پاسخ به شاعری گمنام ...
اندوه من این است که در عصر حواشی
یک لحظه به فکر ِ من ِ بیچاره نباشی
دریاچه ی قم باشی و بر زخم دل من
از شوری خود بر دلم هربار بپاشی
یک منبع عالِم خبر آورد که یک عمر
تو عامل هرگونه غم و درد و خراشی
از دست تو رنجور شد آبادی عاشق
ای وای به حال دل معشوقه ی ناشی
حاشا که دهاتیست دل نازک و تنهام
امروز که دل بست به تو بچه ی کاشی
از منظر من عشق دلیل است به عالَم
در نزد تو هم باز چه کشکی و چه آشی
سنگین شده در سینه ی من قلب رئوفم
از دست تو ای کارگر سنگ تراشی
شاعر گمنام ...
دلخوشی من هست که در عصر دم و دود ...
در فکر تو بودن به یقین رسم ازلی بود ...
دریاچه و بحر خزرم ، در همه ایام ...
پر موج که آسودگی ام ، چون عدمم بود ...
راوی به گمانم که یقین شیعه نباشد ...
آن عالِمِ راوی ، یقین داری ، بشر بود ؟ ...
آن عاشق بیچاره یقین عشق ندانست ...
معشوقه نبود گر که دمی در بر من بود ...
امروزه که هم شهر خراب ، هم ده و روستا ...
از روز ازل شهر خراب ، ده که خراب بود ...
از دید ِمن ِ دل شده هم عشق دلیل است ...
آری که دگر عشق چو کشک گشت و چو دوغ بود ...
سنگینی قلب تو در آن سینه ی نرمت ...
از راوی آن قصه ی شوم ِبدلی بود ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...