در انتظار طلوع خورشید ...

یاد دارم در شبی یا نیمه شب یا در سحر وقت اذان یا ساعتی دیگر ولی ...
آسمان ابری و اخمی و کمی تاریک و وهم آلود ...
اندکی باران ولی نم نم و گاهی کمکم و ذره به ذره همچو شبنم تازه تازه ...
خواب بودم یا که بیدار یا که مست و یا که هوشیار ، باز نمیدانم ...
ناگهان با یک صدای ناگهانی جستم و بیدار شدم ، مستی پرید و خواب ز چشمانم جهید ...
لحظه ای دیگر نبود هیچ خبر از هیچ صدا ، جز گربه ای در جستجوی لقمه ای در زیر باران ...
هاتفی از آسمان بر من ندا داد ماه را خواهی ببینی ، اندکی باید تحمل ، کن تأمل ...
آسمان ابری و بارانی و ساعت ولی پاسی گذشت از شب ، ماه ولی در زیر باران ...
ماه آمد ...
ماه سوار بر اسب تازی آمد و در زیر باران نور باران کرد و تابید و جهانم روشن و چشمان مستم شد روشن از دیدار ماهرخ صورتش ، جان شد در کالبدم ، جانی دگر چون جان جانان بود ...
ماه آمد ، ماه گذر کرد چون یکی آهوی زیبای جوان در هر بهار ...
هاتف اما اینچنین پرسید "" رویت شد؟ 😅 ""
گفتمش آری که ماه آمد چو ماه در زیر باران نور باران کرد و رؤیت شد و جان من معطر شد ...
به هاتف گفتمش ماه آمد و ماه دیده شد اما ، ولی ، در انتظار رؤیت خورشیدم ...
آسمان ابری و بارانی و باد و سرد و پاییزی و دیدم ناگهان خورشید طلوع کرد گرچه باران بود ...
هوا ابر بود و باران بود و بوران بود و خورشید در کنارم نورافشان بود ...
من و خورشید به صحرا و کویر و دشت و صحرا و به ساحل گفتگو کردیم سخن ها از مه و از ماه و از خورشید و از دریا و امواج خروشان و هوای ابری و بارانی که میبارید گهی نم نم گهی چون سیل و چون طوفان ...
سخن از ماه شد ، از جنگل و از جمع ماه و چند ستاره در افق در آسمان باز ابر بود و ماه و اختر ها چه شاد و مهربان در دامن صحرا خرامان ، شاد و خندان ...
من و خورشید چو جان چون جسم و جان در هر قدم در ساحل دریای طوفانی کمی باران و باد و گفتگوهای خیالی و طلایی و دو صد شعر و غزل با ناز باران ...
شانه به شانه همره خورشید هزار شعر و ترانه زمزمه ...
یاد دارم من و خورشید بودیم توی کشتی توی خشکی ...
چه زود شب صبح شد و خورشید دو باره رفت پس پرده و ماه بود همچنان در دامن صحرا و من با دل شدم بیدل و خورشید را نگاه کردم ولی ...
عجب خوابی ،چه زیبا بود عجب فرخنده خوابی بود به بیداری ...
ماه رؤیت شد و من در انتظار رؤیت خورشیدم و شاید شبی در زیر باران باز ببینم ماه و خورشید و ابر و باران را ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...