بر زبان گاهی نباید گفت و جُست ، چیست آرزو ...

با زبان یا بی زبان هرگز مگو چیست آرزو ...

روزگار گاه با تو دارد جنگ ِ نیستی ، قصد مرگ ...

تا دم مرگ هم مگو ، کیست یا که چیست این آرزو ...

تا که گفتی کیست و چیست و در کجاست ...

از کَفَت بیرون رود هر آنچه باشد آرزو ...

یاد بادا روزگاران قدیم در کوچه باغ های بهشت ...

بر لبم هر لحظه بود و در دلم بود آرزو ...