لحظه خشمگین و کبود ...

من ولی رنگی به رخسارم نبود ...

از کران تا بیکران آب بود و آب ...

هر چه دیدم نه سراب بود و نه خواب ...

هر چه بود آب بود در بالا و پست ...

نیمه مدهوش بودم و هم نیمه مست ...

ناامید گشتم ز بخت اندکم ...

چشم خویش بستم و خواندم ، اشهدم ...

آن یکی همره ، پریشان حال و مست ...

می‌زدیم بهر نجات بیهوده دست ...

هر کجا پا می‌نهادم ، آن نبود ...

همرهم پرسید که اینجا هم نبود ...؟!

ناگهان تنها شدم همچون غریب ...

مرگ خویش دیدم به چشمم عنقریب ...

من نمیدانم تو خشمت از چه بود ...

خواب ز چشمان پریشانم ، ربود ...

ناگهان با یاد آن شاه ولی ...

زیر لب گفتم خدایا ، یا علی ...

عزم خویش را جزم کردم در عمل ...

یاد مولا ، دست کشیدم از اَمل ...

دست و پا و پای کوبان آمدم ...

سوی ساحل من شتابان آمدم ...

عمر من آن روز ولی آخِر نشد ...

چون چراغ در دست آن ساحر نشد ...

با تو من اما سخن دارم هنوز ...

در بلم گفتم سخن با آه و سوز ...

یاد بادا ماه مهر و مدرسه ...

درس مهر و درس عشق و هندسه ...

ماه و خورشید زیر باران دیدنی ...

گاه دیدار با تو گویم گفتنی ...

آه دریا صاحب اسرار ها ...

قصه ها داری تو در دل ، رازها ...

با دریا خاطره دارم ...

خاطرات مرگ ...

خاطرات زندگی ...

خاطرات دلدادگی ...

زمان می‌بره ولی ناگهان ...

خیلی چیزها در طی زمان ساخته میشه ولی چه بسا در یک لحظه خراب و نیست و نابود میشه ...

مثلا یک کاخ و ویلا و خانه و آپارتمان ممکنه چند سال طول بکشه ساخته بشه ولی با یک زلزله یا توسط چند نفر در طی چند روز خراب و با خاک یکسان میشه ...

یک جنگل و باغ در زمان زیادی ،سالها و بلکه قرن‌ها ، بوجود میاد ولی با یک صاعقه و آتش و ... میسوزه و خاکستر میشه ...

دوستی و رابطه هم در واقع اینجوریه ... ممکنه یک دوستی و رابطه ی دوستانه سالها و از دوران کودکی و دبستان شکل بگیره و کم‌کم قوی و مستحکم بشه ولی با یک رفتار نابجا و خطا و ... از بین بره ...

عشق هم در واقع لحظه ای نیست ... اینجور نیست دو نفر توی خیابان از کنار هم رد بشن و عاشق هم بشن یا با یک نگاه و دو‌کلمه حرف زدن و ...عشق بوجود بیاد ...

عشق در گذر زمان و با گفتگوها و قهر و آشتی ها و شناخت تدریجی و نسبی و ... ایجاد میشه و چه بسا با یک دلشکستن ‌‌‌و حرف و گفته و نوشته و رفتار نامناسب ( حتی گاه بی منظور ) همه چی خراب بشه ...

پ ن ...

هرگز تمام پل های پشت سر را خراب نکنید ...

غزلیات عطار ...غزل شمارهٔ ۷۹۶

عطار نیشابوری

ای جان ِ جانْ جانم تو جان ِ جانْ جانی

بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی

پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزی

تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی

بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت

اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی

گنج نهانی اما چندین طلسم داری

هرگز کسی ندانست گنجی بدین نهانی

نی نی که عقل و جانم حیران شدند و واله

تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی

چیزی که از رگ من خون می‌چکید کردم

فانی شدم کنون من باقی دگر تو دانی

کردم محاسن خود دستار خوان راهت

تا بو که از ره خود گردی برو فشانی

در چار میخ دنیا مضطر بمانده‌ام من

گر وارهانی از خود دانم که می‌توانی

عطار بی نشان شد از خویشتن بکلی

بویی فرست او را از کنه بی نشانی

مواظب داشته هایمان باشیم ...

