دوری ...
رؤیایی داشتم که غیر ممکن شد ...
فراغ و این غربت چگونه ممکن شد ...
تو رفتی و اما ، چقدر ز من دوری ...
گمان نمیکردم ، چنین به این زودی ...
تو رفتی و دیگر ، به باغ نمی آئی ...
چه میشود یک شب به خواب من آیی ...
به باغ رؤیاها ، چو بلبل مستان ...
کنار ساحل ها ، چو موج و چون طوفان...
حدیث ِ رفتن ها ، حدیث ِ دیداری ...
به دیدنت آیا ، به خواب و بیداری ...
به خواب و در رؤیا که عین ممکن بود ...
ولی چنین گفتی که غیر ممکن بود ...
تو رفتی و دیگر ، ز من چقدر دوری ...
چو حضرت موسی به کوه طور نوری ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ ساعت 0:9 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...