اذان عشق ...
آه چرا نمیشود ، قصه ی ناتمام من ...
تا به کجا مگر شود ، جان من و تمام من ...
رو به رهی شدم کنون ، مشرق و مغربم کنون ...
همره یار به میکده ، همدم و مشفقم جنون ...
سجده به خاک پای او ، در سحر و اذان عشق ...
بانگ ندای پای دل ، به حرمت صلای عشق ...
به کوی خواب دلبری ، نشسته با دلی حزین ...
به غربت دیار یار ، شود اگر شدن قرین ...
به کوچه ی خیال اگر ، دهد امان گذر گهی ...
غلام کوی عشق او ، ببین شود شهنشهی ...
چو صید به دام یک نگاه ، به تار موی منظرش ...
بسته چو دست و پای دل ، به غمزه ی معطرش ...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 2:27 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...