نه گریه ، نه اشک ...
دیشب بی هوا دلم هوای رفتن و دیدن برادر زاده ام کرد ...
آخر شب زنگ زدم به برادر دیگرم و بعد از پرس و جو از حال برادرزاده ام که در کما بود ، گفتم فردا بریم تهران ...
گفت راه نمیدن ...
گفتم مهم نیست ، میریم و شاید اجازه دادند که لااقل از پشت شیشه ی ccu بشه ببینمش ...
نشد هم بچه هاشو میبینیم ، همسرش رو میبینیم ، برادرم ( پدرش) را میبینیم و ...
صبح راه افتادیم و بعد از فیروزکوه همسرش که فکر میکرد چون گفت راه نمیدن ، ما هم نرفتیم و ...زنگ زد که دیگه لازم نیست برای ملاقات بیایید ، مریم پر کشید ...😢
گفتم رسیدیم و رفتیم بیمارستان و مراحل اداری و تحویل جسد و تشییع جنازه و ...
حالا این بین ... برادرم ( پدر مریم ) بمحض دیدار در بیمارستان خودشو انداخت بغلم و زار زار گریه ...
من چه باید میکردم ...
فقط دلداری و ممانعت از ریزش اشک ...
همسرش آمد و در آغوش گرفتم و گریست و گریست و ... دست بر دوش و پشتش کشیدم و دلداری و ...
خودم چه باید میکردم ...
اشکها را ریختم درون ...
بچه های برادرزاده ام را در آغوش گرفتم و اجازه دادم گریه کنند و فقط بوسیدمشون و ...
چه کردم ...
اشک نریختم ...
بچه های برادر بزرگترم که دو ماه پیش در کمال ناباوری و در بهت و ناباورانه از دنیا رفت را در آغوش گرفتم و گریستند و نگریستم ...
اشکها کجا رفتند ...
شاید کوه سنگی ام ...
ولی نه ...
یاد گرفتم از درون گریستن را ...
خوب بلدم اشکها را به درون بریزم ...
من امروز گریه نکردم ...
اشک نریختم ...
باور نکن ...
از درون هم گریه کردم و هم اشک ریختم ...
گریه های بی صدا و گریه های بدون اشک ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...