خورشید لب بوم ...

گر چو خورشید ِ سحر بر لب این بوم باشم ...
یا چو تصویری به اندازه ی یک بوم باشم ...
گاه و بیگاه و هر لحظه به هنگام سحر ...
شاهد نقطه ی پرگار چو معدوم باشم ...
همره قافله در کوچه ی بن بست خیال ...
چو غزل بر لب تو جمله ی مرقوم باشم ...
شادی و هلهله رفته ز دل و از نظرم ...
با همه غصه و غم ، نامه ی مکتوم باشم ...
بی خبر باشم اگر از حال ِ دل ِ زار رفیق ...
مرده باشم به از این زنده ی محروم باشم ...
عاشقان جمله پریشان و همه در غم یار ...
حال زار ِ دل من گویی چو مصدوم باشم ...
گر در این گوشه ی دنیای خیال هستم لیک ...
چو مسافر به هوای سفر روم باشم ...
خلوت دل چو بساختی شب و روز بهر حذر ...
به نظر جلوه نما تا که چو مخدوم باشم ...
به کویر گر چو خورشید سحر جلوه کنی ...
همچو نخل در دل صحرای تو معلوم باشم ...
به بیابان بلا ، گر که رها کرده مرا ...
چو حکایت شَوَم و دفتر مختوم باشم ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...