عصر امروز در غروبی سرد سرد ..‌‌.
سینه ام سنگین و مالامال ز درد ...
کوه سنگی بود و قبری یخزده ...
مادری خفت دختران ماتم زده ...
ناله بود و آه و افسوس و فغان ...
قلب سنگ چون آب برای دختران ...
باب ِ دختر بود برادر جان من ...
بود برادرزاده او چون جان من ...
ما سپردیمش به قبر و رفته ایم ...
از غروب و صبر و رفتن خسته ایم ...
قلب من چون آتش و آتش فشان ...
کوه صبر نیستم نشان از آن نشان ...
جمعه ها غمگین و محزون و غریب ...
هر چه غم هست با دلم گردید قریب ...

امروز عمر گران با نهایت حرمان در مراسم تشییع و تدفین برادرزاده ی عزیزم در آبسرد دماوند گذشت ...
نظم در بی نظمی ست و نوبت در بی نوبتی ست ...