من خدا را در میان گربه ها ، هنگام بازی دیدمش ...

صبح بود و در نگاه های قشنگ ِ سگ تازی دیدمش ...

زیر باران اندکی باد و چه گرم بودیم ما در گفتگو ...

در میان هر دو چشمانت ، خدا را رمز و رازی دیدمش ...

همره دلبر به کوی عشق می‌رفتیم به ره ...

در دو چشمان سیاهش ، با هزاران سرفرازی دیدمش ...

زیر چتر ِ آن درختان بلند در زیر باران در غروب ...

من خدا را در کلام نازنینی ، ناز و نازی دیدمش ...