یادت آید ...
یادت آید نیمه شب بود ، سرد ِ سرد ...
با تو میگفت از غم دل پر ز درد ...
با تو میگفت ، نازنین شیرین زبان ...
قصه ها بازگو ، ای شیرین بیان ...
گفته بودی از غم و عشق و جنون ...
خواسته بودی غم کنی از دل برون ...
ساغری از دل بدست داشتی چنین ...
بود شراب ناب درون ، از مُلک ِ چین ...
دل که بود مست از شراب ِ مست ِ تو ...
جرعه جرعه خورد ولی از دست تو ...
تا سحر غرق ِ تماشا ، وصف ِ حال ...
هر یکی میکرد پرواز در فراخنای خیال ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ ساعت 23:53 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...