آوای مستان ...
شنیدی گر شبی آوای مستان ...
چو موسا از شبان رو بر نگردان ...
شبان بوده خدائی در نگاهش ...
ولی موسا ندید آوای چوپان ...
شبان گفت با خدا درد دلش را ...
هر آنچه در دلش بود ، مشکلش را ...
چو موسا از شبان بشنید ندا را ...
بگفتا این چه حرفی ست ، مرد چوپان ...
دل چوپان شکست از این عتابش ...
گمانش از نبی بود آن مرامش ...
به گریه رفت شبان رو سوی دیگر ...
سرش بود در گریبان ، رفت بیابان ...
خدا زین حرف موسا شد غم آلود ...
سراسر عرش رحمان شد پر از دود ...
عتاب کرد بر نبی ، رو سوی چوپان ...
ببوس او را به اینجایش بگردان ...
بجست موسا شبان را در بیابان ...
بگفت جان نبی ، رو بر نگردان ...
خدا کرده عتابم زین خطایم ...
ببخشا این خطایم بهر یزدان ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰ ساعت 20:27 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...