آرزو ...
بر زبان گاهی نباید گفت و جُست ، چیست آرزو ...
با زبان یا بی زبان هرگز مگو چیست آرزو ...
روزگار گاه با تو دارد جنگ ِ نیستی ، قصد مرگ ...
تا دم مرگ هم مگو ، کیست یا که چیست این آرزو ...
تا که گفتی کیست و چیست و در کجاست ...
از کَفَت بیرون رود هر آنچه باشد آرزو ...
یاد بادا روزگاران قدیم در کوچه باغ های بهشت ...
بر لبم هر لحظه بود و در دلم بود آرزو ...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ ساعت 18:21 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...