برنامه ای مستند دیدم در یکی از کانالهای علمی ماهواره ای ...

پیرامون تغییرات اقلیمی و گازهای گلخانه ای و گرم شدن زمین و آب شدن یخ ها و ...

مستند ساز به همراه یکی از دانشمندان و محققان به یک منطقه ای در اطراف آلاسکا به دیدن و بازدید و تحقیق از رودخانه های یخی رفت ...

تحقیقات و عکس های ماهواره ای نشان میداد در طی چند سال مناطق زیادی که قبلاً پوشیده از برف و یخ بود امروزه خالی از کوههای برفی و یخی هست ...

جالب اینکه در یک قسمت دیگه از همین برنامه ی مستند علمی ، مستند ساز به منطقه ای دیگر در کره زمین رفته بود و با کمک نقشه ها و عکس های هوایی و ماهواره ای مشخص شد مناطق زیادی که قبلاً خشکی و محل زندگی انسانها بوده ، امروزه بعلت بالا آمدن سطح آب ،  زیر آب رفته ...

نکته ی قابل تأمل اینکه تمام این مشکلات و مصائب را بشر خود در طی این چند سال صنعتی شدن ، بر سر خود و کره زمین آورده ...

و نکته ای که در این برنامه مستند ساز گفت این بود که ، کوههای برفی و یخ چند صد متری که میلیاردها لیتر آب را ذخیره کرده بودند و در طی چند هزار سال ایجاد شده بود ، در طی چند دهه ذوب شده و از بین رفته و دیگر خبری از آنها نیست ...

نکته ...

مواظب باشیم گاهی یک چیز ارزشمندی که در طی سالها ساخته و بدست آورده ایم را ممکن است در طی یک روز و هفته و گاه کمتر با یک گفتار و رفتار و نوشتار و ... نیست و نابود کنیم و از دست بدهیم ...

مواظب حرفها و گفته ها و نوشته ها و حتی گاه افکار مان باشیم ...

گاه برخی حرفها را حتی با شوخی بزبان نباید آورد ...

غزل باران ...

حدیث عشق و حدیث آشنایی ...

هزار دل تنگ و به کنج تنهایی ...

دو دفتر شعر و دو‌ گفته ناگفته ...

غزل غزل باران ، دو شعر شیدایی 🥀

خلوت ناب ...

ز خلوت ناب و شکوه دلتنگی ...

به دل هزار خون و حدیث تنهایی ...

شراب ناب یاد ، ز دوری اش بیداد ...

به صبح و هر روزی ، کنیم ز یادش یاد ...

شراب یاد یار ، به ساقی و ساغر ...

به صبح و ظهر و شام ، اگر کنی باور ...

حدیث دلداران ، به خلوت اغیار ...

شکستن این دل ، که داورش داور ...

ز خلوت یاران ، به خلوت دیدار ...

به نیمه های شب ، ز خواب چرا بیدار ...

رقیب چرا باید ، به گرد شمع و گل ...

قرار یقین این بود ، حریم و یک دیوار ...

آتش حرمان ...

بیا و بنگر به سینه ، چه غم نهان دارم ...

خوش ست حالی که از غمت به جان دارم ...

به اشک چشم و به دل به سوگواری ...

چو خرمنی سوخته به دل نهان دارم ...

به هر گلی فردا ، زخاک من برخاست ...

مپرس که من خود ، به سر زبان دارم ...

ز آتش حرمان ، ز آه سوزانم ...

بسوخته خانه و آنجا که آشیان دارم ...

