جایی که گذرگاه دل محزونست

جایی که گذرگاه دل محزونست
آن جا دو هزار نیزه بالا خونست
لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند
مجنون داند که حال مجنون چونست

رودکی ...

شماره ٢٦٦: دلم رميده لولي وشيست شورانگيز

دلم رميده لولي وشيست شورانگيز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز

فداي پيرهن چاک ماه رويان باد

هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز

خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز

فرشته عشق نداند که چيست اي ساقي

بخواه جام و گلابي به خاک آدم ريز

پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز

فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي

که جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگريز

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

حافظ ...

  • آتش است این بانگ نای و نیست باد ** هر که این آتش ندارد نیست باد

  • آتش عشق است کاندر نی فتاد ** جوشش عشق است کاندر می ‌‌فتاد 10

  • نی حریف هر که از یاری برید ** پرده‌‌هایش پرده‌‌های ما درید

  • همچو نی زهری و تریاقی که دید ** همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

  • نی حدیث راه پر خون می‌‌کند ** قصه‌‌های عشق مجنون می‌‌کند

  • محرم این هوش جز بی‌‌هوش نیست ** مر زبان را مشتری جز گوش نیست‌‌

  • در غم ما روزها بی‌‌گاه شد ** روزها با سوزها همراه شد 15

  • روزها گر رفت گو رو باک نیست ** تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست‌‌

  • هر که جز ماهی ز آبش سیر شد ** هر که بی‌‌روزی است روزش دیر شد

  • درنیابد حال پخته هیچ خام ** پس سخن کوتاه باید و السلام‌‌

  • بند بگسل، باش آزاد ای پسر ** چند باشی بند سیم و بند زر

  • گر بریزی بحر را در کوزه‌‌ای ** چند گنجد قسمت یک روزه‌‌ای‌‌ 20

  • کوزه‌‌ی چشم حریصان پر نشد ** تا صدف قانع نشد پر در نشد

  • هر که را جامه ز عشقی چاک شد ** او ز حرص و عیب کلی پاک شد

  • شاد باش ای عشق خوش سودای ما ** ای طبیب جمله علتهای ما

  • ای دوای نخوت و ناموس ما ** ای تو افلاطون و جالینوس ما

  • جسم خاک از عشق بر افلاک شد ** کوه در رقص آمد و چالاک شد 25

  • عشق جان طور آمد عاشقا ** طور مست و خر موسی صاعقا

  • با لب دمساز خود گر جفتمی ** همچو نی من گفتنیها گفتمی‌‌

  • هر که او از هم زبانی شد جدا ** بی‌‌زبان شد گر چه دارد صد نوا

  • چون که گل رفت و گلستان در گذشت ** نشنوی ز ان پس ز بلبل سر گذشت‌‌

  • جمله معشوق است و عاشق پرده‌‌ای ** زنده معشوق است و عاشق مرده‌‌ای‌‌ 30

  • چون نباشد عشق را پروای او ** او چو مرغی ماند بی‌‌پر، وای او

  • من چگونه هوش دارم پیش و پس ** چون نباشد نور یارم پیش و پس‌‌

  • عشق خواهد کاین سخن بیرون بود ** آینه غماز نبود چون بود
  • مولانا ...

شماره ٢٤٤: معاشران گره از زلف يار باز کنيد

معاشران گره از زلف يار باز کنيد

شبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

رباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند

که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

نخست موعظه پير صحبت اين حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد

هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق

بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

وگر طلب کند انعامي از شما حافظ

حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

حافظ ...

  • عاشقی گر زین سر و گر ز ان سر است ** عاقبت ما را بدان سر رهبر است‌‌

  • هر چه گویم عشق را شرح و بیان ** چون به عشق آیم خجل گردم از آن‌‌

  • گر چه تفسیر زبان روشن‌‌گر است ** لیک عشق بی‌‌زبان روشن‌‌تر است‌‌

  • چون قلم اندر نوشتن می‌‌شتافت ** چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت‌‌

  • عقل در شرحش چو خر در گل بخفت ** شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‌‌ 115

  • آفتاب آمد دلیل آفتاب ** گر دلیلت باید از وی رو متاب‌‌

  • از وی ار سایه نشانی می‌‌دهد ** شمس هر دم نور جانی می‌‌دهد

  • سایه خواب آرد ترا همچون سمر ** چون بر آید شمس انشق القمر

  • خود غریبی در جهان چون شمس نیست ** شمس جان باقیی کش امس نیست‌‌

  • شمس در خارج اگر چه هست فرد ** می‌‌توان هم مثل او تصویر کرد 120

  • شمس جان کاو خارج آمد از اثیر ** نبودش در ذهن و در خارج نظیر

  • در تصور ذات او را گنج کو ** تا در آید در تصور مثل او

  • چون حدیث روی شمس الدین رسید ** شمس چارم آسمان سر در کشید

  • واجب آید چون که آمد نام او ** شرح کردن رمزی از انعام او

  • این نفس جان دامنم بر تافته ست ** بوی پیراهان یوسف یافته ست‌‌ 125

  • از برای حق صحبت سالها ** باز گو حالی از آن خوش حالها

  • تا زمین و آسمان خندان شود ** عقل و روح و دیده صد چندان شود

  • لا تکلفنی فإنی فی الفنا ** کلت أفهامی فلا أحصی ثنا

  • کل شی‌‌ء قاله غیر المفیق ** إن تکلف أو تصلف لا یلیق‌‌

  • من چه گویم یک رگم هشیار نیست ** شرح آن یاری که او را یار نیست‌‌ 130

  • شرح این هجران و این خون جگر ** این زمان بگذار تا وقت دگر

  • قال أطعمنی فإنی جائع ** و اعتجل فالوقت سیف قاطع‌‌

  • صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق ** نیست فردا گفتن از شرط طریق‌‌

