دوره ای از خدمتم ، رئیس اردوگاهی بودم خارج از شهر ...

هر روز صبح که سوار بر ماشین بمقصد اردوگاه از شهر خارج میشدم ، وارد جاده که میشدم ، دلم میخواست همینجور جاده رو بگیرم و برم و هرگز به جایی نرسم و فقط برم ...

دلم میخواست اون جاده ی صاف و مستقیم رو بگیرم و تا همیشه فقط در حال رفتن باشم ...

هر چند وقتی به محل کار که بیش از ۷/۸ کیلومتر از شهر دور نبود ، می‌رسیدم ، ناچار به اردوگاه میرفتم ولی این حس رفتن تا همیشه ی بی انتها ، حس هر روزه ی من بود ...

حالا عجیبه که بعد از سالها ، دوباره همون حس و حال رو دارم و دلم جاده ای میخواد بی انتها ...

دلم جاده ای میخواد بی انتها و بدون بازگشت ...

در هوای راه دور و دراز تا انتها ، تا بی نهایت ، بدون توقف و بی بازگشت ، لحظه شماری میکنم ...

چیزی شبیه پرواز تا بی نهایت ...

بی تا انتها حضور ...

حس پروانه ای را دارم که در پیله اش ، آماده ی پر گشودن و پرواز هست ...