بیا و بنگر به این دل تنگم ...

چه فرصتی اندک در این جهان دارم ...

غم نهان ...

بیا و بنگر به سینه چه غم نهان دارم ...

خوش ست حالی که از غمت به جان دارم ...

به اشک چشم و به دل به سوگواری ...

چو خرمنی سوخته به دل نهان دارم ...

به هر گلی فردا ، زخاک من برخاست ...

مپرس که من خود ، به سر زبان دارم ...

ز آتش حرمان ، ز آه سوزانم ...

بسوخته خانه و آنجا که آشیان دارم ...

بیا و بنگر به این دل تنگم ...

چه فرصتی اندک در این جهان دارم ...

عشق های رنگی ‌...

امروزه کسی محرم اسرار کسی نیست ...

هر شیشه ی رنگی عقیق و ثمنی نیست ...

بیهوده مپندار که دلدار ِ تو این است ...

یا حوری و یا دختر ِ پادْشَهِ چین است ...

امروزه دگر یار چو یاران قدیم نیست ...

این اشک ِ دو‌ چشمان چو باران ندیم نیست ...

در کوچه و بازار همه عاشق و معشوق ...

این عشق های رنگی ز دکان کریم نیست ...

یار نیاید دگر ...

یاد دارم در غروبی بی غروب ...

چشم من بود منتظر صبح تا غروب ...

منتظر بودم ببینم منظرش ...

آن رخ زیبای چون گل منظرش ...

منتظر بودم ندیدم هیچ کسی ...

با خودم اندیشه ها کردم بسی ...

ناگهان از دور بدیدم ماه خویش ...

ماه خوش منظر کمی آمد به پیش ...

آمد و بوسیدم آن چشمان او ...

بوی حور بود و بهشت گیسوی او ...

دست کشیدم بر کمان ابروی او ...

بوسه دادم بر سر و بر روی او ...

شد غروب و شد سحر ماهم نبود ...

پشت ابر شد ماه که همراهم نبود ...

با خودم اندیشه کردم ای فغان ...

ماه و خورشید گر نباشند در جهان ...

گر نباشند در جهان ِ من کنون ...

این جهان ِ من شود دریای خون ...

هر غروب تا هر غروب تا هر سحر ...

چشم براهم تا ببینم دلبرم را در گذر ...

یادم آمد آن غروبی سرد سرد ...

کوچه بود و برگ پاییز زرد زرد ...

خش خش برگ‌ها و پای پیرمرد ...

ناله ی مستانه میکرد کوچه گرد ...

گفت مرا بیهوده منشین در گذر ...

یار نمی‌آید و رفت ناید دگر ...

چرا ...

آمدم دیدم ولی باور چرا ...

گفتگوی دل و آن دلبر چرا ...

آمدم دیدم که دلبر خانه بود ...

آتش و قوری و سماور چرا ...

آمدم دیدم که دلبر ناله داشت ...

بر دلش عطر گل آلاله داشت ...

آمدم دیدم که دلبر چون بهار ...

روی ماه و بوی عطر لاله داشت ...

فرشته ...

همیشه تصورمان از فرشته ، موجودی آسمانی و نامرئی با بالهای پهن و سفید و چهره ای نورانی و ... بوده ...

برنامه ای در تلویزیون اونور آب میبینم تحت عنوان « کار را به ما بسپارید » 

این برنامه فیلم سینمایی و سریال و... نیست ...

یک برنامه ی مستند و واقعی ...

یک گروه آدمهای خَیِّر داوطلبانه در کل انگلستان در هر شهر و هر محله ، دنبال آدمهای مستضعف و فقیر و بی خانمان میگردند و بدون هیچ چشم داشت و بدون هیچ کمک از سوی دولت و ... داوطلبانه از صفر تا صد خانه را می‌سازند ...

به اینصورت که یکی آجر میده یکی آهن ، یکی سیمان و ... خیلی ها هم کارهای کارگری را انجام میدن ...