  • تو مگر خود مرد صوفی نیستی ** هست را از نسیه خیزد نیستی‌‌

  • گفتمش پوشیده خوشتر سر یار ** خود تو در ضمن حکایت گوش دار 135

  • خوشتر آن باشد که سر دلبران ** گفته آید در حدیث دیگران‌‌

  • گفت مکشوف و برهنه گوی این ** آشکارا به که پنهان ذکر دین‌‌

  • پرده بردار و برهنه گو که من ** می‌‌نخسبم با صنم با پیرهن‌‌

  • گفتم ار عریان شود او در عیان ** نی تو مانی نی کنارت نی میان‌‌

  • آرزو می‌‌خواه لیک اندازه خواه ** بر نتابد کوه را یک برگ کاه‌‌ 140

  • آفتابی کز وی این عالم فروخت ** اندکی گر پیش آید جمله سوخت‌‌

  • فتنه و آشوب و خون‌‌ریزی مجوی ** بیش از این از شمس تبریزی مگوی‌‌

  • این ندارد آخر از آغاز گوی ** رو تمام این حکایت باز گوی‌‌

  • خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک‌‌

  • گفت ای شه خلوتی کن خانه را ** دور کن هم خویش و هم بیگانه را

  • کس ندارد گوش در دهلیزها ** تا بپرسم زین کنیزک چیزها 145

  • خانه خالی ماند و یک دیار نی ** جز طبیب و جز همان بیمار نی‌‌

  • نرم نرمک گفت شهر تو کجاست ** که علاج اهل هر شهری جداست‌‌

  • و اندر آن شهر از قرابت کیستت ** خویشی و پیوستگی با چیستت‌‌

  • دست بر نبضش نهاد و یک به یک ** باز می‌‌پرسید از جور فلک‌‌

  • چون کسی را خار در پایش جهد ** پای خود را بر سر زانو نهد 150

  • وز سر سوزن همی‌‌جوید سرش ** ور نیابد می‌‌کند با لب ترش‌‌

  • خار در پا شد چنین دشوار یاب ** خار در دل چون بود واده جواب‌‌

  • خار در دل گر بدیدی هر خسی ** دست کی بودی غمان را بر کسی‌‌

  • کس به زیر دم خر خاری نهد ** خر نداند دفع آن بر می‌‌جهد

  • بر جهد و ان خار محکمتر زند ** عاقلی باید که خاری بر کند 155

  • خر ز بهر دفع خار از سوز و درد ** جفته می‌‌انداخت صد جا زخم کرد

  • آن حکیم خارچین استاد بود ** دست می‌‌زد جا به جا می‌‌آزمود

  • ز ان کنیزک بر طریق داستان ** باز می‌‌پرسید حال دوستان‌‌

  • با حکیم او قصه‌‌ها می‌‌گفت فاش ** از مقام و خاجگان و شهر تاش‌‌

  • سوی قصه گفتنش می‌‌داشت گوش ** سوی نبض و جستنش می‌‌داشت هوش‌‌ 160
  • مولانا ...
  • شماره ٢٤٤: معاشران گره از زلف يار باز کنيد

    معاشران گره از زلف يار باز کنيد

    شبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد

    حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

    و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

    رباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند

    که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد

    به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

    گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

    ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

    چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

    نخست موعظه پير صحبت اين حرف است

    که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد

    هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق

    بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

    وگر طلب کند انعامي از شما حافظ

    حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

  • حافظ ...

  • دل فارغ ز درد عشق، دل نیست
    تن بی‌ درد دل جز آب و گل نیست

    ز عالم رویت آور در غم عشق!
    که باشد عالمی خوش، عالم عشق

    غم عشق از دل کس کم مبادا!
    دل بی‌ عشق در عالم مبادا!

  • جامی ...

  • نقطه ضعف فرشته ها این ست که نمیدانند عشق چیست و نمیتوانند عاشق شوند ...

  • مولانا میگوید ... عاشق نباشی اصلا باید بمیری و نیست باشی ...

  • جامی .... عاشق نباشی آدم نیستی ...

  • حافظ ... عاشق نباشی اصلا نیستی ...

  • عرفا ... عشق مرد به زن و عشق انسان به انسان جانشین و جایگزین عشق انسان هست به خدا ...مجاز پلی هست برای رسیدن به حقیقت ... المجاز قنطره الحقیقه ...

  • عشق از زمان خلقت در وجود انسان بود ...

  • امانت الهی عشق هست ...