آه چرا نمی‌شود ، قصه ی ناتمام من ...

تا به کجا مگر شود ، جان من و تمام من ...

رو به رهی شدم کنون ، مشرق و مغربم کنون ...

همره یار به میکده ، همدم و مشفقم جنون ...

سجده به خاک پای او ، در سحر و اذان عشق ...

بانگ ندای پای دل ، به حرمت صلای عشق ...

به کوی خواب دلبری ، نشسته با دلی حزین ...

به غربت دیار یار ، شود اگر شدن قرین ...

به کوچه ی خیال اگر ، دهد امان گذر گهی ...

غلام کوی عشق او ، ببین شود شهنشهی ...

چو صید به دام یک نگاه ، به تار موی منظرش ...

بسته چو دست و پای دل ، به غمزه ی معطرش ...