جمعیتی گاه بالای صد نفر رو می‌بینید که کارها را بدست گرفتند و در زمان بسیار کوتاهی خانه را به پایان می رسانند ...

در یکی از برنامه ها ، یک کلیسای متروکه را بازسازی کردند و تبدیل به شش واحد مسکونی کردند و به شش زوج جوان که تازه ازدواج کرده بودند دادند ...

امروز چند خانه را ساختند و به چند نفر معلول تحویل دادند ...

جالب اینکه وقتی کار تمام میشه و این فرشته ها جمع میشن جلوی خانه و اون کسی که اینجوری صاحب خانه شده ، شروع می‌کنه به حرف زدن و اظهار شادی و شادمانی و ابراز احساسات ، این فرشته ها که اینگونه صادقانه و خالصانه دست به چنین اقدام بزرگ و ارزشمند انسانی زدند ، اشک می‌ریزند و ...

یاد جمله ای از سید جمال اسد آبادی افتادم که گفت ...

در غرب اسلام دیدم و در شرق مسلمان ...

راستی اگر بهشت واقعی باشه ...

اینها میرن جهنم چون مسلمان نیستند و حاکمان و مسئولین جانی و مختلس و دزد و ظالم و بی لیاقت و ... همه از دم اهل نجات و فلاح و رستگاری و بهشت هستند ، چون اسمشان مسلمان هست ؟!

یاد جمله ای از شهید مطهری افتادم که گفت ...

شیعه قالتاق ترین افراد روی زمین هستند ...هر جرم و جنایتی میکنند و مدعی هستند اهل بهشت هستند چون اسمشون شیعه هست ... گویی مشکل اسم و عنوان هست ...

برای رسیدن به کبریا باید نه کبر داشت ، نه ریا ...

 

وارﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺴﺨﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﻫﻨﺪ. ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ‌ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯽ؟
ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ.
ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧ‌ﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ…
ﺍﮔﻪ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ.
ﻣﺘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎنش ﯾﺦ ﺯﺩ…

ﭼﻪ ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﻛﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﻛﻪ ﺑــﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻐــﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ!
ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧﺞ، ﺷﺎﻩ ﻭ ﺳـﺮﺑﺎﺯ ﻫـﻤﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻧﺪ.
جایگاه شاه و گدا، دارا و ندار قبر اسـت…
🙏تقواست کـه سرنوشت ساز اسـت🙏

                                                 برگرفته از اینترنت ...

عشق عارفانه یا عشق شاعرانه ...

شعرا و عرفا دیدگاههای خاص خود را در باب موضوعات مختلف دارند ...

سعدی وقتی از عشق میگوید و معشوق را وصف میکند ، میگوید ...

تنها نه منم اسير عشقت

خلقي متعشقند و من هم

ای معشوق زیبا و خوش سخن و شیرین گفتار و ...

تو چنان فریبنده ای که همه اسیر عشق تو شدند و من هم در زمره ی عاشقان توأم ...

و انتظار سعدی این ست که معشوق با او بعنوان یک عاشق در میان خیل عاشقان ، همانگونه رفتار کند که با دیگر معشوق ها ...

بعبارتی معشوق گویی معشوقه ی همه ی عاشقان هست و شاعر هم یکی از آنها و انتظار دارد معشوق او را هم مانند مابقی عشاق ببیند و میگوید ...

اي قبله دوستان مشتاق

گر با همه آن کني که با من

نگاهی نه چندان زیبا به عشق و عاشق و معشوق ...

بعبارتی عشق و معاشقه ی گروهی و دستجمعی ...

ولی نگاه زیبا و عارفانه ی حافظ چیست ؟

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

حافظ میگوید خلوتی با یار و معشوق زیباست که آن خلوت فقط خلوت عاشق و معشوق باشد ...

فقط او باشد و معشوق ولا غیر ...

