یک روز میآیی که ...
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم
افشین یداللهی
گوئی که عالم در خیال ، گلواژه های بی خیال ...
عالم همه اندر خیال ، من در خیالت نیستم ...
بنگر بیابان در سراب ، دیوانگان غرقند به خواب ...
من غرق آبم در سراب ، دیگر سرابت نیستم ...
زاهد به مستی و شراب ، مستان همه مست و خراب ...
من مست می در بتکده ، مست شرابت نیستم ...
ساقی به رقص و در طرب ، ساغر به دست و در شعف ...
با رقص و آواز و شرر ، شعر و کلامت نیستم ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...