خدا را دیدمش ...
من خدا را در سفرها دیدمش ...
در سفر در هر خطر ها دیدمش ...
در میان جاده و هر گردنه ...
یک نظر در هر نظر ها دیدمش ...
دیدمش خندان و چون گل پر حیا ...
عین گل یا برگ گل بی ادعا ...
دیدمش او بود خدا روی زمین ...
من خدایم را چه زیبا دیدمش ...
گفته اند وقتی خدا را دیده ای دیگر مگو ...
گر خدا با تو نشیند در کنارت ، روبرو ...
دیدنش چون چشمه ی آب در کویر ...
هم زلال ، هم بود گوارا ، دیدمش ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 16:1 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...