دل بی درد ...

شب دیجور و دل هم گشته خسته ...
نگاهی بر نگاهی خیره گشته ...
دل بی درد دلداران در این شب ...
چرا بی خواب شده چشمی که بسته ...
سیاهی شب و سکوت ، چه مبتلا به ماجرا ...
هزار و یک گمان و دل اسیر و گشته مبتلا ...
به غربت شب سیاه به قامت حزین شب ...
به دفتر و کتاب شعر ، غزل نمیکنم تباه ...
بگفتا دل اسیر ساز و کار ست ...
سبکبار و پر از اسرار و بار ست ...
شب مهتاب و باران ، کوچه خالی ...
فرستاده پیامی شعله دار ست ...
+ نوشته شده در جمعه سوم دی ۱۴۰۰ ساعت 1:47 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...