نماز آتش ...
یک مشکل ، البته اگر اسمش مشکل باشه ،دارم که معمولا خواب یادم نمیمونه ...
شاید از هر ۱۰۰ خواب ، یکی دو خواب جورایی یادم بمونه ...
بارها شده وقت بیدار شدن با خودم گفتم این خواب دیگه دقیق در یادم میمونه ولی بمحض چشم باز کردن ، چیزی شبیه پاک شدن بخار از روی شیشه جلوی ماشین ، وقتی صبح سرد پاییزی یا زمستانی بخاری روشن میشه ...
خلاصه که خواب دیده شده مثل بخار از روی شیشه جلوی غشای خاکستری مغزم پاک میشه ...
امروز صبح یکی از خوابها که بیادم ماند ، منتها در نهایت تعجب و عجیب بودن ...
هم از باب اینکه تقریبا بیادم مونده و هم از خود خواب ...
در خواب دیدم با کسی که نمیدونم کی بود در حال گفتگو هستم و جورایی بحث و تبادل نظر و ...
بهش گفتم من نمازی میخونم بنام نماز آتش ...
توضیح دادم که در این نماز ،وقتی بانتهای نماز رسیدم ، من و سجاده با هم آتش میگیریم و تمام میشیم ...
یادمه ،طرف گفت ( پرسید ) نماز آتش ؟
منظور نماز عشق نیست ؟!
گفتم نه ... نماز آتش ...
نمازی که در پایان سوخته و تمام میشوم و خاکستری هم از من باقی نمی مونه ...
سجاده ای در حد یک قالیچه از جنس فرش سرخ دستبافت ، منتها هر دو روی فرش ،بافته بود ، پهن کردم ...
نمیدونم چه ذکری گفتم در حد اذان و اقامه و ... بعد نیت کردم نماز میخوانم ، نماز آتش ...
بمحض اینکه نماز را روی سجاده ی سرخ آتشین ، شروع کردم و فقط میدونم سوره ای میخوندم که در قرآن نیست و عربی هم نبود ...
در نیمه های نماز ...
متاسفانه بیدار شدم ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...