دلا برخیز ...
دلا برخیز و عاقل شو ...
چو موج بر سوی ساحل شو ...
دلا بیهوده شد مستی ...
چرا بیهوده سر مستی ...
دلا از عشق بلا خیزد ...
بسوزد چون صبا خیزد ...
دلا برخیز و عاقل باش ...
چو دشت و باغ و ساحل باش ...
دگر از عشق سراغی نیست ...
چو های و هوی سرابی نیست ...
اگر باشی تو دیوانه ...
حریف نیست همچو پروانه ...
دلا برخیز که وقت تنگ ست ...
که عشق امروزه چون ننگ ست ...
دلا باید کنون سوختن ...
دو چشمان بر جنون دوختن ...
دلا برخیز و خوب بنگر ...
بسوزد چوب خشک و تر ...
که دنیا مرد و نامرد ست ...
چو عشق نامرد نامرد ست ...
بسوزی از غم مستی ...
چو مستی دشت غم هستی ...
دلا برخیز چو عاقل ها ...
مشو غافل ز غافل ها ...
دلا برخیز چو دیوانه ...
دگر کو شمع و پروانه ...
دلا در فکر فردا باش ...
چو مرغی روی دریا باش ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ ساعت 6:10 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...