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

و چه غیرتمندانه میگوید اگر معشوق همچون نگین پادشاهی سلیمان باشد ولی گاهی در دست اهرمن و شیاطین و غیر عاشق باشد ، ارزش ندارد و به هیچ نمی‌ارزد و هرگز آن انگشتر را حتی به بهای هیچ نمیخواهم و نمیستانم ...

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

از خدای پاکی ها و خدای عاشق و خدای خالق عشق و زیبایی ها میخواهد که ...

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

در حریم عشق و دوستی او و معشوق اجازه ندهد و نگذارد شیطان وارد شود و غیر محرم حریم یار باشد و او جز حرمان و دوری و غم و اندوه بهره ای نداشته باشد ...

عشق عارفانه ...

حافظ شیرازی

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

عشق شاعرانه ...

تنها نه منم اسير عشقت

خلقي متعشقند و من هم

اي قبله دوستان مشتاق

گر با همه آن کني که با من

https://s21.picofile.com/file/8444175684/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%B2_%DB%B1%DB%B5%DB%B1%DB%B6%DB%B1%DB%B8.jpg

ادامه نوشته

ترجمه ی سکوت ...

سکوت گاهی چو نفت هست از برای یک چراغ نفتی ...

و‌ گاه همچون فتیله ی چراغ موشی ...

سکوت گاهی چو طوفان بعد از آرامش ...

و گاهی چون آرامش قبل ِ طوفان ست ...

سکوت گاهی بلند ترین فریاد ...

سکوت گاه میشود فریاد از بیداد ...

سکوت گاهی طنابی بسته ی بر دار ...

و‌ گاه همچون کمند گاوبازی بیکار ...

سکوت گاهی شکستن یک بغض طولانی ...

و گاهی هق هق دلتنگی های یک ماهی ...

سکوت گاه میشود چون ماه به پشت ابر ...

و گاهی خار درون چشمی که مانده است بر در ...

سکوت گاهی سکون و گاه بیداد ست ...

و گاهی در کویر چون کاه ، در باد ست ...

سکوت گاهی ترجمان از خشم ...

ولیکن گاه سکوت هست چون نقاب بر چشم ...

امان از لحظه ی تلخ سکوت در خشم ...

بگویی نرم و آهسته سخن اما ببندی چشم ...

سکوت را ترجمه ، کم حرف و بی غم نیست ...

به بازار ِ وفا آه این متاع کم نیست ...

سکوت گاهی حریم و حرمت و دوستی ...

نیرزد دل شکستن ها ولی در عالم دوستی ...

سکوت را ارج و قرب و منزلت باید ...

به بازار وفا نام سکوت بی منزلت شاید ...

در عاشقی باید بری ...

گفته اند عاشق شدی باید بری ...

گفته اند باید بماند تو بری ...

او بماند بی خیال و دلفریب ...

تو ولی با صد خیال باید بری ...

عشق یعنی تو بمانی من بِرَم ...

شاد و خندان باشی و چَشم تَرَم ...

تو بمانی شاد و خندان در سرور ...

من به رفتن روز و شب لایق ترم ...

گفت بزرگی عاشقی بیهوده شد ...

گفتنی ها بیش و کم آلوده شد ...

هر کسی با هر کسی گوید سخن ...

عشق به بازار عرضه چون پالوده شد ...*

عاشقی دیگر همه افسانه شد ...

کلبه ی عشاق همه ویرانه شد ...

عاشقی شد بی حساب و بی کتاب ...

عاشق آن باید یقین دیوانه شد ...

عاشقی نیستا دگر عشق قدیم ...

عاشق و معشوق دگر نیستا ندیم ...**

عشق به بازار چون یکی پول سیاه ...

دل به یک پول سیاه باید ندیم ...***

پ ن ...

* پالوده ، آسیاب شده ی خربزه و طالبی ...

** یار ، همراه ...

*** ندادن ...