دیدمش ...
من خدا را در میان گربه ها ، هنگام بازی دیدمش ...
صبح بود و در نگاه های قشنگ ِ سگ تازی دیدمش ...
زیر باران اندکی باد و چه گرم بودیم ما در گفتگو ...
در میان هر دو چشمانت ، خدا را رمز و رازی دیدمش ...
همره دلبر به کوی عشق میرفتیم به ره ...
در دو چشمان سیاهش ، با هزاران سرفرازی دیدمش ...
زیر چتر ِ آن درختان بلند در زیر باران در غروب ...
من خدا را در کلام نازنینی ، ناز و نازی دیدمش ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 17:21 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...