در عاشقی باید بری ...
گفته اند عاشق شدی باید بری ...
گفته اند باید بماند تو بری ...
او بماند بی خیال و دلفریب ...
تو ولی با صد خیال باید بری ...
عشق یعنی تو بمانی من بِرَم ...
شاد و خندان باشی و چَشم تَرَم ...
تو بمانی شاد و خندان در سرور ...
من به رفتن روز و شب لایق ترم ...
گفت بزرگی عاشقی بیهوده شد ...
گفتنی ها بیش و کم آلوده شد ...
هر کسی با هر کسی گوید سخن ...
عشق به بازار عرضه چون پالوده شد ...*
عاشقی دیگر همه افسانه شد ...
کلبه ی عشاق همه ویرانه شد ...
عاشقی شد بی حساب و بی کتاب ...
عاشق آن باید یقین دیوانه شد ...
عاشقی نیستا دگر عشق قدیم ...
عاشق و معشوق دگر نیستا ندیم ...**
عشق به بازار چون یکی پول سیاه ...
دل به یک پول سیاه باید ندیم ...***
پ ن ...
* پالوده ، آسیاب شده ی خربزه و طالبی ...
** یار ، همراه ...
*** ندادن ...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۴۰۰ ساعت 0:23 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...