دیروز و امروز در مراسم سوم برادرزاده ام در دماوند و تهران بودم ...

جمعیت زیادی هم در دماوند و هم تهران حضور داشتند که عبارت جمعیت باشکوه رو معمولا بکار میبرند ...

هر چند با توجه به شرایط کرونا و ... حضور این تعداد زیاد جمعیت هم تعجب برانگیز بود و هم جای بسی تأمل ...

ولی برای من از جنبه های دیگری مورد توجه قرار گرفت ...

فارغ از بحث حضور جمعیت زیاد و موضوع کرونا ...

بیشتر از همه خاطراتی که زنده شد از سالهای ۶۱/۶۲ که تهران زندگی می کردم و برادرزاده ام اون زمان یک دختر بچه ی ۳/۴ ساله ی ناز و مهربونم و موطلایی بود ...

ولی بعد از چهار دهه امسال با داشتن دو دختر بر اثر ابتلا به سرطان و تومور مغزی از دنیا رفت ...

یک نکته هم گرد هم آمدن تقریبا تمام اهل فامیل بود که این یکی دوسال اخیر با توجه به داستان کرونا ، خیلی دیدار ها و دورهمی ها مخصوصا با بیشترین تعداد کم شده بود که هر چند عامل جمع شدن فامیل مصیبت بار بود ولی عملا محور گردهم آیی بود که در طی روزهای جمعه ( درگذشت و تشییع و دفن ) تا یکشنبه و دوشنبه ( بمناسبت سوم ) اقوام نزدیک با هم بودند ...

و یک نکته هم اتحاد تمام اهل فامیل بود که در تمام این چند شبانه روز در جهت تدارکات و اسکان و پذیرایی و ... همه دست در دست هم و پشت به پشت امورات را به بهترین و شایسته ترین وجه پیش بردند ...

و یک نکته قابل توجه برای من دیدن چهره های کسانی بود که بنظرم خیلی پیرتر از چیزی که در ذهن داشتم و آخرین بار دیده بودم شده بودند ...

بنظرم سختی های زندگی که در چند سال اخیر بیشتر از گذشته به همگان فشار مضاعف آورده ، بشکل عجیبی آدما رو از پای انداخته ...