گفته اند عاشق شدی باید بری ...

گفته اند باید بماند تو بری ...

او بماند بی خیال و دلفریب ...

تو ولی با صد خیال باید بری ...

عشق یعنی تو بمانی من بِرَم ...

شاد و خندان باشی و چَشم تَرَم ...

تو بمانی شاد و خندان در سرور ...

من به رفتن روز و شب لایق ترم ...

گفت بزرگی عاشقی بیهوده شد ...

گفتنی ها بیش و کم آلوده شد ...

هر کسی با هر کسی گوید سخن ...

عشق به بازار عرضه چون پالوده شد ...*

عاشقی دیگر همه افسانه شد ...

کلبه ی عشاق همه ویرانه شد ...

عاشقی شد بی حساب و بی کتاب ...

عاشق آن باید یقین دیوانه شد ...

عاشقی نیستا دگر عشق قدیم ...

عاشق و معشوق دگر نیستا ندیم ...**

عشق به بازار چون یکی پول سیاه ...

دل به یک پول سیاه باید ندیم ...***

پ ن ...

* پالوده ، آسیاب شده ی خربزه و طالبی ...

** یار ، همراه ...

*** ندادن ...